به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین ، لپور در این مقاله خود با عنوان «ادبیات رباتیک»، وضعیت امروز اینترنت را به «سیل بزرگ ملاس» در سال ۱۹۱۹ در بوستون تشبیه میکند؛ حادثهای که در آن مخزن عظیم شیره قند منفجر شد و موجی چسبناک و مرگبار شهر را در بر گرفت که پاکسازی آن ماهها طول کشید.
براساس گزارش اطلاعات آنلاین، پسماندهای هوش مصنوعی نیز امروز به همان اندازه چسبناک، خفهکننده و همهجاگیر شدهاند.
طبق آمارهای ارائهشده در مقاله نیویورکر، پیش از ظهور چتجیپیتی، بیش از ۹۸ درصد مقالات انگلیسیزبان اینترنت را انسانها مینوشتند. اما تا پاییز سال ۲۰۲۴، ماشینها حدود نیمی از این مقالات را به نگارش درآوردند. این حجم از تولید انبوه، متیو کرشنبام، منتقد ادبی، را وادار کرده تا درباره یک «آخرالزمان متنی» هشدار دهد؛ وضعیتی که در آن نوشتههای دستنویس انسان به آثاری عتیقه و کمیاب تبدیل میشوند که باید مانند کتیبههای نفیس باستانی در موزهها از آنها محافظت کرد. فضای مجازی اکنون از یوتیوب و ردیت گرفته تا فیسبوک، زیر لایهای از این اباطیل رباتیک دفن شده است.
ریشههای تاریخی
برخلاف تصور عموم، ایده نثر و شعر مکانیکی پدیده جدیدی نیست. لپور در مقاله خود به تاریخچه تلاش انسان برای خودکارسازی نوشتن اشاره میکند. در قرن هجدهم، کتابچههای راهنمای نامهنگاری الگوهایی ساختاری برای پر کردن جاهای خالی ارائه میدادند. با وقوع انقلاب صنعتی در قرن نوزدهم، مفسران یک «ماشین کتابسازی» را تصور میکردند که بتواند جایگزین نویسندگان شود.
در سال ۱۹۱۲، کتابی با عنوان کارخانه داستاننویسی نویسنده را صرفاً یک «تولیدکننده» نامید که مواد اولیه را از آسیاب تخیل عبور میدهد. بعدها در سال ۱۹۳۱، فردی به نام ویکلیف ای. هیل دستگاهی به نام «ربات طرح داستان» را معرفی کرد و مدعی شد این دستگاه دارای تخیل خلاق برای نوشتن داستانهای کلیشهای است؛ هرچند در نهایت مشخص شد این ربات چیزی جز یک چرخ دایرهای کاغذی برای بازی با اعداد نبوده است. لپور در مقاله خود نشان میدهد که میل به کاهش هزینههای تولید و انبوه سازی ادبیات، همواره در تاریخ مدرن وجود داشته است.
میراث جنگ سرد
یکی از درخشانترین بخشهای مقاله نیویورکر، پیوند دادن هوش مصنوعی امروز به فضای امنیتی و نظامی دوران جنگ سرد است. لپور استدلال میکند که ابزارهای پردازش زبان طبیعی، فرزندان پروژه مخفی جاسوسی و رمزگشایی هستند. در آن دوران، ایالات متحده برای جاسوسی از اتحاد جماهیر شوروی به ماشینهایی نیاز داشت که بتوانند متون دشمن را بخوانند و الگوها را شناسایی کنند. این که ماشین میتوانست علاوه بر خواندن، بنویسد، یک امتیاز جانبی بود.
در سال ۱۹۵۳، کریستوفر استرچی در دانشگاه منچستر با استفاده از کامپیوترهای لامپ خلأ، برنامهای نوشت که نامههای عاشقانه تصادفی تولید میکرد. انگیزه او هجو خبرنگارانی بود که این دستگاهها را «ماشینهای تفکر» مینامیدند. در همان سال، رولد دال داستان کوتاه پیشگویانهای به نام دستگاه بزرگ گراماتیزاتور اتوماتیک نوشت که در آن مکانیزه شدن ادبیات و قبضه شدن بازار توسط داستانهای ماشینی ارزانقیمت را پیشبینی کرده بود؛ پیشگویی عجیبی که امروز به حقیقت پیوسته است.
شعر مصنوعی و کلام بدون ذهن
در دهه ۱۹۵۰، زبانشناسی و علوم کامپیوتر به هم گره خوردند. نوآم چامسکی در سال ۱۹۵۷ با جمله معروف خود: «ایدههای سبز بیرنگ با خشم میخوابند» نشان داد که میتوان ساختار نحوی درست داشت اما فاقد هرگونه معنا بود. همزمان، دانشمندانی چون تئو لوتز با قطعهقطعه کردن رمان قصر کافکا، اشعار کامپیوتری خلق کردند و برنامهای به نام «اتوبیتنیک» در سال ۱۹۶۲ اشعاری مهمل اما با ساختار درست بیرون داد که مورد توجه رسانهها قرار گرفت.
ماکس بنسه، فیلسوف آلمانی، در همان زمان مرزی میان «شعر طبیعی» و «شعر مصنوعی» ترسیم کرد. او نوشت شعر طبیعی حاصل یک آگاهی، تجربه و خویشتنِ انسانی است، اما در شعر مصنوعی هیچ خویشتن و جهان پیشساختهای وجود ندارد. به تعبیر لپور، مدلهای بزرگ زبانی امروز نمونه تکاملیافته همان شعر مصنوعی هستند؛ کلامی بسیار پیشرفته اما بدون ذهن، کپیبرداریشده و قابل پیشبینی.
لپور در مقاله خود برای تبیین بحران معنا در عصر هوش مصنوعی، به آزمایش ذهنی معروف استیون نپ و والتر بن مایکلز در سال ۱۹۸۲ اشاره میکند. اگر شما شعری را روی شنهای ساحل ببینید، تلاش میکنید معنای آن را بفهمید چون فرض میکنید کسی با نیت خاصی آن را نوشته است. اما اگر موج شعر را بشوید و موج بعدی بند دیگری از شعر را خودبهخود روی شنها به جا بگذارد، شما دیگر به دنبال معنا نمیگردید، بلکه شگفتزده میشوید که این اشکال تصادفی چگونه شکل گرفتهاند. از نظر این محققان، معنا بدون نیت وجود خارجی ندارد.
اما هوش مصنوعی امروز دقیقاً همین کار را میکند: تولید متنهای بیشمار بدون داشتن ذرهای نیت یا آگاهی. لیف ویدربی، مدیر بخش علوم انسانی دیجیتال در دانشگاه نیویورک، در کتاب خود اشاره میکند که زبان دیگر وجه تمایز انسان نیست. ماشینها زبان تولید میکنند، بدون اینکه عقل و منطق داشته باشند. ویدربی استدلال میکند که ما امروز به یک نظریه برای معنا در غیاب هوش نیاز داریم.
انسانگرایی پسمانده
جیل لپور مقاله خود را با تعبیری تلخ از ویدربی به پایان میبرد: «انسانگراییِ پسمانده» این اصطلاح توصیفکننده وضعیتی است که در آن انسانیت، مانند کتابی که دیگر قابلیت فروش ندارد، به حاشیه رانده شده و به پسماند تبدیل میشود؛ وضعیتی که در آن انسان بودن یعنی چنگ زدن به ایده رو به زوال رابطه میان زبان و عقل.
تسلیم شدن به محتوای بیارزشی مانند ویدیوهای تمامهوشمصنوعی تیکتاک (مثل مجموعه محبوب «جزیره عشق میوهها»)، پذیرش این ادعاست که خط داستانی زندگی و فرهنگ ما را چیز دیگری دارد مینویسد. لپور در جملات پایانی خود در نیویورکر تأکید میکند که توانایی گفتگو با ماشینها شگفتانگیز است، اما تا اینجای کار، پیرنگی که ماشینها برای ما نوشتهاند چیزی جز آشغال و اراجیف نبوده است. این وظیفه انسان است که قلم را پس بگیرد و اجازه ندهد تفکر و اصالت ادبی زیر سیلاب چسبناک ملاس دیجیتال غرق شود.
۵۹۲۴۴




نظر شما