به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دین و اندیشه ایبنا، بهاءالدین مرشدی در مقدمه گفت وگویش با محمود مهرمحمدی نوشت؛ «آموزش در پاورقی» را که خواندم، قرار شد با محمود مهرمحمدی درباره آن گفتوگو کنم. عنوان کتاب از همان ابتدا ذهنم را درگیر کرده بود؛ اینکه چگونه ممکن است آموزش، این موضوع به ظاهر بدیهی و زیربنایی، به پاورقی رانده شده باشد. کتاب را میخواندم و همزمان به مدرسه، معلمها، عدالت آموزشی و شکافهایی فکر میکردم که هر روز بیشتر از قبل دربارهشان میشنویم. در کتابفروشی نشر نی با محمود مهرمحمدی، استاد علوم تربیتی و از شناختهشدهترین چهرههای حوزه آموزش و پرورش، قرار گفتوگو گذاشتیم. میخواستم بدانم آیا واقعاً آموزش در ایران به حاشیه رفته است؟ نقش دولت در این میان چیست؟ و آیا میتوان از دل نظام آموزشی به استقبال عدالت اجتماعی رفت یا برعکس، باید ابتدا منتظر بهبود شرایط اقتصادی و اجتماعی ماند؟ گفتوگو از عنوان کتاب آغاز شد، اما خیلی زود به مسائل بزرگتری رسید؛ از خصوصیسازی آموزش و وضعیت مدارس دولتی گرفته تا نقش نخبگان، سیاستگذاران و آینده آموزش و پرورش در ایران. «آموزش در پاورقی» نوشته فاطمه مقدسی که به تازگی از سوی نشر نی منتشر شده، بهانهای شد برای گفتوگو درباره یکی از مهمترین و در عین حال مغفولترین مسائل امروز ما. آنچه میخوانید حاصل این گفتوگو است.
****
فاطمه مقدسی در کتاب «آموزش در پاورقی» از نسبت میان آموزش، فقر و عدالت اجتماعی سخن میگوید. این نگاه را چگونه میبینید و عنوان کتاب تا چه اندازه با واقعیت امروز آموزش در ایران همخوان است؟
عنوان کتاب «آموزش در پاورقی» توجه مرا خیلی جلب کرد. فکر میکنم عنوان هوشمندانه، خلاقانه و بسیار مناسبی انتخاب شده و پیوند ارگانیک زیبایی با محتوای کتاب دارد. برداشت من این است که دولت نمیتواند در سند مسئولیتهای خود، آموزش را به حاشیه یا پاورقی بفرستد؛ بلکه باید در متن باشد. این تعبیر، موضوع خصوصیسازی را به ذهن متبادر میکند؛ یعنی دولت مسئولیت خود را در حوزهی آموزش عمومی به درستی انجام نمیدهد و آموزش به سمت کالایی شدن و خروج از خیر عمومی میرود. به صاحب این اثر بابت انتخاب این عنوان تبریک میگویم.
عدالت اجتماعی و عدالت آموزشی رابطهای دیالکتیک با هم دارند. اگر بپرسیم کدام مقدمه و کدام مؤخر است، یعنی برای رسیدن به عدالت اجتماعی باید از عدالت آموزشی شروع کنیم، یا اول باید عدالت اجتماعی به درجهای برسد تا امکان سرمایهگذاری در آموزش فراهم شود، به نظر من این رابطه دیالکتیک است. در سطح خرد، موفقیت تحصیلی کودکان هم تحت تأثیر عوامل مدرسهای است و هم عوامل برونمدرسهای. پژوهشگران تقریباً به این نتیجه رسیدهاند که نیمی از متغیرهای تبیینکنندهی موفقیت تحصیلی مربوط به درون مدرسه و نیمی مربوط به عوامل اقتصادی و اجتماعی است.
حال سؤال این است: از کجا شروع کنیم بهتر است؟ از آنجا که موضوع ما آموزش و پرورش است، من معتقدم متغیرهای درونمدرسهای باید در اولویت قرار گیرند. باید سعی کنیم نابرابری آموزشی را برطرف کنیم و با جلو انداختن عدالت آموزشی، به استقبال رفع نابرابریهای اجتماعی برویم. در سیاستگذاری، عدالت آموزشی باید اولویت داشته باشد و امیدوار باشیم به موازات آن، عدالت اقتصادی و اجتماعی نیز پیگیری شود.
در این میان، مدرسه و نظام آموزشی تا چه اندازه میتوانند مستقل از شرایط اقتصادی و اجتماعی به کاهش نابرابریها کمک کنند؟
در مقیاس خرد (یک دانشآموز در یک مدرسه خاص)، اگر شرایط مدرسه مطلوب باشد، کیفیت معلمان، برنامه درسی و امکانات آموزشی او قطعاً موفقیت تحصیلی بهتری خواهد داشت. اما موفقیت آرمانی در انتظار عوامل برونمدرسهای هم هست. در مقیاس کلان نیز مطالعاتی مثل مطالعه تیمز در سال ۲۰۲۳ نشان میدهد کشورهایی که از نظر وضعیت اقتصادی و اجتماعی تفاوت چندانی با ما ندارند یا حتی وضعشان بدتر است، مثل آذربایجان، ارمنستان، ازبکستان و گرجستان، توانستهاند موفقیتهای چشمگیرتری در ریاضیات و علوم کسب کنند.
بنابراین هم در مقیاس خرد و هم در مقیاس کلان، نباید به هیچ وجه از توجه به مسئلهی آموزش و پرورش و ایجاد تحول در آن غافل شویم، حتی در شرایط نامساعد اقتصادی و اجتماعی. دولت نمیتواند از پاسخگویی در قبال عملکرد آموزش و پرورش و انتظارات جامعه شانه خالی کند و آن را موکول به تحقق عدالت اجتماعی در خارج از نظام آموزشی نماید.
شما بر ضرورت تحول در آموزش و پرورش تأکید میکنید. در این میان، نقش دولت و مسئله تأمین منابع مالی را چقدر تعیینکننده میدانید؟
سؤال خوبی است. اگر دولت را نسبت به عملکرد آموزش و پرورش پاسخگو بدانیم، یکی از شریانهای اصلی پاسخگویی، تخصیص منابع لازم است. متأسفانه آموزش و پرورش ما در فقر اقتصادی به سر میبرد و از پشتیبانی لازم برخوردار نیست. اگر نتوانیم برای مدارس دولتی تدابیری بیندیشیم که موجب تحول و جهش در بهبود کیفیت شود، این به هیچ وجه قابل قبول نیست. یکی از مهمترین شریانهای پاسخگویی، پاسخگویی در قبال منابعی است که در اختیار آموزش و پرورش قرار میگیرد. ما باید آموزش و پرورش را از این فقر مالی نجات دهیم و حداقل به میانگین بینالمللی برسانیم.
مطالعات نشان میدهد میزان سرمایهگذاری دولت در آموزش و پرورش عمومی به عنوان یک خیر عمومی، حتی از بسیاری از کشورهایی که از نظر اقتصادی در ردههای پایینتری نسبت به ما قرار دارند، کمتر است. الان حدود ۳.۲ درصد از تولید ناخالص داخلی صرف آموزش و پرورش میشود، در حالی که میانگین کشورهای کمدرآمد و با درآمد متوسط از این درصد بالاتر است. از نظر بودجه عمومی نیز، روزگاری (در دولت اصلاحات) حدود ۱۸ درصد بودجه عمومی صرف آموزش و پرورش میشد، اما اکنون به زیر ۱۰ درصد رسیده است. ما سقوط آزاد را تجربه میکنیم و دولتمردان باید در برابر این اتفاق پاسخگو باشند.
اگر افزایش بودجه و سرمایهگذاری دولتی به هر دلیل محقق نشود، آیا همچنان میتوان به بهبود وضعیت آموزش و پرورش امیدوار بود؟
اگر دولت به هر دلیلی نتواند یا نخواهد آن سطح از سرمایهگذاری مورد انتظار را در آموزش و پرورش محقق کند، آیا باید کاملاً مأیوس شویم و بپذیریم آموزش و پرورش با همین بحرانها (کیفیت، عدالت و مشروعیت) دست و پا بزند؟ من با این نگاه موافق نیستم. نباید تحول در آموزش و پرورش را گروگان جهش در منابع مالی کنیم. گرچه افزایش منابع مالی بدون شک یکی از شریانهای مهم بهبود عملکرد است، ولی نخبگان باید راهحلها و ابتکارعملهایی بیابند که تحول را ممکن کند.
با توجه به تجربه سالهای گذشته، عملکرد دولتها را در قبال آموزش و پرورش چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا نشانهای از عزم جدی برای بهبود وضعیت این حوزه میبینید؟
به قرینهی آنچه تاکنون دیدهایم، دولت و حاکمیت در مقام نظر، آموزش و پرورش را پدیدهای ممتاز و زیربنایی میدانند. همه با این نظریه همراهی میکنند، اما در عمل اتفاقی نمیافتد. حال آموزش و پرورش خوب نیست و تکالیف دولت آنچنان که باید انجام نمیشود.
سؤال مهم این است: آیا امیدی هست که در آینده سرمایهگذاری بیشتری مطابق استانداردهای بینالمللی در آموزش و پرورش اتفاق بیفتد؟ من شخصاً امیدی ندارم. با کمال تأسف فکر نمیکنم روی این گزینه بشود حساب کرد. به نظر من، توسعهی مدارس خصوصی و خصوصیسازی تا حد زیادی ناشی از همین مأیوس شدن جامعه از مدارس دولتی است. خانوادههایی که توان اقتصادی دارند به سمت مدارس خصوصی میروند. این پیام را میدهد که به تحول در مدارس دولتی امیدی نیست.
اگر این چشمانداز محقق نشود و آموزش و پرورش همچنان از کمبود منابع رنج ببرد، چه راههایی برای جلوگیری از تعمیق بحرانهای موجود باقی میماند؟
اگر من از انجام تکالیف دولت مأیوسم (به قرینهی چند دهه گذشته، به جز یک مقطع کوتاه که حدود ۱۸ درصد بودجه به آموزش و پرورش داده شد و استمرار نیافت)، باید واقعبینانه بگوییم که نمیتوانیم از مسیر تزریق منابع مالی بیشتر به مصاف بحرانها برویم. بنابراین تأکید میکنم: اگر جهشی در تأمین منابع مالی رخ نداد، چه باید کرد؟ این پاسخ را از هیچکس نپذیریم که «هیچ کاری نمیشود کرد». کوشش برای تأمین منابع بیشتر به شکل تدریجی باید ادامه یابد، اما نمیتوانیم فرصت تحول را از دست بدهیم.
هر روز که با نابرابری، ضعف کیفیت و مشروعیتزدایی از آموزش دولتی میگذرد، برای ما خسارت است. لذا همهی دلسوختگان و فرهیختگان باید با این پیشفرض که دولت با آغوش باز و منابع کافی به سراغ آموزش نخواهد رفت، راهحلهای خلاق، ابتکارعملها و مداخلههای ممکن در وضع موجود را بیابند. این راهحلها فراوانند و باید تمرکز را به آن جهت ببریم.
گسترش مدارس خصوصی را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا این روند را باید راهحلی برای مشکلات آموزش دانست یا نشانهای از مسائل عمیقتر در نظام آموزشی؟
قطعاً مدارس خصوصی نماد بیعدالتی در ساختار نظام آموزشی هستند. برای دستیابی به عدالت و کیفیت، باید تمرکز را بر مدارس دولتی بگذاریم. اما آیا باید با این نمادهای نابرابری برخورد قهرآمیز (تعطیل کردن و بستن) کرد؟ نه، من با این کار موافق نیستم. به نظر من جواب نمیدهد. باید در سایهی تحرکات و مداخلاتی که در مدارس دولتی ایجاد میکنیم، تقاضای اجتماعی برای مدارس خصوصی را روز به روز کاهش دهیم.
اگر روزی قرار است مدارس خصوصی به عنوان نماد بیعدالتی از ساختار نظام آموزشی حذف شوند، این تنها از طریق بهبود مدارس دولتی ممکن است، نه از طریق برخوردهای قهرآمیز. مدارس خصوصی در ایران معلول اتفاقاتی هستند که در مدارس دولتی شاهدیم. با معلول نباید مبارزه کرد؛ باید علت را یافت. علت همان فقر چندبعدی مدارس دولتی است.
اگر بهبود کیفیت آموزش را صرفاً به افزایش بودجه گره نزنیم، چه راههایی برای تقویت مدارس دولتی و کاهش نابرابری آموزشی وجود دارد؟
ما نیاز به راهحلهای مؤثر و ابتکاری داریم و نباید همه چیز را گروهِ تأمین منابع مالی بدانیم. مثلاً درباره حقوق معلمان، حتماً باید افزایشی رخ دهد تا معیشت بدون دغدغه برای معلمان فراهم شود. شرایط زیست معلمان هنوز آبرومندانه نیست و رضایت شغلی و امنیت خاطر نداریم.
این قطعاً نیازمند منابع مالی است. اما نگاه دیگر این است، اگر دولت نتواند بیش از این کمک کند و مدارس خصوصی را هم کنار بگذاریم، چه کار میشود کرد؟ این سؤال پیچیدهای است. باید خلاقیت نخبگان و تجربیات جهانی به کمک ما بیاید تا راهحلهای بدیلی پیدا کنیم و مثلاً سطح معیشت معلمان را جهشی بهبود ببخشیم یا مداخلههای دیگر برای تأمین عدالت آموزشی انجام دهیم.
اینکه «بهبود آموزش نیاز به منابع مالی دارد» اولین چیزی است که به ذهن میرسد و غلط هم نیست. اما واقعیت این است که اگر آموزش و پرورش قرار باشد با همین ده درصد بودجه عمومی سر کند و به منابع مالی بیست درصدی دست نیابد، چاره چیست؟ اگر نتوانیم با ابتکارعمل مداخلات مؤثر انجام دهیم، بدون شک تقاضای اجتماعی برای مدارس خصوصی بیشتر میشود.
بسیاری از خانوادهها حتی اگر نان شب نداشته باشند، برای آینده فرزندانشان حاضرند در مدارس شهریهپرداز سرمایهگذاری کنند. چارهای برای آنها باقی نمیماند. بنابراین برای کاستن از تقاضای مدارس خصوصی، چارهای جز پرداختن به علت (پایین بودن کیفیت در مدارس دولتی) نداریم. برای ارتقای کیفیت در مدارس دولتی نیز نباید موضوع را چنان گره بزنیم به تأمین منابع مالی که بگوییم اگر منابع نرسید، هیچ کاری نمیشود کرد.
بدترین اتفاق این است که مسئولان نظام آموزشی به این مرحله برسند که بگویند «کاری نمیتوان کرد». به همین خاطر تأکید میکنم که باید برای اندیشهورزی و یافتن راهحل، تلاش بیشتری کنیم.
شما بر ضرورت یافتن راهحلهای تازه تأکید میکنید. در این میان، نقش نخبگان، دانشگاهها و نهادهای تصمیمساز را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا در این حوزه به اندازه کافی اندیشهورزی و راهحلسازی صورت گرفته است؟
من با جرئت میگویم که نخبگان ما تاکنون چنین نکردهاند. به همین دلیل میگویم مؤسسات فکری، اندیشکدهها و اتاق فکرها باید مسئله آموزش و پرورش را در این قاب ببینند و راهحل تولید کنند. اگر سیاستگذاران و تصمیمگیرندگان به آن راهحلها توجه نکنند، آن مسئلهی دیگری است و غصهی دیگری دارد.
اما غصهی فعلی من این است که در مرحلهی تصمیمسازی هم نتوانستهایم کار شایستهای بکنیم. البته اسناد تحولی نوشته شده، اما آن اسناد هم که محصول تلاش نخبگان آموزش و پرورش بوده، نتوانستند تغییر ملموسی ایجاد کنند و عملاً زمینگیر شدند.
میگویند منابع مالی تامین نشده. اگر سند تحول این گونه نگاه شود که اجرای هر بند آن نیازمند تأمین مالی است، نتیجه همان میشود که میبینیم. مأموریت جامعهی نخبگانی کشور باید این باشد که راهحلهایی بیابد که در شرایط کمبود منابع نیز شدنی باشد.
۲۱۶۲۱۶









نظر شما