خبرآنلاین: مناظره اخیر دکتر موسی غنینژاد، اقتصاددان، درباره نسبت اندیشه سیاسی، تاریخ معاصر ایران و جایگاه اسلام در عرصه سیاست، واکنشها و بحثهای متعددی را در فضای فکری کشور برانگیخته است. در این گفتوگو، ایشان ضمن نقد برخی جریانهای فکری چپ و راست، هرگونه انتساب سیاست به اسلام را مردود دانسته و در بیان دیدگاههای خود از تعابیری درباره برخی شخصیتهای اثرگذار، از جمله دکتر علی شریعتی، استفاده کردهاند که محل تأمل و نقد قرار گرفته است.
یادداشت پیشرو، به قلم دکتر حمید ابوطالبی، بیش از آنکه صرفاً پاسخی به این مناظره باشد، تأملی است بر شیوه مواجهه نخبگان با سنتهای فکری ایران، نسبت نقد و گفتوگو در عرصه اندیشه، و ضرورت پایبندی به ادب و روش علمی در مواجهه با میراث فکری معاصر؛
****************************
نخست باید میان نقد ساختاری یک اندیشه و تخریب شخصیت یک اندیشمند تفکیک قائل شد. این مرز، تفاوت میان فرهنگ گفتوگوی فلسفی و جدالهای ژورنالیستی است. اندیشه را باید با استدلال نقد کرد، نه با برچسب، اتهام و تحقیر. چراکه بررسی و نقد اندیشههای سیاسی و اجتماعی، پیش از هر چیز نیازمند فراروی از دوقطبیهای رایج و پرهیز از همذاتپنداریِ لیبرالیسم با مفهوم مطلق آزادیخواهی یا فروکاستن نقد به سوگیریهای ضدچپ و ضدسنتهای مارکسیستی است.
حقیقت، آزادی و عدالت، سه افق بنیادین و همیشگی حیات بشر بودهاند. هیچ مکتب، ایدئولوژی یا نظام سیاسی، مالک انحصاری هیچیک از این ارزشها نیست. سنتهای مختلف فلسفی، هر یک از منظری متفاوت، کوشیدهاند نسبت خود را با حقیقت، آزادی و عدالت تبیین کنند. از اینرو، نه میتوان آزادی را به نام لیبرالیسم مصادره کرد، نه عدالت را در انحصار سوسیالیسم، مارکسیسم یا هر مکتب دیگری دانست و نه حقیقت را در تملک هیچ ایدئولوژی یا قدرتی قرار داد. این سه، افقهای مشترک اندیشه انسانیاند که همواره باید در پرتو عقلانیت انتقادی، تجربه تاریخی و کرامت انسان بازاندیشی شوند.
اندیشه، برخلاف اشخاص، از مصونیت برخوردار نیست؛ زیرا اندیشه مسئولیت اجتماعی دارد و هرگاه در عرصه عمومی مطرح میشود، باید در معرض نقد عقلانی، تاریخی و فلسفی قرار گیرد. اما نقد اندیشه، هرگز مجوز تخریب شخصیت، تهمت، ناسزا یا حذف منزلت علمی صاحبان آن نیست. هرگاه زبان گفتوگو از استدلال به تحقیر فروکاسته شود، آنچه شکست میخورد، نه یک اندیشمند، بلکه خود فرهنگ تفکر و گفتوگوی عقلانی است.
آنچه در بسیاری از مناظرات فکری امروز مشاهده میشود، غلبه زبان ایدئولوژیک بر روش فلسفی است. به جای آنکه مفاهیم تحلیل شوند، هویتها داوری میشوند؛ به جای نقد نظریهها، صاحبان نظریهها موضوع قضاوت قرار میگیرند. نتیجه آن است که گفتوگو از سطح استدلال به سطح برچسبزنی و مجادله تنزل مییابد.
یکی از مهمترین ضعفهای این شیوه مواجهه، تقلیل سنتهای بزرگ فکری به تجربههای سیاسی خاص است. همانگونه که نمیتوان تمام لیبرالیسم را با استعمار، سرمایهداری افسارگسیخته یا نابرابریهای اقتصادی تعریف کرد، نمیتوان کل سنت چپ را نیز به تجربه شوروی، مائوئیسم یا دیگر حکومتهای اقتدارگرا فروکاست. لیبرالیسم، سوسیالیسم، مارکسیسم، محافظهکاری و دیگر سنتهای بزرگ اندیشه، هر یک دارای شاخهها، تحولات و قرائتهای متنوعی هستند. نقد آنها زمانی معتبر است که متوجه مبانی معرفتی و منطق درونی آنها باشد، نه آنکه صرفاً بر تجربههای تاریخی خاص یا داوریهای سیاسی استوار شود.
از سوی دیگر، دفاع از آزادی نیز هنگامی اعتبار فلسفی پیدا میکند که خود مفهوم آزادی بهدرستی فهمیده شود. آزادی در اندیشه سیاسی، مفهومی یکبعدی نیست؛ همانگونه که عدالت نیز تنها به توزیع ثروت یا مداخله دولت فروکاسته نمیشود. آزادی و عدالت، دو روی سکه کرامت انساناند و هیچ نظریهای نمیتواند با نادیده گرفتن یکی، مدعی تحقق دیگری باشد. حقیقت نیز نه در انحصار هیچ قدرت و مکتبی است و نه با حذف اندیشههای رقیب آشکار میشود؛ بلکه در پرتو گفتوگوی آزاد، نقد عقلانی و آمادگی برای اصلاح مستمر فهم انسانی، امکان کشف آن بیشتر میشود.
اندیشیدن ایرانی
اما اکنون و اینجا، مسئله اصلی نه چپ است و نه راست؛ نه لیبرالیسم است و نه مارکسیسم. مسئله، استمرار شیوهای از اندیشیدن است که همچنان در اسارت دوگانههای ایدئولوژیک و غلبهطلبِ دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ باقی مانده است. گویی هنوز همه مسائل ایران را باید در تقابلهای «چپ و راست»، «سرمایهداری و سوسیالیسم»، «دولت و بازار» یا «شرق و غرب» و در سوژهسازیهای بیمحتوای ژورنالیسم تضادآفرین چند دهه اخیر توضیح داد؛ در حالی که جهان، چندین دگرگونی معرفتی، فناورانه، تمدنی و ژئوپلیتیکی را پشت سر گذاشته و مسائل ایران امروز نیز ماهیتی متفاوت یافتهاند.
ایران امروز با بحرانهایی چون اخلاق، حکمرانی، سرمایه اجتماعی، تحول فناوری، هوش مصنوعی، محیطزیست، آب، انرژی، شکاف نسلی، اقتصاد جهانی، رقابتهای ژئوپلیتیکی و بازتعریف نسبت دولت، ملت و جامعه روبهرو است. پاسخ این مسائل را نمیتوان با بازتولید منازعات ایدئولوژیک شصت یا هفتاد سال پیش به دست آورد. تکرار همان دوگانههای قدیمی، نه تنها مسئلهای را حل نمیکند، بلکه ذهن را از درک واقعیتهای نوین بازمیدارد.
از اینرو، آنچه بیش از هر چیز نیازمند بازاندیشی است، شیوه اندیشیدن ایرانی است. بخش مهمی از فضای فکری ما همچنان در چارچوب نگرههای غلبهطلب و ایدئولوژیک دهههای ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ حرکت میکند؛ چارچوبی که منطق آن بر تقابل، غلبه، حذف و بیاعتبار کردن رقیب استوار است، نه بر گفتوگو، فهم متقابل و تکامل اندیشه.
در این نگرش، هدف از مناظره، کشف حقیقت نیست؛ بلکه شکست دادن طرف مقابل است و هر اندیشه یا سیاستی که با ما همسو نباشد، باید از صحنه کنار گذاشته شود.
در مقابل، روش فلسفی بر مبنای دیگری استوار است. فلسفه، دیگری را دشمن نمیداند، بلکه او را شریک گفتوگو در مسیر کشف حقیقت تلقی میکند. در سنت فلسفی، نقد نه ابزار حذف، بلکه سازوکار اصلاح، تکامل و رشد اندیشه است. اندیشهها با نقد زنده میمانند و با مصونیت از نقد، به ایدئولوژی تبدیل میشوند. جامعهای که بر منطق حذف بنا شود، دیر یا زود به قطبیسازی، فرسایش سرمایه اجتماعی و گسست ملی خواهد رسید؛ اما جامعهای که نقد را به رسمیت بشناسد، توانایی اصلاح خود را حفظ میکند و وحدت ملی را نه از طریق یکسانسازی، بلکه از رهگذر پذیرش تکثر، گفتوگوی عقلانی و احترام متقابل پاس میدارد.
اندیشیدن ایرانی نیازمند یک تحول اساسی است؛ تحولی که از اسارت نگرههای غلبهطلب و ایدئولوژیک، اعم از چپ و راست، عبور کند و عقلانیت انتقادی، گفتوگوی فلسفی و تحلیل مسئلهمحور را جایگزین آنها سازد. این تحول، پیش از آنکه یک پروژه سیاسی باشد، یک پروژه معرفتی و تمدنی است.
عبور از منطق حذف، به معنای نفی اختلاف نیست؛ بلکه به معنای ارتقای اختلاف از سطح ایدئولوژی به سطح معرفت است. جامعهای که بالغ میاندیشد، اختلاف را فرصتی برای کشف حقیقت میداند. در چنین جامعهای، حقیقت، آزادی و عدالت در تعارض با یکدیگر نیستند، بلکه یکدیگر را تکمیل میکنند. سنت و تجدد، دین و عقل، فرد و جامعه، دولت و جامعه مدنی نیز میدان حذف متقابل نیستند، بلکه موضوع گفتوگوی عقلانی برای یافتن نسبتهای درست و انسانی میان خود هستند.
شاید بزرگترین نیاز امروز ایران، بیش از هر اصلاح اقتصادی یا سیاسی، اصلاح در شیوه اندیشیدن باشد؛ گذاری تاریخی از فرهنگ غلبه به فرهنگ گفتوگو، از ایدئولوژی به عقلانیت، از حذف به رشد، و از پیروزی بر دیگری به تعالی همگانی. پرسش اساسی این نیست که کدام ایدئولوژی باید بر دیگری غلبه کند؛ پرسش اساسی آن است که کدام شیوه اندیشیدن میتواند ما را به حقیقت نزدیکتر سازد و آیندهای بهتر برای ایران رقم بزند. جامعهای که اختلاف را به حذف تبدیل میکند، هرگز به بلوغ نمیرسد؛ اما جامعهای که اختلاف را به گفتوگو و نقد بدل میسازد، ظرفیت اصلاح مستمر خود را حفظ میکند. حقیقت با خاموش کردن صداهای دیگر به دست نمیآید؛ بلکه در افق گفتوگوی آزاد، نقد عقلانی و آمادگی برای اصلاح خویش، امکان کشف آن بیشتر میشود. از این منظر، نقد نه ابزار تخریب، بلکه مهمترین سازوکار رشد فرد، جامعه و تمدن است.
میام حذف و رشد، فاصلهای عظیم است؛ فاصلهای به وسعت تاریخ حیات بشر. حذف، پایان گفتوگو و آغاز خشونت است؛ اما رشد، محصول نقد، مدارا، خودانتقادی و پذیرش امکان خطای خویش است.
این همان منطقی است که در سنت الهی نیز مشاهده میشود. قرآن کریم درباره حضرت ابراهیم(ع) میفرماید: ﴿وَلَقَدْ آتَیْنَا إِبْرَاهِیمَ رُشْدَهُ مِن قَبْلُ﴾؛ خداوند به ابراهیم رشد عطا کرد، نه منطق حذف. ابراهیم نیز در مواجهه با مخالفان، برهان، گفتوگو و احتجاج را برگزید. حتی در روایتهای تفسیری درباره مواجهه او با نمرود، نقطه آغاز، استدلال است؛ زیرا منطق الهی، منطق رشد انسان است، نه حذف انسان. این تفاوت بنیادین دو منطق است: منطق رشد، انسان را به حقیقت نزدیک میکند؛ اما منطق حذف، حقیقت را قربانی غلبه میسازد.
آینده ایران نیز نه در پیروزی یک ایدئولوژی بر ایدئولوژی دیگر، بلکه در گذار از منطق حذف به فرهنگ نقد، و از جدال ایدئولوژیک به عقلانیت فلسفی رقم خواهد خورد. جامعهای که رشد را بر حذف مقدم بدارد، وحدت را از دل تکثر میآفریند و نقد را نه تهدید، بلکه شرط بلوغ و پیشرفت میشناسد.
آنچه تاریخ را پیش میبرد، پیروزی اشخاص یا ایدئولوژیها نیست، بلکه تکامل شیوه اندیشیدن است. غایت این تکامل نیز نه غلبه، بلکه کشف حقیقت است. آزادی، بدون حقیقت، به رهاییِ بیجهت فرو میغلتد؛ عدالت، بدون حقیقت، به ابزار قدرت تبدیل میشود؛ و رشد، بدون حقیقت، صرفاً انباشت تواناییهاست، نه تعالی انسان.
از اینرو، حقیقت، آزادی، عدالت و رشد چهار ستون تمدن انسانیاند و هیچیک بدون دیگری به کمال نمیرسد. هنگامی که اندیشه از اسارت دوگانههای فرسوده رهایی یابد، این چهار افق، راه آینده ایران را روشن خواهند کرد.
۲۹۲۹









نظر شما