فروزان آصف نخعی: رامین اخلومدی پژوهشگر حوزه دین و عرفان، در سخنرانی خود در موسسه فرهنگی مکتب علی (ع) گرگان، به تبارشناسی خشونت در حکایات عرفانی و صوفیانه تا فلسفه اخلاق و حقوق بشر پرداخته است. در بخش نخست این سخنرانی او به آسیبشناسی افول مدارای اخلاقی و ریشهیابی پدیده خشونت در بستر جامعهی امروز ایران پرداخته است در بخش دوم نیز این بحث ادامه دارد. اخلومدی در بخش نخست با رویکردی چندبعدی و تحلیلی، به تبیین تبارشناسی مفهوم خشونت و ضرورت احیای مدارا در جامعه نشست. او با نگاهی به منشور حقوق بشر، صیانت از کرامت ذاتی انسانها، منع مطلق شکنجه و تحقیر را تکلیفی الزامآور برای دولتها دانسته و تناقض مواجههٔ خشن مدعیان دین، دموکراسی و اصلاحطلبی را آشکار میسازد.
در بخش دوم و پایانی این گزارش، اخلومدی به واکاوی جامع، چندعاملی و تبارشناسانه در باب پدیده «خشونت سیاسی و اجتماعی» می پردازد و تفاوت کارآمدی پارادایمهای مبارزاتی و ریشههای بازتولید قدرت قهرآمیز را تحلیل میکند. هسته مرکزی متن بر این پرسش معرفتشناختی استوار است که آیا کاربست خشونت در جنبشها واجد مشروعیت است؟ متن با مقایسه تجارب موفق خشونتپرهیزی مانند استقلال هند، جنبش حقوق مدنی آمریکا و گذار آفریقای جنوبی و فرآیندهای قهرآمیز نظیر انقلابهای فرانسه، روسیه و خمرهای سرخ، استدلال میکند که پایداری، دموکراسی و مشروعیت اخلاقی، محصول مستقیم رویکردهای غیرخشونتآمیز هستند؛ در حالی که ساختارهای متولدشده از بطن خشونت، طبق تز ساموئل هانتینگتون، بازتولیدکننده ذات قهرآمیز خود بوده و به بنبست دموکراسی ختم میشوند.
در سطحی دیگر، اخلومدی به تبیین وجوه سهگانه خشونت (زیستی، ذهنی-فرهنگی، و نظام سلطه) پرداخته و مصادیق آن را در ایران امروز به نقد میکشد. نویسنده با ردیابی ریشههای خشونت در سال ۱۳۶۰، نقش کنش های تروریستی گروهها و احزاب داخلی و واکنش حاکمیت سیاسی را در ایجاد انسداد فضا تحلیل کرده و نشان میدهد چگونه سازوکارهای آموزشی و رسانهای، با تحقیر و دوگانهسازی، نطفه بدخیم «غریبهسازی» را میکارند؛ پدیدهای که با نفی کرامت انسانی و از بین بردن میدان گفت وگو، مادر تمام خشونتهاست. در نهایت، با تکیه بر اقتصاد سیاسیِ داگلاس نورث، متن از یک حقیقت بیولوژیک پرده برمیدارد: خشونت حذفشدنی نیست، بلکه باید مدیریت شود. جوامع از «نظم دسترسی محدود» (کنترل خشونت با توزیع رانت میان نخبگان مسلط) به سمت «نظم دسترسی باز» (مهار خشونت از طریق حاکمیت قانون و قواعد غیرشخصی) حرکت میکنند. این متن در یک نظام فکری منسجم، حتی با نقب زدن به سیره علوی، اثبات میکند که حاکمیت قانون و مجازات عادلانه نباید ملازم با نفی کرامت دائمی انسان باشد و صلح پایدار، تنها در سایه مهار نهادی خشونت در جامعه و ساختار قدرت و نفی مطلق غریبهسازی فرهنگی محقق میشود. بخش پایانی این مطلب را می خوانید:
****
ششم: جنبشهای اجتماعی و دوراهی رویکرد خشونتپرهیز یا قهرآمیز
جنبشهای اجتماعی همواره یکی از کارگزاران و ابزارهای اصلی دگرگونیهای سیاسی و اجتماعی در تاریخ بشر بودهاند. پرسش اساسی و معرفتشناختی این است که آیا کاربست خشونت در این جنبشها میتواند واجد مشروعیت یا کارآمدی باشد؟ برای پاسخ به این پرسش، چند نمونه از جنبشهای مبتنی بر پارادایم خشونتپرهیزی و جنبشهای ساختاریافته بر اساس رویکرد مقاومت خشونتآمیز مورد واکاوی قرار میگیرد.
نمونههای تاریخی جنبشهای غیرخشونتآمیز
۱. جنبش استقلال هند (۱۹۱۵ - ۱۹۴۷) و تئوری ساتیاگراهای گاندی
از قرن نوزدهم، بخش عمدهای از شبهقارهٔ هند تحت سیطرهٔ حکومت استعماری بریتانیا قرار داشت. گاندی به عنوان نماد الگوی خشونتپرهیزی، رهبری جنبشی را بر عهده داشت که بر نافرمانی مدنی و مقاومت مسالمتآمیز استوار بود؛ البته رهبران دیگری نظیر جواهر لعل نهرو نیز در این فرآیند نقشآفرین بودند. این جنبش بدون ورود به یک جنگ گسترده، به استقلال هند در سال ۱۹۴۷ دست یافت. موفقیت این تکاپو نشان داد که فشارهای اخلاقی و اجتماعی میتواند جایگزین خشونت ساختاری شود.
گاندی در دوم اکتبر ۱۸۶۹ در خانوادهای متعلق به کاست بازرگانان هندو (وانیا) در پوربندر واقع در گجرات هند متولد شد. او پس از تحصیل در رشتهٔ حقوق در انگلستان، در مقام وکیلی جوان در سال ۱۸۹۳ به آفریقای جنوبی عزیمت کرد و در آنجا درگیر فعالیتهای سیاسی و فرآیندهای نافرمانی غیرخشونتآمیز شد. گاندی در سال ۱۹۱۵ به هند بازگشت و استراتژی مبارزه برای رهایی هند از حاکمیت بریتانیا را در پیش گرفت؛ وی سرانجام در ۳۰ ژانویهٔ ۱۹۴۸ با شلیک گلوله یک ناسیونالیست هندوی متعصب به نام ویناواک گودس ترور شد.
تأثیرپذیری مذهبی گاندی از راما، بودا و مسیحیت
راما، یکی از ایزدان آیین هندو که مظهر تعالی اخلاقی محسوب میشود (و نماد چند مفهوم اصلی ویشنو است)، ویژگیهایی چون تعالی اخلاقی، عدالت، درستکاری، وفاداری، فداکاری، شجاعت، پیروزی خیر بر شر، خویشتنداری و پاکی اخلاقی را نمایندگی میکند. راما و آموزههای بودایی بیشترین تأثیر را در زیست مذهبی گاندی داشتند. بودا دلالت میکرد که: «پاسخ دادن به نفرت با نفرت، صرفاً نفرت را هزاران برابر افزایش میدهد؛ تنها در صورت پاسخ به خشونت با شفقت و همدلی است که میتوان کینه و نفرت را زائل کرد.»
همچنین تیک نات هان، راهب ذن، معتقد بود: «کسی که طرفدار مقابله به مثل است، ما را به سمت خشونت سوق میدهد. کسی که خواهان رنج دیگری است، واجد انرژی خشونتورزی است؛ خشونت با خشونت پایان نمییابد.» این آموزهها در اندیشه و صبغهٔ شخصیتی گاندی بسیار اثرگذار بودند. افزون بر این، گاندی در دوران زیست در غرب، از آموزههای حضرت مسیح نیز تأثیر پذیرفت.
استراتژی ساتیاگراها و ساختار سه لایه ریزش قدرت
در نهایت، گاندی نظریهٔ «ساتیاگراها» را بنیان نهاد و معتقد بود که مقاومت واقعی نه در اعمال زور، بلکه در پایداری اخلاقی و حقیقتجویی نهفته است. از نگاه گاندی، خشونتپرهیزی بهمثابه قدرت حقیقت تبیین میشود. گاندی به دلیل همین روش مبارزاتی یعنی ساتیاگراها (مبارزهٔ راستین و غیرخشن)، شهرتی وافر یافت.
ویژگیهای رویکرد مبارزاتی او عبارت بودند از: نافرمانی مدنی در برابر قوانین ناعادلانه، پرهیز مطلق از خشونت فیزیکی و تأکید بر خودسازی اخلاقی. جنبش استقلال هند نمونهٔ بارز کاربست این رویکرد است که بدون جنگ مستقیم به نتیجهٔ سیاسی دست یافت.
همچنین لقب مهاتما (روح بزرگ) به او اعطا شد. گاندی در سال ۱۹۰۹ در آفریقای جنوبی (در ایالت ناتال)، «جامعهٔ هندیان» را سازماندهی کرد، حرکتهای دستهجمعی نافرمانی مدنی را کلید زد و هیئت حاکمهٔ انگلیسی را واداشت تا بسیاری از قوانین مبتنی بر تبعیض نژادی را ملغی کنند. گاندی چند سال پس از بازگشت به هند در سال ۱۹۱۵، به تدریج اصولی را به کار بست که در جامعهٔ کوچک هندیان آفریقای جنوبی با آنها آشنا شده بود. نخستین موفقیت سیاسی مهم گاندی، برپایی کارزاری بود که تودهها را در جنبش ملیگرایانهٔ ضد حاکمیت بریتانیا متصل و همگرا میساخت.
کارزارها و فرسودهسازی اخلاقی حاکمیت استعماری
نخستین جنبش نافرمانی مدنی در هند در سال ۱۹۲۰ شکل گرفت. گاندی این جنبش را در سال ۱۹۲۳ هنگامی متوقف ساخت که راهپیمایی مسالمتآمیز به کشتار تعدادی از افسران پلیس منجر شد. پیش از آن، آشوبهای هندو-مسلمان در چندین نقطه از هند تشدید شده بود؛ از این رو گاندی به این نتیجه رسید که جامعهٔ هند به آموزشهای بیشتری در باب عدم خشونت نیاز دارد.
دومین جنبش نافرمانی مدنی در اوایل دههٔ ۱۹۳۰ پیامدهای عمیقتری بر جای گذاشت. این جنبش حاکمیت بریتانیا را دچار حیرت کرد؛ زیرا میلیونها تن از مردم که از قوانین استعماری سرپیچی کرده بودند، ضربوجرح و بازداشت را تحمل کردند، در حالی که خود به خشونت متوسل نشدند. جاذبهٔ کاریزماتیک گاندی مبتنی بر رفتار اخلاقی الگووار و ظرفیت بالای او برای تحمل رنج شخصی در مسیر دستیابی به مدارا و درستی بود.
گاندی استدلال میکرد که راه مبارزه با حاکمیت انگلستان در هند، خشونت نیست؛ تفوق نظامی قدرت استعماری همواره میتواند بر اقدامات خشن مخالفان غلبه کند؛ حال آنکه اگر حاکمیت استعماری علیه تودهها اعمال خشونت کند و جامعه هند، بدون خشونت به اعتراضات خود ادامه دهد، در نهایت نظام سلطه بریتانیا منزوی و ناتوان خواهد شد.
گاندی تأکید داشت که «عدم خشونت»، کارگزاران حاکم را درمانده میکند؛ از این رو انگلیسیها نباید کشته میشدند، بلکه باید شکست سیاسی را پذیرا میشدند. ایدهٔ گاندی این بود که مقاومت غیرخشونتآمیز در برابر قوانین ناعادلانه، قادر است ستم و بی عدالتی های انگلیسیها را مهار کرده و از تودههای هند ملتی مقتدر بسازد.
گاندی ساختار قدرت را به سه لایه کارگزاران فرودست، میانپایه و فرادست تقسیم می کرد. در تحلیل گاندی افراد حاضر در هر یک از این لایه ها نمیتوانند موضعی یکسان در قبال عدم خشونت مردم معترض و خشونت دستگاه سرکوب خود داشته باشند و در نهایت، فرآیند ریزش فراگیر، ابتدا از لایهٔ پایینی و سپس لایهٔ میانی آغاز میشود؛ امری که در عمل نیز محقق شد. سیاست برای گاندی واجد اهمیت بالایی بود، اما او امر سیاسی را به عنوان ابزاری برای تعالی اخلاق تبیین میکرد.
ریشه وحدت وجودی خشونتپرهیزی و تفاوت گاندی و لنین
پافشاری گاندی بر عدم خشونت، ریشه در سنتهای فکری آیین هندو دارد که مبتنی بر وحدت بنیادی خالق و مخلوق است. گاندی اظهار میکرد از آنجا که همهٔ انسانها فرزندان خداوند هستند، سلب حیات از هیچ انسانی مجاز نیست.
او عقیده داشت ذات انسان متمایل به خیر است و میتوان او را واداشت تا حقیقت درونی خود را بازیابد. همچنین او به عنوان شخصیتی خوشبین و امیدوار، بر این باور بود که هر چه میزان بدبینی به سرشت انسان کاهش یابد، خشونت سیاسی تقلیل خواهد یافت.
تفاوت مبنایی در خشونتپرهیزی گاندی و خشونتگرایی لنین—که هر دو تقریباً در یک دورهٔ تاریخی رهبری دو انقلاب بزرگ را بر عهده داشتند—تا حد زیادی ناشی از نوع نگرش خوشبینانه یا بدبینانهٔ این دو به ماهیت انسان بود. تأکید گاندی بر مقاومت بدون خشونت، میراثی نهادی و پایدار برای نظام دموکراسی نمایندگی در هند به جا گذاشت؛ به طوری که پس از گاندی، اعتراضات سیاسی خشونتآمیز در هند به کلی فاقد مشروعیت ارزیابی شدند.
۲. جنبش حقوق مدنی آمریکا (دهه ۱۹۶۰) و الغای قوانین تبعیضآمیز جیم کرو
جنبش حقوق مدنی آمریکا در دههٔ ۱۹۶۰ علیه تبعیض نژادی ساختاری، با اتکا به اعتراضات مسالمتآمیز، تحریمهای مدنی و خطابههای عمومی توانست در کاهش نظام تبعیض نقش مؤثری ایفا کند؛ فرآیندی که به تصویب قوانین کلیدی در حوزهٔ حقوق مدنی در دههٔ ۱۹۶۰ انجامید. این جنبش به منظور پایان دادن به آپارتاید نژادی علیه سیاهپوستان، دستیابی به حقوق برابر و ابطال قوانین موسوم به «جیم کرو» به سرعت گسترش یافت.
عنوان «جیم کرو» از یک شخصیت نمایشیِ توهینآمیز علیه سیاهپوستان اقتباس شده بود؛ بر اساس این قوانین، جداسازی نژادی در مدارس، ناوگان اتوبوسرانی، رستورانها، سرویسهای بهداشتی، سینماها، آبخوریها و دیگر فضاها اعمال میشد.
همچنین محرومیت از حق رأی، آزمونهای سوادآموزی سوگیرانه، تهدید و خشونت عینی به سیاهپوستان تحمیل میگردید. در پی این مبارزات، دو تحول حقوقی عمده رخ داد: در سال ۱۹۶۴ لغو تبعیض نژادی در اماکن عمومی تصویب شد و در سال ۱۹۶۵ محدودیتهای قانونی رأی دادن برای سیاهپوستان برداشته شد. رهبران شاخص جنبش حقوق مدنی آمریکا نظیر مارتین لوتر کینگ، مالکوم ایکس، رزا پارکس، جان لوئیس، الا بیکر و دیگران، به عنوان نمادهای خشونتپرهیزی و عدالتخواهی برای احقاق حقوق مدنی مبارزه میکردند.
رؤسای جمهور وقت این دوره نیز ترومن، آیزنهاور، جان اف. کندی و لیندون جانسون بودند. در آن مقطع، بازداشت مخالفان، حملهٔ پلیس به تظاهرکنندگان، اقدامات تروریستی و حملات سازمان کوکلوسکلانها به شدت رواج داشت.
ویژگیهای روششناختیِ مارتین لوتر کینگ در این جنبش شامل اعتراضات مسالمتآمیز سازمانیافته و تأکید بر انگارهٔ «عشق به دشمن» با الهامگیری از متدولوژی گاندی بود؛ او باور داشت خشونت تنها از طریق عشق و عدالت مهارپذیر است. جنبش حقوق مدنی نمونهای موفق از این رویکرد به شمار میرود.
۳. نلسون ماندلا و گذار مسالمتآمیز از ساختار آپارتاید (۱۹۴۸ - ۱۹۹۴)
در سال ۱۹۴۸ و در دورهٔ نخستوزیری دانیل فرانسوا مالان، با پیروزی حزب ملی، نظام آپارتاید به طور رسمی در آفریقای جنوبی مستقر شد و پس از او به ترتیب هندریک فروورد (معروف به معمار آپارتاید)، بالتازار فورستر، پیتر ویلم بوتا و اف. دبلیو. دکلرک به قدرت رسیدند. در جبههٔ مقابل، نلسون ماندلا، اولیور تامبو، والتر سیسولو و استیو بیکو رهبری مبارزات را عهدهدار بودند. از مهمترین قوانین تبعیض نژادی رژیم آپارتاید میتوان به طبقهبندی نژادی شهروندان، جداسازی جغرافیایی محل زیست, ممنوعیت قانونی ازدواج و روابط بیننژادی، قوانین کنترل عبور و مرور، سیستم آموزشی نابرابر، محرومیت ساختاری از حق رأی و مشارکت سیاسی، و جداسازی در اماکن و امکانات عمومی (نظیر پارکها، بیمارستانها، مدارس، نیمکتها و...) اشاره کرد.
رژیم آپارتاید با شدّت به سرکوب سیاهپوستان و اعمال تبعیض مبادرت میورزید، رنگینپوستان را از یکدیگر تفکیک میکرد، معترضان را بازداشت و شکنجه نموده و تظاهرات را سرکوب میساخت؛ تا جایی که شلیک به سمت معترضان غیرمسلح توسط پلیس انجام میشد. ماندلا از سال ۱۹۶۲ به مدت ۲۷ سال زندانی شد و مسیر طولانی و پیچیدهای را در جریان مبارزات خود طی کرد. او ابتدا فعالیت خود را با مبارزهٔ سیاسی علیه آپارتاید آغاز نمود و در برخی دورهها استراتژی مقاومت شدید نیز مطرح شد، اما در نهایت مواضع او به سمت پیشگیری از جنگ داخلی و تحقق صلح و آشتی ملی معطوف گردید. ویژگیهای اصلی رویکرد ماندلا شامل گذار از تقابل به استراتژی مذاکره، تمرکز بر عفو و بخشش به جای انتقام، و بنیانگذاری «کمیسیون حقیقت و آشتی» بود. این متدولوژی به گذار مسالمتآمیز از ساختار آپارتاید به دموکراسی در آفریقای جنوبی یاری رساند.
۴. دالایی لاما و مبانی شفقت معنوی در تبت (دهه ۱۹۵۰)
دالایی لاما، رهبر معنوی بوداییان تبت، خشونتپرهیزی را در چارچوب معنویت بودایی و تحت تأثیر مهاتما گاندی تبیین میکند. در زبان مغولی «دالایی» به معنای اقیانوس و در زبان تبتی «لاما» به معنای پیر و مرشد است. لقب دالایی لامای کنونی به تنزین گیاتسو (چهاردهمین دالایی لاما) اختصاص دارد که از حامیان جدی صلح به شمار میرود.
او در سال ۱۹۸۹ جایزهٔ صلح نوبل را به پاس مبارزهٔ بدون خشونت در راه آزادی تبت دریافت کرد و به طور مستمر سیاست عدم خشونت را حتی در مواجهه با اعمال خشونتهای شدید توصیه نموده است. از گزارههای فکری او میتوان به این موارد اشاره کرد: «ما بدون دین و مراقبه میتوانیم زیست کنیم، اما بدون محبت انسانی قادر به بقا نیستیم. هنگام دم، خود را گرامی بدار و هنگام بازدم، تمامی موجودات را. اگر خواهان شادی دیگران و خود هستید، شفقت را تمرین کنید.
دین من بسیار ساده و بر پایهٔ مهربانی است؛ عشق و شفقت برای من ادیان واقعی هستند و برای توسعهٔ این امر، نیازی به اعتقاد به هیچ آیینی نداریم. کاربست شکرگزاری، حس احترام به دیگران را برمیانگیزد؛ خوشبین بودن را انتخاب کنید زیرا حس بهتری ایجاد میکند. خشم یا نفرت مانند قلاب ماهیگیری است و برای ما حیاتی است که در دام آن گرفتار نشویم.»
ویژگیهای رویکرد دالایی لاما در مبارزاتش شامل تأکید بر شفقت جهانی و همدلی حتی نسبت به مخالفان، پرهیز از خشونت در برابر ظلم، تمرکز بر تحول درونی انسان، و ترجیح دیالوگ به جای جنگ بود؛ زیرا او صلح بیرونی را بدون تحقق صلح درونی ممتنع میداند.
برآیند راهبردی جنبشهای خشونتپرهیز
خشونتپرهیزی در نمونههای فوق، هم به عنوان یک اصل اخلاقی و هم به مثابه یک استراتژی سیاسی تبیین میشود که به ارتقای مشروعیت اجتماعی جنبشها کمک کرده، چرخهٔ بازتولید خشونت را تقلیل میدهد و امکان تحقق دگرگونیهای پایدارتر را فراهم میسازد.
نمونههای تاریخی جنبشهای خشونتآمیز
۱. انقلاب فرانسه (۱۷۸۹) و دوران ترور ژاکوبنی
این انقلاب علیه نظام سلطنت مطلقه و اشرافیت سنتی (که سلسلههای فرانکها، کاپتیها، بوربونها، بناپارت و اورلئان بر آن حکمرانی داشتند) با شعار آزادی، برابری، برادری آغاز شد و به تشکیل مجلس انجامید؛ اما در ادامه با خشونتهای گسترده و اعدامهای سیاسی همراه گردید. کاربست وسیع گیوتین برای اعدامها، منجر به سلب حیات از هزاران نفر شد تا آنکه با اعدام ماکسیمیلیان روبسبیر به عنوان مظهر این خشونتها، به تدریج ثبات به فرانسه بازگشت. سیر تحولات ادواری فرانسه شامل این دورههاست:
-
دورهٔ انقلاب فرانسه (۱۷۷۴ - ۱۸۰۴)
-
جمهوری اول (۱۸۴۸ - ۱۸۵۲): پایان حاکمیت بوربونها، اعدام لوئی شانزدهم و استقرار ژاکوبنها و بناپارت.
-
جمهوری دوم (۱۸۳۰ - ۱۹۳۰): کسب تدریجی بخشی از حقوق مدنی.
-
جمهوری سوم (۱۸۷۰ - ۱۹۴۰): دستیابی به ابعاد دیگری از حقوق.
این فرآیند انقلابی با بیش از ۱۵۰ سال بیثباتی، وحشت، ترور و اعدام با گیوتین توأم بود. اگرچه این واقعه ساختار سیاسی فرانسه را متحول ساخت، اما دورهای از بیثباتی عمیق موسوم به «دوران وحشت» را نیز بازتولید کرد.
۲. انقلاب روسیه (۱۹۱۷) و دیکتاتوری بلشویکی
این تحول منجر به فروپاشی نظام تزاری، حاکمیت بلشویکها و تأسیس اتحاد جماهیر شوروی شد، اما پیامدهایی چون جنگ داخلی، سرکوبهای گسترده و هزینههای انسانی سنگین را در پی داشت. در روسیه سلسلههای بزرگی نظیر روریکها و رومانفها و تزارهایی چون کاترین کبیر، پطر کبیر و نیکلای دوم حکومت میکردند؛ حکومت رومانفها سیصد سال تداوم داشت.
سیر زمانی این تحولات عبارت بود از: آغاز مبارزات ضد تزاری (۱۸۶۰ - ۱۸۷۰)، گسترش اندیشههای مارکسیستی (دههٔ ۱۸۹۰) و تشکیل حزب سوسیال دموکرات کارگری که بعداً به دو جناح اکثریت بلشویکها (به رهبری لنین) و اقلیت منشویکها (به رهبری مارتوف و پلخانف) منشعب شد.
بلشویکها به شدت قائل به تمرکزگرایی، رهبری قاطع انقلابی و تغییرات رادیکال و سریع بودند؛ در حالی که منشویکها برعکس، مواضعی معتدل داشته، مخالف انقلاب خشن بوده و موافق طی مراحل دموکراتیک و تعامل با دیگر جریانها بودند.
با پیروزی انقلاب در سال ۱۹۱۷ رژیم تزاری سقوط کرد و نیکلای دوم اعدام شد. در سال ۱۹۲۲ با پیروزی مطلق انقلاب، نظام بلشویکی به رهبری لنین مستقر گردید و از سال ۱۹۲۴ رهبری استالین آغاز شد که تا زمان مرگ وی در سال ۱۹۵۳ ادامه یافت.
در این دوران میلیونها تن تبعید و اعدام شدند؛ وضعیتی که در کتاب «در دادگاه تاریخ» اثر روی مدودف به طور مستند، و همچنین در گزارشهای الکساندر سولژنیتسین، آندره ژید و آرتور کوستلر به تفصیل تشریح شده است.
۳. نسلکشی کامبوج (۱۹۷۵ - ۱۹۷۹) در دوره خمرهای سرخ
حاکمیت خمرهای سرخ به رهبری پل پت بر کامبوج در جنوب شرقی آسیا، به عنوان نمونهای افراطی از پیامدهای خشونت سیاسی تبیین میشود که به مرگ حدود دو میلیون تن و فروپاشی کامل ساختارهای اجتماعی انجامید. آنها افراد را از هر صنفی به عنوان روشنفکر و کتابخوان بازداشت و اعدام میکردند.
خمرهای سرخ به دلیل مخالفت با تمدن شهری و شهرنشینی، تودههای شهری را به اجبار برای زیست در روستاها کوچ میدادند؛ چرا که سودای ساختن جامعهای خودکفا و اشتراکی (کمونیستی) را در سر میپروراندند.
تحلیل مقایسهای و برآورد تاریخی پایداری جنبشها
در نمونهٔ جنبشهای خشونتآمیزِ مورد اشاره، اگرچه دگرگونیهای سیاسی محقق شد، اما هزینههای انسانی و اجتماعی بسیار بالایی به بار آمد و پایداری دستاوردها نیز تضعیف گردید. در مجموع، جنبشهای غیرخشونتآمیز واجد مشروعیت اخلاقی بالاتر، حمایت اجتماعی گستردهتر و پایداری بیشتر در نتایج هستند؛ در حالی که جنبشهای خشونتآمیز هرچند در برخی موارد دگرگونیهای سریعتری ایجاد میکنند، اما با هزینهٔ انسانی بالا و احتمال بالای بیثباتی پساپیروزی مواجه هستند.
بررسیهای تاریخی و نظری نشان میدهد کاربست خشونت در جنبشهای اجتماعی، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت به تغییراتی منجر شود، اما به طور معمول هزینههای انسانی، اجتماعی و اخلاقی بالایی پدید میآورد. در مقابل، رویکردهای غیرخشونتآمیز نه تنها با اصول حقوق بشر سازگارتر هستند، بلکه در بلندمدت نیز کارآمدی منسجمتری در ایجاد تغییرات ساختاری و پایدار دارا میباشند.
هفتم: سه گونه خشونت در جامعه و پدیده غریبهسازی
سه گونه خشونت (نگاهی از منظر دیگر)
مفهومشناسی خشونت اقتضا میکند که این پدیده را در سه سنخ متمایز دستهبندی کنیم:
-اول: خشونتی که ناشی از زیست افراد است.
-دوم: خشونتی که ذهنی و فرهنگی است.
-سوم: خشونت نظام سلطه.
گونه اول: خشونت ناشی از زیست، فقر و خشکسالی
در بررسی خشونت ناشی از زیست افراد، میتوان از جامعهای یاد کرد که به فرض در معرض خشکسالی، فقر، کمبود و فقر غذا قرار دارد. در چنین جامعهای، حتی برای دستیابی به آب و غذا نیز ممکن است رفتارهای خشونتآمیز و حتی منازعات و جنگ رخ دهد.
گونه دوم: خشونت ذهنی، کلامی و عادیسازی رسانهای (از تام و جری تا قتلهای ناموسی)
خشونت ناشی از ذهن، فرهنگ و یا رسانه، بهشدت روی اخلاقیات جامعه اثر میگذارد. این نوع خشونت بهلحاظ فرهنگی و ذهنی عادیسازی شده و طبیعی جلوه میکند. گاهی رسانه در این فرآیندِ عادیسازی نقش برجستهای دارد؛ به عنوان نمونه، کارتون «تام و جری» نمادی از تلاش رسانه برای عادیسازی خشونت است. مبنای این کارتون، خنداندن بچهها در حالی است که «دیگری» مورد آزار قرار میگیرد؛ در حالی که میتوان برای خنداندن، از سوژههای دیگری هم استفاده کرد.
پدیده قتلهای ناموسی ریشه در هر دو نوع خشونت زیستی و خشونت ذهنی - فرهنگی دارد. خشونت گاهی عملی و کاملاً فیزیکی است و گاهی در قالب کلامی بروز مییابد. خشونتهایی نیز وجود دارند که از نظر آثار، بسیار عمیقتر و درازمدتتر هستند؛ مانند خشونتی که کرامت انسان را هدف قرار میدهد و او را تحقیر میکند؛ صرفاً به این دلیل که طرف، ایرانی، عرب، کرد، ترک، رشتی و... است، یا زبان دیگری دارد، یا لهجه و قیافهاش متفاوت است.
این نوع خشونت، فرد را تحقیر میکند و دست میاندازد؛ قرآن کریم نیز در این ساختار تبیین میفرماید: «وَیْلٌ لِکُلِّ هُمَزَةٍ لُمَزَةٍ» (وای بر هر عیبجوی هرزهزبان)وای بر کسانی که دیگران را دست میاندازند. همزه و لمزه فقط در سطح زبان محدود نیست، بلکه در واقع ادبیاتِ تحقیرِ دیگری است؛ امری که در ایران بهطور گسترده با آن مواجه هستیم.
از دل این رویکرد، فرهنگ «غریبهسازی» بهوجود میآید. غریبهسازی فرهنگی است که یکسره با «دیگری» و با «غیر»ِ خود درگیر است؛ فرد در این حالت خود را محور دانسته و دیگری را غریبه میپندارد، در نتیجه خود را مجاز میداند که به او حقوق مساوی نداده و به او احترام نگذارد. مهمترین عارضه معرفتشناختی غریبهسازی، از بین رفتن میدان گفتگو است که خشونت بهجای آن مینشیند.
وجوه سهگانه خشونت در ایران امروز
خشونتی که در جامعه مشاهده میکنیم، واجد سه وجه اساسی است:
وجه اول: رفتار قدرت سیاسی با مخالفین و ریشه ترورهای سال ۱۳۶۰
یک وجه آن حاصل رفتار قدرت سیاسی با مخالفین است؛ قدرت سیاسی به دلیل آنکه تنها خودش را پرچمدار حقیقت میداند، هرکسی به غیر از خودش را به دیده «غیر» نگاه کرده و به او مرگ میگوید. البته رفتار نظام سیاسی با مخالفین، به رفتار آنان هم شکل و جهت میدهد؛ همانطور که رفتار نظام سلطه هم به رفتار ملتهای تحت ستم، تحت تبعیض و بیعدالتی جهت میدهد.
همینجا منصفانه باید گفت سوای همه زمینههای درونی و ذاتی که در جریان حاکم در ایران وجود داشته است، خشونت گروههای سیاسی در آغاز انقلاب بهمیزان زیادی یکی از عوامل خشونتهای بعدی نظام سیاسی بود. در شرایطی که در رسانه رسمی، مسلمان و مارکسیست با همدیگر بحث و گفت وگوهای آزاد و در جامعه همهگونه اندیشه حق نشر و تبلیغ داشتند.
گروههای سیاسی در سال ۱۳۶۰ خود را پرچمدار حقیقت و طرف مقابل را مظهر باطل دانستند. با این منطق، آنها ترورهای گستردهای را از بالاترین سطح تا پایینترین سطح آغاز کردند، درگیریهای قومی و تلاش برای تجزیه را ایجاد نموده و جنگ خیابانی براه انداختند. اینکه کسی خود را مظهر حقیقت بداند هیچ اشکالی ندارد، اما اشکال معرفتشناختی از آنجا پدید میآید که بخواهد خود را به دیگری تحمیل کند و یا او را غریبه دانسته و تلاش کند از حقوقش محروم سازد.
وجه دوم و سوم: توسعهنیافتگی اخلاق جامعه و پمپاژ رسانههای جهانی
وجه دوم، خشونتی است که حاصل توسعهنیافتگی اخلاق فردی و اجتماعی مردمان جامعه است؛ و وجه سوم، خشونتی است که از کار سنگین و حسابشده رسانه جهانی حاصل میشود؛ رسانهای که در جهت اهداف خاص خود، به جنگ، نفرت و خشونت بالقوه موجود در جامعه دامن میزند و آن را مضاعف میسازد.
گونه سوم: خشونت نظام سلطه، امپریالیسم سرمایهداری و ترورهای منطقه
درباره خشونت ناشی از نظام سلطه باید گفت نظامی بهنام سرمایهداری در دنیا شکل گرفته است که برای حکومت کردن، هر مانع پیش روی خود را با خشونت از میان برمیدارد. از قرنهای پانزدهم و شانزدهم، کار خیلی از کشورهای اروپایی همین بوده است و اینک هم آمریکا پیشتاز این سیاست است.
در ظرف یکصد سال گذشته، آمریکا در هشتاد کشور یا کودتا کرده و یا به آنها حمله کرده است. آنها در جهت بسط و توسعه امپراتوری که درست کردهاند و در جهت اعمال سلطه بر دیگران، چنانچه با مقاومت روبرو شوند، در نهایتِ خشونت و شدت برخورد میکنند؛ زیر عنوان دموکراسی و حقوق بشر میکشند، منفجر میکنند و ترور میکنند.
در همین وقایع اخیر ایران، خشونت نظام سلطه اینگونه بروز پیدا کرد که رهبر نظام را میکشد و ۶۰ تن از سران نظامی را ترور میکند که این اقدام، خلاف قطعی حقوق و نظام بینالملل است. پیشتر از آن نیز قاسم سلیمانی را به عنوان فرمانده ارشد نظام ترور میکند که از نظر قوانین بینالملل، غیرقانونی و قابل تعقیب است. بنابراین وقتی ابعاد خشونت را بررسی میکنیم، باید منصفانه و همهجانبه آن را ببینیم.
تحلیل چندعاملی رفتار نسل جوان و پیامدهای مخرب غریبهسازی ساختاری
در ایران نسل جوان میگوید من محصول نظام سیاسی هستم؛ این حرف غلطی نیست، زیرا نظام سیاسی با او بدترین برخورد را کرده، او را غریبه دانسته و به رسمیت نمیشناسد، با او تبعیضآمیز و ناعادلانه برخورد کرده و زندگی، آینده و امید را از او گرفته است. اما نظام سیاسی تنها عامل شکلدهنده به رفتار نسل جوان نیست؛ بلکه نحوه زیست او، آن سطحی از توسعهیافتگی که در آن قرار دارد، آموزشی که دیده است و همچنین نظام سلطه، رسانه و تبلیغات نیز به رفتار او شکل و جهت داده است.
معرفی دختران چادری به عنوان مظهر پاکی و خوبی در کتب درسی، یا معرفی کسی که ریش، ظاهر و اسم مذهبی دارد به عنوان آدم خوب و نقطه مقابلش به عنوان آدم بد و مستعد جرم در رفتار نمونه ای از این دست است که منتهی به عکسالعمل و شکلگیری شخصیت و واکنشهای منفی در جوانان شده است. تحقیر زن بیحجاب، نطفه دوگانهسازی، غریبهسازی و خشونت است. غریبهسازی همانطوری که پیشتر عرض کردم، مادر خشونتهاست و هر فرمی از غریبهسازی، خشونتساز است؛ چه از سنت مذهبی باشد و چه از سیاستهای مدرنیسم، چه بنام دین باشد و چه بنام حقیقت و یا حقوق بشر. غریبهسازی از بزرگترین مشکلات جامعه بشری است، زیرا مبتنی بر دو عامل به عنوان ریشه خشونت است: اول نابرابری و دوم نفی کرامت انسان.
نسبت قانون، مجازات و کرامت انسانی در سیره علوی
به عنوان یک نکته معترضه باید بگویم که مجازات، نفی کرامت انسان نیست؛ زیرا به هر حال در جامعه میباید قانون حاکم باشد. مجازات، عامل بازدارنده و حافظ منافع جامعه است. در مجازات، قاعده آن است که گذشته و فعل فرد مجازاتشده نباید ملاک ارزیابی اخلاقیِ همیشگی او قرار گیرد؛ چنانکه در خطبه ۱۲۷ نهجالبلاغه از علی (ع) است که از پیامبر اسلام (ص) نقل میکند که زن و مردی زناکار را مجازات کرده و شلاق زدند، اما بعد فرمودند سهم آنها را از بیتالمال بدهید و نامش را هم از لیست یاران من حذف نکنید. چنانکه معروف بود دزد را مجازات میکرد و بعد اعلام میکرد برادر مسلمان شما زن میخواهد.
هشتم: مدیریت خشونت و نظمهای اجتماعی از دیدگاه داگلاس نورث
خشونت از نگاه داگلاس نورث در کتاب خشونت و نظمهای اجتماعی، پدیدهای ژنتیکی تبیین میشود؛ نوع انسان به واسطه خصوصیات ژنتیک از استعداد اعمال خشونت برخوردار است و در هیچ جامعهای مشکل خشونت با حذف کامل آن میسر نمیشود؛ بلکه در بهترین حالت میتوان خشونت را مدیریت و مهار کرد. داگلاس نورث معتقد است انسانها و گروههای قدرتمند همیشه ظرفیت اعمال خشونت را دارند و اگر این خشونت مهار نشود، جامعه وارد یک جنگ داخلی، ناامنی و فروپاشی میشود؛ لذا مهمترین کار هر نظام سیاسی کنترل خشونت است.
دو نظم اجتماعی از نگاه نورث
نورث دو نظم اجتماعی را معرفی میکند:
-
نظم دسترسی محدود یا حکومت طبیعی: در این نظم، حکومتها با تقسیم رانت، امتیاز و قدرت، خشونت را کنترل میکنند؛ به این معنا که به گروههای قدرتمند امتیاز اقتصادی میدهند تا آنها دست به خشونت نزنند؛ مانند ایجاد انحصار در تجارت، زمین، منابع و مقام سیاسی. در این مدل، صلح از طریق ائتلاف نخبگان حفظ میشود.
-
نظم دسترسی باز: این نظم در جوامع مدرن و مدنی محقق میشود که کنترل خشونت در آنها نه بر پایه توزیع رانت، بلکه بر پایه حاکمیت قانون، رقابت سیاسی، نهادهای مستقل، حقوق برابر و سازمانهای پایدار انجام میشود. در اینجا رقابت نهادینه، به جای درگیری فیزیکی مینشیند.
از نگاه نورث، خشونت مسئله مرکزی تاریخ سیاسی بشر است و تفاوت کشورها در چگونگی سازماندهی برای مهار خشونت معنا مییابد. به اعتقاد نورث، خشونت را میتوان در قالب برخورد فیزیکی یا از طریق تهدیدات قهریِ برخورد فیزیکی اعمال کرد؛ بنابراین هر دو اقدام خشن و تهدید قهری، از عناصر خشونت هستند. نمیتوان از روابط شخصی به تنهایی برای کنترل خشونت استفاده کرد؛ چنانچه جوامع بخواهند به سوی ایجاد گروههای بزرگتر حرکت کنند، شکلی از نهاد اجتماعی باید بوجود آید تا خشونت را کنترل کند.
در جوامع مدرن با دسترسی باز، خشونت اغلب از طریق نهادها محدود میشود. نهادها قواعدی را وضع میکنند که با تغییر پاداشهای دریافتی از رفتار خشونتآمیز، مستقیماً افراد را از کاربرد خشونت بازمیدارند؛ روشنتر اینکه نهادها مجازاتهایی را برای اعمال خشونت در نظر میگیرند. اگر افراد به این باور برسند که دیگران نیز از قواعد پیروی خواهند کرد، به احتمال زیاد آنها هم از قوانین اطاعت خواهند کرد، حتی اگر مجبور شوند هزینه قابل توجهی را متحمل شوند.
این نکته به ویژه با قواعد مربوط به کاربرد خشونت صادق است؛ هر فرد زمانی که میترسد دیگران از قواعد پیروی نکنند و از کاربرد خشونت ابایی نداشته باشند، انگیزه دارد که به جای گفت وگو، ابتدا از شلیک گلوله استفاده کند. حکومت طبیعی با تشکیل ائتلاف مسلط که اعضای آن از امتیازات ویژه ای برخوردارند، از مشکل خشونتِ شیوعیافته میکاهد.
منطق حکومت طبیعی از چگونگی حل مشکل خشونت پیروی میکند. جوامع مستقیماً از روابط شخصی به روابط غیرشخصی جهش نمیکنند؛ در عوض، آن یک فرایند طولانیِ توسعه است که در حکومت طبیعی شروع میشود. در یک سوی طیف، روابط شخصی قرار دارند که با تعاملات مکرر و خاصِ هر فرد توصیف میشوند و در سوی دیگر طیف نیز، روابط غیرشخصی هستند که با تعاملات استاندارد شده، ناپیوسته و نامنظم مشخص میشوند.شبکه های مراد – مرید نه تنها خلق، گردآوری و توزیع رانتها را ساختارمند میکنند، بلکه خود خشونت را نیز ساختارمند و سازماندهی میکنند.
منطق کنترل خشونت در نظمهای دسترسی باز با منطق حکومت طبیعی در تضاد کامل است. در حکومت طبیعی، کنترل پراکنده خشونت به تشکیل ائتلاف مسلطی منجر میشود که دسترسی در عرصه اقتصاد و جامعه را دستکاری میکند تا ترتیبات سیاسی درون ائتلاف را پابرجا نگاه دارد. دسترسی به خشونت بر روی کسانی باز است که به اندازه کافی قوی و سازمانیافته در به کارگیری آن باشند؛ حکومت طبیعی این افراد و گروهها را از طریق مجموعه درهمتنیده ترتیبات خلق رانت که دسترسی بقیه جامعه را یکسره محدود میکند، هماهنگ میسازد.
جوامع دسترسی باز، فعالیتهای سیاسی و اقتصادی را کاملاً تضمین میکنند؛ در نظم دسترسی باز، نظام سیاسی دسترسی اقتصادی را محدود نمیکند و اقتصاد مستقل از نظام سیاسی موجودیت دارد. مدیریت سیاسی خشونت، بر اساس قواعد و سازمانهای غیرشخصی است، نه همانند حکومت طبیعی که بر اساس دستکاری امتیازات اقتصادی است. نتیجه اینکه جوامع دسترسی باز خود را با تغییرات اقتصادی و اجتماعی تعدیل میکنند، بدون اینکه لزوماً تعدیلهایی را در ترتیبات سیاسیِ معطوف به خشونت بوجود آورند.
این سخن را با ذکر نظری از ساموئل هانتینگتون درباره خشونت به پایان میبرم. هانتینگتون در فصل چهارم از کتاب موج سوم دموکراسی به طور مفصل درباره دموکراسیسازی از طریق خشونت در کشورهای مختلف توضیح میدهد. او در پایان این فصل نتیجهگیری مهمی دارد که آگاهی نسبت به آن بسیار حائز اهمیت است؛ او مینویسد:«در فاصله سالهای ۱۹۸۴-۱۹۹۰ قیامهای خشونتآمیز به رژیمهای اقتدارگرای نیکاراگوئه، یمن، اتیوپی، ایران، هائیتی، رومانی و دیگر جاها پایان بخشید. در هیچ مورد بهجز رومانی که آن هم جای بحث و بررسی است، دموکراسی بدست نیامد. استفاده از خشونت و مهارت و قدرت کسانی که آن را بکار گرفتند، در هر دو گروه مخالفان و حکومتی بیفزود. حکومتهایی که بر مبنای مصالحه و مدارا بر سر کار آمدند، مصالحه و مدارا پیشه کردند و حکومتهایی که با خشونت به قدرت دست یافتند، با زور و خشونت حکم راندند.» (فصل چهارم موج سوم دموکراسی، ص ۲۳۰)
۲۱۶۲۱۶




نظر شما