گروه اندیشه: این گزارش به قلم امی نیتفلد (روزنامهنگار و نویسنده کتاب خاطرات «پذیرش») در نیویورک تایمز ۲۳ ژوئیه ۲۰۲۶ به شکاف عمیق میان مفهوم «جاهطلبی شغلی» در میان نسل هزاره (Millennials) و نسل جدید (Gen Z) میپردازد. نویسنده نیتفلد با مرور تجربه شخصی خود از فقر و کارتنخوابی تا تحصیل در هاروارد و کار در گوگل، نشان میدهد که چگونه نسل او کار را نه فقط منبع درآمد، بلکه هویت و معنای زندگی میدانست. اما پیمایشها و گفت وگوهای جدید او با دانشجویان نسل Z نشان میدهد که الگوی سنتی ارتقای شغلی و فداکاری برای شرکتها دچار فروپاشی شده است. افزایش کمرشکن هزینههای زندگی، رکود دستمزدها، عدم امنیت شغلی و ظهور هوش مصنوعی، نسل جدید را به این نتیجه رسانده که تلاش طولانیمدت برای صعود از نردبان شرکتی، معاملهای زیانبار است.
در ادامه، امی نیتفد در گزارش خود در نیویورک تایمز، بر دو پیامد اصلی این تحول دست میگذارد: نخست، تغییر مسیر جاهطلبی به سمت کارآفرینی، درآمدزایی شخصی (مانند فعالیت به عنوان اینفلوئنسر) و اولویت دادن به سلامت روان و فراغت. دوم، ایجاد نوعی «درک درماندگی» و از دست رفتن حس کنترل بر آینده (Locus of Control) در میان جوانان. نویسنده ضمن تأیید نقد نسل جدید به فرهنگ کار آسیبزا، نگران آن است که ناامیدی از تغییر آینده، قدرت رویابافی و کنشگری فعالانه را از این نسل سلب کند و آنان را به پذیرش منفعلانه شرایط موجود سوق دهد. متن ترجمه این مقاله را در ادامه می خوانید:
****
وقتی نوجوان بودم، آرزوی زندگی بهتری داشتم. من در آپارتمانی بزرگ شدم که به لطف احتکار و بیماری ذخیرهسازی مادرم، موشها از میان تپههای آشغال تا خط کمر بالاآمده رد میشدند. یک سال را در سرپرستی بهزیستی گذراندم و زمانهای دیگری بیخانمان بودم و برخی شبهای تابستان را در صندلی عقب تویوتا کورولای قراضه مدل ۹۲ خود میخوابیدم. با وجود همه اینها، راهی برای خروج و صعود میدیدم: در آزمون SAT نمره عالی میگرفتم، رشته درستی را در یک دانشگاه خوب انتخاب میکردم و سپس با یک شغل پردرآمد فارغالتحصیل میشدم. اگرچه تضمینی برای موفقیت قطعی وجود نداشت، اما شرط بستم که این برنامه میتواند سرنوشت مرا تغییر دهد — و همینطور هم شد. مدرک علوم کامپیوتر از هاروارد گرفتم و سپس وارد شغل مهندسی در گوگل شدم.
کتاب خاطراتی درباره مسیر صعودیام نوشتم و در سالهای پس از انتشارش، برای سخنرانی در دانشگاههای سراسر کشور دعوت شدهام. در ابتدا، خود را به عنوان الگویی قدری باتجربهتر برای دانشجویان میدیدم. اما امسال هنگام صحبت با فارغالتحصیلان جدید، بیشتر احساس راوی یک رمان تاریخی را داشتم. کمکم از خودم پرسیدم: آیا اصلاً دیدگاه من کاربردی و مرتبط است؟
وقتی در سال ۲۰۱۵ از دانشگاه فارغالتحصیل شدم، من و همکلاسیهایم غرق در ارزشهای نسل هزاره (Millennials) بودیم. مشاوران ما را ترغیب میکردند که دنبال رویاهایمان برویم، کاری را که دوست داریم انجام دهیم و برای زنان، «پیشروی کنند» (Lean In). پوستری روی دیوار اتاق خوابگاهم حاوی جملهای از شریل سندبرگ، نماد فمینیسم شرکتی دهه ۲۰۱۰ بود: «اگر نمیترسیدی چه میکردی؟» من با غرور با جوانترین میلیاردر خودساخته زن جهان، الیزابت هولمز، ملاقات کردم. کار به ما نه فقط حقوق، بلکه هدف میداد. کار همزمان نجات، خودشناسی و تعالی بود.
هویتیابی با کار دیگر آن حس و حال قدیم را ندارد. من کارم را در گوگل با اشتیاق کامل شروع کردم و در نهایت به قدری از آزار جنسی سرخورده شدم که به خودم قول دادم دیگر هرگز عاشق هیچ شغلی نشوم. سقوط خانم هولمز و سایر مدیرانی که متهم به کلاهبرداری شدند، باعث سرخوردگی سراسری جامعه از بنیانگذاران بهظاهر نابغه شرکتها شد. سپس کووید-۱۹ آمد که بازنگری در میزان سهم دفتر کار در زندگیمان را تحمیل کرد. نیم دهه بعد، قوانین حداقل دستمزد ایالتی زیر ۱۸ دلار در ساعت باقی مانده است، در حالی که بازار بورس در ایالات متحده با نرخ ۱۲۰۰ نفر در روز، میلیونرهای جدید میسازد.
نسل Z اغلب متهم میشوند که از کار شانه خالی میکنند — در واقع خودشان هم این را میگویند — و چه کسی میتواند آنها را سرزنش کند؟ آنها سوختن نیروی کار نسل هزاره، راکد ماندن دستمزدها، بیارزش شدن مدارک تحصیلی و فروپاشی نهادها را تماشا کردهاند. اکنون، آنها وارد چیزی میشوند که به طور گسترده بدترین بازار کار سالهای اخیر نامیده میشود. تقریباً نیمی از فارغالتحصیلان اخیر دانشگاهها بیکار هستند یا شغلی پایینتر از سطح مهارت خود دارند. هزینه زندگی سرسامآور شده است؛ خرید خانه غیرممکن به نظر میرسد. به هر حال چه کسی میداند وقتی زمین غیرقابل سکونت شود، کجا زندگی خواهیم کرد؟ یک میم ویروسی روحیه حاکم را اینگونه ثبت کرد: «اساساً هیچکس زیر ۴۰ سال در حال حاضر انتظار ندارد اتفاقات خوبی دوباره رخ دهد.»
میخواستم بفهمم دیدگاه جوانان چگونه تغییر کرده است، بنابراین با دانشگاههایی که بازدید کرده بودم تماس گرفتم تا با دانشجویان در حال فارغالتحصیلی درباره امیدها و ترسهایشان برای بزرگسالی پیشرو صحبت کنم. دریافتم که مانند جویندگان کار در هر سنی، آنها احساس وحشت و دلسردی میکنند. اما یک چیز برجسته بود: بسیاری از دانشجویان به من گفتند که جاهطلبی آنطور که من میشناختم دیگر منطقی نیست.
موضوع فقط این نیست که آنها باور دارند تحرک صعودی مانند مسیر من اکنون غیرممکن است؛ آنها دیگر باور ندارند که کار به معنای سنتی به هیچ پاداش قابل اعتمادی منجر شود. اقتصاد کازینویی که آنها وارد آن میشوند، موفقیت را به صورت ثروتهای بادآورده تقسیم میکند و باعث میشود آن بردها به همان سرعت ناپدید شوند. جاهطلبی مستلزم این باور است که شما کنترل معناداری بر آینده خود دارید. با این همه عدم قطعیت امروز، آماده شدن برای فردا میتواند بیمعنی به نظر برسد.
انگیزهمندترین جوانان هنوز در حال تلاش هستند. اما جاهطلبی آنها به طور قابل توجهی با جاهطلبی من در دوران دانشگاه متفاوت است؛ زمانی که در سالن همایش نشسته بودم و به صحبتهای خانم سندبرگ گوش میدادم که چگونه مدیر فیسبوک شد. نسل Z برای پول و وقت آزاد بیشتر از عناوین شغلی ارزش قائل است. در یک نظرسنجی جهانی اخیر، پاسخدهندگان نسل Z که به دنبال نقشهای رهبری نبودند، «فرسودگی شغلی» و «مسئولیت بیش از حد» را به عنوان دلایل اصلی خود ذکر کردند. در نظرسنجیهای دیگر، از هر چهار نفر نسل Z، سه نفر میخواستند کارآفرین شوند و بیش از نیمی گفتند که اگر میتوانستند اینفلوئنسر میشدند. آنها سعی میکنند به ثروت برسند، اما برای انجام این کار به ترفیع گرفتن از طرف رئیس خود متکی نیستند.
آلخاندرا پرز یکی از دانشجویانی است که کارآفرینی را آینده خود میداند. خانم پرز، ۲۱ ساله، دارای لینکدین فعال، ظاهری آراسته و مدرک کارشناسی تازه در رشته بازاریابی و مدیریت بازرگانی از کالج سانت ماری کالیفرنیا است. خانواده او یک کسبوکار زنبورداری را اداره میکنند که او به آنها کمک میکند و قصد دارد شرکت خود را برای فروش محصولات عسل راهاندازی کند. او مالکیت کسبوکار خود را کلید فرصتهای نامحدود میداند. او فکر میکند همکلاسیهایی که صعود از نردبان شرکتی را انتخاب میکنند، پتانسیل واقعی خود را از دست میدهند؛ نظری که بسیاری از دانشجویانی که با آنها صحبت کردم با او شریک بودند و هیچکدام از شرکت رویایی که آرزوی کار در آن را داشته باشد نام نبردند.
اهداف مادی خانم پرز نسبتاً متواضعانه است: او میخواهد بتواند در یک محله امن خانه بخرد، در سهام سرمایهگذاری کند و از عهده خرید کفشهای کتانی مد روز و دسرهای مجلل برآید. با وجود این، وقتی صحبت از پتانسیل درآمدی به میان میآید، او گفت: «من محدودیتی ندارم.» او ایجاد کسبوکار خود را تا درآمد هفت رقمی تصور میکند.
این انتظارات بسیار بالا با انتظارات سایر اعضای نسل او همخوانی دارد. در یک نظرسنجی اخیر، افراد نسل Z به طور متوسط گفتند که برای احساس موفقیت مالی به درآمدی نزدیک به ۶۰۰,۰۰۰ دلار در سال نیاز دارند — یا تقریباً آنچه ۲ درصد برتر آمریکاییها به دست میآورند. اکثر دانشجویانی که با آنها صحبت کردم به من گفتند که فقط برای احساس ثبات به ۲۰۰,۰۰۰ تا ۳۰۰,۰۰۰ دلار در سال نیاز دارند. برای ثروتمند بودن یا از عهده هزینههای فرزند برآمدن، بسیاری گفتند که به میلیونها دلار در بانک نیاز دارند. نظرسنجی پیو در سال ۲۰۱۰ نشان داد که برای نسل هزاره که وارد بزرگسالی میشدند، ازدواج و فرزندان بسیار مهمتر از داشتن خانه، درآمد زیاد یا داشتن وقت آزاد بود. در حالی که تمایل به ایجاد یک خانواده خوشبخت مطمئناً برای نسل Z از بین نرفته است، آن ارزش در دادههای نظرسنجی توسط «استقلال مالی» تحت الشعاع قرار گرفته است — داشتن آنقدر ثروت که دیگر هرگز نیازی به کار کردن نداشته باشید.
از برخی جهات، جاهطلبیهای خانم پرز مرا یاد جاهطلبیهای یک «دخترِ رئیس» (Girl Boss) در دهه ۲۰۱۰ انداخت. اما یک تفاوت حیاتی وجود دارد: او حاضر نیست زندگی شخصی خود را فدای عنوان یک شرکت کند. نامزد خانم پرز سال گذشته فارغالتحصیل شد و اکنون به عنوان مسئول پذیرش در سانت ماری کار میکند. آنها سال آینده ازدواج میکنند و امیدوارند سه فرزند داشته باشند که خانم پرز، که یک کاتولیک است، میخواهد خودش آنها را بزرگ کند در حالی که کسبوکارش را از خانه اداره میکند. یکی از الگوهای او لیلا رز، پادکستر و فعال ضد سقط جنین است که هم درآمد بالایی دارد و هم مادری است که در بیشتر ساعات بیداری فرزندانش حضور دارد. اینفلوئنسرهای زن جوان محافظهکار مانند خانم رز، برت کوپر و ایزابل براون فرزندان خود را به سفرهای کاری میبرند و نوزادان خود را در مصاحبههای ویدئویی در آغوش میگیرند و سبکی از زندگی را به نمایش میگذارند که ایمان، خانواده و رفاه مالی را متعادل میکند. این نسخهای از «داشتن همه چیز» برای نسل اینفلوئنسرهاست — و پاسخی به کمبودهای اقتصادی با دوبرابر کردن گزینههای شخصی.
خانم پرز با نگرانی به همسالان خود نگاه میکند، نه به این دلیل که نگران نرخ بیکاری است. او گفت: «انگار هیچ انگیزهای وجود ندارد.» دیگرانی که با آنها صحبت کردم قضاوتهای مشابهی ارائه کردند. آدرینا مارین، ۳۹ ساله و متقاضی مددکاری اجتماعی در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا (سان مارکوس) که اولین بار ۲۰ سال پیش دانشگاه را شروع کرد، به من گفت: «صریح بگویم، به نظر میرسد جاهطلبی دیگر در میان دانشجویان وجود ندارد.» بسیاری از دانشجویان گوشیهای هوشمند را مقصر دانستند؛ لولوخورخوره عصر ما. خاسئیل هرناندز، ۲۰ ساله، دانشجوی مهندسی در کالج پورترویل کالیفرنیا گفت: «ما آینده هستیم و میتوانیم آن را تغییر دهیم، اما نشستن و اسکرول کردن آسانتر است.» نظر او منعکسکننده یک ترس رایج بود: اگر روی حالت خلبان خودکار زندگی کنید، ۳۰ ساله میشوید در حالی که در زیرزمین والدینتان هستید، بیکار، بدهکار و چسبیده به فید شبکههای اجتماعی.
پژوهشگران بر این باورند که جاهطلبی هم توسط شخصیت و هم توسط شرایط شکل میگیرد. یک مطالعه برجسته در سال ۲۰۱۲ به رهبری تیموتی اجاج، روانشناسی که نگرش نسبت به مشاغل و موفقیت را مطالعه میکند، مسیر زندگی بیش از ۷۰۰ نفر را در طول ۷۰ سال تحلیل کرد و دریافت که انگیزهمندترین افراد در طبقه متوسط رشد کردهاند: نه آنقدر ثروتمند که مغرور و بیخیال شوند، و نه آنقدر فقیر که نتوانند رویاپردازی کنند. با کوچک شدن طبقه متوسط، به نظر میرسد که جاهطلبی نیز ممکن است در حال کوچک شدن باشد. ماریولمر، کشیش و مدرس در سانت ماری، به من گفت که دانشجویان دیگر از خود نمیپرسند «چه چیزی میتوانم به دست آورم؟» بلکه میپرسند «برای بقا به چه چیزی نیاز دارم؟»
مکه دورال، ۲۴ ساله، فارغالتحصیلی است که با او صحبت کردم و عمدتاً به بقا فکر میکند. دورال هیچ برنامه ۱۰ ساله، برنامه پنج ساله یا حتی برنامه سال آینده ندارد. فرزند یک مهندس نرمافزار، آنها در طبقه کارگر تا متوسط در دیترویت بزرگ شدند و در ماه مه از دانشگاه میشیگان در آن آربور فارغالتحصیل شدند. آنها کلاسهای علوم انسانی را گذراندند که از نظر فکری بیشتر آنها را هیجانزده میکرد — زبانشناسی اجتماعی، فرهنگ اینترنت، مصرشناسی — و مدرک کارشناسی در مطالعات عمومی گرفتند. بعدش چی؟ دورال گفت: «واقعاً نمیدانم.»
احساس نقض شدن وعده بنیادی آموزش عالی محدود به فارغالتحصیلان رشتههای علوم انسانی نیست. ناتان مجید، که اخیراً با مدرک علوم کامپیوتر از سانت ماری فارغالتحصیل شده است، گفت که زمانی انتظار یک مسیر هموار را داشته است: «به دانشگاه برو، چهار سال کار کن، سپس بیرون میآیی. شغل اساساً تضمین شده است — به دستت میافتد.» دیگر اینطور نیست. آقای مجید برای تقریباً ۲۰۰ شغل فناوری اطلاعات بدون هیچ موفقیتی درخواست داد، سپس در نهایت نقشی را از طریق رئیس سابقش پیدا کرد.
قبل از شروع دانشگاه، دورال امیدوار بود نویسنده یا مترجم زبان ژاپنی شود. اما در سالهایی که در دانشگاه بودهاند، تماشا کردهاند که پلتفرمهای هوش مصنوعی فراگیر میشوند و مشاغل خلاق تبخیر میشوند. اکنون آنها هیچ انتظاری برای کار در شغلی ندارند که دوست دارند. آنها به صورت آنلاین برای نقشهای دستیار اداری درخواست میدهند، سعی میکنند از فیلترهای رزومه هوش مصنوعی فرار کنند و امیدوارند درآمد سالانه ۴۰,۰۰۰ دلار داشته باشند. این مقدار ۳,۳۰۰ دلار ماهانه قبل از مالیات میشود — اگرچه آنها در حال حاضر ۱,۷۰۰ دلار در ماه برای به اشتراک گذاشتن یک خانه شهری با سه دوست میپردازند. آنها میترسند که تا زمان مرگ وامهای دانشجویی را پرداخت کنند. وقتی مردم میپرسند اهدافشان چیست، پاسخ میدهند: «اقتصاد و جامعهای که ما در حال حاضر در آن زندگی میکنیم طوری ساختار نیافته است که من پاسخهای خوبی داشته باشم.»
رابطه نسل Z با کار بیشتر معاملهای است تا عاطفی. از هر ۱۰ دانشجویی که در سال ۲۰۲۲ از دبیرستان فارغالتحصیل شدهاند، هشت نفر انتظار ندارند کار بخش مهمی از زندگی آنها باشد، و نه انتظار دارند شغل آنها به ویژه جالب باشد. این فقدان پاداش فعلی یا آینده، برخی از جوانان را سوق میدهد تا تلاش سخت را به کلی رد کنند. در جهانبینی دورال، به تاخیر انداختن رضایت ارزش انتظار کشیدن را ندارد. آنها گفتند: «من فکر میکنم فقط به آینده نگاه کردن در واقع برای شما مضر است.» آقای مجید نسخه دیگری از همان چیز را به من گفت. او گفت: «نسل ما معامله بد را وقتی ببیند تشخیص میدهد. اگر مجبور باشم درد بکشم، ترجیح میدهم طبق شرایط خودم باشد تا شرایطی که شما ساختهاید.»
هیچجا این تغییر مشهودتر از تاکید نسل Z بر «سلامت روان» نیست، که بیشتر با خود مراقبتی تعریف میشود تا با اختلالات روانپزشکی. در حالی که فرهنگ کاری نسل هزاره ممکن است به بهترین وجه با شخصیت اندی در فیلم «شیطان پرادا میپوشد» نمادپردازی شود، که برای صعود به شغل رویایی خود به رئیس متجاوزش باج میدهد، نسل Z آلیسا لیو را تحسین میکند، اسکیتباز المپیک که در سال ۲۰۲۲ ورزش را رها کرد زیرا دیگر از آن لذت نمیبرد، سپس به میل خود بازگشت و مدال طلا گرفت. خانم لیو جدیدترین فرد از زنجیره ورزشکارانی است که توسط جوانان به خاطر گفتن «نه» تمجید میشوند، از نائومی اوساکا، تنیسبازی که در یک مقطع از گفتگو با مطبوعات خودداری کرد، تا سیمون بایلز، ژیمناستی که از چند رویداد المپیک کنارهگیری کرد. برای بسیاری، درس این است که هزینههای شخصی دستیابی به موفقیت حدی دارد.
امیدهای دورال متواضعانهتر از بردن مدال المپیک است — آنها میخواهند بتوانند گهگاه با هواپیما به دیدار دوستان در ایالتهای دیگر بروند. در مورد داشتن خانه، این ممکن است یک واقعیت جایگزین باشد. آنها گفتند: «من فکر نمیکنم که این برای من متصور یا واقعبینانه باشد، بنابراین آن را نمیخواهم.» در واقع، دورال با سقوط از طبقه متوسط کنار آمده است. یک مطالعه نشان داد که تقریباً نیمی از افراد ۱۸ تا ۲۹ ساله اکنون با والدین خود زندگی میکنند — یکی از بالاترین نرخها از زمان رکود بزرگ. سایر دانشجویانی که با آنها صحبت کردم تایید کردند که انجام کاری که به آن اهمیت میدهند به معنای اجارهنشینی همیشگی خواهد بود — اگر حتی بتوانند از عهده آن برآیند.
من توانایی شبیه به آیین «زِن» (Zen) این دانشجویان را برای لذت بردن از امروز با وجود فردا تحسین میکنم. اما ناتوانی آنها مرا غمگین میکند. در سال ۲۰۲۴، استیون نوویکی، استاد دانشگاه اموری، مشاهده کرد که دانشجویان سمینار دانشگاهی او احساس کنترل کمتری بر زندگی خود نسبت به یک زندانی متوسط در سال ۱۹۶۶ دارند. این باور که شما سرنوشت خود را شکل میدهید به شدت با سلامت، درآمد و خوشبختی همراه است. افرادی که احساس میکنند عاملیت دارند تمایل دارند بهتر غذا بخورند، برای مشاغل بیشتری درخواست دهند و راحتتر از شکستها بهبود یابند. درست است که در زمانهای عدم قطعیت، ناامیدی یک پاسخ عقلانی است. اما وقتی جوانان باور خود را مبنی بر اینکه تلاش طولانیمدت زندگی آنها را بهبود میبخشد از دست میدهند، چیز بزرگتری از دست میرود: ظرفیت تصور یک آینده با معنا.
خانم پرز و دورال اشتراکات زیادی دارند. هیچکدام به پرستیژ یا عناوین شغلی اهمیت نمیدهند. هر دو خواهان درآمد و انعطافپذیری برای زندگی بر اساس ارزشهای شخصی خود هستند. دکتر اجاج، استاد دانشگاه ایالتی اوهایو که مطالعه بنیادی جاهطلبی را رهبری کرد، به من گفت که در مقایسه با نسلهای قبلی، دانشجویان فعلی او سختتر درباره آنچه از زندگی میخواهند فکر میکنند. دکتر اجاج گفت: «اکنون زمان زیر سوال بردن آن است — در اوایل زندگی شغلی، زمانی که در مرحله شکلگیری هستید. من فکر میکنم این چیز خوبی است.»
هنوز چیزهای زیادی وجود دارد که ما باید از نحوه برخورد نسل Z با کار بیاموزیم. سالها پژوهش نشان داده است که انگیزههای بیرونی مانند پول و شهرت مردم را بدبخت میکند در حالی که انگیزههای درونی مانند لذت یا تسلط بر خود باعث رضایت میشود. در مطالعه دکتر اجاج، جاهطلبترین افراد کمی جوانتر از کسانی که انگیزه کمتری داشتند مردند. او فکر میکند به این دلیل است که کسانی که بر دستاوردها تمرکز کرده بودند، استرس بیشتری را تجربه کردند و به سلامت و روابط خود بیتوجهی کردند.
هنگام صحبت با دانشجویان، خود را در حال زیر سوال بردن انتخابی دیدم که برای پرستش در آستانه «کار» داشتم. من بخش زیادی از این مقاله را در آخر هفتهها نوشتم، گاهی اوقات در حالی که کودک نوپایم التماس میکرد؛ من درد مزمنی دارم که بر اثر نشستن طولانیمدت تحریک میشود؛ من نمیدانم چگونه انگیزه خود را خاموش کنم. قبل از صحبت با این دانشجویان، هرگز واقعاً فکر نکرده بودم که «موفقیت به هر قیمتی» واقعاً چه هزینهای برای من داشته است.
در عین حال، جاهطلبی فقط مربوط به دستاوردهای شخصی نیست. بلکه درباره داشتن ایمان به توانایی ما برای شکل دادن به آینده است. صحبت با دورال و دیگر جوانانی که فردا برایشان نامطمئن به نظر میرسد، نسلی را میبینم که یاد میگیرد خیلی سخت امید نداشته باشد. انسانها موجوداتی آیندهنگر هستند. عدم توانایی در نگاه به آینده، ما را از آنچه بیش از همه اهمیت دارد محروم میکند. دادههای جمعآوریشده در یک مطالعه در حال انجام روی رفاه مردم نشان داد که جوانان در سراسر جهان نه تنها در خوشبختی بلکه در بهزیستیِ سعادتمحور و کمالگرایانه (Eudaemonistic Well-being)، از جمله معنا، هدف و روابط رضایتبخش، نمره پایینی میگیرند.
در نوجوانی، من به این ضربالمثل پناه میبردم که «حتی اگر میدانستم فردا دنیا تکهتکه میشود، باز هم درخت سیبم را میکاشتم.» این ضربالمثل، که اغلب به مارتین لوتر نسبت داده میشود، درباره لذت کندن چاله نبود. این نشاندهنده خوشبینی سرکشانه در مواجهه با عدم قطعیت بود. در سختترین لحظات جوانیام، اهدافم به من کرامت و عاملیت دادند. وقتی زمان حال غیرقابل تحمل به نظر میرسید، آرزوهایم به من اجازه میداد از محیط اطرافم فراتر روم. به نشستن در صندلی عقب ماشین زنگزدهام فکر میکنم، در حالی که کتاب SAT را در دست داشتم. من هنوز زخمهای اخلاق کاریام را بر تن دارم؛ کاش مثل جوانان امروز میدانستم چگونه به خودم لطف بیشتری داشته باشم. اما کاش آنها هم میفهمیدند که چگونه خودِ رویا، مسیر چند قدم جلوتر از مرا روشن میکرد، تا زمانی که روی زمین محکم بایستم.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما