از ارسطو تا قرن 17 و 18 اروپا این اصطلاحات مرسوم بوده است؛ مثلاً نیوتن هیچ گاه فیزیک نمیگفته است، و به جای آن از فلسفهی طبیعت بهره میبرده است. تا قرن 19 علم فیزیک را در اروپا فلسفهی طبیعت میگفتند. اصطلاح فیزیک بعدها مطرح شده است؛ به این معنا که روش علوم برهانی بوده و بنابراین از شقوق فلسفه به شمار میآمده است. اما یکی از نقصهای بزرگ امروز نپرداختن به مبادی نظری علوم است، در غرب این مسئله بسیار مورد توجه قرار گرفته و فلسفه را با علوم و با زندگی مردم بسیار ارتباط میدهد.
چیزی که از آن به فلسفههای مضاف تعبیر میشود، نظیر فلسفهی اقتصاد، فلسفهی تربیت، فلسفهی فیزیک، فلسفهی علم و...، میتواند در ارتباط بین فلسفه و علوم مختلف بسیار مؤثر باشد. غربیها در این قسمت بسیار پیش رفته و در هر قسمتی کتابهای پرشماری تألیف کردهاند؛ مثلاً دربارهی فلسفهی اقتصاد بیش از صد کتاب تألیف شده که بسیاری از مبادی علم اقتصاد را تحلیل و بررسی میکند، و نظریات مختلف اقتصادی و لوازم و نتایج هرکدام را بیان میکند. به این ترتیب فلسفه با مبادی نظری علوم ربط پیدا میکند.
متأسفانه در کشور ما تلاشهای بسیار کمی دربارهی فلسفههای مضاف صورت گرفته است، چه رسد به تألیف کتابهایی در این باره . در «انجمن حکمت و فلسفه» یک سلسله سخنرانیها و همچنین تألیفات جزوه مانندی آغاز شده که افرادی درباره فلسفههای مضاف سخنرانی کنند و مطلبی بنویسند، و منابع، مسائل، تاریخچهی آن را به صورت سی تا چهل صفحه بیان کنند.
امروزه در محافل دانشگاهی نیز کوششی بسیار جدی درگرفته است برای اینکه مبادی علوم را با حکمت قدیم ما بیان کنند. اکنون رسالههایی نوشته میشود مبنی بر اینکه اگر ما مثلاً بخواهیم صدرایی و برمبنای اصالت وجود و حرکت جوهری و دیگر مبادی حکمت متعالیه فکر کنیم، چطور میتوانیم معماری را تفسیر کنیم. از معماران زبردست و پُر مطالعه که با نظریات غربی نیز کاملاً آشنایی داشند میخواستند این مسئله را بررسی کنند، و به این منظور رساله نوشتند و کار کردند. معماری نیز همچون وجود میتواند مراتب داشته باشد.
میتوان مراتب معرفت و مراتب وجود را با «بنا» ارتباط داد. این بنا یک بنای حسی صرف نیست که فقط چشم ما ادراک کند. در واقع غیر از این بنای حسی، که به وسیلهی حواس پنج گانه ادراک میشود، این بنا طرحی ریاضی دارد که به بعد غیرحسیِ دیگری مربوط میشود. ولی این ساحت دیگر، معنایی عقلانی دارد. به این ترتیب میتوان مراتب وجود را با مراتب هستی ارتباط داد. برای مثال زمانی که ملاصدرا حکمت متعالیه را طرحریزی میکرده مساجدی را که امروزه میبینیم ساخته میشده است. با قدری دقت مبادی همان حکمت او را در هنر آن دوران نیز میبینیم. آن هنر چیزی نیست که با مبادی هنر امروز بتوانیم تبیین کنیم.
آن هنر ابعادی دارد، آنها را فقط با نوعی حکمت متعالیه میتوان تبیین کرد. مثلاً ارتباط وحدت و کثرت، و اصل توحید را میتوان در بنای یک مسجد قدیمی به بهترین وجه مشاهده کرد. یعنی استاد معمار مسئله توحید را حتی در خشت و گل آن بنا بیان کرده است. سنت و فرهنگ اسلامی و الهی به معمار بینشی داده که توانسته آن معانی ای را که ملاصدرا در حکمت متعالیه بیان کرده، در بنای یک مسجد متبلور کند. به این ترتیب حکمت قدیم در معماری، در نقاشی، در خطاطی و در زندگی روزمره متجلی بوده است، و در دورهی ما است که به عللی حکمت از زندگی روزمره فاصله گرفته است. پیشتر، همان چیزی که حکمت متعالیه را به وجود آورد، معماری و مظاهر دیگر فرهنگ را نیز به وجود آورد. بدین ترتیب باید بررسی کرد که چرا مبانی حکمت از زندگی روزمره این قدر فاصله گرفته است، و این مسئله این است که چگونه میشود دوباره اینها را به هم نزدیک کرد.
امروز گرایشی به نام نظریهپردازی مطرح شده است، اما نظریه چیزی نیست که انسان همین طوری به دست آورد. نظریه عالیترین مرتبهای است که انسان میتواند به آن برسد. نظریه غایت و کمال علم است. آدمی، آنگونه که برخی گمان میکنند، به آسانی نمیتواند به این مرحله برسد. نظریهپردازی، حاصل عمری زحمت است.
بازیهای المپیک در یونان، مقدس بودند و هر یک آداب و مراسم دینی مخصوص خود داشتند. فیثاغورث میگوید مردمانی که به دیدن المپیک میآیند سه دستهاند: گروهی برای خرید و فروش میروند، گروهی برای کسب شهرت و جاه و مقام، اما بسیار بسیار نادرند کسانی که برای تماشا میآیند. این در واقع رمز و تمثیلی برای مردمان این عالم است. مردمان عالم بیشتر برای خرید و فروش مال دنیا ساخته شدهاند.
جمعی نیز برای کسب افتخار آمدهاند. اما فیلسوف، اهل نظر است و برای تماشای وجود آمده است. او این دستگاه کار حق و امر خلقت را تماشا میکند. این امر در دین نیز اهمیت دارد. اهل بهشت نیز اهل نظرند: وجوه یومئذ ناضرة إلی ربِها ناظرة (قیامت: 22 و 23) شتر را قصاب بهگونهای میبیند، خریدار بهگونهای، قرآن بهگونهای دیگر: أَفلا یَنظرون إلَی الإِبل کیف خلقت و إلَی السماء کیف رفعت. (غاشیه: 17 و 18) دین نیز عین نظر است که از آن تعبیر شده است به دید و دیدن. انسان فقط همان دید است. آنچه بسیار اهمیت دارد این است که انسان به چه دیدی از هستی رسیده است. مولانا میگوید:
آدمی دید است و باقی پوست است دید آن باشد که دید دوست است تمام وجود آدمی همان نظری است که به آن رسیده است. حکمای ما و شعرای ما از قبیل حافظ و مولانا واقعاً اهل نظرند. اینان نظر به هستی دارند.
از سوی دیگر، اگر آدمی شب و روز به دنیا مشغول باشد، و به این نیندیشد که از کجا آمده، آمدنش بهر چه بوده و سرانجام به کجا میرود، اهل نظر نخواهد بود. بنده به دلایلی علم جدید و فلسفهی جدید را فاقد نظر میدانم. برای مثال، در هیوم، نظر به هستی نیست. او امکان نظر را از بین میبرد، و به نوعی از شکّاکیت میرسد که اصلاً در آن امکان نظر وجود ندارد. کانت نیز وقتی میگوید عقل نظری راه را بر معرفت بسته، راه نظر را مطلقاً میبندد. لبِّ لبابِ فلسفهی او این است که راه حکمت نظری، و خاصه آن دید الهی، بسته است.
دکارت نیز ماده را فقط کمیت میداند. افلاطونِ الهی میگوید در عالم، هر موجودی حیات دارد و هر حیاتی علم دارد، و هر چیزی که علم دارد شادی الهی دارد. در مقابل این نظر، فلسفهی جدید هستی را عین کمیت میبیند. این خیلی فرق دارد با دیدی مثل ارسطو که قائل به صورت است. هر چیز غیر ماده، صورت است. صورت یا در تعبیر ارسطویی یا به معنای صورت علمیه است. ایدوس، ایدین، ایده یعنی هر چیزی که وجود دارد حاصل اندیشه و علمی است. شما این را در مصنوعات میبینید: میزی که ساخته شده، میکروفون، این سیم، هر چیز بشری که میبینید.
بنابراین در وهلهی نخست باید معنای نظر را روشن کرد. رسیدن به نظر، کاری بسیار عظیم و الهی است. انسان ابتدا باید مراحلی را طی کند. او میباید فطرتاً استعداد این کار را داشته باشد. ثانیاً، انسان برای اینکه اهل نظر باشد باید با نظریات دیگری آشنا باشد. بنده مخصوصاً تأکید میکنم چون خیلی گرایش به غرب در ما به وجود آمده است حتی در علوم دینی.
بنابراین نظریهپردازی مستلزم آشنایی وسیع با حوزهای است که انسان میخواهد در آن نظریهپردازی کند. ولی آشنایی صِرف و علم کافی نیست. همچنین برای نظریهپردازی، علم باید با دو چیز همراه باشد: یکی تحلیل، و دیگری نقد.






نظر شما