مذاكرات اسلام آباد

آقای جمالی سریال «زی زی گولو» از بزرگ‌ترین حسرت‌ زندگی‌اش گفت

یکی از بزرگ‌ترین گره‌ها و دردهای درونی من در حال حاضر مربوط به نافهمی‌های دوران جوانی‌ام در قبال بیضایی است اشتباهاتی که دیگر هرگز نمی‌توانم جبرانشان کنم.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از روزنامه هفت صبح نوشت: رضا فیاضی، نامی آشنا و گره‌خورده با خاطرات شیرین چندین نسل از ایرانیان است. بازیگر، نویسنده و کارگردانی که از خطه جنوب و شهر اهواز مسیر پرفراز و نشیبی را در عرصه هنر طی کرده و با ایفای نقش‌های ماندگاری چون «آقای جمالی» در مجموعه «قصه‌های تابه‌تا» (زی‌زی‌گولو)، جایگاهی دست‌نیافتنی در قلب مخاطبان یافته است. در این گفت‌وگوی مفصل و صمیمانه با او از روزهای پرکار کنونی‌اش، خاطرات عمیقش از اهواز، حسرت‌های بزرگ زندگی هنری‌اش در مواجهه با بزرگانی چون بهرام بیضایی، چالش‌های امروز سینما و تئاتر و همچنین عشق بی‌همتایش به دنیای کودکان سخن گفته‌ایم.

 سوالم را اینگونه شروع می‌کنم؛ امروز چه تصویری از روزهای کودکی و جوانی‌تان در اهواز و آن جغرافیای خاطره‌انگیز در ذهن شما ثبت شده است؟
تمام دلخوشی‌های من و تمام ریشه‌های وجودی‌ام به آن دوران برمی‌گردد. من یک «کُد» یا آدرس همیشگی در ذهن و قلبم دارم که همه همشهریان اهوازی‌ام آن منطقه را می‌شناسند: «آسیاباد، لاین ۵، پلاک ۲۳». این آدرس خانه ما در آسیاباد اهواز بود. من هر کجای این دنیا که باشم و هر جا که از من درباره محل زندگی و ریشه‌ام بپرسند دقیقا همین آدرس را می‌دهم.

این آدرس با تار و پود وجود من، با خاطرات و با کل زندگی‌ام گره خورده است و عجیب است که هرگز مرا رها نمی‌کند. مطمئن باشید هر زمان که به اهواز سفر می‌کنم، حتما به آن محله می‌روم و به آن خانه سر می‌زنم. حتی گاهی به داخل خانه نگاه می‌کنم و صاحبخانه‌های فعلی آن‌قدر لطف دارند که به من اجازه می‌دهند وارد شوم و این تجدید خاطره را انجام دهم. این اتصال روحی من با زادگاهم است.

در ابتدای مسیر حرفه‌ای‌تان در تهران، تجربه آشنایی و همکاری با «بهرام بیضایی» را داشتید. این ارتباط چه تاثیری روی نگاه شما به هنر گذاشت؟
 (با لحنی همراه به حسرت) ببینید، یکی از بزرگ‌ترین گره‌ها و دردهای درونی من در حال حاضر مربوط به نافهمی‌های دوران جوانی‌ام در قبال بیضایی است؛ اشتباهاتی که دیگر هرگز نمی‌توانم جبرانشان کنم. من امروز از رفتار آن زمان خودم با آقای بیضایی و کارهایی که کردم به‌شدت عصبانی‌ام، آنقدر که گاهی دلم می‌خواهد از دست خودم فریاد بزنم!

من خیلی راحت فرصت‌های طلایی و تکرارنشدنی را در ارتباط با آقای بیضایی از دست دادم؛ فرصت‌هایی که از دست دادنشان با هیچ عقل سلیمی جور درنمی‌آید. زمانی که من با او آشنا شدم استاد من بودند و فراتر از رابطه استاد و شاگردی، یک رفاقت عمیق بین ما شکل گرفته بود. من در کارهای تحقیقاتی تئاتر به او کمک می‌کردم و از نظر روحی و روانی به‌شدت وابسته بودم.

اما متاسفانه فتنه‌ها، حرف و حدیث‌ها و حاشیه‌هایی که بیشتر از سوی برخی افراد (به‌ویژه برخی خانم‌ها در آن مقطع) ایجاد می‌شد مغز مرا متلاشی کرد. من یک جوان ساده‌لوح خوزستانی بودم که تازه چشم باز کرده و به تهران آمده بود. تحت تاثیر این حرف‌ها، واکنش‌هایی نسبت به آقای بیضایی نشان دادم که اصلا در شان شخصیت بزرگشان نبود. انتظارات بی‌جایی داشتم.

مثلا بگذارید یک اعتراف تلخ بکنم؛ بنده خدا آقای بیضایی مرا برای بازی در نمایش عظیم «مرگ یزدگرد» دعوت کرد اما من به شکلی احمقانه نپذیرفتم. حتی مرا برای حضور در فیلم «وقتی همه خوابیم» دعوت کردند اما باز هم به شکلی غیرعاقلانه نرفتم. این فرصت‌ها مگر به راحتی به دست می‌آید؟ اعتراف می‌کنم که رفتاری کاملا احمقانه با آقای بیضایی بزرگوار داشتم.

این حسرت ظاهرا هنوز هم با شماست. آیا بعد از آن سال‌ها، فرصتی برای دیدار مجدد یا رفع این سوءتفاهم‌ها پیش نیامد؟
همیشه این حسرت با من بوده است. اتفاقا خاطره تلخی در همین رابطه دارم. چند وقت پیش در روز پنجم دی ماه، یکی از دوستان با من تماس گرفت و گفت: «امروز تولد آقای بیضایی است، بیا و به این مناسبت یک مطلب برایش بنویس.» من گفتم چقدر عالی، فقط من یک مشکل درونی دارم و می‌خواهم در این یادداشت از او عذرخواهی کنم. دوستم گفت سعی می‌کند این مطلب را به دست آقای بیضایی برساند. اما دردناک‌تر از این نمی‌شد؛ تنها چند ساعت بعد خبر فوت استاد منتشر شد! نمی‌دانید چقدر برایم زجرآور بود.

البته در طول این سال‌ها، آقای بیضایی مسیر خودش را رفت و شاید مرا هم فراموش کرده بود. اما من هیچ‌وقت خاطراتشان را فراموش نکردم. یادم است زمانی که با خانم مژده شمسایی ازدواج کرده بودند و پسرشان «نیاسان» به دنیا آمده بود در شمال همدیگر را دیدیم. پدر خانم شمسایی که طراح نور بزرگی‌ست هم آنجا بود. به یاد دارم نیاسان چون یک برنامه‌ای از من دیده بود، با مهربانی گفت: «چرا از آقا پذیرایی نمی‌کنید؟» این جمله ساده برای من بی‌نهایت شیرین و فراموش‌نشدنی بود.راستی، برایم عجیب است که این روزها هیچ صحبتی از پسرشان، نیاسان، به میان نمی‌آید و خبری از او نیست. درباره دخترهای نازنینشان، نگار و نیلوفر، چیزهایی شنیده‌ام، اما از نیاسان نه. من حتی همسر سابق‌شان خانم رامین‌فر(خواهر آقای ایرج رامین‌فر) را در سوئد دیده بودم که او هم با گفتن مسائلی، ذهن مرا درگیر کرد که هنوز داغ آن بر دلم هست. به هر حال، می‌خواهم از طریق این مصاحبه ابراز پشیمانی کنم که نتوانستم از آن شرایط و حضور این استاد بی‌بدیل بهره ببرم و قضاوت‌های نادرستی داشتم.

 قبلا در مصاحبه‌های پیشین اشاره کرده بودید که به دلیل فیزیک چهره‌تان، در ابتدا بیشتر نقش‌های خشن به شما پیشنهاد می‌شد، اما بازی در نقش «آقای جمالی» در سریال زی‌زی‌گولو این روند را کاملا تغییر داد. این انتخاب چگونه شکل گرفت؟
کاملا درست است. اتفاقاً قبل از اینکه نقش آقای جمالی (پدر خانواده زی‌زی‌گولو) به من پیشنهاد شود برای یک سریال تاریخی تاریخی-مذهبی دعوت شده بودم تا نقش پدرزن حضرت امام حسن (ع) را بازی کنم. آن زمان تهیه‌کننده‌ها انسان‌های بسیار خوش‌حسابی بودند. من برای آن کار تاریخی با تهیه‌کننده (آقای موسوی) قرارداد بستم و اگر اشتباه نکنم یک پیش‌قسط پنج‌هزار تومانی هم دریافت کردم تا کار را شروع کنم.


وقتی پیشنهاد بازی در زی‌زی‌گولو مطرح شد و متوجه فضای کودکانه و شیرین آن شدم پیش آقای موسوی رفتم، عذرخواهی کردم و گفتم: «من عاشق بچه‌ها هستم، اگر اجازه بدهید می‌خواهم بروم سر آن کار.» چک پیش‌پرداخت را هم پس دادم. او هم با بزرگواری گفت: «باشه عزیزم، برو.»


رفتن من به آن پروژه یک انتخاب نجات‌دهنده برای من بود. شاید مسیر زندگی هنری‌ام را به‌کل تغییر داد. به واسطه حضور در کارهای کودک، شاید فرصت بازی در بسیاری از نقش‌های بزرگسال یا تاریخی را از دست دادم (مثل تجربه خوبی که در سریال امیرکبیر داشتم)، اما هرگز از این انتخاب پشیمان نیستم. من ذاتا کار برای بچه‌ها را دوست داشتم، دارم و بیشتر طالب آن بودم و هستم.

در مقطعی از زمان، شما از فضای سینما و تلویزیون فاصله گرفتید و به سمت تئاتر، نویسندگی و حتی اداره یک کتابفروشی رفتید. چه چیزی در تصویر و رسانه گم شده بود که در این فضاها به دنبالش می‌گشتید؟
دلیل اصلی این فاصله گرفتن، شرایط اسفناکی بود که در تولیدات هنری پیش آمد. من در تئاتر خون‌دل‌های زیادی خوردم. یک نمایشنامه روانشناسانه و بسیار زیبا به نام «پدر یک دقیقه‌ای» داشتم که آخرین کار من در عرصه کارگردانی تئاتر بود. در آن پروژه، متاسفانه برخی از عوامل و بازیگران ادعاهای زیادی داشتند اما در عمل باری از دوش کار برنمی‌داشتند و فقط حاشیه می‌ساختند. برخوردهایی دیدم که واقعا مرا از تئاتر دلسرد کرد. چندین نمایشنامه دیگر مثل «هادی و هدی، وروره جادو» را هم نوشته بودم و آماده اجرا داشتم اما به دلیل مسائل مالی و نبود حامی درست‌ودرمان نتوانستم آنها را روی صحنه ببرم.

از طرف دیگر، در سینما و تلویزیون هم وضعیت تولید فاجعه‌بار شده بود. سرمایه‌گذار می‌آمد، نیمی از کار پیش می‌رفت و ناگهان پروژه تعطیل می‌شد! در سریال «دومان» ما همین مشکل را داشتیم. پروژه‌ای بود که ۴۰درصد آن تولید شد و بعد متوقف ماند. چندین فیلم سینمایی هم به همین سرنوشت دچار شدند. تهیه‌کننده با من قرارداد بسته بود اما به دلیل نوسانات اقتصادی توان پرداخت نداشت. می‌گفتند: «آقا من با دلار ۵۰ هزارتومانی بودجه بستم، الان دلار شده ۱۷۰ تومان یا ۱۹۰ تومان!» تورم ویرانگر بود و نابودکننده.

حمایت دولتی از کارهای هنری تقریبا به صفر رسیده بود و تشکیلات هنری مثل وزارت ارشاد حمایت نمی‌کردند. خیلی از همکارانم، از بازیگر گرفته تا عوامل پشت صحنه دستمزدهایشان را نگرفتند و مجبور شدیم برای گرفتن حقمان وکیل بگیریم. غلبه کامل مسائل اقتصادی بر هنر، باعث شد من از این فضا فرار کنم، بروم کتابفروشی باز کنم تا حداقل کتاب دست مردم بدهم و از این ماجراها دور باشم. خیلی‌ها تا مدت‌های طولانی حتی فکر می‌کردند من از تهران برای همیشه رفته‌ام و در کیش زندگی می‌کنم!

 و ما چگونه می‌توانیم برای نسل امروز، نوستالژی‌هایی از جنس کارهای قدیمی بسازیم؟
راهکار مشخص است کار باید به کاردان سپرده شود! باید سراغ آدم‌هایی بروند که تجربه دارند، استخوان ترکانده‌اند و دغدغه کودک دارند؛ آدم‌هایی مثل خانم مرضیه برومند، آقای بابک شاه‌محمدی، خانم سیمین امیریان و امثالهم. جوانانی هم که امروز می‌خواهند وارد این عرصه شوند باید از تجربیات این نسل استفاده کنند. تلویزیون امروز از مخاطب دور شده است، چون اعتمادها از بین رفته است. بودجه‌های سنگین را صرف کارهایی می‌کنند که خروجی ندارند. ساخت برنامه‌های عروسکی و انیمیشن برای کودکان بسیار پرهزینه است و مدیران باید این را درک کنند تا تولیدات باکیفیتی شکل بگیرد.

شما ببینید، من کاری را ۳۰ یا ۴۰ سال پیش بازی کرده‌ام، اما مردم هنوز مرا در خیابان می‌بینند و با احترام و عشق به نام «آقای جمالی» صدا می‌زنند. آقای حکایتی هم در دوران خودش همین‌طور بود. اما بچه‌های امروز این نوستالژی‌ها را ندارند چون شرایط ساخت چنین آثاری دیگر فراهم نیست. تلویزیون باید رویکردش را عوض کند.

واقعیت این است که مدیران فعلی انگار دلشان نمی‌خواهد کاری انجام شود. من طرح‌های زیادی برای ساخت سریال دارم. برای بچه‌ها قصه چاپ کرده‌ام، نمایشنامه نوشته‌ام و ایده‌های فراوانی دارم. اما تمایلی از سوی مدیریت برای ساخته شدن این طرح‌ها وجود ندارد. تا زمانی که این اراده در سطح مدیریت شکل نگیرد، نسل امروز نمی‌تواند خاطرات شیرینی مانند نسل شما برای خودش ثبت کند.

 به  رضا فیاضی ۲۴ ساله چه می‌گفتم؟

من از جوانی در اهواز به‌شدت فعال بودم. در بین همسالانم یک چهره شناخته‌شده بودم و به خاطر همین علاقه به دانشگاه رفتم و تئاتر خواندم. بزرگ‌ترین شانس زندگی‌ام این بود که در همان سال‌ها به‌عنوان مربی تئاتر کودک و نوجوان در کانون پرورش فکری کودکان مشغول به کار شدم. اگر امروز به گذشته و شناسنامه کاری‌ام نگاه کنم، به خودم نمره قبولی می‌دهم. من در سخت‌ترین شرایط هم دست از تلاش برنداشتم؛ یا نوشتم، یا کارگردانی کردم یا برنامه ساختم. جز همان مقطعی که به خاطر شرایط تحمیلی رفتم سمت کتابفروشی، همیشه در همین مسیر ماندم. اگر به ۲۴ سالگی‌ام برگردم، باز هم همین مسیر را انتخاب می‌کنم.

همین الان هم اگر دو پیشنهاد همزمان داشته باشم - یکی کار کودک و دیگری کار بزرگسال با دستمزد حتی بیشتر - شک نکنید که باز هم کار کودک را انتخاب می‌کنم. همان‌طور که گفتم، من چک پیش‌پرداخت سریال بزرگسال را پس دادم تا زی‌زی‌گولو را بازی کنم و هرگز در این مسیر نباختم. در زندگی، انتخاب‌ها هستند که مسیر شما را می‌سازند و من از انتخابی که در جوانی کردم، عمیقاً راضی‌ام.

59243

کد مطلب 2219731

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
7 + 1 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین