یا ابوالفضل...بهرام بود که نگاه حیرانش را دوخته بود به درخت بلوط نزدیکشان: یک نفر، بدون دست و پا، آن بالا به شاخه ها آویزان بود و داشت ازش خون می چکید. روی شاخه ها، پر بود از پالتو پاره و لباس های خاکی رنگ جرواجر شده و تکه های بدن...

مجله نوروزی- مطالعه در نوروز یکی از بهترین، کم‌هزینه‌ترین و پرثمرترین تفریحاتی است که می‌تواند لذت کسب آگاهی‌های متنوع تاریخی، ادبی، پزشکی و...در روزهایی که با رستاخیز طبیعت همراه شده، میهمان دل های بهاری شما کند، خبرآنلاین در همین زمینه هر روز پیشنهادی برای مطالعه کاربران محترم خود خواهد داشت.

«پرسه در خاک غریبه» از آن دست رمان‌هایی است که باید خوانده شود تا انسان‌هایی که خود در جنگ بوده‌اند و یا اصلا جنگ را احساس نکرده‌اند، طعم تلخ جنگ را حس کنند. نویسنده صحنه‌های رمان را همان‌گونه که خود دیده با جزئی‌ترین وقایع روایت کرده و همه تلاشش را می‌کند تا مخاطب بی‌اطلاع نماند حتی از تعداد واگن‌های قطار و شکل ریش فرمانده و دیالوگ‌های وقت تقسیم قاطر و ... نیز نگذشته است، فارغ از این که این اطلاعات بعدها دردی از داستان پیش رو دوا می‌کنند یا نه...و این شاید نقطه قوت و شاید هم نقطه ضعف رمان «پرسه در خاک غریبه» احمد دهقان باشد.

نام احمد دهقان با «سفر به گرای ۲۷۰ درجه»‌ در فضای ادبیات دفاع مقدس پر رنگ شد. دهقان به خاطر تجربه شخصی‌اش از حضور در جنگ تحمیلی صحنه‌های نظامی و حرکت یک گردان را قبل از شروع عملیات تا شروع نبرد و درگیری با دشمن و تبدیل شدنشان به یک دسته ۴۰ نفری - همانند آثار داستانی قبلی‌اش‌ - خوب و همراه با هیجان نسبی قابل قبولی درآورده است.

شخصیت‌محور نبودن «پرسه در خاک غریبه» را بیش از هر چیزی «انتخاب زاویه دید دانای کل نامحدودش» تأیید می‌کند. برخلاف «سفر به گرای ۲۷۰ درجه» که مخاطب با روایت من از زبان شخصیت قهرمان داستان کم‌کم به جبهه‌ و فضای نظامی آن پامی‌گذارد، محور روایت و حرکت خطی «پرسه در خاک غریبه» ده - دوازده نفر از نیروهای دسته یکم یک گردان ۴۰۰ نفره است. یک رزمنده اهل شوخی و مزاح که همه را می‌خنداند (بهرام)، فرمانده دیلاق دسته (جمال)، پیک فرمانده (ابراهیم)، یک جوان روستایی که از کنار قاطرها دور نمی‌شود و به شهری‌ها غر می‌زند (الله مراد)، یک جوان ساکت که خدا را از همه بهتر شناخته و به همه کمک می‌کند (زکریا)، یک گنده‌لات که بر حسب اتفاق پایش به جنگ باز شده (عبدلله)، که شاید نویسنده خواسته با فلاش‌بک‌های خیلی کوتاه به گذشته او شبه‌قهرمانی برای روایت داستانش خلق کند و ما را به عمق زندگی‌اش ببرد.

باید گفت «پرسه در خاک غریبه» نام مناسبی است برای عملیاتی که نه برای آزادی شهرهای ایران انجام می شود و نه برای مقاومت در برابر حمله بیگانگان بلکه برای نجات مردم روستاهای عراق است که مورد حمله شیمیایی قرار گرفته اند و باید تبریک گفت به جسارت قلم احمد دهقان که از شکست می نویسد.

خواننده از طریق دسته یکی ها وارد داستان می شود. فصل های اول به معرفی اشخاص می گذرد و از فصل سوم وارد داستان اصلی می گردد. داستان اصلی جریان وقوع عملیات است و در کنار آن داستان های فرعی از شخصیت های دیگر داستان از جمله عبدالله روایت می گردد. داستان های فرعی خیلی زود از روند اصلی خارج می گردند. به نظر می آید نویسنده جهت جلوگیری از تشویش ذهن خواننده آنها را از جریان خارج کرده است و این داستان ها بیشتر برای معرفی شخصیتها بهره گرفته است. درکل داستان قهرمان اصلی یابه قول فرنگی ها سوپرمن ندارد . تا آنجا که جمال - فرمانده دسته- در عملیات کشته می شود و به افراد بسته به موقعیتی که در آن قرار می گیرند، بها داده می شود.

برخلاف داستان های کلیشه ای جنگی چفیه و پلاک و سربند نیستند که شخصیت ها را به ما معرفی می کنند بلکه رفتار و کردار آنها ست که در شناساندن این افراد موثر می افتد. در طول داستان گفتگوهای مختلفی رخ می دهد و با این صحبت هاست که جریان جلو می رود. نکته جالب توجه در این گفتگو ها نیاوردن اسم گوینده یک جمله است. خواننده به راحتی با توجه به شناختی که از شخصیت‌ها در متن داستان پیدا کرده است گوینده را تشخیص می دهد. البته کدهای کلمه ای که در صحبت بعضی از افراد وجود دارد این شناسایی را راحت تر می کند. به طور مثال در جملات عبدالله کلمه «جوون» کدشناسایی او محسوب می شود.

پرسه در خاک غریبه

 

بنا بر گزارش خبرآنلاین، در بخشی از این کتاب می خوانیم:

«آتش بوی تلخ باروت، بوی خون، صدای انفجار جعبه های مهمات، نعره های دیوانه وار آدم ها و حیوان ها...زمین با همه غرور و ابهتش، زیر دست و پا می لرزید و آسمان یک بند از انفجار موشک ها خاموش و روشن می شد. افراد با سرنیزه افتادن به جان زمین یخ‌زده. جای معطل کردن نبود.
- اینطور پیش برود، همین امشب خواهر و مادرمان - بی جهیزیه و مهریه - عروس شده!
موشک بعدی روی جاده و درست بالای سر نیروهای دسته ترکید و موج انفجار، تازه فرصت پیدا کرد تا قوتش را نشان دهد: یکی از قاطرها را بلند کرد روی هوا و چنان کوبید به تنه درخت بلوط آن طرف جاده که درخت از ریشه درآمد و حیوان بدبخت، جا در جا سقط شد. اما به جایش - همان وسط جاده - چاله ای تا کمر آدم درست کرد که از توی آن، بخار و دود باروت سوخته، تنوره می کشید سمت آسمان.

موشک ها، با زوزه وحشت آورشان، پشت سر هم می ترکیدند و کسی جرات نمی کرد سر بلند کند. هر کدام از نیروها، به اندازه یک وجب زمین را کنده اند؛ آنقدر که بتوانند سرشان را آن تو فرو کنند. یک سری بوی خون می آمد و باروت سوخته و بوی گند جنگ. جاده - با چهار لشکر پیاده که از چهار سمت جلو می رفتند - شد محشر کبری. تنها وقتی آدم ها توانستند سر بلند کنند که آخرین موشک خیلی جلوتر ترکید. بعد از آن، صدای ترکیدن گاه به گاه توپ ها بود و تر تر مسلسل های سنگین در خط درگیری. چقدر وقت گذشته بود؟ خدا می دانست.

جمال اولین نفر بود که برخاست. تندی نگاه به دور و بر کرد. زمین آنچنان نبود که آخرین بار دیده بود: چاله های وحشتناک انفجار که هنوز از بعضی از آنها بخار تیره رنگی می رفت بالا، قاطرهایی که روی زمین افتاده بودند و دست و پا می زدند، ناله آدم ها و ...

یا ابوالفضل...بهرام بود که نگاه حیرانش را دوخته بود به درخت بلوط نزدیکشان: یک نفر، بدون دست و پا، آن بالا به شاخه ها آویزان بود و داشت ازش خون می چکید. روی شاخه ها، پر بود از پالتو پاره و لباس های خاکی رنگ جرواجر شده و تکه های بدن. پسرک سبزه رو معلوم نبود از کجا پیدایش شد. کوله امداد پشتش بود. آستین ها را تا مفرق داده بود بالا و چنان خون آلود بود که انگار تازه از قصابی برگشته. دماغش را کشید بالا و پرسید: «اینجا مجروح نیست؟» وقتی جوابش را ندادند، خودش دوید سوی یکی از بچه های دسته که نیم خیز، دست‌ها را گذاشته بود رو پهلو و می نالید. خون از لای انگشتانش می ریخت روی زمین.

جلوتر، یکی دیگر تاق باز افتاده بود. خدا می دانست کجایش ترکش خورده، چون سر تا پا خونی بود و آنقدر از زور درد پاشنه پا روی زمین کشیده بود که زمین یخ‌زده، به اندازه چهار بند انگشت چال شده بود.

الله مراد اول از همه سگ ها را دید. کناره جاده پخش بودند. خوب نگاه کرد. داشتند حریصانه خون های روی زمین ریخته را می لیسیدند. برخاست ایستاد. دلش آشوب شد. حس کرد که دهانش پر آب شد. اق زد و هر چه را که از صبح خورده بود، بالا آورد. یکی از سگ ها به دو آمد و جلوی چشمان الله مراد، شروع کرد به لیسیدن مایه لهیده ای که جلوی رویش پخش شده بود، خون یخ کرده، حتی به دهن سگ ها هم مزه نکرد، آنها هم از خیر لیسیدن گذشتند و رفتند دورتر - وسط برف ها - و بنا کردند به ورجه ورجه کردن. راستی راستی که وقت عروسیشان بود...»

191/60 

کد خبر 138101

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 0 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 4
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بدون نام IR ۰۸:۴۶ - ۱۳۹۰/۰۱/۱۲
    0 0
    آخه این چیه که برای عید پیشنهاد کردید.
  • کاوه IR ۰۹:۵۲ - ۱۳۹۰/۰۱/۱۲
    0 0
    اتفاقا کتاب فوق العادیه و باید خونده بشه...به این بخش تلخش نگاه نکنین که سرشار از لحظات خواندنی و طنز و تامل آوره...ممنونم
  • بدون نام IR ۰۹:۱۱ - ۱۳۹۰/۰۱/۱۳
    0 0
    آغا کاوه قبول من خودم عشق این جور کتاب ها هستم اما ... اما برای عید که همه جا به غلیان احساسات نرم و لطیف است ذائقه را با جنگ لعنتی نباید تلخ کرد. بگذارید در هفته دفاع بخوانیم شاید بیشتر به دل بنشیند.
  • محمد IR ۱۱:۰۰ - ۱۳۹۰/۰۲/۰۸
    0 0
    بسمه تعالی باسلام خیلی ببخشید البته درست است که مطالب را می توان با کلمات مناسب تری عنوان کرد ولی بنده فقط یک مطلب را بگویم:آن چیزی که ما را بر صدام پیروزکرد خون بود و غیرت یا علی