گروه اندیشه: مهندس لطف الله میثمی در سرمقاله نشریه چشم انداز ایران، هشدار میدهد که جامعهی ایران بر اثر تراکم خطاهای انباشتشده در فقدان تهویه مطبوع ساختار سیاسی، به مرحلهی انفجار بدون جرقه رسیده است. این متن با نگاهی آسیبشناسانه، انحراف از آرمانهای اولیه انقلاب ۱۳۵۷ (کرامت ذاتی انسان و حق شهروندی) را حاصل عملکرد هماهنگ مثلث «تکفیر، جریانهای نفوذی و ترورهای هدفمند کارگزاران شایسته توسط مجاهدین خلق» در ابتدای انقلاب میداند؛ فرآیندی که سیستم را به سمت حاکمیت افراد کمکیفیت و ترجیح ایدئولوژی بر «انسان بماهو انسان» سوق داد. نویسنده پدیدآمدن «خشم راهبردی» در نسل جوان و بریدن آنها از صندوق رای را حاصل رواج داستان «خودی و غیرخودی» پس از تصویب نظارت استصوابی و انسداد بستر مشارکت میداند. در نهایت، مقاله با یادآوری تجربیات تاریخی کارآمد نظیر دولت مصدق و اصلاحات رشیدالدین فضلالله، راهکار برونرفت از این ابربحران بیاعتمادی را بازگشت صریح به قانون اساسی، لغو نظارت استصوابی، و ارج نهادن به حق شهروندی فارغ از عقیده و مذهب میداند تا پیش از افتادن جامعه به بحران ها و بی ثباتی های بیشتر، چرخه خشونت متوقف شود. این مقاله راهبردی را در ادامه می خوانید:
****
در سرمقالههای گذشته «چشمانداز ایران» چند بار به ویژگی «خوداشتعالی» مردم اشاره کردیم؛ در دانش انبارداری، وقتی کالاها متراکم میشوند و تهویه مطبوع نیز انجام نمیشود، بدون شعله یا جرقهای، کالاها در آتش میسوزند. معمولاً آتش وقتی شعلهور میشود که سه ضلع آن یعنی کالا، سوخت و شعله همزمان در کنار یکدیگر قرار بگیرند. در آن سرمقالهها با ذکر این مثال توضیح دادیم که مردم ایران نیز بر اثر تراکم خطاها و اشتباهات انباشتشده، حالتی شبیه خوداشتعالی یا Auto ignition پیدا کردهاند و ما نیز این موضوع را بارها به مسئولان گوشزد کردهایم. اما عواملی دست به دست هم داده تا به این موضوع توجهی نشود.
انقلاب ۱۳۵۷ پدیدهای مبارک بود، ولی به دلیل بیتجربگی، ناآگاهی و ندانمکاری کنشگران و رهبریطلبی برخی از آنها، راه برای نفوذ ایادی بیگانه فراهم شد. انقلابی که با شعار جمهوریت و اسلامیتی که تقویتکننده جمهوریت باشد، آغاز شد تا تضمینی باشد که خودکامگی در روند آن شکل نگیرد. با پذیرش کرامت ذاتی انسان، اصل برابری انسانها و حق شهروندی کار را شروع کردیم، اما اینک به وضعیت موجود رسیدهایم که بخشی از هموطنان به تنگ آمده و با هر فراخوانی ولو به هرج و مرج بکشد، به خیابان میآیند.
در گذر زمان افرادی که بیتجربه بودند برای بقای خود و تن ندادن به شایستهسالاری، جلوی رشد و حرکتهای بالنده و مثبت را میگرفتند تا مبادا شغل خود را از دست بدهند. افراد رهبریطلب نیز آگاهانه به حذف دیگرانی که شایستگی داشتند، میپرداختند. ایادی بیگانه نیز به این روند دامن میزدند.
متأسفانه رهبر یکی از جریانهای سیاسی که به نادرستی پس از خرداد سال ۱۳۶۰ دست به مبارزه مسلحانه با نظام زد، در یکی از صحبتهای خود عنوان کرد: ما افراد شایسته و کارآمد نظام را ترور میکنیم، تا افراد کمکیفیت جایگزین آنها شوند. وقتی افراد کمکیفیت کارها را بهدست بگیرند، طبیعی است که کارآمدی نداشته باشند و مردم با آنها درگیر شوند. رهبر این جریان، این درگیریها را «تودهای شدن انقلاب» مینامید؛ مبارزه مسلحانهای که بههیچوجه توازن و تعادل قوا در آن وجود نداشت و پیش از شروع، نتیجه آن مشخص بود. این افراد با این دیدگاههایشان، هم به نظام ضربههای هولناک زدند و هم خودشان نابود شدند.
دیدگاه حاکم بر عملیات آنها مشابه دیدگاه معاون ژنرال تیتو، رهبر یوگسلاوی سابق بود. مقامات شوروی ژنرال تیتو را مطلع کرده بودند که معاون وی با سازمان اطلاعاتی امریکا (سیا) همکاری میکند. تیتو معاونش را به اتاقی برد و ضمن تهدید از او پرسید: مأموریتش در سیا چه بوده است؟ او به تیتو پاسخ داد: از من خواسته بودند تا آنجا که بتوانم افراد کارآمد و شایسته را از اطرافت دور کنم و افراد ناشایست را در ریاستجمهوری جمع کنم.
تمام ترورهای این سازمان در ابتدای انقلاب متوجه انسانهایی بود که با ستمشاهی مبارزه کرده و جایگاهی در انقلاب داشتند؛ حتی یک نمونه از ترورشدگان از افراد مرتجع یا درباری نبودند. در آن مقطع، افراد ذیصلاح ابتدا توسط بخشی از روحانیون تکفیر میشدند و سپس توسط افراد انجمن ضد بهائیت که نفوذ بسیاری در نظام پیدا کرده بودند، تسویه میشدند. اگر صلاحیت برخی از آنها به حدی بود که توانایی تکفیر، تسویه یا حذف آنها را نداشتند، سازمان نامبرده، آنها را با ترور از چرخه مشارکت حذف میکرد. بدینسان، سه تشکل مکمل یکدیگر، دستبهکارِ حذف نیروهای کارآمد در ابتدای انقلاب شدند.
حذف یک فرد یا یک گروه، منشأ خشونت است؛ چراکه در فرد حذفشده، نهال نارضایتی و حقد و کینه کاشته میشود و در نتیجه این نهال به درختی تبدیل میشود که واکنش آن مقابله با فرد حذفکننده است. در این صورت، برای فرد حذفکننده چارهای جز فشار و سرکوب باقی نمیماند و فردی که از چرخه مشارکت یا رهبری حذف میشود، ناچار است دوران محرومیت خود را طی کند. بدینسان، چرخه خشونت تکرار میشود.
خوشبختانه یا بدبختانه، بسیاری از نیروهایی که حذف شدند آنچنان تقوا و خویشتنداری داشتند که برای مصلحت انقلاب، واکنشی نشان نمیدادند و یا حتی انتقاد هم نمیکردند؛ مبادا که نظام تضعیف شود. در این صورت، نیروی حذفکننده فکر میکرد که اتفاق خاصی نیفتاده و جامعه از آرامش خوبی برخوردار است و تشویق میشد که به کار حذف خود ادامه دهد.
مقاماتی در اوج قدرت بودند و پس از آنکه نتوانستند با خطمشی یا امیال نادرست هماهنگ شوند، از کار برکنار شده و به درس و تخصص خود میپرداختند. این موارد باعث میشد که شبکههای تکفیر، تسویه و ترور به کار خود ادامه دهند.
در چرایی و چگونگی پیدایش خشم راهبردی باید به آیه ۲۱ آل عمران «إِنَّ الَّذِینَ یَکْفُرُونَ بِآیَاتِ اللَّهِ وَیَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ حَقٍّ وَیَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَابٍ أَلِیمٍ» به قرائت مرحوم آیتالله طالقانی توجه کنیم. ایشان در توشهگیری از این آیه بدین مضمون میگویند: هدف انبیا این بوده است که مردم به قسط و عدالت قیام کنند. انکارگرانی یافت میشدند که هم انبیا را به شیوه غیرحق میکشتند و هم رهروان عدالتخواه آنها را که از هر گروه و مذهبی جزو توده مردم بودند.
اما ما با جوانانی که اندیشه اجتماعی داشتند و جان و مال خود را هم در این راه فدا میکردند، چه کردیم؟ درحالیکه در قرآن و معارف اسلامی شیطان هم خدا را قبول دارد، به این اتهام که برخی خدا را قبول ندارند و با استناد به رساله علما آنها را نجس پنداشتیم و گفتیم از نشستوبرخاست و غذاخوردن با آنها پرهیز شود. در این صورت چه حالی به این انسانهای عدالتخواه دست میدهد جز نگرانی، ناراحتی، کینه و خشم.
این فرد تاچه اندازه باید خویشتندار بوده و متانت داشته باشد که چنین تصوری نداشته باشد. آیا خدایی که دنیا را به این زیبایی آفریده میتواند در آن نجس ذاتی بیافریند؟ متأسفانه چنین کارهایی نهتنها در دوران ستمشاهی و در میان مبارزین انجام شد، پس از پیروزی انقلاب هم در قالب گروههای گزینش ادامه یافت که بدون دلیل حقپسندانه هرکه را که به ظاهر، خدا یا دین را قبول نداشت از تیغ حذف گذرانده شدند.
در این خصوص آیات و شواهد زیادی وجود دارد که هیچ مخلوقی نمیتواند بیخدا یا بیدین باشد. فرعون به یاران خود میگوید موسی و هارون آمدهاند تا دین ما را تغییر دهند، در سوره یوسف از دین مَلک یا پادشاه بتپرست صحبت میشود و در سوره کافرون از دین کافران یاد شده است. اصولاً بیدینی به رسمیت شناخته نشده و موضوعیت نداشته است. همه ادیان میبایستی خودشان را برای خدا خالص کنند «وَأَخْلَصُوا دِینَهُمْ لِلَّهِ» (سوره نسا، آیه ۱۴۶) و «مُخْلِصِینَ لَهُ الدِّینَ» (سوره غافر، آیه ۱۴)؛
جنگ هفتادودو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند «حقیقت» ره افسانه زدند.
مگر انقلاب ما انقلابی توحیدی، مردمی و اسلامی نبود؟ وقتی میگوییم توحیدی، یعنی همه انسانها مخلوق خدا هستند، در نتیجه همه برابر و برادر هستند. اصل برابری انسانها از توحید سرچشمه گرفته است و ریشه عمیقی در هستی داشته و انکارناپذیر است، بنابراین همه انسانها از کرامت ذاتی برخوردارند و میتوان تجلی آن را در امر قانون اساسی و قانونگرایی، همانا حق شهروندی دانست؛ یعنی میان ترک، لر، فارس، عرب و همچنین ادیان و زبانهای مختلف تبعیضی وجود ندارد، بهویژه در کشورمان ایران که جامعه مرکبی از ادیان و نژادها با زبانهای مختلف است و حق شهروندی تنها عنصر بدون بدیل حکمرانی در ایران است.
اگر بخواهیم انصاف را رعایت کنیم ما در این ۴۷ سال تا چه حد حق شهروندی یا «انسان بماهو انسان» را ارج نهادیم؟ البته تاکنون انتخابات مختلفی داشتهایم که حق شهروندی، تا حدی در آن رعایت شده، اما از مقطعی که نظارت استصوابی با روشی برخلاف قانون و مغایر با نصّ قانون اساسی بهصورت مصوبهای درآمد، عمدتاً داستان خودی -غیرخودی باب شد و چهبسا افراد شایستهای که رد صلاحیت شدند و در نهایت دود آن به چشم مردم رفت، بهطوریکه هم مردم به نظام و هم نظام به مردم بیاعتماد شدند و این بیاعتمادی به بزرگترین بحران جامعه تبدیل شد.
آیتالله العظمی منتظری در رساله حقوق خود حق شهروندی را صورتبندی قرآنی و فقهی کردند.
«انسان بماهو انسان» یعنی انسان بر فکر، اندیشه، ایدئولوژی و دین و اعتقاد مقدم است. بنابراین با این مکانیسم میتوان به حکمرانی بهینه و جامعه بدون حذف رسید که در بدو امر کسی از چرخه مدیریت و مشارکت فردی باز نمانده و نیرویی حذف نشود.
طبیعتاً جامعهای که بر اساس تقدم فکر، اندیشه و ایدئولوژی بر انسانیت ساماندهی شده باشد، جامعهای پر از تفرقه خواهد شد.
به نظر من، با توجه به همه دستاوردهای دینی و قانونی و تجربیات حکمرانی بشر، هنوز هم دیر نشده و میتوانیم با بازگشت به قانون اساسی و لغو نظارت استصوابی، انتخابات آزادی داشته باشیم تا اعتماد همگان جلب شود. در سایه اعتماد است که میتوان با قانونگرایی و توسعه موزون به اقتدار داخلی و بینالمللی نیز دست یافت. در این صورت دیپلماسی هم موفقتر خواهد بود. اولویت دادن به تلاشهای دیپلماتیک بدون حل تضادهای درونی ما را به جایی نمیرساند. این دو باید تنگاتنگ، دلادل و مکمل هم باشند.
برای من هنوز معلوم نیست که چطور در دوران غازانخان -نهمین پادشاه مغول در ایران- که فساد بسیار گسترده بود، توانستیم حتی با قانون یاسای چنگیزی با آن فساد گسترده دستوپنجه نرم کنیم. رمز آن چیست؟
ما کتابهای تفسیر قرآن از علمای مشهوری داریم، صدوپنجاه سال تجربه قانون اساسی و قانونگرایی داریم، ۲۸ ماه تجربه دولت دکتر مصدق در شرایط تحریم مطلق نفتی، همراه با اقتصاد متوازن و اصلاحات عدیده داریم. پس چرا نمیتوانیم فساد را از بین ببریم؟ آیا نمیخواهیم شایستهسالاری یا اصل برابری انسانها که اساس دین است، مستقر شود؟ نمیخواهیم انسانهای توانمندی چون خواجه رشیدالدین فضلالله را بر سر کار آورده و دست آنها را در اصلاحات باز بگذاریم که ضمن انجام وظیفه اختیارات لازمه را هم داشته باشند؟
این روزها بهویژه پس از فاجعه ۱۸ و ۱۹ دیماه و داغدار شدن مردم ایران، این سؤال اساسی در محافل و میزگردها مطرح میشود که مگر نسل نوجوان و جوان ما که در دوران جمهوری اسلامی زاده و تربیت شدند و آموزشهای دورههای تحصیلی را در همین نظام گذراندهاند و کانالهای متعدد رادیویی، تلویزیونی و … را دیده و شنیدهاند، چطور ممکن است به فراخوان کسی گوش داده و عمل کنند که خواستار براندازی نظام است و اسرائیل نسلکش، اشغالگر و قائل به تبعیض نژادی را متحد راهبردی خوب ایران بداند؟ اسرائیلی که جز تجزیه سرزمین بزرگ ایران هدف دیگری ندارد، اسرائیلی که همزمان با مذاکرات ایران و امریکا، طی دوازده روز فرماندهان و دانشمندان را ترور کرد و ضربههای هولناکی به سامانههای پدافندی و دفاعی کشور وارد کرد و انسانهای بیگناه را به کشتن داد.
هرچند صاحبنظران دانش راهبردی، این فراخوان را در راستای توازن قوا، شعار محدود-مقاومت نامحدود و تشویق افراد بیتجربه به درگیری با نظامی که یقین دارند در واکنش به خواست براندازی به دفاع از خود میپردازد، ندانند اما هنوز این پرسشِ بیپاسخ وجود دارد که چرا نوجوانان و جوانان ایرانی چنین گرایشی پیدا کرده و وارد عمل شدهاند؟
در این راستا طی سرمقالهها و مقالات نشریه چشمانداز ایران مطالب زیادی نگاشته شده اما اگر نیمنگاهی به تجربیات تاریخی و بهطور ویژه به داستان قوم نوح بیندازیم، میبینیم قوم نوح پیش از غرق شدن در آب، در خطاهای بینشی و روشی انباشتشده خود غرق شده بودند، «مِمَّا خَطِیئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا» و یارانی هم نیافتند (سوره نوح، آیه ۲۵).به نظر میرسد که ما خطاهای بسیاری داشتهایم، ولی پاسخ و توضیح درستی به مردم ارائه نکردهایم؛ در نتیجه، نسل جوان و نوجوان ما در دام خشم راهبردی افتادهاند.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما