مذاكرات اسلام آباد

۲ نفر
۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۲
روز نوشت جنگ و کتاب بلاتکلیف

هفت‌روز از  جنگ تحمیلی سوم به کشورمان گذشته بود و دشمن، شبانه‌روز با بمب و موشک به زیرساخت‌ها، مراکز فرهنگی، کارخانه‌ها، مراکز فرهنگی و مناطق مسکونی حمله می‌کرد.

عده‌ای از شهروندان، از جمله تعدادی از همسایه‌های مجتمع مسکونی ما ترجیح داده‌اند برای درامان‌ماندن از بمب‌وموشک و حملات ناجوانمردانه‌ی دشمن تهران را ترک کنند. عدة زیادی هم مثل ما، همچنان در تهران مانده‌اند؛ برخلاف جنگ تحمیلی دوازده‌روزه‌ که تقریباً از روز دوم و سوم، تهران روزبه‌روز خلوت شد، طوری که یک‌هفته بعد شهر من، تهران ـ که بسیار دوستش دارم ـ خالی از سکنه شده بود و من که در تمام این‌مدت در تهران مانده بودم، شاهد این خلوتی بودم. این‌بار اما با این‌که مسئولان هم مردم را توصیه به خروج از شهر کرده‌اند، تهران همچنان شلوغ است. بالاخره شب عید است و کارهای به زمین‌مانده و... ما هم با این‌که تقریباً در همسایگی فرودگاه مهرآباد ساکنیم و شاهد حملات چندباره به مهرآباد ـ چه اسم زیبا و بامسمایی! ـ و در معرض صداهای وحشتناک انفجار بمب‌وموشک، همچنان بین رفتن و ماندن مرددیم.

روز هشتم جنگ را اما با صدای انفجار آغاز می‌کنیم. سحرگاه روز هفدهم رمضان‌المبارک ـ شانزدهم اسفند ـ است که صدای انفجار شدیدی ما را از دنیای خیال‌انگیز خواب جدا می‌کند. صدا آنقدر نزدیک است که گویی خانة همسایه هدف دشمن بوده. ناخودآگاه از جا می‌پریم و بلافاصله صدای انفجاری دیگر و به فاصله‌های بسیاراندک، چند انفجار دیگر، همگی آن‌قدر نزدیک که درها و شیشه‌های آپارتمان به لرزه می‌افتند. خدایا! کدام بندة بی‌گناه تو زیر آوار رفت؟ کدام بچه یتیم شد و کدام پدرومادری داغ بچه‌اش، بچه‌هایش را دید؟

بالاخره تردید را کنار می‌گذاریم و تصمیم می‌گیریم باروبندیل ببندیم و راهی روستای آباواجدادی همسرم در لاهیجان بشویم. سحری می‌خوریم و بعد از ادای نماز صبح، بدون‌فوت‌وقت وسایل موردنیاز را در خودرو می‌گذاریم. روی دور تند افتاده‌ایم اما حواسم هست که چند کتاب بردارم تا در روزهای دور از خانه بدون‌کتاب نمانم. یکی از این کتاب‌ها، «بلاتکلیف» اثر منصور ضابطیان است که پیش از شروع جنگ، خریده بودم و فرصتی برای مطالعه‌اش دست نداده بود، اما مطمئنم که در این سفر به اندازة کافی وقت دارم که بخوانمش.

سایت‌های خبری، محل انفجارهای سحرگاهی را فرودگاه مهرآباد، پست ایست‌بازرسی مجاور آن و چندنقطة دیگر اعلام کرده‌اند و ما همین که از خیابان قزوین به خیابان آیت‌الله سعیدی می‌پیچیم، دو ستون دود در فاصله‌ای نه‌چندان‌دور را می‌بینیم که پیچ می‌خورند و به آسمان تنوره می‌کشند. کمی جلوتر، نرسیده به میدان آزادی، با ترافیک مواجه می‌شویم و این‌که راه بسته است. روزهای قبل در این محل شاهد ایستگاه بازرسی بوده‌ایم و مشخص می‌شود که خبر سایت‌های خبری مبنی بر هدف‌قرارگرفتن این ایستگاه درست بوده است. ناگهان دلم می‌رود پیش رزمنده‌های این ایستگاه که روزهای قبل شاهد انجام‌وظیفه‌شان بودیم. یک مرد مسن با محاسن پرپشت و کاملاً سفید و تعدادی جوان پلنگی‌پوش که سرنشینان خودروها را برانداز می‌کردند که اگر مورد مشکوکی بود بررسی کنند و...

راه بسته است و خودروها به محل انفجار که می‌رسند دور می‌زنند و یا تغییرمسیر می‌دهند. یک خودروی شاسی‌بلند جلوی من است که با سرعت به خیابانی در سمت راست می‌پیچد. من هم به تبعیت از او. به سرعت می‌رود و من پشت سر او. تا انتهای خیابان می‌رویم. خیابان بن‌بست است! یعنی  انتهای آن را با جدول‌های بتنی نه‌چندان‌کوتاه مسدود و ارتباط آن را با خیابان اصلی قطع کرده‌اند. ماشین شاسی‌بلند از روی جدول‌ها می‌گذرد و به خیابان اصلی وارد می‌شود اما این‌کار برای خودروی ما مقدور نیست. ناچار تمام مسیرِ آمده را برمی‌گردم.

 به موازات این خیابان، خیابان دیگری است اما تابلوی ورودممنوع دارد. ظاهراً چاره‌ای نیست و ـ شاید اولین‌بار در عمرم ـ خلاف می‌کنم، وارد خیابان ورودممنوع می‌شوم، پایم را روی پدال گاز می‌فشارم، تا انتهای خیابان می‌روم و دقیقاً کنار پمپ‌بنزین میدان خیابان آزادی بیرون می‌آیم. خوشحال از این حُسن اتفاق، به پمپ‌بنزین می‌روم و باک ماشین را می‌کنم. نباید وقت را تلف کرد. باید پیش از ظهر به مقصد برسیم تا روزة همسرم قضا نشود. او به وطنش می‌رود، من اما به هرحال روزة امروز را از دست خواهم داد. خوش‌بختانه در جاده ترافیک نیست و مشکلی هم پیش نمی‌آید و حدود بیست‌دقیقه به اذان ظهر به مقصد می‌رسیم.

چندساعتی استراحت می‌کنم و بعد می‌روم سراغ کتاب «بلاتکلیف». منصور ضابطیان به همراه چندنفر دیگر برای سفری چندروزه به استامبول رفته‌اند. درست در شبی که قرار است فردایش به ایران برگردند رژیم صهیونیستی به کشورمان حمله و جنگی دوازده‌روزه را به ما تحمیل می‌کند. فرودگاه‌های کشور بسته می‌شود و ضابطیان و همراهانش اما به‌شدت دغدغة بازگشت به وطن دارند.

همة راه‌ها را بررسی می‌کنند: استفاده از مرزهای هوایی کشورهای همسایه و از آن‌جا با اتوبوس، قطار یا سواری و... در نهایت به این نتیجه می‌رسند که کل مسیر استامبول تا تهران را با اتوبوس بیایند اما به دلیل حجم بالای هم‌وطنان متقاضی که در اوج جنگ قصد بازگشت به وطن را دارند بلیت اتوبوس نایاب شده. بالاخره بعد از کلی پی‌گیری، چندروز بعد بلیت‌هایی تهیه می‌کنند. در اتوبوس متوجه می‌شوند که زوجی میان‌سال در همان‌روزهای شروع جنگ در پکن بوده‌اند و با چندپرواز خودشان را به استامبول رسانده‌اند تا از آن‌جا به ایران برگردند.

کد مطلب 2219654

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 5 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین