فلسفه در اسارت سرمایه داری / خصیصه فلسفه روسی، کاربست ایده‌های فلسفی در واقعیت اجتماعی

قلی‌پور معتقد است: امروزه متأسفانه در سراسر جهان فلسفه به اسارت درآمده و این اسارت به نفع نظم موجود یعنی سرمایه‌داری است که محصول تصمیم کاملاً سیاسی است. برخلاف شعارهای موجود در ایدئولوژی سرمایه‌دارانه و لیبرالی اعم از آزادی و برابری، بر این باورم که تک‌صدایی و عدم‌تنوع از مشخصه‌های فلسفه و به‌طور کلی زندگی بشر در نظم سرمایه‌داری است. گویی فلسفه را درون آکادمی‌ها حبس کرده‌اند، چشمانش را بسته‌اند تا واقعیت اجتماعی را نبیند و نتواند آن را تغییر دهد.

به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین ، رضا دستجردی در سرویس دین‌واندیشه ایبنا در مقدمه گفت وگویش با حمید قلی پور می نویسد «درآمدی بر فلسفه روسی» به‌قلم آ. د. سوخاف با ترجمه حمید قلی‌پور از جمله تازه‌های انتشارات نقد فرهنگ است. کتاب که متنی نسبتاً جامع درباره‌ اندیشه‌های متفکران روس است، پس از نقد و تحلیل نظریه‌های دوره‌بندی تاریخ فلسفه‌ی روسی، به شکل‌گیری اندیشه‌ فلسفی در روسیه کیف و تأثیر ترجمه آثار پدران کلیسا، به‌ویژه آموزه‌های نوافلاطونیان اختصاص دارد. سوخاف در ادامه، و پس از تبیین فلسفه‌هایی که به بررسی ارتباط کلیسا با انباشتن ثروت، در فصول پایانی، فلسفه‌های قرون نوزدهم و بیستم در روسیه را تبیین می‌کند. آن‌چه از نظر می‌گذرد ماحصل گفت‌وگو با حمید قلی‌پور مترجم است.

فلسفه در اسارت
حمید قلی‌پور

لطفاً در آغاز بفرمایید چه شد که به «درآمدی بر فلسفه روسی» علاقمند شدید و تصمیم به ترجمه آن گرفتید؟

علاقه من به فلسفه و به‌موازات آن، ادبیات روسی که حاوی مضامین فلسفی است، سبب شد در پی آن دسته از منابع فلسفی باشم که مستقیماً موضوع مورد مطالعه‌شان «فلسفه در روسیه» یا «فلسفه روسی» است. از طرفی، در ایران شاهد آن بودم که چنین موضوعی کمتر مورد توجه است.

بنابراین، در حدود ۲۳ سالگی تصمیم جسورانه‌ای گرفتم تا فلسفه روسی را از طریق ترجمه به مخاطبان ایرانی معرفی کنم. «جسورانه» از این نظر که آن زمان ترجمه را با اتکا به دانش زبانی تجربی انجام دادم، نه آنکه رشته تحصیلی و آکادمیک‌ام «ادبیات روسی» باشد.

با این حال، مطالعه فلسفه در دقت انتخاب واژگان و مفاهیم کمک قابل‌توجهی کرد. وقتی این تصمیم را با دوستان و اساتید حوزه فلسفه به مشورت گذاشتم، تشویقم کردند و انگیزه مضاعفی دادند تا از اشتباه کردن در ترجمه نترسم. در نهایت، ترجمه کتاب «درآمدی بر فلسفه روسی» به سرانجام رسید.

خوشحالم از این‌که آن تصمیم جسورانه باعث شد پرونده جدیدی در ایران برای مطالعه و تحقیق باز شود؛ پرونده‌ای که از مطالب بسیار مفید آن می‌توان در جهت بیداری اندیشه در ایران بهره برد. متأسفانه اندیشه در ایران، علامت حیات از خود نشان نمی‌دهد چراکه بر این باورم علامت حیات اندیشه، امتداد اجتماعی‌ آن است و ایران امروز فاقد آن.

فلسفه در اسارت

اصولاً تبلور آن‌چه عمدتاً در سپهر اندیشه در روسیه می‌گذرد را می‌توان در ادبیات و آثار چهره‌هایی چون داستایوفسکی و تولستوی مشاهده کرد. به‌باور شما، فلسفه چه جایگاهی در نظام اندیشه‌ورزی در روسیه داشته و اساساً از چه مقطعی و چگونه در این کشور شکل گرفت؟

جایگاه فلسفه در روسیه صرفاً محدود به آن نوع نظرورزی نمی‌شود که تنها پیرامون امور انتزاعی است و امتداد اجتماعی ندارد. با مطالعه تاریخ سرگذشت آن، به نظر می‌رسد این فلسفه همواره در تلاش است تا شکاف میان نظر و عمل را تا جای ممکن به حداقل برساند.

از رهگذر پر کردن چنین شکافی، ایده‌های خود را می‌آزماید و پیش‌روی می‌کند. کاربست ایده‌های فلسفی در واقعیت اجتماعی یکی از خصیصه‌های مهم فلسفه روسی است که به احتمال زیاد ریشه در سنت‌های روسیه به‌ویژه مسیحیت ارتدوکس دارد.

همین خصیصه سبب شده تا ایده‌های فلسفی بیشتر رنگ و بوی اجتماعی به خود بگیرد و فیلسوفانی استاندارد آن‌طورکه در فلسفه غرب سراغ داریم نظیر کانت، هگل و ... پرورش پیدا نکنند. البته ناگفته نماند که شرایط تاریخی متفاوت در روسیه از جمله استبداد و فضای خفقان‌ برآمده از نهادهای سلطنت و کلیسا نیز تأثیر بسیار زیادی بر سرگذشت فلسفه در این سرزمین داشته است، به‌نحوی‌که نگارش صریح و مستقل یک اثر فلسفی را عملاً غیرممکن می‌ساخت.

دلیل آن پیامدهایی بود که می‌توانست زندگی نویسندگان را به کلی تحت تأثیر قرار دهد، از جمله کشته‌شدن، تبعید یا سپری شدن زندگی‌شان به‌مدت طولانی در زندان‌ها با اعمال شاقه. به همین دلیل است که فلسفه غالباً در روسیه زیست صریحی ندارد و به تلویح و لفافه، خود را در آثار ادبی، نقد موسیقی، تاریخ و علوم طبیعی بیان می‌کند.

به عبارت دیگر، گویی فلسفه برای بقای خود در زمستان‌های سرد تاریخ روسیه (استعاره از شرایط تاریخی دشوار روسیه) ناگزیر بوده است که در حوزه‌های دیگر به‌ویژه آثار ادبی به هستی خود ادامه دهد؛ حوزه‌هایی که در آن‌ها تا حدی آزادی برای بقا وجود داشته و شرایط مناسب‌تر بود.

فلسفه در اسارت
نیکلای بردیایف

 بردیایف درباره شکل غیرمعمول فلسفه روسی نسبت به اشکال غربی می‌گوید: «به‌دلیل شرایط سانسور، افکار فلسفی و سیاسی تنها در قالب نقد آثار ادبی امکان بیان داشتند و از این رو، نقد ادبی-سیاسی و اجتماعی ما در نیمه دوم قرن نوزدهم اهمیت زیادی پیدا کردند».

در رابطه با زمان پیدایش فلسفه روسی و چگونگی شکل‌گیری آن، اقوال مختلفی وجود دارد؛ عده‌ای مانند چادایف بر این باورند که فلسفه روسی به‌عنوان یک پدیده جدید و مستقل اصلاً تاریخی ندارد و سراسر تکرار همان اندیشه‌های غربی است.

برخی دیگر از جمله بردیایف، معتقدند بنیان‌گذار فلسفه روسی، مکتب اسلاوفیلیسم در دهه‌های ۳۰ تا ۴۰ قرن نوزدهم بوده است؛ مکتبی که در برابر جریان غرب‌گرای روسی مقاومت می‌کرد و به تقابل با اندیشه‌های آن‌ها می‌پرداخت. عده‌ای نیز فلسفه روسی را هم‌دوره مسیحی‌شدن این سرزمین و ورود افکار فلسفی از بیزانس می‌دانند.

اصولاً فلسفه روسی در قیاس با دیگر کشورهای جهان چه سرنوشتی را تجربه کرده است؟

برای پاسخ به این سوال، در معنای بسیار عامی، فلسفه روسی را معادل سیر اندیشه در تاریخ روسیه تلقی می‌کنم. افزون بر آن، معتقدم رویدادهای تعیین‌کننده تاریخی سبب جهت‌دهی سیر اندیشه در هر جغرافیایی می‌شوند. از این رو، می‌توان سرنوشت فلسفه روسی را با بررسی تاریخ روسیه به چند دوره تقسیم کرد؛ اولین دوره پیش از پذیرش مسیحیت است؛ زمانی که قبایل اسلاو وجود داشتند.

در این دوره، ماهیت افکار و ایده‌ها غیردینی (بت‌پرستانه) است. دوره بعدی مربوط به مسیحی‌شدن سرزمین روس از طریق بیزانس در سال ۹۸۸ است. تا حد زیادی ایده‌های مسیحی جایگزین افکار دوره اول می‌شود اما این بدین معنا نیست که تماماً ایده‌های دوره اول نفی شود. برای مثال، خدایان قبایل اسلاو شباهت بسیار زیادی به قدیسان مسیحی (اسما و رسما) دارند یا مثلاً جشن ماسلنیتسا در روسیه تا به امروز نیز برگزار می‌شود.

می‌توان دوره سوم تاریخ روسیه و بالتبع سیلان فلسفه روسی را، به نفوذ شدید شرق با حمله مغول‌ها به سرزمین روس نسبت داد. طبیعتاً تحت سیطره چنین نفوذی تبادل اندیشه صورت گرفت و وضعیت عینی تغییر پیدا کرد. در این دوره شاهزاده‌نشینی قدرت می‌گیرد.

دوره چهارم مربوط به زمانی است که «اتحاد زمین‌های روس» نامیده می‌شود؛ در این دوره، روس‌ها به مشرق‌زمین هجوم می‌آورند و سرزمین‌هایی را تصاحب می‌کنند که اسلام در آن‌ها رواج داشته است از جمله سرزمین باشقیرها، ولگا و تاتارها. بنابراین دوره سوم و چهارم تاریخ روسیه، دوره تأثیرپذیری از شرق و تأثیرگذاری بر آن است.

فلسفه در اسارت
پتیر اول مشهور به پتر کبیر

 دوره پنجم را تحولات و اصلاحات پتر اول شکل می‌دهد؛ اصلاحاتی که به‌کلی اندیشه‌ها و ارزش‌های قدیمی روس‌ها را مورد نفی قرار می‌دهد و به‌جای آن‌ها، ارزش‌های جدید غربی را تجویز می‌کند. در همین دوره طبقه روشنفکران روسی شکل می‌گیرد.

در واقع، دوره پنجم مواجهه فلسفه روسی با اندیشه غرب است که با دو رویکرد متفاوت، دو مکتب فکری شکل گرفت؛ اسلاوفیلیسم‌ که طرفدار ارزش‌های قدیمی روسی است و در برابر جریان غرب‌گرا مقاومت نظری می‌کرد. اسلاوفیلیسم خواهان این بود که وارث تفکر فلسفی گذشتگان و آموزه‌های قرن هفدهمی روسیه شود.

اما غرب‌گرایی، بالعکس به‌دنبال پذیرش تمامی ارزش‌های غربی و اندیشه آن‌ها بود. هر یک از این جریان‌های فکری نمایندگان خاص خود را داشت. مهم‌ترین نمایندگان اسلاوفیلیسم عبارتند از آ.س. خامیکف و ای. و. کیریفسکی. و نماینده جریان غرب‌گرا، چادایف بود.

دوره ششم، دوره‌ای است که پس از انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ اندیشه روسی دست‌خوش تحول شگرفی می‌شود و فلسفه مارکسیستی در شوروی بسط می‌یابد. ولادیمیر لنین برجسته‌ترین شخصیت‌ این دوره در تاریخ روسیه است.

روس‌ها عمدتاً با کدام جریان‌های فلسفه غرب آشنا شدند و مضامین آن را به کار گرفتند؟

همان‌طورکه گفته شد، دوره پنجم تاریخ روسیه بسیار تحت نفوذ غرب است. تا پیش از آن، روسیه پیوند عمیقی با مسیحیت ارتدوکس داشت و عملاً اندیشه خود را مطابق با آموزه‌های مسیحیت ارتدوکس بازشناسی می‌کرد. اما پس از اصلاحات پتر که به نظرم برای روسیه حیاتی بود، تغییر اساسی در زندگی اجتماعی روس‌ها پدید آمد.

این اصلاحات صرفاً جبران‌کننده عقب‌ماندگی روسیه در صنعت نظامی یا صنعت خاصی نبود، بلکه آن‌چنان فراگیر و همه‌جانبه بود که ساختار اجتماعی روسیه را تحت تأثیر قرار داد و سبک زندگی اروپایی را به‌عنوان بدیل فرهنگی به روس‌ها معرفی کرد.

عمده جریان غرب‌گرا در قرن ۱۸ متأثر از جریان روشنگری فرانسه بود و از فیلسوفانی چون ولتر، روسو، دیدرو، دولباخ و هلوتیوس پیروی می‌کرد. برای مثال، رادیشف می‌گوید با خواندن کتاب «در باب ذهن» اثر هلوتیوس، اندیشیدن را یاد گرفته است.

در قرن ۱۹، فلسفه آلمانی بر اندیشمندان روسی بسیار تأثیر گذاشت. فیلسوفان آلمانی از جمله هگل، فوئرباخ، مارکس و انگلس، یگانه منبع الهام برای اندیشمندان روس از جمله هرتسن، بلینسکی، چرنیشفسکی، پیترشفسکی، لنین، ایلینکوف، روبین و ... بودند. می‌توان کاربست ایده‌های آلمانی را در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ به رهبری لنین به‌وضوح دید.

همچنین در اتحاد جماهیر شوروی، توجه به‌سزایی به فلسفه مارکسیستی می‌شد و شارحان برجسته‌ای مانند ایوالد ایلینکوف سهم برجسته‌ای در توسعه فلسفه مارکسیستی داشتند. کتاب «دیالکتیک امر انتزاعی و امر انضمامی در سرمایه مارکس» اثر ایلینکوف، نمونه‌ای از این سهم است که اکنون در حال ترجمه آن هستم.

همچنین می‌توان به دو محفل فکری مهم در قرن نوزدهم روسیه اشاره کرد که هر یک نقش مهمی در مسیر فلسفه روسی ایفا کردند؛ محفل استانکویچ که در مسکو برگزار می‌شد و افراد بسیاری از این طریق با فلسفه آلمانی به‌ویژه با کانت، فیشته، شلینگ و هگل آشنا می‌شدند. از اعضای مهم آن، بلینسکی، باکونین و گرانفسکی بود. محفل دوم مربوط به «جمعه‌های پیترشفسکی» است؛ محفلی سیاسی و ادبی که درباره مسائل سیاسی و فلسفی به مباحثه می‌پرداختند.

همان‌طورکه از نام این محفل پیداست، جمعه‌ها عده‌ای روشنفکر در خانه پیتراشفسکی واقع در سنت‌پیترزبورگ برای بحث علمی دور هم جمع می‌شدند و از این رو، به این نام معروف شد. فئودور داستایفسکی به‌عنوان چهره مشهور در محفل پیتراشفسکی شرکت می‌کرد. بعدها این محفل سرکوب شد و عده‌ای در آن به طرق مختلف مجازات شدند.

فلسفه در اسارت
فئودور داستایفسکی

 در تاریخ روسیه نزاعی فکری میان دو جریان غرب‌گرایی و اسلاوفیلیسم وجود داشته است. این نزاع چگونه خود را در تاریخ روسیه نشان داد؟

پس از اصلاحات پتر و توجه فراگیر به اروپا و اقتباس از آن، این سوال اساسی برای ذهن اجتماعی روس به وجود آمد که اساساً روس‌بودن به چه معناست و روسیه چه رسالت تاریخی دارد؟ در واقع، اصلاحات سبب شده بود تا ذهن روسی به هویت خود مشکوک شود و دوباره آن را بازشناسی کند.

به همین دلیل، شاهد شکاف فرهنگی-فکری عمیقی در این دوره هستیم که خود را در تقسیم دو گروه به اسلاوفیلیسم و غرب‌گرایی نشان می‌دهد. جریان نخست بر این ایده پافشاری می‌کرد که روسیه باید مسیر تاریخی خود را با اتکا بر ارزش‌های خود و نه غرب ره‌جویی کند؛ این ارزش‌ها غالباً همان ارزش‌های مسیحیت ارتدوکس بود که خوانش غیرجزمی و جدیدی از آنها ارائه می‌شد.

اسلاوفیلیسم واکنشی به جریان غرب‌گرایی در روسیه بود که بیشتر مخالفت آن در سطح ایدئولوژیک باقی ماند. آن‌ها با نفی ارزش‌های غربی، عملاً برنامه اجتماعی مشخصی ارائه نمی‌دادند و به همین خاطر، به‌طور گریزناپذیری به پیروی از کاپیتالیسم سوق یافتند.

چیزی که اسلاوفیل‌ها را با غرب‌گرایان هم‌دغدغه کرده بود، عبور از فئودالیسم و نفی آن بود، اما پاسخ ایجابی به شرایط موجود ارائه نمی‌دادند. به همین دلیل، آن‌ها در عمل کاپیتالیسم را پذیرفتند و مخالفت‌شان در سطح ایدئولوژی متوقف شد.

در واقع، نزاع‌شان بیشتر جنبه هویت‌طلبانه پیدا کرد تا آن‌که بخواهد مستقلاً رسالت تاریخی خاصی برای روسیه رقم بزند. البته تلاش‌شان بدون تأثیر نبود و می‌توان برای آن‌ها سهم کوچکی در انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ قائل شد، چراکه با تمسک به سنت‌های روسی به گرایش‌های اجتماعی در پذیرش کاپیتالیسم غربی حد می‌زد. جریان غرب‌گرایی در روسیه نیز علی‌رغم این‌که می‌خواست از کشورهای اروپایی الگو بگیرد، تماماً نمی‌توانست به تقلید از آن‌ها رو کند، زیرا در بستر جامعه تمایلاتی مانند غرب وجود نداشت و نمی‌توانست قوت بگیرد.

برای مثال، فردگرایی در گرایش‌های مردمی جایی نداشت و بالعکس میل به جمع‌گرایی در آن‌ها شدید بود. این میل بدون دلیل نیست و به نظر قابل ردیابی در مسیحیت ارتدوکس است. سوخاف در رابطه با این میل دیرین مردمی و تبلور آن در نحوه سازمان‌دهی زندگی مادی از طریق کشاورزی، این‌گونه در کتاب «درآمدی بر فلسفه روسی» می‌گوید:

«وجود جامعه اشتراکی (کمون روستایی) در روسیه به مدت بیش از هزارسال، عاملی است که نحوه کشاورزی را به‌طور اساسی از سنت غربی متمایز می‌کند. جامعه اشتراکی (کمون روستایی) تبدیل به یکی از پدیده‌های واقعیت اجتماعی روسیه شد. در روستاها، گرایش‌های برابرسازی عمدتاً با هدف حمایت از فقرا و کمک به آن‌ها از طریق کشاورزان ثروتمند چندین قرن باقی بود. در اخلاق ملی در کنار دیگر خصوصیات، حس جمع‌گرایی و آمادگی برای کسانی که دچار وضعیت سختی شدند رشد می‌کرد. جامعه کشاورزان روس به‌عنوان بخش اصلی جمعیت کار کشور، کاپیتالیسم را قبول نکرد.»

روی هم رفته دیالکتیک اسلاوفیلیسم و غرب‌گرایی و تأثیر آن‌ها بر جامعه روسیه و تأثیرپذیری‌شان از آن سبب شد وضعیت عینی برای وقوع انقلاب سوسیالیستی هموار شود و سرانجام در اکتبر ۱۹۱۷ انقلاب سترگی رخ دهد.

فلسفه در اسارت
لنین

 با توجه به ساختار اجتماعی کمون روستایی در روسیه، فلسفه مارکسیستی چگونه در این سرزمین توسعه یافت؟

باید توجه داشت که فلسفه مارکسیستی در روسیه بر بستر اجتماعی آماده‌ای فرود آمد. این بستر اجتماعی کاملاً سوسیالیستی بود. از طرفی، مسیحیت ارتدوکس خود را بیشتر با نظم سوسیالیستی سازگار می‌دید تا با کاپیتالیسم. از این رو، ارزش‌های دینی بیشتر رنگ‌وبوی سوسیالیستی داشت.

معتقد بودند که ارزش‌های دینی با ماهیت کاپیتالیسم منافات دارد، چراکه «کاپیتالیسم، خودخواهی سازمان‌یافته‌ای است که در فعالیت اقتصادی خود، اصول عالی اخلاقی و دینی را زیر پا می‌گذارد. سرگی بولگاکف به‌عنوان یک کشیش ارتدوکس معتقد بود که تاریخ سرمایه، داستان غم‌انگیز و وحشتناک سنگدلی و خودخواهی بشر است.»

از طرف دیگر، جنبش‌ فکری و انقلابی غیردینی نارودنیسم که نمایندگان برجسته آن هرتسن و چرنیشفسکی بودند، آینده روسیه را کاملاً ضدکاپیتالیستی ترسیم می‌کردند و بر افکار عمومی عمیقاً تأثیر گذاشتند. هرتسن به‌دلیل مهاجرت به اروپا بی‌پرده‌تر با واقعیت کاپیتالیسم در ارتباط بود و از آن نفرت داشت.

از این رو، تئوری خود را مبتنی بر آموزه‌های سوسیالیستی با نظر به مسیر ویژه روسیه شکل داد. چرنیشفسکی که از فیلسوفان بزرگ روسی است، راه هرتسن را تکامل بخشید. آثار او به قدری ارزشمند است که مارکس برای مطالعه آنها شروع به یادگیری زبان روسی کرد.

چرنیشفسکی بر این باور بود که ملت‌های عقب‌مانده در توسعه اجتماعی می‌توانند با تأثیرپذیری از ملت‌های توسعه‌یافته مراحل میانجی را طی نکنند و در عوض حرکت جهش‌واری داشته باشند. مطابق با دیدگاه او، روسیه این امکان را دارد که از مالکیت اشتراکی زمین مستقیماً به سوسیالیسم جهش کند و مرحله میانی کاپیتالیسم را بدون تجربه از سر بگذراند.

نارودنیک‌ها برای رسیدن به آینده‌ای سوسیالیستی در روسیه بر نقش تعیین‌کننده دهقان‌ها و کمون روستایی تماماً تأکید داشتند. همین تأکید باعث شد که در اواخر قرن نوزدهم، پیش‌بینی‌هایشان نقش بر آب شود، چراکه کمون روستایی نیز در نظم کاپیتالیستی ادغام شد و دهقان‌ها غالبا به دنبال مالکیت خصوصی بودند.

کارخانه‌ها رشد کرد و طبقه جدید کارگر صنعتی شکل گرفت. واقعیت، ضربه سختی به پایگاه اجتماعی نارودنیسم وارد ساخت و سبب شد روشنفکران به آموزه‌های مارکس رو بیاورند. در واقع، اندیشه مارکس پاسخ جدید به پرسش‌هایی بود که مدت‌ها روشنفکران روس با آن‌ها دست‌وپنجه نرم می‌کردند.

بدین ترتیب، نسل اول مارکسیسم روسی به‌نمایندگی پلیخانف در ۱۸۸۰ به‌عنوان جریان فکری مستقل پایه‌گذاری شد. فعالیت نسل اول، محدود به فعالیت‌هایی نظری بود. آن‌ها با ایجاد «انجمن رهایی طبقه کارگر» به ترجمه آثار مارکس و انگلس می‌پرداختند و در تقابل با نارودنیک‌ها نظریه‌پردازی می‌کردند.

نسل دوم مارکسیسم روسی علاوه بر فعالیت نظری، یک جریان سیاسی نیز بود که نمایندگان اصلی آن لنین، مارتوف و تروتسکی بودند. بر خلاف نسل اول که به تحلیل نظری از رشد کاپیتالیسم در روسیه می‌پرداخت، دغدغه نسل دوم چگونگی مواجهه با کاپیتالیسم بود.

به همین خاطر، چگونگی سازمان‌دهی نیروهای اجتماعی اعم از کارگر و دهقان، و تبدیل آن‌ها به سوژه انقلابی در دستور کار قرار گرفت. مارکسیسم در روسیه صرفاً تکرار آموزه‌هایش را تجربه نمی‌کرد، بلکه شکل خلاقی به خود گرفت که به «مارکسیسم لنینیسم» معروف شد.

فلسفه در اسارت
گئورگی پلیخانف

 نمایندگان نسل دوم مارکسیسم روسی، ابتدا عضو یک حزب به‌نام «حزب سوسیال دموکراسی روسیه» بودند، اما بعدها به‌علت اتخاذ استراتژی‌های متفاوت در برخورد با بورژوازی، به دو گروه بلشویک‌ها و منشویک‌ها تقسیم شدند. بلشویک‌ها معتقد بودند از طریق حزب منضبط سیاسی می‌توان نیروهای اجتماعی را به آگاهی رساند، آن‌ها را به سوژه انقلابی تبدیل کرد و سرانجام وضعیت را تغییر بنیادین داد.

اما منشویک‌ها محافظه‌کار بودند. نظر به باورهایشان سیر تاریخ را خطی و مکانیکی تلقی می‌کردند و بر این باور بودند که روسیه می‌بایست نظم کاپیتالیستی را ضرورتاً طی کند تا بتواند به قدرت سوسیالیستی نائل شود. سرانجام واقعیت‌های بومی روسیه، منشویک‌ها را از صحنه سیاسی حذف کرد و پرچم هدایت اجتماعی را به بلشویک‌ها سپرد چراکه تحلیل و کنش‌شان بیشتر با آن مطابقت داشت.

آیا امروز صداهای متفاوتی از فلسفه‌ورزی در روسیه شنیده می‌شود؟

باید یک نکته کلی را قبل از پاسخ به سوال‌تان ذکر کنم. امروزه متأسفانه در سراسر جهان فلسفه به اسارت درآمده و این اسارت به نفع نظم موجود یعنی سرمایه‌داری است که محصول تصمیم کاملاً سیاسی است. برخلاف شعارهای موجود در ایدئولوژی سرمایه‌دارانه و لیبرالی اعم از آزادی و برابری، بر این باورم که تک‌صدایی و عدم‌تنوع از مشخصه‌های فلسفه و به‌طور کلی زندگی بشر در نظم سرمایه‌داری است.

گویی فلسفه را درون آکادمی‌ها حبس کرده‌اند، چشمانش را بسته‌اند تا واقعیت اجتماعی را نبیند و نتواند آن را تغییر دهد. به همین دلیل، موضوعات مورد مطالعه در این دیسیپلین (به‌ویژه در فلسفه تحلیلی) غالباً محدود به معرفت‌شناسی و آن دسته از موضوعات بی‌فایده اخلاقی شده که بیشتر شبیه بازی زبانی است، تا یک فعالیت علمی واقعی! معتقدم فلسفه به دور از واقعیت اجتماعی و فهم آن نمی‌تواند چیزی جز بیهوده‌گویی باشد.

در چنین حالتی، صرفاً اصطلاحات قلمبه‌سلمبه بی‌فایده ابداع می‌شود و عده‌ای به‌زعم خودشان در حال فلسفه‌ورزی هستند، حال‌آن‌که اندک ثمری در ابداعات‌شان نیست. خب بسیار واضح است که در چنین وضعیتی انتظار از فلسفه‌ورزی متفاوت مضحک است.

فلسفه‌ورزی مادام‌که آزاد نباشد، به این معنا که سیاسی نشود و با مسائل اجتماعی نقادانه رویارویی نکند، تک‌صدا و منفعل می‌ماند و از خلاقیت سهمی نخواهد برد. روسیه نیز از این وضعیت مستثنا نیست. با این‌حال، می‌توان به این دلیل که میراث مارکسیستی از گذشته در آن موجود است، به کورسوی امیدی برای تنوع قائل شد، هرچند صدای متفاوت امروزه بسیار کم است.

فلاسفه شاخص روسیه کدام‌اند؟

چرنیشفسکی، پلیخانف، لنین، تروتسکی، روبین و ایلینکف آثار بسیار درخشانی دارند که می‌توان از آنها بهره برد.

فلسفه در اسارت
نیکلای چرنیشفسکی

 در دوره اتحاد جماهیر شوروی، فلاسفه مخالف را از کشور تبعید می‌کردند و به فلسفه صرفاً از منظر مارکسیستی و کمونیستی نگاه می‌شد. طرد این بخش از فلاسفه، چه ضربه‌ای به جریان‌های فلسفی در روسیه زد؟

در زمان شوروی تأکید بیشتر بر فلسفه مارکسیستی بود، اما این بدین معنا نیست که دیگر جریان‌ها یا موضوعات مورد بحث و فحص قرار نمی‌گرفت. با این حال، تبعید عده‌ای رقیب اندیشمند به‌مثابه تسویه‌حساب سیاسی در زمان شوروی رخ داد و این رخداد سبب شد بر رشد ایدئالیسم دینی و لیبرالیسم در روسیه ضربه نهایی وارد شود.

قبل از تبعیدها، ضربه سخت‌تر را بستر جامعه و گرایش‌های موجود در آن بر دو جریان مذکور وارد ساختند، به‌نحوی‌که بدیل فکری ترازی برای مارکسیسم به وجود نیامد، جریان‌های فکری خموده بودند و سرانجام در نبرد سیاسی از صحنه حذف شدند.

۲۱۶۲۱۶

کد مطلب 2248118

برچسب‌ها

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 3 =