کابوس منتقدان، رویای توده‌ها/ نگاهی به زندگی ملکه تیراژ، پنهان در پس گونی‌های نامه

در حالی که نخبگان ادبی با اصطلاح «رمان‌فارسی» آثار او را سطحی می‌دانستند، کتاب‌های او پنهانی زیر میزهای مدارس دست‌به‌دست می‌شد. اما تضاد شگفت‌انگیزتر در زندگی فهیمه رحیمی، وضعیت مادی او بود؛ قهرمان تیراژ کتاب ایران که سیستم قراردادی ناشران سود تجدید چاپ‌ها را از او دریغ کرد، در پایان عمر حتی بیمه درمانی نداشت. این گزارش نگاهی جامعه‌شناختی به امپراتوری آمار و اقتصاد نشر در کارنامه او دارد.

ریحانه اسکندری: بیستم خردادماه، سالروز تولد زنی است که بدون برخورداری از تریبون‌های  خاص، یکی از بزرگ‌ترین جریان‌های خودجوش کتاب‌خوانی غیررسمی را در دهه‌های پس از انقلاب رهبری کرد. فهیمه رحیمی، رمان‌نویسی بود که آثارش مرزهای متعارف تیراژ کتاب در ایران را جابه‌جا کرد و به پدیده‌ای بی‌بدیل در فروش بدل شد. با این حال، پارادوکس بزرگ زیست حرفه‌ای او در این واقعیت نهفته بود که هراندازه بر شمار نوبت‌های چاپ رمان‌هایش افزوده می‌شد و آثارش دست‌به‌دست میان نسل‌های گوناگون می‌چرخید، او بیشتر به خلوت و انزوای خود پناه می‌برد و از حضور در برابر دوربین رسانه‌ها و انجام مصاحبه‌های مطبوعاتی سر باز می‌زد. رحیمی در طول بیش از دو دهه فعالیت مستمر ادبی، فاصله‌ای منتقدانه و سرسختانه با جریان‌های رسانه‌ای حفظ کرد؛ امری که از او تصویر نویسنده‌ای منزوی و گریزپا ساخت. این تک‌نگاری به مناسبت سالروز تولد او، ابعاد گوناگون زندگی شخصی، پیشینه کاری، مناسبات مالی و جایگاه ادبی این نویسنده را بررسی می‌کند.

تکوین نخستین جرقه‌های ادبی در دروازه دولاب

فهیمه رحیمی در خرداد سال ۱۳۳۱ در محله‌های قدیمی و سنتی جنوب شرق تهران متولد شد. دوران کودکی و نوجوانی او در خیابان ۱۷ شهریور (شهباز سابق) سپری شد؛ منطقه‌ای که به قول خود او، زیست‌بوم بچه‌های «دروازه دولاب» بود و بافت فرهنگی سنتی، مذهبی و طبقاتی مشخصی داشت. پدرش در کارخانه گلیسیرین و صابون‌سازی کار می‌کرد و معیشت خانواده در سطحی متوسط و با تکیه بر کار مستمر پدر تأمین می‌شد.

مادر او اما زنی اهل ذوق و انشانویسی متبحر بود که نقشی کلیدی در بیداری ذوق ادبی دخترش ایفا کرد. در سال‌های اولیه تحصیل، نوشتن انشاهای فهیمه بر عهده مادرش بود. روایت شده است که روزی فهیمه به تکرار جمله کلیشه‌ای «البته واضح و مبرهن است که...» در طلیعه انشاهای نگاشته‌شده توسط مادر اعتراض می‌کند. این اعتراض عاطفی با واکنش تربیتی مادر مواجه می‌شود؛ او کاغذ را مچاله کرده، دور می‌اندازد و از دخترش می‌خواهد که از آن پس خود دست‌به‌قلم شود. این گسست کوچک، آغازگر مسیر نویسندگی مستقلی شد که نخستین جلوه جدی آن در سن نه سالگی با نگارش قطعه‌ای ادبی به نام «دلم برای پروانه می‌سوزد» آشکار شد. این قطعه به قدری مورد توجه مدیر، معلمان و به‌ویژه مادرش قرار گرفت که انگیزه تداوم فعالیت ادبی را در او نهادینه ساخت.

رحیمی بر خلاف تصور غالبی که آثار او را تهی از پشتوانه‌های جدی مطالعه ارزیابی می‌کرد، از سنین نوجوانی خواننده‌ای جدی و پیگیر بود. او در سنین دوازده تا سیزده سالگی رمان‌های کلاسیک و عظیمی چون «جنگ و صلح» اثر لئو تولستوی را مطالعه کرده بود. در کنار کلاسیک‌های جهان، کتاب‌های پلیسی پرتعلیق آن دوران مانند ماجراهای مایک هامر و جیمز باند نیز بخشی از برنامه مطالعاتی او را تشکیل می‌دادند که بعدها ساختار پرماجرا و پرکشش رمان‌های او را پی‌ریزی کردند. نویسندگان محبوب او در سال‌های شکل‌گیری هویت فکری چهره‌هایی چون بزرگ علوی، ارنست همینگوی، رومن رولان و خواهران برونته بودند.

زیست شخصی رحیمی خیلی زود با تعهدات خانوادگی گره خورد. او در سال ۱۳۴۷ و در سن هفده سالگی، بلافاصله پس از اخذ دیپلم، با فردی از خانواده‌های قدیمی و اصیل تهران ازدواج کرد که حاصل این پیوند یک پسر و یک دختر بود. تحصیلات آکادمیک او همواره تحت تأثیر تعهدات خانوادگی و جو مذهبی خانواده قرار داشت.

او در دانشگاه به تحصیل در رشته ادبیات فارسی پرداخت اما این دوره را نیمه‌کاره رها کرد. رحیمی در مصاحبه با مجله «زنان»، بارداری خود را دلیل ترک دانشگاه عنوان کرد ، در حالی که سال‌ها بعد در گفتگو با روزنامه «کارگزاران»، مخالفت همسرش به دلیل فضای نامناسب دانشگاه‌ها در دوران پیش از انقلاب را عامل اصلی رها کردن تحصیلات دانشگاهی دانست. پس از رها کردن دانشگاه، او به مدت سه سال در حوزه علمیه آب‌منگل (مشایخی) تهران به تحصیل دروس دینی پرداخت. این تجربه نیز به دلیل مهاجرت خانواده به شهر کرج نیمه‌کاره ماند، اما ساختارهای ذهنی اخلاق‌محور و مذهبی آن دوران در تاروپود آثار بعدی او پدیدار گشت.

گذار به کرج و روزنامه‌نگاری: پیوند مستندنگاری اجتماعی با تخیل

مهاجرت به کرج نقطه عطفی در زندگی حرفه‌ای فهیمه رحیمی بود. او در این شهر به عضویت کتابخانه بزرگ شهر و حلقه ادبی پروین اعتصامی درآمد. در این حلقه ادبی، محمود اقبالی، رئیس حلقه و مدیر کتابخانه، با خواندن دست‌نوشته‌های پراکنده او، متوجه توانایی‌های او در خلق روایت‌های پرکشش شد و او را به بازنویسی و چاپ آثارش ترغیب نمود. پیش از آنکه رحیمی به عنوان رمان‌نویس شناخته شود، تجربه‌ای ملموس در عرصه مطبوعات کسب کرده بود. او در جوانی به صورت ناپیوسته به عنوان خبرنگار ورزشی در نشریه «زن روز» فعالیت داشت. علاوه بر این، وظیفه تهیه گزارش از زندگی خصوصی زنان شکست‌خورده و آسیب‌دیده اجتماعی نیز بر عهده او گذاشته شده بود.

این دوره از روزنامه‌نگاری، چشم‌انداز بی‌واسطه‌ای از رنج‌ها، بن‌بست‌ها و چالش‌های زیست زنانه در جامعه سنتی ایران را به او ارزانی داشت. دخترش، بهاره شیرازی، در توصیف شیوه کار مادرش اشاره می‌کند که او صرفا به تخیل تکیه نمی‌کرد، بلکه همواره در سفر بود و به درددل‌ها و داستان زندگی مردم، به‌ویژه زنان روستایی گوش می‌سپرد. رحیمی حتی برای رمان‌هایی با موضوعات جدی‌تر به دادگاه‌ها و زندان‌ها سر می‌زد تا پرونده‌های واقعی را بررسی کند. او برای نگارش رمان «پاییز را فراموش کن» به شهر خرم‌آباد سفر کرد تا جغرافیای داستان و مکان‌های رویدادها را به صورت عینی بازسازی کند. این پیوند عمیق میان مستندنگاری اجتماعی و تخیل ملودراماتیک، فرمول او برای خلق شخصیت‌هایی بود که گرچه گاه با چاشنی اغراق همراه می‌شدند، اما ریشه در بطن واقعیت‌های ملموس جامعه داشتند.

کابوس منتقدان، رویای توده‌ها/ نگاهی به زندگی ملکه تیراژ، پنهان در پس گونی‌های نامه
فهیمه رحیمی

سلوک پنهان‌کارانه و گریز از نگاه رسانه‌ها: چرایی اجتناب از دوربین و مصاحبه

در حالی که بسیاری از نویسندگان پرمخاطب از ابزارهای رسانه‌ای برای ترویج آثار و برندسازی شخصی خود استفاده می‌کنند، فهیمه رحیمی راهبرد انزوای مطلق را برگزید.

رحیمی به شدت از مصاحبه گریزان بود و قرارهای ملاقات با خبرنگاران ادبی را در آخرین لحظات لغو می‌کرد یا ماه‌ها به تعویق می‌انداخت. در طول بیست و سه سال فعالیت حرفه‌ای، او تنها به سه مصاحبه مفصل تن داد : نخستین گفتگو در سال ۱۳۷۶ با مجله «زنان» انجام شد که مصاحبه‌گر در مقدمه آن، شرحی مفصل از مشقت‌ها و سختی‌های هماهنگی با نویسنده نوشت. دومین گفتگو با روزنامه «کارگزاران» در سال ۱۳۸۵ بود که هماهنگی آن به دلیل بهانه‌های مختلف نویسنده از جمله سفر حج چهار ماه به درازا کشید. سومین و آخرین گفتگوی مفصل او نیز با یوسف علیخانی برای کتاب «معجون عشق» در سال ۱۳۸۹ به ثبت رسید.

علت اصلی این رسانه‌گریزی، بی‌اعتمادی عمیق او به جریان‌های مطبوعاتی بود. رحیمی بعدها در گفتگوهای کوتاه خود اشاره کرد که به غیر از یک مصاحبه کوتاه و تلگرافی با مجله «همشهری جوان»، تمام گفتگوهای مفصل دیگرش توسط ویراستاران و خبرنگاران دستکاری و تحریف شده‌اند تا تصویری دگرگون‌شده از او ارائه شود. او احساس می‌کرد که منتقدان و رسانه‌ها با پیش‌فرض‌های تحقیرآمیز به سراغ آثار عامه‌پسند می‌آیند و تلاش دارند او را در جایگاهی فرودست بنشانند. این بی‌اعتمادی عمیق باعث شد که او ترجیح دهد در سایه بماند و حتی از پاسخ دادن به تلفن‌ها خودداری کند؛ وظیفه‌ای که در سال‌های پایانی زندگی عمدتا بر عهده دخترش قرار داشت.

پرهیز او از انتشار عکس نیز بخشی از همین استراتژی صیانت از حریم شخصی بود. رحیمی تقریبا هیچ‌گاه اجازه نداد عکاسان حرفه‌ای رسانه‌ها از او در محیط کار یا زندگی‌اش تصویربرداری کنند. هرگاه نشریه‌ای اصرار بر چاپ عکس او داشت، او تنها یک عکس پرسنلی رسمی و اداری را که از قبل آماده داشت برای آن‌ها ارسال می‌کرد که فاقد هرگونه جزییات از سبک زندگی یا شخصیت هنری‌اش بود. این پنهان‌کاری آگاهانه مانع از آن شد که چهره فیزیکی او بر جهان داستانی‌اش سایه اندازد و خوانندگان مجبور بودند او را تنها از لابلای کلماتش بشناسند. از علایق شخصی او که نشانگر روحیه ساده و دور از جنجال او بود، می‌توان به حل کردن جدول‌های مجلات اشاره کرد؛ به طوری که مجله جدول محبوبش نشریه «عنوان» بود.

جادوی تیراژ و پیوند عاطفی با مخاطبان: تعامل مستقیم به جای رسانه‌ها

تضاد شگفت‌انگیز در زیست فهیمه رحیمی این بود که به همان اندازه که از نخبگان رسانه‌ای دوری می‌کرد، ارتباطی بی‌واسطه، عمیق و متعهدانه با توده مخاطبان خود داشت. او پاسخ‌گویی به نامه‌های خوانندگانش را وظیفه‌ای اخلاقی و آیینی می‌دانست. رحیمی هر شب شخصا بخشی از نامه‌ها را مطالعه می‌کرد و آخر هفته‌ها با مشارکت فعال اعضای خانواده، پاسخ نامه‌ها را روی کارت‌پستال‌های رنگی می‌نوشت و ارسال می‌کرد.

برآوردها نشان می‌دهد که او در طول حیات خود به حداقل شصت هزار نامه پاسخ داده است. حجم این مکاتبات به قدری چشمگیر بود که وقتی فرج سرکوهی، روزنامه‌نگار و منتقد ادبی، برای راستی‌آزمایی پدیده فهیمه رحیمی به دفتر نشر رفت، حضور پستچی با دو گونی بزرگ سرشار از نامه‌های خوانندگان رحیمی، ناباوری‌های او را برطرف ساخت.

علاوه بر این، رحیمی سال‌ها متعهدانه بیشتر روزها بین ساعت یازده و نیم تا یک بعدازظهر در دفتر انتشارات چکاوک حاضر می‌شد تا به تماس‌های تلفنی مخاطبانش از دورافتاده‌ترین شهرها و روستاهای کشور پاسخ دهد. این تعامل دوطرفه، عمیقا در خلاقیت داستانی او اثرگذار بود. او رمان‌هایش را بر اساس بازخورد مخاطبان تغییر می‌داد؛ برای نمونه، هنگامی که خوانندگان از سرنوشت تلخ شخصیت‌های رمان «زخم‌خوردگان تقدیر» افسرده شدند، او به درخواست آنان رمان «هنگامه» را به عنوان دنباله آن نوشت تا شخصیت‌ها را به وصال برساند. به همین ترتیب، رمان «ماندانا» را نیز به عنوان دنباله اثر بسیار محبوبش «پنجره» نگاشت. این سطح از پاسخ‌گویی حضوری و عاطفی، او را به پناهگاهی برای مخاطبانی تبدیل کرد که در دهه‌های سخت پس از جنگ، به دنبال مجرایی برای واگویه کردن آرزوها و ناامیدی‌های خود بودند. او ارتباط عجیبی با کاراکترهای داستانی خود داشت و می‌گفت بارها به خاطر فرجام قهرمانانش گریسته است؛ او احساس می‌کرد که شخصیت‌ها او را با خود می‌برند و او تنها کاتبی است که فرامین آن‌ها را ثبت می‌کند.

علاقه رحیمی به شعر نیز در لابلای رمان‌هایش کاملا مشهود بود. او در جوانی در شب‌های شعر شرکت می‌کرد و آرزو داشت شاعر شود. شاعران محبوب او فروغ فرخزاد، سهراب سپهری و فریدون مشیری بودند. جالب اینجاست که شعرهایی که شخصیت «نظام دشتی» در رمان‌های «زخم‌خوردگان تقدیر» و «هنگامه» برای معشوقش می‌سرود، همگی سروده‌های خود فهیمه رحیمی بودند که ترجیح می‌داد آن‌ها را در قالب تشخص داستانی ابراز کند.

کابوس منتقدان، رویای توده‌ها/ نگاهی به زندگی ملکه تیراژ، پنهان در پس گونی‌های نامه
(عکس مربوط به فهمیه رحیمی نیست)

امپراتوری آمار و رکوردهای کارنامه ادبی فهیمه رحیمی

آمارهای مربوط به تولید ادبی و فروش آثار فهیمه رحیمی در تاریخ نشر ایران کم‌نظیر است. او در فاصله سال‌های ۱۳۶۹ تا ۱۳۹۱، مجموعا سی عنوان رمان منتشر کرد. پرکارترین دوره نویسندگی او به سال ۱۳۷۸ بازمی‌گردند که توانست در یک سال، چهار رمان شامل «آریانا»، «اشک ستاره»، «روزهای سرد برفی» و «هنگامه» را روانه بازار کند. بر اساس محاسبات کتاب‌شناختی، او در مجموع بیش از یازده هزار و هفتصد صفحه داستان نوشت که میانگین حجم هر اثر را به سیصد و نود صفحه می‌رساند. رمان دو جلدی «آریانا» با ششصد و بیست و چهار صفحه، پرحجم‌ترین و نخستین کتاب او با عنوان «بازگشت به خوشبختی» با دویست و پنج صفحه، کم‌حجم‌ترین آثار او به شمار می‌روند.

در حوزه تیراژ و بازنشر، رمان «پنجره» محبوب‌ترین کتاب اوست که تا سال‌های پایانی عمرش بیش از سی و سه بار تجدید چاپ شد. رمان «اتوبوس» که اثر مورد علاقه خود نویسنده نیز بود، با بیست و هفت بار چاپ مجدد در رتبه دوم قرار داشت. در تیرماه سال ۱۳۸۵، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فهرستی از چهل و هفت رمان پرفروش کشور پس از انقلاب ۵۷ را ارائه داد؛ در این فهرست، فهیمه رحیمی با داشتن هفت کتاب، رکورددار مطلق آن فهرست بود. علاوه بر رمان‌های بزرگسالان، او بیست و سه اثر داستانی برای کودکان نوشته بود که هرگز برای چاپ آن‌ها اقدام نکرد. رمان «گیسو» آخرین اثر او بود که به دلیل پیشرفت بیماری سرطان ریه نتوانست آن را به پایان برساند و با خواهش او، دخترش بهاره شیرازی بخش‌های پایانی آن را تکمیل و منتشر کرد.

اقتصاد نشر و واقعیت‌های مالی نویسنده: رنج‌های مادی در پس تیراژهای میلیونی

در تفکر عامه و باورهای عمومی، همواره این تصور وجود داشت که فهیمه رحیمی به دلیل فروش بالا و تجدید چاپ‌های مکرر آثارش، زنی بسیار ثروتمند و میلیونر است. اما واقعیت پشت پرده صنعت نشر، تصویر متفاوتی را نشان می‌داد. رحیمی در یکی از گفتگوهای خود فاش کرد که برخلاف باور عموم، او هرگز ثروتمند نبوده است. سیستم قراردادی او با ناشران اولیه (برادران شهبازی در انتشارات پگاه و چکاوک) بر اساس واگذاری قطعی و همیشگی حق امتیاز اثر در قبال دریافت یک مبلغ اولیه ناچیز در زمان چاپ نخست بود. این بدان معنا بود که سود مادی ده‌ها بار تجدید چاپ کتاب‌هایی با تیراژهای بالا، هرگز به نویسنده تعلق نمی‌گرفت و منحصرا سهم ناشر می‌شد.

او برای چاپ رمان اولش با دشواری‌های زیادی روبه‌رو شده بود و پس از ردهای مکرر توسط ناشران گوناگون، سرانجام برادران شهبازی با پذیرش ریسک چاپ «بازگشت به خوشبختی» در سال ۱۳۶۹، او را وارد دنیای نشر کردند. این حق‌شناسی باعث شد او تا پایان عمر حق امتیاز کارهای بعدی خود را نیز به همین روش به آن‌ها واگذار کند.

این ساختار انقباضی باعث شد که قهرمان تیراژ کتاب ایران، پس از سال‌ها خلق مداوم اثر، در پایان عمر حتی یک خودروی شخصی نداشته باشد، تحت پوشش بیمه درمانی قرار نگیرد و با هزینه‌های سنگین درمان بیماری دست‌وپنجه نرم کند. برخی داستان‌نویسان و هم‌صنفان او پس از درگذشتش با گلایه از این وضعیت یادآور شدند که فقر و بی‌بیمه بودن زنی که نسل‌های پی‌درپی را به خواندن کتاب ایرانی ترغیب کرده بود، نشانگر نادیده گرفته شدن جایگاه حرفه‌ای اهل قلم در سیستم اقتصادی نشر ایران است. دختر او بعدها انتشارات «آوای چکامه» (برگرفته از نام نوه رحیمی، چکامه) را تأسیس کرد تا بتواند نظارت مادی و معنوی بهتری بر آثار سال‌های پایانی مادرش داشته باشد.

کالبدشکافی جامعه‌شناختی و ادبی پدیده رحیمی: تضاد میان توده و نخبگان

برای فهم دقیق پدیده فهیمه رحیمی، ناگزیر باید آثار او را در بستر تاریخی و اجتماعی ایران پس از انقلاب تحلیل کرد. نخستین رمان او، «بازگشت به خوشبختی»، در سال ۱۳۶۹ منتشر شد؛ یعنی دو سال پس از پایان جنگ هشت‌ساله. جامعه ایرانی در آن دوران، خسته از سال‌ها کابوس جنگ و ناامنی عاطفی، نیاز مبرمی به تسلی‌بخشی عاطفی و گریز از واقعیت‌های تلخ روزمره داشت. رمان‌های رحیمی با نثری ساده و روان، این نیاز را پاسخ گفتند. او دنیایی ملموس، پر از احساسات غلیظ و همراه با فرجام‌های خوش خلق می‌کرد که در آن حتی سخت‌ترین رنج‌ها سرانجام در پناه عشق به تعالی می‌رسیدند.

درونمایه آثار او همواره متمرکز بر «عشق» به عنوان محور اصلی ماجراها بود؛ عشقی پاک که فاقد جنبه‌های تنی و شهوانی تصویر می‌شد. در جهان‌بینی رحیمی، شهوت عامل آلودگی عشق به شمار می‌رفت و تنها گذر از بحران‌ها و تصفیه روحی می‌توانست پیوند عاشقانه را به تکامل برساند. قهرمانان زن داستان‌های او معمولا دخترانی از طبقه متوسط یا ضعیف بودند که در جامعه‌ای مردسالار با ظلم و قضاوت‌های ناعادلانه مواجه می‌شدند. این تصویرسازی‌ها بازتابی از دغدغه‌ها و سرخوردگی‌های خود نویسنده به عنوان زنی سنتی بود که آرزوهای تحصیلی‌اش به خواست همسر نیمه‌کاره مانده بود. با این حال، تحلیل ژرف‌ساخت داستان‌های او نشان می‌دهد که آثار وی بر خلاف ظاهر مدافع حقوق زنان، در نهایت بازتولیدکننده ساختارهای سنتی قدرت بودند. زنان داستان‌های رحیمی اگرچه استقلال شخصیتی را جستجو می‌کردند، اما در نهایت می‌آموزند که خوشبختی و امنیت واقعی آنان تنها در پناه قدرت، حمایت و عقلانیت یک مرد فداکار و در چارچوب بازسازی نهاد خانواده معنا می‌یابد.

از سوی دیگر، زیست این آثار در دهه‌های شصت و هفتاد با نوعی محبوبیت زیرزمینی و پنهانی همراه بود. در مدارس و خانواده‌های آن دوران، خواندن رمان‌های فهیمه رحیمی یک تابوی اخلاقی جدی به شمار می‌آمد. مربیان تربیتی و معلمان نام او را در کنار نویسندگان دیگر به عنوان آثار دارای بدآموزی تلفظ می‌کردند. اگر نوجوانی کتابی از او در اتاق خود داشت، با مخالفت خانواده مواجه می‌شد یا به از راه به‌در شدن متهم می‌گشت. همین ممنوعیت‌های سخت‌گیرانه، کنجکاوی نسل جوان را دوچندان کرد و به یک استقبال پنهانی دامن زد؛ به طوری که کتاب‌های او زیر میزهای کلاس درس یا پنهانی دست‌به‌دست می‌شدند. روی جلد این آثار با تصاویر مشابه‌ای از اشک، قلب و رنگ‌های قرمز، خیال‌بافی‌های عاشقانه نوجوانان آن نسل را شکل می‌داد.

منتقدان ادبی و روشنفکران همواره با لحنی منتقدانه با آثار او برخورد می‌کردند و با ساخت اصطلاح «رمان‌فارسی» (مشابه فیلم‌فارسی)، نوشته‌های او را سطحی، فاقد ساختار هنری، سرشار از تصادف‌های ناممکن و مروج باورهای کلیشه‌ای می‌دانستند. اما در مقابل، طیف دیگری از کارشناسان معتقدند که نباید نقش رحیمی را در ارتقای سرانه مطالعه کشور نادیده گرفت. او در سال‌هایی که کتاب‌خوانی رونق چندانی نداشت، نسل‌های پی‌درپی از نوجوانان را به مطالعه علاقه‌مند کرد. بسیاری از کسانی که بعدها به سراغ ادبیات کلاسیک جهان و نویسندگان جدی رفتند، نخستین پیوند خود با جادوی واژگان را در رمان‌های فهیمه رحیمی تجربه کرده بودند. تفاوت فضای نقد ادبی در ایران با کشورهایی چون آمریکا نیز در همین نکته نهفته بود؛ در حالی که در غرب نویسندگانی چون دانیل استیل به طور مداوم نقد و مصاحبه می‌شوند و در کانون توجه بازار قرار دارند، در ایران نویسندگان این ژانر به عنوان هنرمند تراز شناخته نمی‌شدند.

فرجام سخن: زنی که با رویاها کوچ کرد

فهیمه رحیمی سرانجام در صبحگاه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ در بیمارستان مهر تهران به دلیل ابتلا به بیماری سرطان ریه درگذشت و در قطعه نام‌آوران بهشت زهرا به خاک سپرده شد. درگذشت او، موجی از انتقادها و تمجیدها را دوباره به صدر رسانه‌ها کشاند و فرصتی برای بازخوانی کارنامه او فراهم آورد. با این حال، با گذشت سال‌ها از فقدان او، رمان‌هایش همچنان مخاطبان خاص خود را در بازار کتاب حفظ کرده‌اند و بازنشر آثارش توسط انتشارات آوای چکامه ادامه دارد.

۵۹۲۴۴

کد مطلب 2230859

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 8 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین