گروه اندیشه: دکتر محمدرضا دادگستر، در کانال تلگرامی اش به طور خلاصه به موضوع آخرین کتاب دارون عجم اوغلو با نام «چه بر سرلیبرال دموکراسی آمد؟» پرداخته است. دارون عجماوغلو در جدیدترین اثر خود به ریشهیابی بحران لیبرالدموکراسی پرداخته و آزادی واقعی را فراتر از عدم مداخله دولت، در «عدم سلطه» و توانایی مقاومت در برابر قدرتهای مسلط دولتی و خصوصی میداند. او با نقد لیبرالیسم کلاسیک، چارچوب «لیبرالیسم طبقه کارگر» را پیشنهاد میکند؛ الگویی مبتنی بر بازتوزیع ثروت، ایجاد شغلهای کیفی، مهار تمرکز قدرت و حفظ جامعهگرایی. از نگاه وی، فروپاشی «پیمان صنعتی» پس از جنگ، صنعتزدایی، تعمیق شکافهای فرهنگی میان طبقه کارگر و تحصیلکردگان و در نهایت انحصار فناوری و هوش مصنوعی، صدمات جبرانناپذیری به انسجام اجتماعی زدهاند. این کتاب نقشه راهی مدیریتی برای احیای اعتماد عمومی، سیاستگذاری متوازن اقتصادی و بازسازی همافزایی میان رشد، عدالت و خودحکمرانی ارائه میدهد. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
جدیدترین کتاب دارون عجماوغلو، برنده نوبل اقتصاد، وارد بازار نشر شد. نقطه عزیمت وی اینست که دموکراسی چیزی جدا از لیبرالیسم نیست، بلکه بخشی از معنای آزادی است. از نظر او، آزادی فقط رهایی از مداخله دولت یا آزادی فعالیت در بازار نیست؛ فرد زمانی واقعاً آزاد است که در برابر قدرتهای مسلط، چه دولتی و چه خصوصی، از امکان مقاومت برخوردار باشد و بتواند در حکومت بر سرنوشت خود مشارکت کند.
عجماوغلو برای توضیح برداشت خود از لیبرالیسم، میان سه سنت تمایز میگذارد.
سنت نخست، گرایشهای مترقی است که در آن آزادی ممکن است در قالب تحمیل یک تصور مطلوب از جامعه و فرهنگ به دیگران درآید.
سنت دوم، لیبرالیسم کلاسیک، بهویژه در قرائت هایک، است که آزادی را عمدتاً به معنای عدم مداخله دولت میداند.
عجماوغلو خود را در سنت سومی قرار میدهد که اروپاییها بیشتر آن را سوسیالدموکراسی و آمریکاییها لیبرالیسم مینامند. مفهوم محوری این سنت عدم سلطه است: اگر فرد از امنیت اقتصادی نسبی برخوردار نباشد و در برابر کارفرمایان، شرکتها یا دیگر قدرتهای خصوصیِ مسلط و استثمارگر بیدفاع باشد، نمیتوان گفت واقعاً آزاد است.
او سپس چهار پیشفرض برای لیبرالیسم مطرح میکند:
نخست، خطاپذیری انسان؛ یعنی باید بپذیریم که ممکن است اشتباه کنیم.
دوم، اینکه یادگیری و اصلاح خطاها در بستر جامعه و تعامل با دیگران شکل میگیرد.
سوم، اینکه آزادی بحث، تجربه و آزمونوخطا بهطور تدریجی امکان بهبود دانش را فراهم میکند.
و چهارم، اینکه دانش جمعی برای کارکرد جامعه ضروری است.
بر اساس این پیشفرضها، چهار ستون لیبرالیسم عبارتاند از آزمایش و تجربه، عدم سلطه و خودحکمرانی، رشد اقتصادی، و نوعی جامعهگرایی نرم که میان حقوق فردی و تعلق فرد به اجتماعات خود تعادل برقرار میکند.

ایده اصلی عجماوغلو بر این پایهها، چیزی است که آن را لیبرالیسم طبقه کارگر مینامد. این الگو باید هم از آزادی بیان و تشکل و تجربه حمایت کند، هم نسبت به تمرکز بیش از حد قدرت حساس باشد؛ از بازتوزیع برای کاهش محرومیت استفاده کند؛ امکان مشارکت سیاسی و اقتصادی گروههای ضعیفتر را افزایش دهد؛ رشد اقتصادی را ارزشمند بداند؛ برای افراد با مهارتهای مختلف شغلهای خوب فراهم کند؛ و در کنار آزادی فردی، بر جامعه، اعتماد و اشتراک دانش نیز تأکید داشته باشد.
از نظر عجماوغلو، لیبرالیسم در بخش بزرگی از قرن بیستم موفقیت تاریخی بزرگی بود. گسترش علم و دانش، دموکراسی، خدمات عمومی، رهایی اجتماعی و سیاسی و افزایش بیسابقه رفاه تا حد زیادی محصول همین نظم بود. اما این نظم به تدریج فرسوده شد. یکی از مشکلات درونی آن چیزی است که او «سه I» مینامد: شمول، نادانی و عدم تساهل. جوامع لیبرال باید گروههای سابقاً محروم، فقرا، زنان، اقلیتها و مهاجران، را وارد نظم سیاسی کنند، با باورهای نادرست و مخرب مقابله کنند و در عین حال مشخص کنند که یک جامعه لیبرال تا چه حد باید در برابر جریانهای غیرلیبرال و تحملناپذیر تساهل نشان دهد.
اما از نظر عجماوغلو، بحران اصلی امروز بیشتر ریشه در تحولات اقتصادی و اجتماعی چند دهه اخیر دارد. نظم سیاسی پس از جنگ جهانی دوم بر چیزی استوار بود که او پیمان صنعتی مینامد: صنعتیشدن گسترده، رشد اقتصادی، اتحادیههای کارگری و افزایش دستمزدها. این نظم باعث شد طبقه کارگر احساس کند سهمی واقعی در رشد اقتصادی و نظم سیاسی دارد. اما با صنعتزدایی، تضعیف اتحادیهها و کاهش دستمزد نسبی کارگران کمتحصیل، این پیمان از بین رفت. همزمان دانشگاهها بهشدت گسترش یافتند و طبقه بزرگی از فارغالتحصیلان شکل گرفت که ارزشهای فرهنگی متفاوتی با طبقه کارگر سنتی داشتند و در بسیاری موارد نیز با اقتصادی مواجه بودند که نمیتوانست انتظارات آنان را برآورده کند.
این تغییرات اقتصادی با تحول در سیاست فرهنگی و هویتی همراه شد. چپ سیاسی بیش از پیش بر مسائل فرهنگی و هویتی تمرکز کرد و در مقابل، راست نیز سیاست هویتی و فرهنگی خود را تقویت کرد. نتیجه، فروپاشی ائتلاف قدیمی میان فارغالتحصیلان لیبرال و طبقه کارگر محافظهکارتر از نظر اجتماعی بود؛ ائتلافی که بخش مهمی از سیاست لیبرال پس از جنگ را تشکیل میداد. همین شکاف اقتصادی، فرهنگی و هویتی به رشد پوپولیسم در هر دو سوی چپ و راست کمک کرد.
عامل مهم دیگر، ظهور بخش فناوری است؛ بهویژه در آمریکا. عجماوغلو معتقد است فرهنگ نخبگانی و گاه ضددموکراتیک شرکتهای فناوری مشکلساز است، اما اثر واقعیتر فناوری از طریق الگوریتمهایی است که نحوه انتشار اطلاعات و شکلگیری افکار عمومی در شبکههای اجتماعی را تغییر دادهاند. اکنون هوش مصنوعی نیز این تحول را بسیار گستردهتر کرده و احتمالاً میتواند رابطه میان فناوری، بازار کار، قدرت و سیاست را بیش از پیش دگرگون کند.
۲۱۶۲۱۶







نظر شما