«عقاب‌ها» را در جبهه‌ها نشان می‌دادند اما بازیگرانش ممنوع الکار بودند/چرا یساری نخواند؟

«محمد حسین فرحبخش» فیلمنامه نویس، کارگردان و تهیه کننده سینما درباره فیلم عقاب‌ها خاطرات ماندگاری دارد. او از توقیف این فیلم و ممنوع الکاری «جمشید هاشم‌پور» و «سعید راد» و در ادامه مهاجرت راد می‌گوید. فرحبخش همچنین از ریل گذاری سینما حرف می‌زند؛ اتفاقی که در ادوار مختلف اتفاق افتاد و نتایج مختلفی دربرداشت.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایرنا، «تاریخ شفاهی ایرنا» سه سال قبل سراغ فرحبخش رفت. تهیه کنندگی سینمایی ریشه در خون نخستین فعالیت هنری این سینماگر ۶۶ ساله بود. نحوه ورود وی به هنر هفتم برای خود داستانی دارد:‌ خانواده ما مذهبی سنتی بود اما عوامانه نبود. سنتی بود اما به روز بود. پدرم با علما و سیاسیون در ارتباط بود. پدرم یک فرد سیاسی بود و با اشخاصی چون شهید مطهری نشست و برخاست داشت. البته ایشان روحانی نبود. اما از قبل از انقلاب با تمام کسانی که بعد از انقلاب سردمدار حکومت شدند ارتباط داشت. حرفه سینما و تلویزیون قبل از انقلاب جرمی نابخشودنی بود. سال ۵۸ یکبار با پدرم به دفتر حزب جمهوری اسلامی رفته بودیم، چون پدرم آنجا زیاد می رفت. شهید بهشتی را دیدیم. بحث سینما شد و شهید بهشتی خیلی تاکید داشت که بچه مسلمان‌ها باید بروند و سینما را بگیرند. البته این را نقل به مضمون می‌کنم. پدرم بعد از آن که از دفتر حزب بیرون آمدیم گفت آقای بهشتی این حرف را برای من و تو نمی‌گوید بلکه برای دیگران می‌گوید.

فیلمساز حکومتی نشدم

چالش پدر و پسر ادامه یافت: من سال ۶۱ وارد سینما شدم. از همان سال مقداری با خانواده سر علاقه‌مندی به سینما چالش پیدا کردم و سال‌ها این چالش ادامه پیدا کرد. هفت، هشت، ۱۰ سال چالش داشتم و سرانجام حاج آقا(پدرم) چون می‌دید ما از آن رویه‌ای که او می‌خواست خارج نشده‌ایم از مخالفتش دست برداشت. البته هنوز ذهنیت پدر درباره سینما ناشی از فیلم‌های قبل از انقلاب بود اما کم کم متقاعد شد که درست است و باید این کار را انجام داد. ایشان تاکید داشت جایی که پول می‌خواهد اعتقاد را خراب کند پول را بینداز دور.

سال ۶۲ بود که او فیلم ریشه در خون را با حضور عواملی چون فرامرز قریبیان، اکبر زنجانپور و بابک بیات ساخت. سوژه این فیلم در رابطه با انقلاب بود: زمانی که این کار را شروع کردم آقای مهدی کلهر سر کار بود اما زمانی که به پروانه نمایش رسید آقایان فخرالدین انوار و سیدمحمدبهشتی آمدند. کلهر در زمان وزیر جدید ارشاد هم هفت هشت ماه سرکار بود ولی چون منویات وی را اجرا نمی‌کرد عذرش را خواستند. بعد از او هم فیلم ریشه در خون را توقیف کردند. فیلم چند ماه توقیف بود. از نشانه ها، فرم نگاه و بازیگران این فیلم می‌شد فهمید که مربوط به سازمان منافقین نیست اما فکر می‌کردند چون من جوان هستم از آدم‌های وابسته به این سازمان هستم. این ذهنیت درباره من وجود داشت چون من آشنایی نمی‌دادم که پدرم چه کسی است. تازه سال ۷۲ بود که اهل سینما فهمیدند پدر من کیست. بعد از آن هم نام پدرم برای من امتیازات معنوی داشت اما امتیاز مادی اصلا. یعنی من دنبالش نبودم. چون اگر دنبال مسائل مالی می‌رفتم یا باید زبانم بسته می‌شد یا مانند خیلی‌ها می‌رفتم و فیلمساز دولتی و حکومتی می‌شدم.

سینما را با فلسفه و نقاشی اشتباه گرفته بودند

به گفته فرحبخش مسئولین وقت سینما با جنبه سرگرمی هنر هفتم از اساس مشکل داشتند: بعد از دو سه ماه که فیلم ریشه در خون رفع توقیف شد، رفتم سراغ فیلم شب‌شکن. این را بگویم که موضع آن موقع وزیر ارشاد وقت و مدیرانش که تئورسین داخلی آنها بودند؛ عدم علاقه به سینمای مردمی، داستانی و قهرمان پردازی بود. آنها سینما را با مسجد، دانشگاه، فلسفه و نقاشی اشتباه گرفته بودند و به طور مطلق با جنبه سرگرمی سینما زاویه داشتند. اگر فیلمی ساخته می‌شد که با این طرز تفکر آنها مطابقت داشت اما مقداری سرگرمی هم در آن بود کاری با آن نداشتند اما اگر کسی فیلمی می‌ساخت که جنبه سرگرمی آن غالب بود قطع به یقین برخوردهای چکشی خیلی تندی با او می‌کردند. به نظر من امروز هم داریم چوب آن دوران را می‌خوریم.

نگاه فرحبخش اما متفاوت بود:‌ آنها می‌گفتند سینما دانشگاه است. البته از نگاه من هم سینما می‌تواند دانشگاه باشد اما لزوما چنین چیزی نیست. سینما عبارت است از مجموعه سرگرمی‌ها در هر نظام و هر فرهنگ و هر کشوری. فیلم ابتدا برای سرگرمی ساخته می‌شود. البته اگر کارگردانی توانست در قالب سرگرمی، حرفی را هم بزند باید دست او را بوسید، اما اگر حرفی را هم نزد اشکالی ندارد. هر چند من با فیلمی که بخواهد در ژانر سرگرمی ساخته شود ولی ضدفرهنگ و اعتقادات جامعه باشد مخالفم. شرع و عرف باید محترم شمرده شود. بحث من این است که فیلم نباید خلاف شرع وعرف باشد اما بقیه اش دیگر ربطی به کسی ندارد.

هدف فقط تحویل گرفته شدن در آن سوی مرزها بود

به اعتقاد این تهیه کننده سینما مدیران وقت اندیشه‌ای داشتند و آن جذب شدن در سینمای جهانی بود: یعنی باید فیلمی بسازی که در آن سوی مرزها تحویل گرفته شود. شما ببینید ما چند فیلم اعتقادی ساختیم که در خارج از کشور جایزه گرفت؟ چند فیلم درباره جنگ تحمیلی ساختیم که در کشورهای دیگر مورد توجه واقع شد؟ اما فیلم‌هایی که اعتقادات و ملیت ما را زیر سوال برد با استقبال آنسوی آبی‌ها روبرو شد؟ البته من با ساختن فیلم‌های جنگی زیاد هم موافق نیستم. چند فیلم ساخته‌ایم که خواسته است فرهنگ اسلامی و فرهنگ ملی مان را نشر دهد و در جشنواره‌های خارجی مورد استقبال قرار گرفته باشد؟ فرهنگ اسلامی و ملی دو روی یک سکه اند. امکان ندارد شما بخواهی یکی را از دیگری جدا کنی. اگر این کار را کنی هیچ کدام به درد نمی‌خورد.

اما صدمات این به اصطلاح نگاه گلخانه‌ای به سینما در دهه ۶۰ از نگاه فرحبخش چه بود:‌ عوارض آن را اکنون داریم می بینیم؛ تماشاگر از سینما برید. آخر فیلم آنسوی مه یعنی چه؟ بازیگر در میدان انقلاب دارد می‌رود یک مرتبه تنگ ماهی از دستش می افتد و ماهی دارد می‌میرد. او ماهی را می‌گیرد و آن را داخل حوض آب می‌اندازد. آن موقع میدان انقلاب حوض داشت. این کجا به درد سینما می‌خورد؟ اشکالی ندارد سالی سه، چهار تا از این فیلم ها ساخته شود اما بیشتر از آن یعنی خنثی کردن سینما و بیرون آوردن قهرمان از سینما. ما باید سینمای قبل از انقلاب را منهای مسائل فرهنگی ادامه می‌دادیم. عوض کردن ریل سینما غلط بود. سینما در کشور جا افتاده بود. عین فرمایش امام خمینی(ره) را باید اجرا می‌کردیم. ایشان ابتدای انقلاب فرمودند «ما با سینما مخالف نیستیم با فحشا مخالفیم» فحشا اگر در مجلس قرائت قرآن باشد هم آن مجلس را حرام می‌کند. در اصل سینما ربطی به فحشا ندارد بلکه این فحشا است که خود را قاطی سینما می‌کند.

طبقه بندی الف و ب و ج فیلم‌ها یک کار من درآوردی بود

به زعم این تهیه کننده سینما برای رشد عادی سینما باید همان کاری را می‌کردیم که بین سال های ۵۸ تا ۶۲ انجام شد؛ داستان و قهرمان: طی آن سال‌ها سینما آن قدر پول درآورد که به دولت مالیات هم می‌داد. اما از سال ۶۲ تا الان ما حتی یک سال هم نداشته‌ایم که سینما منفعت داشته باشد. من به شما آمار می‌دهم که سینما از سال ۶۲ تا کنون هر سال بین ۵۰ تا ۹۰ درصد ضرر داده است. دولت دارد پول بچه‌های مناطق محروم و فقیرنشین را می‌دهد به یک مشت تهیه کننده گردن کلفت سینما، وگرنه تا حالا سینما تعطیل شده بود. به همین خاطر است که ما در سینما، بخش خصوصی نداریم. اگر هم می‌بینید چهار تا سالن سینما ساخته شده، برای این بوده که سازندگان آن بتوانند مجوز ساخت پاساژشان را بگیرند وگرنه سینماداری اصلا نمی‌صرفد.

در ادامه سیاست درجه بندی سینما به وجود آمد: آقایانی که قبلا از آنها نام بردم بین سال های ۶۲ تا ۶۵ دیدند نمی‌توانند خیلی در پیشبرد سیاست گذاری‌هاشان موفق باشند. هنوز تک و توک فیلم های داستانی و مردم پسند ساخته می‌شد که چون خلاف قانون نبود نمی‌شد جلویش را گرفت. اگر هم می‌خواستند مقابل این فیلم ها بایستند سر و صدا می‌شد. لذا آمدند و یک کار من درآوردی کردند و فیلم ها را در قالب های الف و ب و ج گنجاندند. ج همان فیلم‌هایی بود که مردم می‌پسندیدند اما از منظر انوار و بهشتی مبتذل بود.

۱۰ دقیقه سانسور فیلمی که در تلویزیون سانسور نشد

فرحبخش سال ۶۴ فیلمی به نام گردباد را ساخت که فرامرز قریبیان، جمشید مشایخی و ایرج راد در آن بازی کردند. این فیلم فیلمی انقلابی و درباره تفاله‌های هسته‌ای بود: در آخر فیلم، قریبیان یک آمریکایی را با دستان خود خفه می‌کرد. همه این قسمت‌های فیلم را درآوردند. می‌گفتند کلمه آمریکایی را بیرون بیاور و بگو یک خارجی. چرا؟ چون این فیلم آرتیست داشت. باور نمی‌کنید سر این فیلم این آقایان چه هجمه‌ای به من کردند. اصلا گفتند چون تو گردباد را ساختی ما درجه‌بندی فیلم‌ها را طراحی و اجرا کردیم. البته ۱۰ دقیقه از این فیلم را هم سانسور کردند و به آن اجازه پخش دادند. اما سال‌هاست صدا و سیما آن را بدون سانسور پخش می‌کند. آن هم صدا و سیمایی که این همه ممیزی دارد.

گویی نمره ج به فیلم دیگر این تهیه کننده هنوز از خاطرش نرفته است: شما بروید فیلم غریبه مرا که در سال ۶۶ تولید شد و آقای مهدی هاشمی و اکبر عبدی در آن بازی می‌کردند و از فیلم‌های اجتماعی بعد از انقلاب بود را ببینید، به این فیلم نمره ج دادند، یعنی این فیلم مبتذل بود. در حالی که این فیلم از آن سال به بعد هر سال چند بار در صدا و سیما پخش می‌شود. این آقایان با این روش خیلی‌ها را از سینما بیرون کردند. یعنی تهیه کننده‌ها ضرر کردند و از این عرصه بیرون رفتند. یا مثلا درسال ۶۵ شاپور قریب فیلمی با عنوان بگذار زندگی کنم ساخت. این فیلم را ۲۱ روز در سینما سعدی شیراز روی پرده بردند. همه هزار صندلی این فیلم در همه سانس‌هایش از صبح تا شب پر بود. این فیلم آموزنده و تاثیرگذار بود. روز ۲۲ اما فیلم آنسوی مه به نویسندگی همین آقای سیدمحمدبهشتی را در همین سینما پخش کردند، فقط ۸ نفر برای مشاهده آن رفتند. مردم که نمی‌دانند رتبه بندی الف و ب و ج چیست؛ فیلم جذاب باشد می‌روند و آن را تماشا می‌کنند.

«عقاب‌ها» را در جبهه‌ها نشان می‌دادند اما بازیگرانش ممنوع الکار بودند/چرا یساری نخواند؟

اناری که مد شده بود!

از منظر فرحبخش خط قرمزهای سینمای دهه ۶۰ هم مشخص نبود: برای مثال اگر دو نفر زد و خورد می‌کردند به چک سوم که می‌رسیدند می گفتند این آرتیست بازی است و آن را درمی‌آوردند. خط قرمزهای دهه ۶۰ باعث بی خاصیت شدن فیلم‌ها شد. می ‌خواستیم سناریو بنویسیم، می‌گفتند هر جای فیلمنامه دراماتیک و قهرمان بازی دارد را خودتان سانسور کنید. وگرنه دهه ۶۰ که حجاب بازیگران سینما خیلی سفت و سخت بود و این طوری نبود. اما مدیروقت می‌گفت اگر پروانه هم به تو بدهیم نمره فیلمت را ج می‌دهیم و اذیتت می‌کنیم. یادم هست سر فیلم دستمزد با بازی محمد صالح علا و مهدی فتحی پدر مرا درآوردند تا به آن پروانه دادند. گفتند تا فلان صحنه را درنیاوری مجوز پخش نمی‌دهیم. البته من تنها کسی بودم که جلوی این ها ایستادم. بقیه نابود شدند. یادم است یکی از مدیران وقت بعد از فیلم غریبه به من گفت اگر باز از این فیلم‌ها بخواهی بسازی از سینما بیرونت می‌کنیم. او عین رضاخان دیکتاتور بود و کسی جرات نمی‌کرد مقابلش بایستد. پاسخ دادم تو آب توی جوی هستی و من ریگ آن، من می‌مانم و تو می‌روی. همین طور هم شد از او خبری نیست ولی من همچنان در سینما فعالم.

این تهیه کننده ادعایی درباره حضور یک میوه در فیلم ها به خاطر خوشامد یکی از مسئولین سینمایی وقت دارد:‌ بحث ما با مدیران وقت و امثالهم فقط این نبود که من چرا به بازیگران سینمای قبل از انقلاب دوباره بازی می‌دهم آنها کسی را می‌خواستند که مطابق منویات آنها فیلم بسازد که من این طور آدمی نبودم. خاطرم است بعد از فیلم نار و نی ساخته سعید ابراهیمی‌فر در سال ۱۳۶۷، مد شده بود که در همه فیلم‌ها کارگردانان یک انار می‌گذاشتند تا آقایان خوشحال شوند. یا وقتی با آقای محمدعلی سجادی، گمشدگان را ساختیم پدر ما را درآوردند. این فیلم را اگر شما ببینید لذت می‌بری. آنها دنبال این بودند که تهیه کننده را نابود کنند. چون فقط تهیه کننده می‌توانست جلوی این‌ها بایستد و سایر عوامل نمی‌توانستند.

فرحبخش در دفاع از آن سینما هم حرفهایی دارد: البته نباید از حق گذشت. این ها در دهه ۶۰ در استانداردسازی سینما خیلی کمک کردند. طوری که سینمای اکنون اصلا قابل مقایسه با سینمای قبل از انقلاب نیست. اما در اصل سینما که محتوای آن است، ریل گذاری غلطی کردند که آثارش تا به امروز باقی است.اصل سینما محتوای آن است. اگر از من بپرسی ما در جمهوری اسلامی سینما داریم پاسخم این است که ما در جمهوری اسلامی سینما نداریم بلکه تعدادی فیلم خوب داریم. مثالی بزنم. شما معلم یک کلاس هستید و ۲۰ دانش آموز دارید. از این ها ۵ نفر نمره ۲۰ گرفته‌اند، ۵ نفر ۱۸ و ۱۰ نفر نمره زیر ده. معلم دیگری هم است که دانش آموزانش فقط ۳ نمره ۲۰ گرفته‌اند اما بقیه‌شان نمره‌شان بالای ۱۵ و هیچ کدامشان هم مردود نشده‌اند. به نظر شما کدام معلم موفق‌تر است؟ من می‌گویم معلم دوم. این در مورد سینمای بعد از انقلاب ما صادق است.

بهترین مدیران سینمایی از نظر فرحبخش

از نگاه این سینماگر دوران معاونت سینمایی سیف الله داد و دو سال ابتدایی جواد شمقدری بهترین دوران سینمای ایران است: سیف الله داد به اهالی سینما امنیت داد. فیلمسازی امنیت می‌خواهد چرا که فکر کردن به یک فضای امن نیاز دارد. امنیت نداشته باشی و شکمت گرسنه باشد نمی‌توانی فکر کنی. البته در نهایت رفقای خود سیف الله داد او را نابود کردند. چون به رفقای خود باج نداد و سینمای دولتی را تعطیل کرد و گفت بخش خصوصی باید بیاید و پول نداد، همان رفقایش که دم از حمایت از خاتمی می زدند همان‌ها ریشه او را زدند و باعث استعفای اجباری او شدند. حتی نایستاد ۷،۸ ماه پایانی دوره‌اش تمام شود. بخاطر این که از دست دوستان مثلا اصلاح طلبش داغان شد. آنها باعث شدند سیف الله عطایش را به لقایش ببخشد. خودش به من نام یکی از رفقایش را گفت و تاکید کرد که من از دست این سرطان گرفتم. خدابیامرزدش.

شمقدری هم چون همه فیلم‌های توقیف شده را آزاد کرد دیگر معاون سینمایی محبوب فرحبخش است: دو سال اول کار او عالی بود. می خواست ریل را عوض کند. اما متاسفانه این شاه نشین‌های خانه سینما و متفکران دهه ۶۰ که هنوز هم هستند، به او اجازه ندادند. آنها هنوز هم تمامیت‌خواه هستند. سال ۶۲ که آقایان انوار و این ها آمدند سینما را به مسیر بی‌خاصیت عدم قهرمان پردازی و بگیر و ببند بردند و مسائل امنیتی را وارد سینما کردند. آقای شمقدری اولین کاری که کرد همه فیلم‌های توقیف شده را آزاد کرد. او می‌خواست سینما را در مسیر عادی خود که سرگرمی است و در ضمن می‌تواند در کنارش محتوا هم باشد هدایت کند.

عقاب‌ها را در جبهه‌ها نشان می‌دادند، بازیگرانش را ممنوع الکار می‌کردند!

این سینماگر خود را یکی از افرادی می داند که زمینه فعالیت مجدد بازیگران ممنوع الکاری چون جمشید هاشم پور را فراهم کرده است: آقای هاشم پور سال ۴۶ وارد سینما شد و با نام جمشیدهاشم پور یک نقش کوتاه بازی کرد. سال ۴۷ در فیلم جهنم سفید آقای ساموئل خاچیکیان بازی کرد و یک کلاه گیس سر او قرار دادند و نام جمشید آریا را روی او گذاشتند. در سال ۵۱ هم از سینما کناره گیری کرد. سال ۶۰ دوباره به دعوت مسعود کیمیایی برای بازی در فیلم خط قرمز به سینما بازگشت و نامش همچنان جمشید آریا بود. از فیلم تاراج که انوار آمد گفت آریا نمی شود و باید بشود هاشم پور. سال ۶۳ مرحوم ایرج قادری از او بازی می‌گیرد و او را کچل می‌کند. بلافاصله هم در فیلم های یوزپلنگ و تیغ و ابریشم کیمیایی بازی می کند. آقای ساموئل خاچیکیان هم در سال ۶۴ از او در فیلم عقاب‌ها بازی می‌گیرد. بعد از آن جمشید تبدیل به یک ستاره شد و مدیران وقت این را نمی‌خواستند. زورشان نرسید وگرنه عقاب‌ها را توقیف می‌کردند. لذا سعید راد را پس از بازی در عقاب‌ها، ممنوع الکار کردند و گفتند از این مملکت برود. سعید راد مجبور شد به آمریکا برود و ۱۵،۱۰ سال راننده تاکسی شود. شما می‌دانید چقدر در جبهه‌ها عقاب‌ها را برای رزمندگان نشان دادند؟ عقاب‌ها و همین طور برزخی‌ها و سفرسنگ را قبل از عملیات‌ها نشان می‌دادند تا روحیه رزمندگان تقویت شود، اگر نار و نی را نشان می‌دادند که از دشمن شکست می‌خوردیم.

اتهام اخلاقی به جمشید هاشم پور

به گفته فرحبخش به هاشم پور یک تهمت اخلاقی زدند و وی را ممنوع الکار کردند: من بارها هاشم پور را در خیابان می‌دیدم که ریش بلندی گذاشته بود و گیج گیج راه می‌رفت. او ضربه روحی بزرگی خورده بود. او تا سال ۶۷ ممنوع الکار بود. سال ۶۷ آقای کیانوش عیاری برای فیلم روز باشکوه از او بازی گرفت. منتهی با قرار دادن دو شرط؛ نخست این که نقش یک ساواکی را بازی کند و دوم این که موهای سرش را نتراشد. به نظر من اما مردم هاشم پور ساواکی را نمی‌خواستند. آنها هاشم پور آرتیست را دوست داشتند. سال ۷۰ برای بازی در فیلم قافله سراغ او رفتم. قرار شد او نقش یک افسر نیروی انتظامی را بازی کند. با او قرارداد هم بستم و رفتیم اصفهان برای فیلمبرداری. او باید با لباس مبدل وارد یک باند مواد مخدر می‌شد برای همین لازم بود سرش را از ته بتراشد. وقتی موضوع را به او گفتم گفت نمی‌شود و مرا بیچاره می‌کنند. من خانه هم ندارم و در یک زیرزمین زندگی می‌کنم. نمی‌خواهم جلوی ادامه کارهایم را بگیرند. به او گفتم و دستخطی دادم که اگر شما را ممنوع الکار کردند بیا تا آخر عمر هر ماه از پویا فیلم حقوقت را بگیر. قبول کرد و او را به منزلی که گروه فیلمبرداری در آن جا بود، بردم و سرش را از ته تراشیدم. البته این اسرار را برای ایرنا می‌گویم چون بیشتر از ۳۰ سال از آن موقع گذشته است. فیلم ساخته شد. کسی برای من خبر آورد که زمانی که اعضای هیات بازبینی داشتند فیلم شما را می‌دیدند، وقتی هاشم پور وارد کادر شد یکمرتبه مدیر وقت از جا پرید و روی دستش زد و گفت تمام رشته‌هایی که ما پنبه کرده بودیم، پنبه‌هایش را رشته کردند.

گویی هنگام پخش فیلم قافله اتفاق جالبی در یکی از سینماهای تهران افتاد: مردم در سینما آزادی در حال تماشای این فیلم بودند. در اولین پلانی که هاشم پور وارد فیلم می شود حسن رضایی در حال رانندگی یک تریلی ۱۸ چرخ است. دوربین هم طرف شاگرد بسته شده که خالی است. اما حسن رضایی در حال حرف زدن است. تماشاچی فکر می‌کند او دیوانه شده است اما یک مرتبه دوربین هاشم پور را وارد کادر می‌کند. به محض این که این اتفاق می‌افتد تمام هزار صندلی سینما از جا بلند می‌شوند و سوت و کف سینما را منفجر می‌کند.

جواد یساری از ابوسفیان هم بدتر است؟

فرحبخش همچنین در دو فیلم قدغن و دشمن زن از صدای جواد یساری خواننده استفاده کرده است: من یساری را دوست دارم. چرا باید از او استفاده نشود. او در قدغن در یک عروسی می‌خواند. مگر او چه جرمی انجام داده است؟ قبل از انقلاب خوانده است؟ خیلی‌های دیگر هم قبل انقلاب خیلی کارها می کرده‌اند و بعد از انقلاب نمی‌کنند. پیغمبر ابوسفیان را بخشید، یعنی یساری از ابوسفیان بدتر است؟ او ۸۰ سالش است و یک نماز قضا ندارد. برادرانش همه روسای هیات‌های مهم تهران بودند. او بچه محل من است و از دهه‌ها قبل می‌شناسمش. کشتی گیر هم بود و طلای فرنگی کشوری دارد.

این تهیه کننده ادعاهایی نسبت به سیدمحمد خاتمی وزیر ارشاد با خاتمی رئیس جمهور دارد: خاتمی رییس جمهور خیلی متفاوت با خاتمی وزیر ارشاد بود. او در دوره رییس جمهوری‌اش نسبت به فرهنگ نگاه آرامی داشت وگرنه شخصی مثل سیف الله داد که نمی‌توانست با او کار کند. بعد از فشارهایی که از بیرون به سیف الله داد آوردند، یک مقدار فضای سینما را تا سال ۸۴ بستند. سال ۸۴ که محمد حسین صفارهرندی وزیر شد بگیر و ببند شدید راه انداخت. البته بگیر و ببندش مثل دولت جدید نبود. در دهه ۹۰ چون مسوولین ما هیچ کدام عرضه اداره معاونت سینمایی را نداشتند همه چیز خط قرمز بود.

نظام و مردم به امثال حاج داود کریمی بدهکارند

شاید بتوان بحث برانگیز و سیاسی‌ترین فیلم فرحبخش را زندگی خصوصی دانست:‌ من آن را علیه تمام آدم‌های تندروی نظام ساختم. آنهایی که وقتی از این‌ها قدرتشان را می‌گیری تبدیل به ضد نظام می‌شوند. این‌ها کسانی بودند که یک روز پونز در پیشانی زنان می‌کردند و امروز می‌روند در ماهواره می‌گویند امام عسگری اصلا فرزند نداشته است. در این فیلم، آقای فرهاد اصلانی مجموعه آدم‌های متعددی است که در تمام ادوار جمهوری اسلامی بوده اند. آتیلا پسیانی را هم گذاشته‌ام که از نظرم آقای حسین شریعتمداری است. حاج داود کریمی را هم گذاشته‌ام در نقش نیکپور. منظر انقلاب به نظر من حاج داود کریمی است. کسی که بعد از جبهه آمد در کارگاه تراشکاری‌اش کار کرد و بعد هم تحت تاثیر آسیب سلاح‌های شیمیایی که در جبهه خورده بود شهید شد. امثال او آدم‌هایی هستند که این نظام و مردم به آنها بدهکارند.

59243

کد مطلب 2171438

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 2 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین