استادان پیرمرد:«درس‌تان را بخوانید»؛ توصیه به عافیت‌طلبی یا مانیفست مقاومت معرفتی؟/ ساختن فردا نیازمند پایداری علمی است

حالا که می‌بینم کتاب و کلاس و پژوهش و دانشگاه، شاید بزرگ‌ترین دستاوردهای آموزش مدرن در ایران، تا این اندازه در معرض فرسایش‌اند، بیشتر از هر زمان به خودم شک کرده‌ام. واقعیت این است که آنها (استادان پیرمرد) نمی‌گفتند «کاری نکنید»، می‌گفتند «سخت‌تر کار کنید و کار سخت را برگزینید».

 گروه اندیشه: مطلب حاضر از دکتر مریم نصر اصفهانی، دعوتی است به مبارزه ای علمی و بسیار دشوار. بسیار دشوارتر از آن چه این روزها به صورت شعارهای سطحی مطرح می شود. او در این مطلب که در کانال تلگرامی خود نگاشته، توصیه‌ی استادانش را مبنی بر «درس خواندن»، در سیر تطور زندگی و زیست فکری خود بررسی می‌کند. متن نشان می‌دهد که درگیر شدن هیجانی در منازعات سیاسی روزمره، سرمایه، انرژی و فرصت رشد جوانان را می‌بلعد. نبرد واقعی، ماندن و ساختن تخصص و معرفت ماندگار است؛ چراکه جامعه بدون نهادهای علمی قوی، توان بازسازی آینده را نخواهد داشت و تمرکز بر آموزش عمیق، مسئولانه‌ترین شکل تغییر است. این مطلب را در ادامه می خوانید:

****

دانشگاه ما، شهید بهشتی، آن‌زمان سیاسی نبود. دوره دانشجویی خوشحال نبودم از این موضوع. به نظرم دانشگاه و دانشجو باید سیاسی می‌بود. بهار مطبوعات بود. از نوجوانی زیاد روزنامه می‌خواندم و اینطور برایم جاافتاده بود.

همان ترم‌های اول روزی دیر به کلاس قرون‌وسطی رسیدم. نفس نفس زنان، روزنامه به بغل. استادمان پرسید «کجا بودی؟». با غروری ملامت‌کننده گفتم «تحصن دانشجویی برای اعتراض به حکم اعدام هاشم آقاجری». لبخندزد و گفت «نگران نباش، اعدامش نمی‌کنند...کلا عبارتی که برای تحلیل شرایط ساخته هم از بنیاد نادرست است». گفتم «پس کاری نکنیم؟ مگر برای حرف اعدام می‌کنند؟». گفت « اعدام نخواهند کرد. شما درس‌تان را بخوانید». جاخوردم.

در آن سال‌ها، این جمله چندان خوشایند نبود. انرژی و شور جوانی سخت می‌پذیرد که وسط طوفان حوادث این مملکت، که هر سال سخت‌تر از سال قبل می‌شود، بنشیند و درسش را بخواند. تصور می‌کردم این توصیه نوعی عافیت‌طلبی پیرمردی است؛ راهی محترمانه برای اینکه کنار بایستیم و مسئولیتی نپذیریم.

زمانی دیگر استاد فلسفه آلمانی‌مان، که خدایش بیامرزد به من گفت «احوال همیشه منتقد تو مثل بچه‌گربه‌ای است که مدام به صورت شیری خنج می‌کشد. گربه‌ها ولی عموماً مثل یک مایع از لابه‌لای موانع عبور می‌کنند تا بمانند و ببالند.». قانع نشدم. جالب اینکه جز غرزدن، مثلا برای شیوه آموزش فلسفه کاری نمی‌کردم، ولی آن زمان به نظرم شجاعت یعنی همین که آدم در هر شرایطی و هرلحظه‌ای بی‌تفاوت نایستد تا حوادث از کنارش عبور کنند. روحیه جمعی نداشتم، ولی قلباً تحسین می‌کردم دانشجویان و جنبش معترض و منتقد دانشجویی را.

یک ترم مهمان شده بودم دانشگاه اصفهان، استاد فلسفه معاصر آنجا دربرابر غرولندهای بچه‌ها، خاطره‌ای نقل کرد از مرحوم دکتر مجتهدی. گفت ما در جوانی خیلی نگران بودیم برای آینده‌مان در رشته فلسفه، دکتر مجتهدی همیشه می‌گفت «شما تحت هر شرایطی درس‌تان را بخوانید.» و گفت این بهترین توصیه بود که من هم به شما می‌گویم! (امان از دست این پیرمردها!)

بعدتر از استاد راهنمایم هم بارها شنیدم که «شما درس‌تان را بخوانید. ما در همه زمینه‌های فلسفه متخصص قهار لازم داریم. شد منتشر کنید. نشد کنار بگذارید تا زمانش برسد». شرایط سیاسی و اجتماعی آزارمان می‌داد. همچنان متوجه نبودم «درس‌تان را بخوانید» به معنای «کاری به کار دنیا نداشته باشید» نبود. معنایش این بود که در جهانی که هر روز چیزی از شما می‌خواهد، دست‌کم چیزی را برای خودتان، برای رشته‌تان و برای آینده نگه دارید. این بود که همه انرژی جوانی‌تان را در منازعات فوری خرج نکنید. این که سرمایه‌ای بسازید که اگر خودتان ماندگار نبودید، معرفتی که تولید کرده‌اید بماند.

دانشگاهی که در آن دکتری گرفتم خیلی سیاسی بود. زمانی پلیس تعدادی از دانشجویان متحصن معترض به ساخت و ساز خارج از دانشگاه را بازداشت کرده بود. استادم گفت «دانشجو اعتبار، انرژی و زمانی دارد که می‌تواند رایگان صرف کند. همه می‌دانند و می‌خواهند این سرمایه را ببلعند، پس حس قهرمانی می‌دهند به این بچه‌ها، درحالیکه از هرچیزی برای این بچه‌ها و برای این مملکت مهمتر است که دانشجو سرمایه رایگانش را در دانشگاه دولتی صرف خوب درس خواندن کند. مسیر تغییر این است.» (بی‌خود نیست آن معلم بزرگ به فیلسوفان سراسر تاریخ فحش می‌دادها!)

هنوز قانع نبودم. جنبش‌های دانشجویی جهان پیش چشمم بودند. فکر می‌کردم شرط آزادی و آزادگی است که دانشجو حساس‌تر از سایر شهروندان باشد و دانشگاه حق داشته باشد که میدان گفت و گو و اعتراض سیاسی بماند. فکر می‌کردم این «حداقل‌ها» ازدست رفتنی نیست و متوجه نبودم جامعه‌ای که همه سرمایه جوانش را صرف لحظه کند و نتواند از آن معرفت و تخصص و نهاد بسازد، در نهایت چیزی برای ادامه و فردا باقی نمی‌گذارد.

حالا که می‌بینم کتاب و کلاس و پژوهش و دانشگاه، شاید بزرگ‌ترین دستاوردهای آموزش مدرن در ایران، تا این اندازه در معرض فرسایش‌اند، بیشتر از هر زمان به خودم شک کرده‌ام. واقعیت این است که آنها نمی‌گفتند «کاری نکنید»، می‌گفتند «سخت‌تر کار کنید و کار سخت را برگزینید». می‌گفتند آن‌قدر خودتان را از دست ندهید که دیگر چیزی برای ساختن و بازساختن و بازبازساختن خودتان و جامعه‌تان باقی نماند.حال ناخوب خودم و دوستانم را می‌بینم و از خودم می‌پرسم «چه چیزهایی سرمایه‌های ما را بلعید؟»

216216

کد مطلب 2265712

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
4 + 0 =

آخرین اخبار