۰ نفر
۱۲ شهریور ۱۴۰۰ - ۱۳:۰۷
به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ

سالروز شهادت امام سجاد (ع) را تسلیت می گویم. در میان تمام فضائل و مناقب، نقش تربیتی ایشان پررنگ تر به نظر می رسد. نمونه دلنشین و تکان دهنده ای که در پی می آید، مشتی از خروار است.

سعیدبن مسیّب می‌گوید: سالی دچار خشکسالی شدیم به گونه ای که مردم از هر سو برای طلب باران از خانه به صحرا در آمدند. در میان انبوه جمعیتی که در حال تضرّع و ناله بودند، ناگاه غلام‌سیاهی آهسته از میان مردم خارج و به سوی مکانی خلوت حرکت کرد.

حالت او چنان توجه مرا به خود جلب کرد که مشتاقانه به دنبال وی راه افتادم تا ببینم کیست و چه می‌کند. به گوشه‌ای رفت و آهسته لب‌های خویش به مناجات با پروردگار گشود. هنوز دعایش تمام نشده بود که ابری متراکم و تیره در آسمان پدیدار شد. آن غلام‌سیاه، تا چشمش به ابرها افتاد، خدا را سپاس گفت و بی سر و صدا برگشت.
باران رحمت به سرعت و شدت باریدن گرفت؛ چندان که ترسیدیم غرق شویم. مات و مبهوت به تعقیب وی پرداختم تا ببینم این بنده محبوب اما گمنام خدا کیست و در خانه چه کسی خدمت می‌کند. سرانجام دیدم که وارد خانه امام سجاد شد.
به حضور امام رسیدم و عرض کردم: در خانه شما غلامی‌سیاه است. بر من منّت نهاده، او را به من بفروشید.
از سر محبت فرمود: بفروشم؟! چرا نبخشم؟!
سپس دستور داد تا همه غلامان بیایند تا آن کس را که می‌خواهم، از میان آنان انتخاب کنم.
آمدند؛ امّا گمشده من در میانشان نبود.
گفتم: آن را که می‌جویم، در میان اینان نمی‌یابم.
فرمود: دیگر غلامی نیست؛ مگر یکی که در آخور کار می‌کند.
او را هم آوردند. دیدم که گمشده من هموست.
امام رو به غلام فرمود: از این پس فرمانبر سعید خواهی بود. با او برو!
سعید بن مسیّب می‌گوید: غلام‌ با دلی شکسته و چشمانی نمناک رو به من کرد و گفت: چرا می‌خواهی میان من و سالارم جدایی بیندازی؟!
آنچه دیده بودم را به او گفتم. تا این را شنید، گریست و گفت: پروردگارا! راز من با تو فاش شد. پس مرگم را برسان که نمی‌خواهم جز با تو باشم.
غلام به گونه‌ای گریه می‌کرد که امام و همه کسانی که آنجا بودند، همراه او گریستند. من نیز گریان و پشیمان از خانه حضرت بیرون آمدم.
هنوز لحظاتی بیش نگذشته بود که فرستاده امام آمد و گفت: سعید! اگر می‌خواهی در تشییع جنازه غلام شرکت کنی، بشتاب!

کد خبر 1551239

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 1 =