در دوران نخست‌وزیری دکتر مصدق آزادی‌های انسانی در حد کمال در کل مملکت وجود داشت/ ملت ما در طول هفت هزار سال زیست خود به هیچ مملکتی حمله نکرده است

ایرانیان نخستین ملتی هستند که توانستند هم حکومت برقرار کنند و هم قانونمند باشند و هم اخلاق برتر مملکت‌داری را ارائه بدهند.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا - طاهره مهری: در ادامه میزبانی بزرگان در ایبنا قرار بر آن شد تا در حوزه تاریخ میزبان دکتر رضا شعبانی، چهره ماندگار تاریخ باشیم. با استاد تماس گرفتم و از ایشان دعوت کردم تا در اتاق گفت‌وگوی ایبنا میزبانشان باشیم. اما با مهربانی و تواضع گفت به دانشگاه شهید بهشتی بیایید، آن‌جا به همه پرسش‌های‌تان پاسخ می‌دهم. اما به دلیل آلودگی هوا از آمدن به ایبنا معذورم. این‌گونه شد که در دانشگاه شهید بهشتی به حضور استاد رسیدم و با ایشان به گفت‌وگو نشستم. ماحصل این گفت‌وگو را در ادامه می‌خوانید.

چگونه به تاریخ علاقه‌مند شده‌اید، خانواده چقدر در این زمینه نقش داشته‌اند؟

من در سال ۱۳۲۹ بعد از گرفتن تصدیق ششم ابتدایی از روستای خودم صمغ‌آباد و ده دنبلید طالقان برای ادامه تحصیل دبیرستان به تهران آمدم. سال‌های ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۲ سال‌های پرتشویشی برای مملکت بود. چون صنعت نفت داشت ملی می‌شد و مرحوم دکتر محمد مصدق به عنوان نخست‌وزیر عهده‌دار مسائل مملکت بود. آزادی‌های انسانی در حد کمال در کل مملکت وجود داشت و بیشترین استفاده‌ها را هم نیروهای چپ می‌بردند، که به زعامت حزب توده با روزنامه‌های متعددی که در مملکت داشتند، شلتاق می‌کردند و امور جامعه را می‌چرخاندند.

رشد عواطف ملی‌گرایانه نمود زیادی داشت. مردم ما بعد از حدود دویست سال که رنج استعمار را دیده بودند و خشونت تاثیرات تلخ آن را در حیات معنوی، اقتصادی و همه بخش‌های زندگی مشاهده کرده بودند، درصدد بودند که نفت را ملی کنند که کردند. اما عناصر مختلفی که در جامعه روی کار آمده بودند، آرام نمی‌نشستند و هرکس از گوشه‌ای حرفی می‌زد. متاسفانه حزب توده (حالا راست یا دروغ، غلط یا صحیح) پیوستگی به همسایه شمالی ما داشت و من به عنوان یک ایرانی غصه می‌خوردم. وقتی که تاریخ را به عنوان یک درس می‌خواندم، متوجه می‌شدم که در خلال ۲۰۰ سال اخیر از سمت شمال مملکت‌مان گرفتار مصیبت همسایگی با روس‌ها بودیم و از سمت جنوب و شرق مملکت گرفتار تدابیر شیطانی انگلیس‌ها. این دو نیرو بر حیات ملت ما تاثیر منفی گذاشته بود، به نحوی که روس‌ها تمامی منطقه قفقازیه را در خلال دو دوره جنگ منتهی به قراردادهای گلستان و ترکمانچای در سال‌های ۱۸۱۹ و ۱۸۲۸ میلادی از ایران جدا کردند و بعد روس‌ها قسمت‌های آسیای مرکزی و افغانستان را از ایران جدا کردند که مهم‌ترین اتفاق در سال ۱۸۵۷ میلادی بود که افغانستان استقلال پیدا کرد و بعد از آن دیگر به خاطر این‌که افغانستان در چنگ انگلیس بماند، ما در چنگ انگلیس‌ها گرفتار شدیم. انگلیس‌ها شاید بیش از هزار کتاب در مورد ایران نوشته‌اند.

سیاحان انگلیسی و سران و سیاستمداران و... که به ایران می‌آمدند، اصرار داشتند که ایرانی‌ها را بشناسند و زیر سلطه نگه دارند. این ننگ‌هایی که انگلیس به کار می‌برد؛ دو جنبه داشت: یکی تضعیف قدرت سیاسی ایران یعنی دولت و حکومت را منحط نگه دارند و دیگری تضعیف روحیه ایران‌دوستانه و متکی به مذهب و اعتقادات درونی پرمایه ملت ما بود و برای این کار هم سالی اقلاً یک نماینده به ایران می‌فرستادند، در گوشه و کنار ایران می‌گشتند و سالی یک مدعی مذهبی نیز روانه ایران می‌کردند. یعنی به دنبال این بودند که این دو قدرت درونی اخلاقی و اجتماعی ایران و دیگری قدرت سیاسی و نظامی را منفجر کنند و در حد توانِ خودشان سعی کردند. بنابراین ایران در آغاز سده بیستم میلادی وسیله‌ای شد برای خوابانیدن عطش مملکت‌داری و جهانگیری انگلیس و روس. در همین دوره هم انگلیس‌ها می‌خواستند در قطر قرارداد نفت را تمدید کنند و نگه دارند و هم روس‌ها می‌خواستند چنین قراردادی با آن‌ها ببندند و نفوذ خودشان را در مناطق مختلف مملکت ما حفظ کنند و من دلم برای مملکتم می‌سوخت.

تاریخ که می‌خواندم؛ می‌دیدم، ما از حدود هفت هزار سال پیش در این مملکت زندگی کردیم، از حدود چهار هزار سال پیش اندیشه‌های قوی مذهبی داشتیم، درست است که تولد حضرت زرتشت را سال ۱۲۵۰ قبل از میلاد می‌دانیم ولی بخش‌هایی از اوستا هست که ردپای آن به دو هزار سال پیشتر از این دوره هم می‌رسد. کسانی که با اوستا سروکار دارند. گات‌ها را جدا می‌کنند و جشن‌های مختلف را نگاه می‌کنند که تقریباً مال دو هزار سال پیش بوده است. نهایت این است که ما به دو حکومت باقی و برقرار می‌رسیم: یکی دولت ماد که مدتی پرتوان دشمنان را از ما دور کرد و اولین قدرت پابرجای سرزمینی ما شد. از آذربایجان به پاخاست و در کردستان و صفحات مرکزی رشد پیدا کرد و دیگری هم قدرت هخامنشی بود. ما وقتی به عصر هخامنشی رسیدیم، دیگر یک ملت جاافتاده صاحب نسقی بودیم که هم قدرت نظامی کافی برای حمایت از موجودیت ملی خودمان و هم قدرت اقتصادی، سیاسی و فرهنگی داشتیم.

یعنی دیگر ملتی شده بودیم، تا آن‌جا که معروف است و نقل می‌کنند؛ ایرانیان نخستین ملتی هستند که توانستند هم حکومت برقرار کنند و هم قانونمند باشند و هم اخلاق برتر مملکت‌داری را ارائه بدهند. لازمه‌اش این است که شما کتیبه‌های هخامنشی را بخوانید، کوروش بزرگ که در بسیاری از نوشته‌های قدیمی‌تر به عنوان پیغمبر و به عنوان مسیح شناخته شده است، ایرانی است و استوانه کوروش هم تصویر کاملی از انسانیت، بردباری، داد و مردم‌دوستی را ترسیم می‌کند.

به زمان داریوش که می‌رسیم در چهار قطعه از قاره‌های جهان یعنی اروپا، آفریقا، اقیانوسیه و آسیا می‌بینیم که ایرانیان جایگاه خیلی بزرگی دارند و توسعه متصرفات ایران است. نحوه سلوک ایرانیان نیز به گونه‌ای است که تا امروز زبانزد مردم دنیاست.

این است که من عواطف ملی‌گرایانه خیلی خاصی پیدا کردم و این عواطف را با مطالعات تاریخی خودم تقویت کردم، به نحوی که دوره دبیرستان را که طی می‌کردم، تقریباً می‌توانم بگویم هر کتابی که در حوزه علوم انسانی بود، یعنی اگر کسی کتابی را در حوزه تاریخ، جغرافیا، ادبیات و فلسفه نام می‌برد، می‌گفتم که خوانده‌ام و واقعاً هم خوانده بودم. بعد به دانشسرای عالی هم که رفتم، به انتخاب خودم رشته تاریخ و جغرافیا را انتخاب کردم، که در آن ایام یعنی سال‌های ۱۳۳۵ تا ۱۳۳۸ تاریخ و جغرافیا با هم بود، من مطالعاتم را ادامه دادم و توانستم استخوان‌بندی فکری خودم را به عنوان یک ایرانی وابسته به مردم ایران، آب و خاک ایران، وابسته به فرهنگ و تمدن و موجودیت معنوی ایران تقویت کنم. من از این‌که یک ایرانی هستم، افتخار می‌کنم و از این‌که یک ایرانی به دنیا آمدم، خوشحالم و خودم را شاد می‌دانم و از این‌که صاحب چنین شأنی در عرصه فرهنگ و تمدن بشری هستیم، به خودم می‌بالم.

چیزی که در خلال این چندین هزار سال از ما دور نبوده است. یعنی می‌خواهم بگویم، آن طرف را هم که نگاه می‌کنیم، ما شش هزار و دویست سال پیش در جیرفت کرمان حکومت داریم، مردم و معیارهای زندگی مدنی داریم. در پنج هزار و پانصد سال پیش در سیستان و بلوچستان رشد علمی به قدری بوده است که مردم مغز عمل می‌کردند، چشم عمل می‌کردند و این‌ها زاییده هوش، ذکاوت و تلاش مردم ایران در این منطقه است و در خلال همه این هفت هزار سال حیات ملی، ما هیچ‌وقت تا امروز به هیچ مملکتی حمله نکردیم.

تمام ابتکاراتی که ایرانیان دارند، مربوط به این است که از خودشان دفاع کرده‌اند. جنگ‌های ما بدون استثنا جنگ‌های دفاعی است، تا امروز این‌گونه بوده است. حتی شما به نادرشاه افشار هم که نگاه کنید، برای دفاع از مرزهای ایران ناچار شد که افاغنه کینه‌توز را تا هند دنبال کند. چون این‌ها هر خطایی می‌کردند و هر صدمه‌ای به کیان مملکت می‌زدند، به هند فرار می‌کردند.

نادر چهار بار از محمدشاه گورکانی تقاضا کرد که این‌ها را پس بفرستد، اما او نفرستاد، نادر ناچار شد به هند برود و هند را تسخیر کند. ولی این عقل را هم داشت که هند را که گرفت، نگه ندارد، فقط مرز پاکستان کنونی با هند را نگه داشت که از نظر جغرافیایی جزء فلات ایران است، پس این قسمت را به ایران منضم ساخت و برای کشمیر هم که تا امروز مردمش خودشان را ایرانی‌تبار می‌شمرند، فرماندار مستقلی فرستاد. بنابراین ایرانی بودن افتخار بزرگی است.

ما وقتی به تاریخ نگاه می‌کنیم، می‌بینیم، از زمان مسلمان شدن ما تمامی توسعه‌ای که جهان اسلام پیدا کرده، به جز منطقه جزیره‌العرب که خاص اعراب است، تمامی توسعه‌ای که دین مبین اسلام پیدا کرده به دست ایرانیان انجام شده است. یعنی شمال آفریقا و اروپا، آسیای مرکزی، آسیای جنوبی، اقیانوسیه و دیگر بخش‌ها را که نگاه می‌کنیم، می‌بینیم ایرانی‌ها از طریق رشد تفکرات مذهبی اسلامی و عرفان ایرانی علی‌الخصوص توانستند که دنیا را مسلمان کنند و مسلمان نگه دارند.

شما نگاه کنید از چهار مذهب تسنن، دو مذهب مال ایرانی‌هاست. از شش صحاح سته که توصیف دین و راه و رسم دین‌داری است، نویسندگان هر شش تا ایرانی هستند. آن چیزی که ما می‌گوییم فرهنگ و تمدن اسلامی، هشتاد درصد بار تمدن اسلامی بر دوش ایرانی‌هاست.

بنابراین در تاریخ، تفحص برای پیدا کردن جایگاه ایرانی‌ها کار دشواری نبود و من این را تعهد خودم تلقی کردم که بخواهم تاریخ بخوانم و به این مسائل بپردازم. این فلسفه تاریخ‌خوانی من است و از آن زمان به بعد یعنی بعد از دوره لیسانس و فوق لیسانس و دکتری کار کردم، همه در مورد نادرشاه افشار و عزت و اعتباری است که او برای ایران کسب کرد. این است که از نظر من ایرانی بودن افتخار بزرگی است. ایرانی بودن امتیازی است که هر کسی ندارد.

در این مسیر خانواده تا چه حد همراه بودند؟

پدر و مادر من هردو آدم‌های به مفهوم مطلقِ کلام بی‌سواد بودند، یعنی خواندن و نوشتن نمی‌دانستند؛ ولی مادرم یک‌سوم حافظ را حفظ داشت و پدرم هم در حدود یک‌دوم حافظ را حفظ داشت. دائم در خانواده ما کتاب‌های تاریخی می‌خواندند، از شاهنامه فردوسی که خودم تا ده‌سالگی که در خانواده بودم، شاهنامه می‌خواندم. خاورنامه می‌خواندم و حسین کرد شبستری و... خانواده می‌نشست و گریه می‌کرد، خودشان را در غم سیاوش، در غم آدم‌های برجسته سوگوار نشان می‌داد. خانواده بسیار مشوق من بودند. پدر من درآمد بسیار کمی در حد ۴۰ تا ۵۰ تومان در ماه داشت. سه پسر داشت و سه دختر اما از همین درآمد، ماهی ۲۵ تا ۳۰ تومان برای من می‌فرستاد تا من درسم را بخوانم و من هم اولین سالی که به دانشسرای عالی رفتم و ماهی ۱۵۰ تومان به من حقوق دادند، اولین پولی را که گرفتم، مال پنج ماه بود که از این ۷۵۰ تومان، ۴۵۰ تومان را برای پدرم فرستادم و بعد از آن هم تعهد کردم تا پایان عمر پدر و مادر و خانواده را اداره کنم که اداره کردم. یعنی آن‌ها خیلی مشوق من بودند. بی‌سواد بودند اما بی‌دانش نبودند. مانند تمام ایرانیانی که در همه جای ایران شما پیدا می‌کنید.

 چه خاطره شنیدنی دارید از استادانی که از آنان درس آموختید یا در این مسیر با آنان همراه بودید؟

استاد ارجمند دکتر محمداسماعیل رضوانی، استادِ من در دوره لیسانس و فوق‌لیسانس بودند، به یاد دارم که سال ۱۳۴۶ به فاصله یک هفته که فوق‌لیسانسم را گرفتم، به سوربن رفتم تا در مقطع دکتری تحصیل کنم. خانواده سالی یک فرش برایم می‌فرستادند تا آن را بفروشم و هزینه تحصیلم را بپردازم. به اضافه قرض‌هایی که داشتم. در این مسیر یک‌بار پولم کم شد و برای همسرم که با دو فرزندم در ایران بودند، نوشتم که کتاب «لغتنامه مرحوم معین» را به آقای دکتر رضوانی بدهید. چون کتاب دست‌نخورده است، ۵۰۰ تومان قیمت دارد. این ۵۰۰ تومان را از ایشان بگیرید و برای من بفرستید. مرحوم دکتر رضوانی ۵۰۰ تومان را به همسر من داده بود ولی کتاب‌ها را نگرفته بود و به همسرم گفته بود آقای شعبانی زمانی که برگردد باید معلمی کند، پس این کتاب‌ها به درد خود ایشان می‌خورد. این‌گونه من مدیون استاد شدم.

خاطره دیگرم از مرحوم دکتر عباس زریاب خویی و مرحوم خانبابا بیانی و مرحوم دکتر غلامحسین صدیقی است. زمانی که من از فرنگ برگشتم و درجه دکتری گرفته بودم، نسخه‌های رساله خودم را خدمت این بزرگواران بردم و گفتم من پاریس و سوربن و این‌ها را قبول ندارم، شما باید بگویید که آیا من قابل این هستم که دکتر باشم یا نه، هر سه استاد رساله من را خواندند و تایید فرمودند و من مدیون این بزرگواران هستم. در خلال عمرم هم هر زمان که گرفتاری داشتم و خدمت‌شان می‌رفتم، این بزرگواران در نهایت ادب و انسانیت و تواضع و بزرگواری که شیوه مرضیه حیات علمی آن‌ها بود، با من رفتار می‌کردند.

زمانی که مدرک دکتری را گرفتم و به ایران برگشتم، مانند بسیاری از افرادی که بزرگواری می‌کردند و به دیدنم می‌آمدند و بزرگواری می‌کردند و بنده را تشویق و تمجید می‌کردند و می‌گفتند بارک‌الله در سه سال دکتری را گرفتی، شخصی به نام آسید احمد خراسانی هم که استاد دانشگاه اصفهان بود و من ۵ سال با لیسانس و فوق‌لیسانس خدمت ایشان همکار بودم؛ به دیدنم آمد، دیدم ایشان همچنان نشسته است، در حالی که همه رفته‌اند. مبلغ ۱,۵۰۰ تومان آن روز را از جیبش درآورد و گفت: «من می‌دانم جوان که تو با پول خودت رفتی، درس خواندی و آمدی. تا زمانی که کار پیدا کنی، وضعیت دشوار است. من این پول را به تو می‌دهم، هر زمان که داشتی به من برگردان.»

از آن‌جایی که من بلافاصله در دانشگاه ملی کار پیدا کردم و حقوقم شد ۳۰۰۰ تومان، لذا پول ایشان را به فاصله ۳ ماه برگرداندم. ناگفته نماند که ایشان ۱,۵۰۰ تومان به من دادند که من نگرفتم و ۶۰۰ تومان از آن مبلغ را برداشتم و گفتم همین کافی است. که ۶۰۰ تومان را به ایشان برگرداندم اما نمی‌گرفت، گفت: «به من نده و هر روز هرکس در شرایط آن روز تو بود که من این پول را به تو دادم، به او کمک کن.» البته من قدر این آدم بزرگوار را می‌دانم، پولش را برگرداندم ولی این جوانمردی و بزرگواری مرحوم آسید احمد خراسانی را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم و بعد از این تاریخ هم شاید خودم بگویم که چقدر از حقوقم را در حد فرض کنید، حداقل یک‌چهارم از حقوقم را به طور دائم، در این سال‌های طولانی به دیگران دادم و یک قران هم پس نگرفتم و به همه گفتم هر وقت داشتید به هر آدمی که ندار بود، کمک کنید. این‌ها آدم‌هایی هستند که در زندگی من تاثیر خیلی مثبتی داشتند.

۲۵۹

کد مطلب 2174111

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 16 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین