به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین رضا دستجردی در مقدمه گفت و گوی خود با مجید بجنوردی در سرویس دین و اندیشه ایبنا نوشت: «خاطراتی از استاد سیدعبدالله انوار» بهکوشش مجید بجنوردی از تازههای انتشارات روزنه است. انوار دانشمند و از پیشکسوتان معاصر نسخهشناسی در ایران بود و کتاب حاصل گفتوگو با این شخصیت برجسته است. بخش زیادی از این گفتوگوها که به خاطرات سیاسی و علمی سیدعبدالله انوار تا اوایل انقلاب اختصاص یافته، پیشتر و در زمان حیات انوار در مطبوعات منتشر شده و حالا بهصورت یکجا در این کتاب آمدهاند. آنچه از نظر میگذرد ماحصل گفتوگو با مجید بجنوردی است. «رسام ارژنگی در تبوتاب آذربایجان» دیگر اثر اوست.
لطفاً در آغاز بفرمایید که چطور شد به زندگی و خاطرات سیدعبدالله انوار پرداختید؟
صادقانه بگویم آشنایی و بعد ارتباط مستمر من با استاد عبدالله انوار نتیجهی آشفتگیهایی بود که در دانشگاه و در رشتهی تاریخ تجربه کرده بودم! زمان ما وضعیت این رشته در دانشگاه بسیار پریشان بود و ضمناً ما در دانشگاه، در مقطع کارشناسی، به جز دو سه استاد دلسوز و پُردانش، مُدرسان خوبی نداشتیم.
وقتی من برای نخستین بار با عبدالله انوار در منزلش آشنا شدم، او را متفاوت از چیزی یافتم که در دانشگاه تجربه کرده بودم. بیاغراق انوار دریای دانش بود در عین فروتنی و تواضع. تواضع و فروتنی را چه جزء محاسن اخلاقی بدانیم چه ندانیم، در هر صورت برای ما ایرانیها خوشایند است!
همهی این ویژگیها سبب شد که بعد از اولین آشنایی، ارتباطم را با او حفظ کنم و مدام به منزل او سر بزنم و چند ساعتی پای صحبتهای او بنشینم و به معنای واقعی کلمه بیاموزم. چیزی که در دانشگاه کمتر تجربه کرده بودم. خودِ او هر زمان از من میپرسید کجا و چه رشتهای درس خواندهای بهشوخی میگفتم دانشگاه من خیابان آجودانیه، روبهروی پارک شطرنج، منزل عبدالله انوار است!
به فروتنی و تواضع عبدالله انوار اشاره کردید. این تواضع آیا اختلالی در کار شما به عنوان مصاحبهگر و نویسنده خاطرات وارد نمیکرد؟
شیوهی گردآوری این خاطرات نکتهی جالبی دارد. به این معنا که اصلاً قرار نبود من کتاب منسجمی درباره خاطرات انوار تنظیم کنم. در ابتدا برای بهره بردن از دانشِ تهرانشناسی استاد به منزل او میرفتم. یکی دو جلسه که پهلوی او رفتم خاطراتی تعریف کرد که بسیار جالب توجه بود و تصمیم گرفتم آنها را ضبط کنم.
آن خاطرات ضبط شدهی ابتدایی همه موضوعی بودند. به این معنی که یک سوژهی خاص را دستمایه مصاحبه قرار میدادم؛ برای مثال، خاطرات استاد درباره حزب توده، عضویت و دلزدگی ایشان از این حزب، خاطرات نهضت ملی شدن نفت، ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، جلسات انواریه و ... بعضی از این گفتوگوها را در زمانِ حیاتِ استاد در روزنامهها و مجلات بهصورت مناسبتی منتشر میکردم.
بعد از گذشت چند سال، این گفتوگوهای موضوعی و مناسبتی، در کنار هم مجموعهی معناداری را تشکیل دادند و تصمیم گرفتم آنها را در قالب کتاب منتشر کنم. به همین علت عنوان کتاب را «خاطراتی از سیدعبدالله انوار» گذاشتم و نه خاطراتِ سیدعبدالله انوار. چون به نظرم خاطراتِ انوار یک مجموعهی منسجمتری را میطلبید که شامل کار من نمیشد و بعید میدانم کسی در آن معنای خاطرات، به حیات انوار پرداخته باشد.
ضمن اینکه مشخص است گردآوریِ خاطراتِ کسی که به تعبیری «در جستجوی گمنامی» باشد چه دشواریهایی دارد و شاید اگر هدف من از ابتدا، نوشتن خاطراتِ انوار بود، با توجه به تواضع و فروتنی که از استاد سراغ دارم، بعید میدانم که اصلاً راضی میشد با من گفتوگویی بکند! خودش همیشه میگفت:
بینام و نشان باش که در کوی خرابات
بینام و نشان هر که بُوَد صاحب نام است
بخش زیادی از ابتدای کتاب را به حیاتِ پدرِ عبدالله انوار یعنی سیدیعقوب انوار اختصاص دادهاید که دربارهی او کمتر خوانده و شنیدهایم. چرا یک بخش را به این شخصیت اختصاص دادید؟ در واقع ارتباط این شخصیت با خاطرات انوار چیست؟ و برای این موضوع از چه منابعی استفاده کردهاید؟
اول بگویم که من از خود عبدالله انوار شنیده بودم که سیدیعقوب انوار حدود هزار صفحه خاطرات نوشته که متأسفانه هنوز منتشر نشده است و اگر روزی منتشر شود احتمالاً از منابع مهم تاریخ مشروطه و بعد از آن خواهد بود. به دلیل اینکه سیدیعقوب شیرازی (بعدها انوار) از ناطقان پرحرارت مشروطه بود و به همین علت مدتی در باغشاه گرفتار و بعدها از نمایندگان مجلس و از طرفداران جدی رضاخان سردارسپه و سپستر رضاشاه شد. آن خاطراتی که عبدالله انوار در کتاب من از پدرشان گفتهاند، درواقع بخشهایی از همین هزار صفحه خاطراتِ سیدیعقوب است.
اما منابعی که من استفاده کردم متفاوت بود. از متن نطقهای انوار در مجلس گرفته تا خاطرات اشخاصی مثل جمالزاده، صدرالاشراف و ... از منابعی بود که استفاده کردم و تلاش داشتم با رعایت اختصار، منابعی که از دورهی مشروطیت، یادی از سیدیعقوب شیرازی کردهاند، در آن مقاله بیاورم. علت اصلی اختصاص دادن یک بخش از کتاب به این شخص، ذکر سیدیعقوب در جایجای خاطرات عبدالله انوار بود و لازم بود که خوانندهی خاطرات، یک شناخت حداقلی از این شخصیتِ تاریخ معاصر پیدا کند.
یکی از بخشهای شیرین کتاب، گفتوگویی است که با دکتر مهدی محقق داشتید. عبدالله انوار دوستان زیادی داشت که بعضی از آنها تا این اواخر در قید حیات بودند، از جمله کامران فانی. چرا تنها مهدی محقق را برای گفتوگو انتخاب کردید؟
یکی از مهمترین سالهای زندگی انوار، زمانی است که او سلسله جلساتی در منزل و باغ شخصیاش برگزار میکرد و افراد شاخصی مثل امیرحسین آریانپور، محمدباقر هوشیار، فردید و... در آن شرکت میکردند. در گفتوگوهایی که با انوار داشتم به نظرم رسید که این موضوع میتواند در مصاحبه با یکی دیگر از شرکتکنندگان این جلسات، پروردهتر بشود.
در واقع موضوع برای من مهم بود. برای من انجمنهای تاریخ معاصر ایران اهمیت زیادی دارند. میدانید که انجمنها و محافل بهویژه آنهایی که خصوصیتر و آزادتر بودند و با انگیزههای شخصی و بدون کمک دولتی پدید میآمدند، به لحاظ پرورش فکری و فرهنگی اهمیت زیادی در تاریخ ایران داشتند و متأسّفانه کمتر درباره آنها مطالعه شده است و اگر کسی دربارهی این محفلها و انجمنها تحقیق کند حتماً نتایج جالب توجهی خواهد داشت.
متأسفانه امروز نویسندهها و فرهیختگان کشور ما، همگی آپارتماننشین شدهاند و این تغییر سبک زندگیها سبب شده که این انجمنها و محافل خصوصی کمتر شکل بگیرند. خود انوار هم در اواخر عمرش بهناچار آپارتماننشین شده بود. اما یکی از این انجمنهای مهم تاریخ معاصرِ ما همین جلسات انواریه بود که محفلی برای بحث و گفتوگو درباره موضوعاتِ مختلفِ فلسفی و رویدادهای تازهی فرهنگی بود و سالها ادامه داشت و چون مهدی محقق خاطرات مهم و قابل توجهی از این جلسات داشت و همچنین از دوستان چند دهساله انوار به شمار میرفت، با او گفتوگویی کردم که در بخش انتهایی کتاب آمده است.
از آثار مهم عبدالله انوار باید به ترجمههای او اشاره کنیم. آشنایی انوار با زبانهای خارجی تا چه میزان بود؟
استاد انوار به زبانهای عربی، انگلیسی و فرانسوی مسلط بود و علاوه بر ترجمهها، این زباندانی او در کار فهرست نویسی کتابخانه ملی و در تهیه فهرست تفصیلی نسخههای فارسی و عربی هم به کارش آمد. او زبان انگلیسی را در دبیرستان البرز و نزد آموزگاران انگلیسیزبان آموخته بود و به نقش نهادها در آموزش زبان اهمیت زیادی قائل بود.
هیچوقت این جملهی او را فراموش نمیکنم که میگفت »من زبان انگلیسی را در دبیرستان البرز بهراحتی آموختم درحالیکه امروزه دانشجویان دکترای این مملکت هنوز زبان انگلیسی را بهخوبی نمیدانند! اینها چیزهایی است که نباید بهسادگی از کنارشان گذشت» و معتقد بود که در آن زمان مسائل آموزشی دارای ارزشهایی بود که این ارزشها از نسل جدید گرفته شده است.
انوار در دوران دانشجویی در دانشسرای عالی به تشویق دکتر محسن هشترودی زبان فرانسوی را هم آموخت. از سوی دیگر این زباندانی سبب شده بود که بعضی از دوستان انوار برای ترجمههایشان از او کمک بگیرند. اخیراً در جلد دوم کتاب «یادداشتهای روزانه جلالآلاحمد» که بهتازگی منتشر شده، میخواندم که جلال در ترجمه قصیده شاعر عربزبان یعنی فَرَزدَق از انوار کمک میخواسته است.
اشاره کردید به کتاب تازه منتشر شدهی «یادداشتهای جلالآلاحمد». به عنوان آخرین مبحث بفرمایید که در این یادداشتها چه یادی از عبدالله انوار شده؟ و اینکه رابطه انوار و آلاحمد چگونه بود؟
آشنایی انوار و آلاحمد به حدود سال ۱۳۲۳ برمیگشت و یک رفاقت طولانی و قدیمی بهشمار میرفت و استاد انوار در کتاب من هم بسیار از این رفاقت یاد کرده است. تا جاییکه من در خاطر دارم انوار همیشه از جلالآلاحمد و همچنین همسر او خانم سیمین دانشور به خوبی یاد میکرد، گرچه گاهی نقدهایی هم به آلاحمد داشت.
با سیمین دانشور هم تا اواخر عمرش ارتباط داشت. دوستی آلاحمد و انوار از اوایل دهه سی به عالم همسایگی هم کشیده شد و هر دو ساکن دزاشیب بودند. حتماً خانهموزهی جلالآلاحمد در دزاشیبِ شمیران رفتهاید! جالب اینجاست که جلال پیشتر از اینکه این خانه را بسازد، مدتی در آپارتمان انوار در خیابان سعدی زندگی میکرد و انوار برای ساخت خانهی دزاشیب، مبلغی به آلاحمد پول قرض داده بود.
مقصودم این است که این دو، دوستی نزدیک و صمیمانهای داشتند. ما کمابیش میدانیم که انوار دربارهی آلاحمد چگونه فکر میکرد و من هم بخشهایی از دیدگاهها و خاطرات انوار را در کتاب آوردهام. اما آلاحمد نسبت به انوار چگونه فکر میکرد؟ یکی از منابع همین یادداشتهای روزانهی آلاحمد است که با تدوین محمدحسین دانایی چاپ شده و منبعی مهم در شناخت آلاحمد به شمار میرود.
آلاحمد در یادداشتهایش بهندرت از انوار یاد کرده و بهسختی میشود در این مورد قضاوت کرد. آن یادکردها هم لحن خوشایندی ندارند که هم صراحتِ کلام همیشگی آلاحمد را نشان میدهد و هم اینکه علیرغم دوستی عمیق، احتمالاً اختلافاتی داشتند.
مثلاً آلاحمد در یادداشتهایش جلسات انواریه را به کنایه «گود زورخانه هشترودی و فردید» توصیف کرده که «انوارِ احمق هم کنار گود نشسته لنگش بکن میگوید». یا در یک یادداشت دیگر به همان آپارتمانی که از انوار اجاره کرده بود اینطور اشاره میکند: «بیخود این صفحات کوچک را برای یادداشت انتخاب میکنم. جای تکان خوردن ندارد.
درست مثل اطاقهای خانهی انوار ملعون است». آلاحمد در این یادداشتها چنین لحن ناخوشایندی دارد که هم ادبیات خاص او را نشان میدهد و هم جزئیاتی از اختلافهای احتمالی.
۲۱۶۲۱۶










نظر شما