گروه اندیشه: محمدحسن ابوالحسنی دانش آموخته علوم سیاسی، در مطلبی که در صفحه اندیشه روزنامه اعتماد منتشر کرده، با دستمایه قرار دادن مناقشات دائمی و بینتیجه در ایران بر سر مفاهیمی چون توسعه و احزاب سیاسی، ریشه اصلی این تضادها را در عدم توافق بر سر ماهیت، حدود و وظایف «دولت» میداند. نویسنده با بهرهگیری از آراء جامعهشناسانی چون برتران بدیع، نشان میدهد که تمامی دولتهای امروزی خصیصهای مدرن دارند که با تمرکز قدرت، دیوانسالاری و میانجیگری میان طبقات شکل گرفتهاند.
در این تحلیل، ابوالحسنی معتقد است که روند تکوین دولت مدرن در کانون توجه قرار دارد؛ روندی که در جوامع پسرو یا دیررس، غالباً به دلیل عقبماندگیهای انباشته، به سمتی اقتدارگرا، متمرکز و متکی بر خشونت سوق یافته و با توجیه نظریهپردازانی چون ژان بدن همراه شده است. با این حال، نویسنده تاکید میکند که دولت مدرن سرشتی دوگانه دارد؛ زیرا همزمان با تحکیم قدرت، با سودا و وعده «دموکراسی» و برابری اجتماعی (به تعبیر توکویل) گره خورده است. در نهایت، فهم سرنوشت دولت، نحوه مواجهه با توسعه و گذار از انسدادهای سیاسی در جوامعی مثل ایران، نیازمند درک درست همین تجربه تاریخی در غرب و شناخت توازن میان اقتدار، جامعه مدنی و رای مردم است. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
در کشور ما شاید این یک سنت باشد که مفاهیم مختلف، حتی ریشهایترین و مهمترین آنها، داخل مناقشهای دایمی و ظاهرا حلناشدنی قرار دارند. درباره بسیاری از مباحث اجتماعی، اقتصادی و سیاسی یک توافق عمومی و مطلوب وجود ندارد. مثلا مورد توسعه را در نظر بگیرید: برخی معتقدند که توسعه یک مفهوم غربی است و قابل انطباق با شرایط ایران و کشورهای غیرغربی نیست. منتقدان توسعه معتقدند که نظریهپردازان غربی عمدا این مفهوم را رایج ساختهاند تا جوامع پیرامونی را هر چه بیشتر به غرب شبیه ساخته یا در واقع پیرو مظاهر، ایدهها و نیازهای غربی سازند. در این تعبیر، توسعه فقط کلید رمزی است که کشورهای کمتر توسعهیافته را به تامینکننده نیازهای اقتصادی غرب بدل میکند.
اما مدافعان توسعه هم پاسخ میدهند که بالاخره توسعه معیارهایی دارد و اساسا یک مفهوم جهانشمول و عینی است؛ آنها میگویند که زندگی مدرن آنچنان دامنگستر شده که خود را خواهناخواه به مردم کشورهای مختلف تحمیل میکند و برای اینکه به درستی مدرن شویم باید توسعه پیدا کنیم. مدافعان توسعه تذکر میدهند که رفاه اقتصادی و اشتغال سراب نیستند، بلکه واقعا وجود داشته و مردم آنها را طلب میکنند و کشوری که از توسعه (در ابعاد مختلف سیاسی، اقتصادی و صنعتی آن) اجتناب کند در واقع سرمایهها و امیدهای خود را هدر میدهد یا مورد احزاب سیاسی را در نظر بگیرید:
اغلب نظریات سیاسی مدرن صراحتا بیان میکنند که وجود احزاب سیاسی (که گروههای اجتماعی گوناگون را نمایندگی کنند) یک ضرورت برای حیات سیاسی سالم است. اگر احزاب سالم و کارآمد در فضای سیاسی نباشند، سیاست کشور نهایتا به سمت پوپولیسم و دیکتاتوری سوق مییابد. اما این ایده مخالفانی هم دارد: کسانی که معتقدند احزاب سیاسی، تنها برای جوامع لیبرال غربی طراحی شدهاند و تنها مجرایی برای پرحرفی پارلمانی هستند؛ منتقدان احزاب سیاسی میگویند که وقتی احزاب سیاسی پدید آمدند، سیاست به صحنهای برای سهمخواهی گروهی و فرقهای بدل شد و آنچه در نهایت از آن غفلت شد، «عمل» بود.
نمایندگان احزاب در پارلمان مشغول پرحرفی میشوند و تصمیم را به تعویق میاندازند. بحث درباره توسعه و احزاب سیاسی، تنها نمونههایی از مجادلات جاری در کشور ماست که در سطح سیاستمداران، دانشگاهیان و دیگر مردم جریان داشته و به نتیجهای موثر نمیرسد: به عبارت دیگر پرونده آن با رضایت طرفین بسته نمیشود. اما شاید ریشه بخشی از این جدلها و دوگانهسازیها به مفهوم دولت بازگردد. ما در اصل راجع به حدود دولت و وظایف آن توافق نداریم. این نوشته هم قصد ندارد دستورالعملی برای بازسازی دولت ارایه دهد، اما یادآوری میکند که تمامی دولتهای امروزی، ناچارا مشخصاتی مدرن دارند و بر مبنای اصول و مفاهیم مدرن بنا شدهاند حتی اگر بیشترین تلاش را جهت دوری از مشخصات مدرن صرف کرده باشند.
امروزه با دولت-ملت مدرن سروکار داریم
«دولت قبل از هر چیز ترجمان روند جهانشمول تمرکز سیاسی در دوره پسافئودال تلقی میشود.» برتران بدیع با جمعبندی مباحث جامعهشناسی دولت به این نتیجه رسیده است. این گزارهای است که شاید به گوش برخی افراد، عجیب به نظر برسد: مگر دولت پدیدهای منحصرا مدرن است؟ مگر در جوامع باستانی دولت وجود نداشته است؟ این گرایش در تفکر سیاسی وجود دارد که دولت امری مدرن تلقی شود که برای حل بحرانهای ناشی از زوال فئودالیسم پدید آمد. پیدایش دولت مدرن با تمرکز قدرت، رواج احزاب سیاسی، رواج مطبوعات، پیدایش پارلمان و حمایتهای دولتی از اقتصاد و صنعت ملی همراه بوده است.
میتوان یافتههای برتران بدیع درباره دولت مدرن را در چند بند خلاصه کرد: ۱) انگلستان و فرانسه اولین کشورهایی بودند که قدم در راه دولت مدرن گذاشتند. در این دو کشور (که البته تفاوتهایی با هم دارند و انگلستان نسبت به فرانسه تقدم دارد) مجموعهای از مناسبات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در اواخر قرون وسطا و اوایل عصر مدرن شکل گرفت که راه را برای تکوین دولت مدرن باز کرد. دولت در انگلستان با سهولت و بدون درگیری و چالشهای شدید تکوین یافت و راه را برای جامعه مدنی و اقتصادی مستقل باز گذاشت. بنابراین با اینکه دولت مدرن به زودی در انگلستان تکوین یافت، به خاطر رواج تجارت و جامعه مدنی، ساختار قدرت، به اندازه فرانسه و آلمان و روسیه مرکزگرا نیست.
۲) تکوین دولت مدرن در اروپای غربی زودتر از اروپای شرقی رخ داد. در اروپای غربی، حاکمیت مرکزی در تربیت نیروهای اجرایی جدید و برانداختن مناسبات اجتماعی قدیمی موفقتر بود، اما در اروپای شرقی مناسبات سلسلهمراتبی کهن در ساختار جدید قدرت جذب و بازتولید شد. در واقع اشرافیت فئودالی تا مدتها در اروپای شرقی برای حفظ مزایای خود تلاش میکرد.
۳) با اینکه دولت مدرن همراه با بازارهای جدید و طبقه صنعتگر جدید رشد و توسعه یافت، اما از منافع اشرافیت و دهقانان قدیمی هم حمایت کرد. در واقع وظیفه دولت این بود که جلوی تغییرات اجتماعی ناگهانی و انفجار نیروهای اجتماعی را بگیرد و میان طبقات اجتماعی مختلف میانجیگری کند. بدین ترتیب زوال اشرافیت سنتی و برآمدن بورژوازی جدید، نه یک روند ناگهانی با نتایج مهیب، بلکه به روندی تدریجی تبدیل شد.
۴) در کشورهایی که زودتر در مسیر توسعه و مدرن شدن اقتصادی قرار گرفتهاند، دولت کمتر به سازمانی متمرکز و اقتدارگرا بدل میشود، اما در کشورهایی که توسعه اقتصاد مدرن در آنها تاخیر داشته، دولتها معمولا به تمرکز قدرت گرایش داشتهاند و ناچار بودهاند از توسعه صنعت و اقتصاد حمایت کنند. این فرآیند در مورد آلمان و روسیه (و تا حدی فرانسه) قابل مشاهده است. این دولتها در قرون گذشته برای اینکه وارد چرخه اقتصاد مدرن شوند، ناچار شدند حد قابل توجهی از حمایت و نیرو را وارد اقتصاد کنند تا عقبماندگیهای انباشته شده، برطرف شود. این فرآیند به نوبه خود فشار اجتماعی قابل توجهی تولید کرده و به ناهنجاریهای اجتماعی دامن زده است. بنابراین در کشورهایی با اقتصاد ضعیف و محروم از امکانات صنعتی و تجاری گسترده، حمایت دولتی یک ضرورت به حساب میآید.
۵) شاید جالب توجهترین بحث بدیع درباره نسبت دولت با دو مذهب مسیحی باشد: کاتولیسیسم و پروتستانتیسم. بهطور عمومی این تلقی وجود دارد که اصلاح دینی و مذهب پروتستان باعث رواج تساهل و بردباری مذهبی، تکثر فکری و آزادی سیاسی شده است. در این تلقی، اصلاح دینی عامل و ضامن جدایی دین از سیاست پنداشته میشود. اما واقعیت تاریخی این تصویر را چندان تایید نمیکند. اصلاح دینی در بدو امر قصد نداشته که از لیبرالیسم و آزادی سیاسی دفاع کند. بخشی از کوشش سیاسی اصلاح دینی در آغاز صرف دفاع از سلطنت مطلقه شد به نحوی که یکی از متخصصان سیاسی این دوره نوشته است: «اگر لوتر نبود هرگز لوئی چهاردهمی وجود نمیداشت».
برتران بدیع معتقد است که این کشورهای کاتولیک بودند که بزرگترین گام را در جهت لاییسیته و جدایی دین از سیاست برداشتند. مثال واضح آن کشور فرانسه است. جدال طولانیمدت کلیسای کاتولیک با شاهان و دولتهای اروپایی به جدایی اقتدار دینی از قدرت سیاسی انجامیده است و کشورهای کاتولیک را به دولتهای حقوقی لاییک بدل ساخته. در مقابل، در کشورهای پروتستان این بازار و فعالیت اقتصادی است که خود را از بند محدودیتهای سیاسی رهانده و به نوعی استقلال دست یافته است. در واقع جدایی میان دولت و بازار ایجاد شده.
ظهور دولت مطلقه و اقتدارگرایی
این سرنوشت تمامی دولتهای مدرن بوده که برای استقرار مرکزیت سیاسی، حدی از خشونت دولتی را بروز داده و جریانهای ضدمرکز و پیرامونی را خاموش کنند. پیدایش مرکزیت سیاسی در هر کشور، امری تدریجی و نیازمند منازعات و مصالحههای فراوان بوده است. برتران بدیع معتقد است هر اندازه دولت یک کشور دیرتر شکل بگیرد (یا دیرتر مدرن شود) کاربرد زور و گرایش به توتالیتاریسم را بیشتر بروز میدهد.
او بهطور مشخص نمونه روسیه را ذکر میکند. حکومت مرکزی در روسیه از قرن شانزدهم افسرانی را در مناطق مختلف گماشت که از سمت حکومت مرکزی انتخاب شده بودند و به لحاظ کارکردی جانشین اعیان میشدند. این فرآیند به شکلگیری یک بروکراسی هدایت شده انجامید. «گسترش دولت غربی به خارج از اروپا حتی در جوامعی که بیشتر از روسیه با فرهنگ و زیربناهای غربی بیگانه هستند موجد نوعی اشکال سیاسی دورگه میشود که با شخصیت این جوامع در تعارض بوده و جز از طریق زور یا توتالیتاریسم قادر به ماندگاری نیستند. این امر در مورد بسیاری از جوامع جهان سوم صادق است.»
برتران بدیع به این موضوع اشاره میکند که دولتهای پیرامونی و غیرغربی، نهادهای خود را با الگوگیری از دولت غربی برپا میکنند و این الگو ممکن است با شرایط اجتماعی و فرهنگی آنها سازگار نباشد و تعارضاتی ایجاد کند که به اعمال خشونت بینجامد. با این حال حتی در کشورهایی که در مدرنیته سیاسی پیشتاز هستند، بهرهگیری از خشونت و اقتدارگرایی اجتنابناپذیر بوده است. اصولا توجیه اقتدار و یکپارچگی حاکمیت (که به نوبه خود زمینهساز خشونت و ارعاب میشود) در سرشت دولت مدرن حک شده.
یکی از اولین نظریهپردازانی که اقتدار و حاکمیت یکپارچه را توجیه کرد، ژان بدن (jean bodin) بود، حقوقدانی فرانسوی و مولف «شش کتاب درباره جمهوری». بدن اظهار داشت که حاکمیت قدرتی مطلق، غیرقابل تقسیم و غیرقابل سلب است. بدن خواهناخواه راه را برای ظهور دولت مطلقه باز کرد. او نظم را ضروریتر از آزادی دانست و مدعی شد که برای حفظ نظم در یک کشور، باید حاکمی وجود داشته باشد که از اقتدار مطلق بر اتباع برخوردار است.
کوئنتین اسکینر در شرح منظور بدن از اقتدار عالی مینویسد: «مقصود این است که حتی اگر فرمانهای فرمانروا هرگز عادلانه و درست نباشد، باز هم رعایا قانونا نمیتوانند قوانین شهریارشان را نقض کنند یا به نحوی به نام انصاف و عدالت بر او بشورند.» این مسیر، مسیر توجیه دولت مطلقه و اقتدارگرایی است که پس از بدن توسط دیگران دنبال میشود. در عصر مدرن قدرت دولت به نحو قابل توجهی افزایش یافت و این روندی بود که بهرغم تلاشهای دموکراتیک رخ داد. آنچه گسترش یافت صرفا قدرت شخص حاکم نبود، بلکه قدرت تمام دولت بود. دولتها به ابزارهای گوناگونی همچون دیوانسالاری گسترده، ادارات و نهادها، ارتشهای منظم و دایمی، سازمانهای جاسوسی و منابع اقتصادی بزرگ مجهز شدند و به نحو حسابگرانه و دقیقی از آنها بهره گرفتند.
نوید دموکراسی
با این حال رواج و گسترش اقتدارگرایی تنها جنبه حیات سیاسی مدرن نبود. عصر مدرن با نوید دموکراسی نیز متولد شده و به مردم وعده میدهد که خود، سرنوشت خویش را تعیین کنند و به نحو مستقیم یا غیرمستقیم در حکومت سهم داشته باشند. در عصر مدرن این اعتقاد وجود دارد که «صدای مردم صدای خداست» (vox populi, vox Dei) و هیچ حکومتی که به نحو مستمر، اراده و صدای مردم را نادیده بگیرد، موفق و سعادتمند نخواهد بود.
اگر حیات سیاسی دموکراتیک باشد، صدای مردم حتی اگر نگرشی عجیب و نامعمول داشته باشند، شنیده میشود و سیاستمدار خود را ملزم به کسب نظر و رضایت مردم میبیند. با این حال دموکراسی تنها یک هدف سیاسی یا مجموعهای از قواعد نهادی و الزام به برگزاری انتخابات نیست، بلکه نوعی روحیه و فرهنگ نیز است. آلکسی دوتوکویل، نویسنده فرانسوی، یکی از نخستین کسانی بود که در عصر مدرن به شکل مفصل درباره دموکراسی اندیشید و نوشت. او دموکراسی را وجه مشخصه عصر مدرن میداند. ریمون آرون تلقی توکویل از دموکراسی را چنین شرح داده است: «به عقیده توکویل، دموکراسی همانا برابر کردن شرایط است.
آن جامعهای دموکراتیک است که تمایزهای ناشی از سلکها و طبقات در آن دیگر وجود ندارد و تمامی افراد اجتماع از لحاظ اجتماعی برابرند و این برابری البته به معنای برابری از لحاظ فکری نیست که امری محال است و برابری از لحاظ اقتصادی هم نیست که به نظر توکویل امری ناممکن است. برابری یا مساوات اجتماعی معنایش این است که تفاوتهای موروثی از لحاظ شرایط اجتماعی وجود نداشته باشد و همه اشتغالات، همه مناصب و همه افتخارات در دسترس همگان باشد.»
سودای دموکراسی یکی از اساسیترین سوداهای عصر مدرن است با این حال منتقدانی هستند که به دموکراسی به خاطر عوامانگی و ابتذال، رواج پوپولیسم و به حاشیه راندن برخی نخبگان ایراد میگیرند. این منتقدان معتقدند که دموکراسی زمینه حکومت هیاهو را فراهم کرده و به غوغاسالاری میانجامد؛ در فضای غوغاسالاری هر کس که صدای بلندتر و نظر جالب توجهتری داشته باشد ممکن است بر احساسات مردم سوار شده و صرفا از آنها استفاده ابزاری کند تا به اهداف خود برسد. اما در نهایت به نظر نمیرسد که چشمانداز دموکراسی روبهافول باشد؛ دموکراسی به عنوان یک آرمان و بینش سیاسی چنان در ذهن مردم جا افتاده که از میان رفتن آن امری محتمل و نزدیک به نظر نمیرسد.
جان کلام: دو وجه دولت مدرن
همان اندازه که دولت مطلقه و اقتدارگرایی جزیی از تاریخ دولت مدرن است، دموکراسی هم جزیی از آن است. سیاستمداران مدرن از ابزار تهدید و ارعاب برای تحکیم قدرت خود و متمرکز ساختن قدرت بهره گرفتهاند، اما در کنار آن به رای و نظر مردم نیز توجه کردهاند. این دو وجه دولت مدرن حضوری دایمی داشته و بنا به موقعیت، یکی از آن ها بروز بیشتری دارد. گاهی به نام نظم و امنیت، از آزادیها کاسته و گاهی مطالبه دموکراسی با جدیت بیشتری تعقیب میشود. این وظیفه سیاستمدار است که صادقانه با خود بیندیشد به کدام وجه اهمیت بیشتری میدهد و همه اینها نشان میدهد که وظایف و سرنوشت دولت در کشور ما ارتباط تنگاتنگی با تاریخ تکوین دولت در غرب دارد.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما