به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، او در رونمایی از کتاب «شب ملخ»، وقتی از رمانی گفت که سال ۱۳۶۶، در شبهای موشکباران تهران نوشته شده بود، در واقع فقط درباره یک کتاب حرف نمیزد؛ بخشی از جهان فکری خودش را دوباره پیش روی مخاطبان گذاشت.
مجابی گفت «شب ملخ» در روزهایی نوشته شده که ترس از جنگ و مرگ بر زندگی مردم سایه انداخته بود. به تعبیر او، طنز در این رمان راهی بود برای مواجهه با همین ترس؛ برای مسخره کردن مرگ و در عین حال اهمیت دادن به زندگی، عشق، امید و مبارزه برای ساختن جهانی بهتر.
اما شاید مهمترین بخش سخنان او جایی بود که از امید گفت؛ نه امیدی سادهلوحانه و نه امیدی که سیاستمداران برای وعده دادن به مردم از آن استفاده میکنند. او از امیدی حرف زد که از دل ناامیدی بیرون میآید.
گفت: «پیرامون ما آنقدر جنگ و مرگ استیلا دارد که امید انسانی همواره کمرنگ به نظر میرسد. کار ما این است که این امید و شعله کوچک را فروزان نگه داریم، بدون اینکه به دیگران امید واهی بدهیم.»
این شاید خلاصهای از نگاه مجابی به ادبیات و زندگی هم باشد؛ نویسندهای که سالها با تلخیهای زمانه مواجه شد، اما قرار نبود تسلیم آنها شود. امید برای او انکار واقعیت نبود؛ درست برعکس، امید زمانی معنا پیدا میکرد که آدم از اعماق ناامیدی آمده باشد.
خودش هم همین تفاوت را یادآوری کرد: «ما از اعماق ناامیدی میآییم و از امید سخن میگوییم و این فرق میکند با امیدی که دستمایه سیاستورزان است.»
در همان نشست، مجابی از سرگذشت «شب ملخ» هم گفت؛ کتابی که سال ۱۳۶۹ منتشر شد اما انتشارش با سانسور و توقیف گره خورد. از او خواسته بودند هشت فصل کتاب را حذف کند. مجابی ظاهراً پذیرفت، اما در عمل هیچ بخشی از کتاب را حذف نکرد و بعدتر این کار را نوعی مبارزهجویی با سانسور توصیف کرد. کتاب منتشر شد و دو هفته بعد توقیف شد؛ تا آنکه ۳۵ سال بعد دوباره به دست مخاطبان رسید.
برای نویسندهای که سالها روزنامهنگار بود و به انتشار سریع نوشتههایش عادت داشت، چنین انتظاری آسان نبود. خودش گفته بود: «برای من که عادت ندارم سخت است. چون من روزنامهنگار بودم و عادت داشتم هرچه مینویسم فردایش منتشر شود.»
او حتی با طنزی تلخ خودش را نویسندهای «پیشاگوتنبرگی» مینامید؛ نویسندهای که مینویسد و منتظر میماند تا شاید سالها بعد، اثرش امکان خوانده شدن پیدا کند.
مجابی در آن نشست فقط از سانسور رسمی حرف نزد. از شکلهای دیگری از سانسور هم گفت؛ از جامعه عقبمانده، روشنفکران کجاندیش و حتی ناشرانی که گاهی به دلیل ملاحظات بازار، ادبیات تألیفی را کنار میگذارند. از نگاه او، وقتی شعر و نمایشنامه به حاشیه رانده میشوند و بازار تنها به برخی آثار ترجمهشده یا آثار عامهپسند میدان میدهد، این هم شکلی از سانسور است.
با این همه، در پایان سخنانش باز هم به ادبیات بازگشت؛ به همان چیزی که به گفته خودش بدون آن هیچ نویسندهای نمیتوانست در برابر این همه ناملایمات دوام بیاورد.
گفت: «اگر جنون نوشتن نبود هیچ نویسندهای در برابر این ناملایمات دوام نمیآورد.»
حالا که خبر درگذشت جواد مجابی منتشر شده، آن حرفها معنای دیگری پیدا کردهاند. نویسندهای که در طول دههها با جنگ، سانسور، توقیف، تأخیر و تلخیهای زمانه مواجه شد، در نهایت از امید گفت؛ از امیدی کوچک، واقعی و بیادعا.
شاید آخرین حرف مهم او همین باشد: قرار نیست تاریکی را انکار کنیم، قرار نیست به خودمان امید واهی بدهیم؛ اما باید مراقب باشیم آن شعله کوچک خاموش نشود.
شعلهای که جواد مجابی سالها با شعر، داستان، طنز، نقد و نوشتن روشن نگه داشت.
۵۹۵۹




نظر شما