۷ نفر
۲۳ تیر ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۲

زیر کولر نشینان جنگ طلب

سید عبدالجواد موسوی
زیر کولر نشینان جنگ طلب

 همه کسانی که به عنوان رزمنده و مدافعان دلیر و شجاع این سرزمین در حافظه فردی و جمعی ما پا سفت کرده‌اند هیچ ربطی به جنگاوران متعارف ندارند. یعنی اغلب آن‌ها نه بر و بازویی دارند و نه سیمای خشن و جنگجویانه‌ای و نه حتی در عکس‌هایشان نشانی از عشق آن‌ها به اسلحه و جنگ‌افزارهای معمول و مرسوم دیده می‌شود.

اغلب کسانی که ما آن‌ها را به عنوان رزمنده دوستشان می‌داریم سیمایی مهربان دارند و زندگی‌شان نشان می‌دهد که فقط از سر اجبار دست به اسلحه برده‌اند. درست مثل قهرمان‌های فیلم‌هایی که دوستشان می‌داریم سرشان به کار و زندگی گرم بوده و اصلا آزارشان به هیچ احدی نمی‌رسیده تا این که سر و کله متجاوزان پیدا شده و نظم زندگی آن‌ها به‌هم ریخته. آن وقت از دل همین بر و بچه‌های مظلوم و بی‌آزار، پهلوانانی ظهور کرده که آدم و عالم را به حیرت واداشته. این‌که خیلی‌ها اصرار داشتند که به جای کلمه «جنگ» چیز دیگری را جایگزین کنند به این علت بود که حقیقتا ما با کسی سر جنگ نداشتیم. به سیاستمداران کاری ندارم. حداقل آن بچه‌هایی که عاشقانه و فداکارانه از این آب و خاک دفاع کردند با کسی سر جنگ نداشتند. بعدهم که تصمیم به جنگ گرفتند طوری جنگیدند که تا به حال کسی در خاطر نداشت.

این که گزارشگر بی‌بی‌سی می‌گفت آوینی طوری در روایت فتح از بچه‌های جنگ حرف می‌زد کانه آن‌ها به کوه‌نوردی رفته بودند خالی از حقیقت نبود. گزارشگر بی‌بی‌سی البته به طعن و کنایه می‌گفت و قصدش تحقیر و تخفیف آوینی بود اما آن‌ها که از نزدیک و در میدان آن بچه‌ها را دیده بودند گواهی می‌دهند که اغلب آن‌ها یک جور سالک بودند و میدان جنگ برایشان بهانه‌ای برای سیر و سلوک. برای همین هم نام‌آورترین رزمندگان ما در عکس‌هایی که از آن‌ها به یادگار مانده آن قدر ساده و بی‌تکلف ظاهر می‌شوند که اصلا باورت نمی‌شود آن‌ها برای کشتن کسی رفته باشند و بخواهند خون کسی را بریزند. در بسیاری از عکس‌ها اصلا نشانی از سلاح دیده نمی‌شود، اگر هم باشد جوری آن‌را در دست گرفته‌اند که انگاری بیلی یا کلنگی. فقط ابزاری برای کار. همین و بس.

محسن مطلق می‌گفت یک شب یکی از بچه‌های گردان کمیل برای خوشمزگی و یا هرچیز دیگری یک قورباغه را گرفت و انداخت توی آتش. کل بچه‌ها با او قهر کردند و تا مدت‌ها کسی با او حرف نمی‌زد. از این دست خاطرات و داستان‌ها در ذهن بچه‌های جنگ بسیار است. بروبچه‌های اصیل جنگ چیزی بودند شبیه «عباس» در فیلم آژانس شیشه‌ای. همو که از هیچ‌کس طلبکار نبود و برخلاف رفیقش حاج کاظم، مردم را به خاطر عقایدشان به گروگان نمی‌گرفت. عباس‌ها تا وقتی لازم بود جنگیدند و وقتی هم که به آن‌ها گفتند جنگ تمام است بی‌آن‌که ادا و اصولی دربیاورند برگشتند به خانه‌هایشان. آن‌ها که مثل حاج کاظم از خدا و رسول و بنده طلبکار بودند فریادشان به آسمان بلند شد که پس شعار این جنگ اگر بیست سال هم طول بکشد ما ایستاده‌ایم چه می‌شود؟ آن‌ها هنوز هم پی مقصر می‌گردند تا او را به جرم پایان بخشیدن به جنگ هشت ساله محاکمه کنند. آن‌ها هنوز هم در سالگرد قبول قطعنامه مراسم سوگ و عزا برپا می‌کنند. حالا همان‌ها و نظائر آن‌ها دارند به همه کسانی که قدمی برای صلح و آشتی برمی‌دارند بد و بیراه می‌گویند.

حال و روز این پدیده‌های شگفت آفرینش تا حدودی قابل درک است. آن‌ها نمی‌توانند بدون جنگ و دشمن زندگی کنند. اصلا همه دشمنان هم همین امشب از روی زمین محو شوند از فردا دشمن دیگری برای خود دست و پا می‌کنند. حالا می‌شود این جمله نیچه را خوب فهمید که: مرد جنگی در زمان صلح به جان خود می‌افتد. دقت کرده‌اید که بعضی از این دوستان جنگی این روزها به جان همدیگر افتاده‌اند؟ خب دشمن کم آورده‌اند چه کنند؟ دخل روشنفکران را که آورده‌اند. منتقدان و روزنامه‌نگاران هم که خیلی‌هایشان عطای سیاست را به لقایش بخشیده‌اند. اپوزسیون خارج نشین هم که این‌قدر مهمل می‌گوید که هیچ‌کس آن‌ها را داخل آدم حساب نمی‌کند. پس دست به نقد باید یقه همین دوستان و برادران همسنگر را گرفت و اختلافات جزئی را به دشمنی و کین‌توزی عمیق بدل کرد. به هرحال باید یک جوری این روزگار را سپری کرد. فعلا بزنیم دخل برادرانمان را بیاوریم تا روزگار یک دشمن درست و حسابی جلوی پایمان قرار دهد. تا آن وقت که نمی‌شود دست روی دست گذاشت و بی‌کار نشست. می‌شود؟

باور کنید قصد تمسخر ندارم و با تمام وجود سعی می‌کنم چنین پدیده‌هایی را درک کنم. تا حدودی هم موفق شده‌ام. بعضی‌ها حیاتشان به جنگ گره خورده. یعنی در فضای جنگی است که احساس شخصیت و مفید بودن پیدا می‌کنند و در حالت طبیعی و زیست عادی هیچ حرفی برای گفتن ندارند. این را می‌فهمم اما فهم این‌که طرف آن‌قدر شیفته جنگ است که با تجاوز دشمن به خاک کشورش احساس خوشحالی می‌کند و آن‌قدر این خوشحالی زایدالوصف است که نمی‌تواند آن‌را پنهان کند کمی سخت است. اشتباه نشود. از سلطنت طلبان سخن نمی‌گویم. آن بی‌چاره‌ها کارشان به جنون کشیده و البته حال و روزشان تا حدود زیادی قابل درک است. قریب به نیم قرن در انتظار چیزی نشسته‌اند که روز به روز بیشتر دور از دسترس قرار می‌گیرد. راه دیگری برایشان نمانده. و از آن‌جایی که به شدت خودخواه و ابلهند با خودشان می‌گویند در حملات آمریکا و اسرائیل احتمال این که به ما و یا خانواده ما آسیبی برسد خیلی اندک است، پس چرا نباید از حمله آمریکا و اسرائیل به ایران حمایت نکنیم؟ نه، منظورم این بخت برگشته‌ها نیستند. منظورم همان‌هایی هستند که به قول معروف این روزها: زیر کولر گازی در تهران نشسته‌اند و به بچه‌هایی که در گرمای پنجاه شصت درجه جزیره هرمز ماه‌هاست دور از خانواده زندگی می‌کنند و حتی غذای درست و حسابی هم برای خوردن ندارند حکم می‌دهند که: معطل نکن و بزن پدر آمریکایی‌ها را دربیاور. اما نکته تلخ‌تر و عجیب‌تر ماجرا این جاست که زیر کولر نشینان از وقتی متوجه شده‌اند که فرماندهان و رزمندگان در میدان عاقل‌تر از این حرف‌هایند که سرنوشت بیش از نود میلیون ایرانی را به احساسات شخصی‌شان گره بزنند حالا چشم امیدشان به اسرائیل و آمریکا است. یعنی منتظرند آن‌ها بی‌عقلی کنند و کارهای احمقانه انجام بدهند تا دیگر چاره‌ای جز نبرد همه جانبه با کشورهای همسایه و اعراب و اروپا و ناتو و... الخ باقی نماند.

مخلص کلام: ظاهرا کار حسابی بیخ پیدا کرده‌است و ما چه بخواهیم و چه نخواهیم وارد نبردی عظیم خواهیم شد. باد مهرگان وزیدن خواهد گرفت و به زودی حساب دلسوزان حقیقی این سرزمین از کذابان کاسبکار جدا خواهد شد. آنان‌که با همه توانشان سعی کردند این مرز پرگهر از گزند بلایای طبیعی و غیرطبیعی در امان بماند و در هنگام بلا نیز شرافتمندانه و بی‌ادعا از بذل جان و مال خویش دریغ نورزیدند تا همیشه تاریخ سربلند و روسفید خواهند ماند و نفرت و نفرین ابدی نثار کسانی خواهد شد که از هیچ کاری برای گرفتار کردن این آب و خاک در چنگال اهریمنان دریغ نورزیدند. ایدون باد!
 

کد مطلب 2246116

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
3 + 2 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین