به گزارش پایگاه فکر و فرهنگ مبلغ، بر اساس سنت روایی شیعه، توحید فقط به معنای اعتقاد به یگانگی خداوند نیست؛ بلکه در کنار اثبات یکتایی ذات الهی، باید هرگونه شباهت، همانندی و عینیت خداوند با مخلوقات نیز نفی شود.
بنابر روایت تسنیم، بحث «وحدت وجود» پیش از آنکه صرفاً اختلافی درباره یک اصطلاح فلسفی و عرفانی باشد، به دو برداشت متفاوت از رابطه خداوند با جهان بازمیگردد. در عرفان نظری که به مکتب ابنعربی نسبت داده میشود، وجود حقیقی واحد است و موجودات جهان، مظاهر و تجلیات همان حقیقت واحد به شمار میروند.
بر اساس این دیدگاه، جهان در برابر خداوند دارای استقلال وجودی نیست و هر آنچه در عالم مشاهده میشود، در یکی از مراتب ظهور آن حقیقت واحد تفسیر میشود. البته نباید این نظریه را به صورت ساده و تقلیلیافته با عبارت «خدا همان جهان است» معرفی کرد؛ زیرا بسیاری از عارفان وحدتوجودی میان ذات خداوند و مظاهر او تفاوت قائل شدهاند و نظریه خود را مساوی با «حلول» یا «اتحاد» نمیدانند.
از نظر تاریخی نیز نمیتوان پیدایش مفهوم «وحدت وجود» را به یک فرد یا یک دوره مشخص محدود کرد. پیش از ابنعربی، در سخنان برخی صوفیان مطالبی درباره یگانگی وجود یا نفی وجود مستقل از خداوند دیده میشود؛ با این حال، این اندیشه در آثار ابنعربی به شکلی گستردهتر و منسجمتر صورتبندی شد. نکته مهم آن است که ابنعربی خود، اصطلاح «وحدت وجود» را با معنای فنی و رایج امروزی به کار نبرده بود و این عنوان بعدها، بهخصوص در آثار شاگردان و شارحان مکتب او، تثبیت شد. صدرالدین قونوی و پس از او سعیدالدین فرغانی از جمله کسانی بودند که در شکلگیری و گسترش این ادبیات نقش مهمی داشتند.
در نقطه مقابل، متکلمان و فقهای شیعه از زاویهای متفاوت به این مسئله مینگرند. از نگاه آنان، خداوند «خالق» و جهان «مخلوق» است؛ بنابراین میان ذات خداوند و ذات موجودات، تمایزی واقعی وجود دارد. این تمایز به معنای فاصله مکانی خداوند از جهان یا محدود بودن او در مکان نیست؛ بلکه بیانگر آن است که خداوند از جنس و سنخ مخلوقات نیست و هیچ موجودی را نمیتوان عین ذات الهی دانست.
از این منظر، حتی اگر از واژههایی همچون «تجلی» و «ظهور» برای توضیح رابطه خداوند با جهان استفاده شود، این تعابیر باید به گونهای معنا شوند که مرز میان خالق و مخلوق همچنان محفوظ بماند. نقد اصلی منتقدان وحدت وجود نیز در همین نقطه شکل میگیرد؛ آنان معتقدند اگر این مرز از میان برداشته شود، تمایز اساسی میان خدا و مخلوق از بین خواهد رفت.
این تفاوت دیدگاه را میتوان در روایات اهلبیت علیهمالسلام بهروشنی مشاهده کرد. امام رضا علیهالسلام در روایتی میفرماید: «مباینتُه إیاهم مفارقتُه إنیّتَهم؛ کنهُه تفریقٌ بینه وبین خلقه؛ مباینٌ لا بمسافة»؛ یعنی متمایز بودن خداوند از مخلوقات، جدایی مکانی نیست، بلکه حقیقت توحید در جدا دانستن ذات الهی از ذات مخلوقات است.
در ادامه همین روایت آمده است: «فَکُلُّ مَا فِی الْخَلْقِ لَا یُوجَدُ فِی خَالِقِهِ وَ کُلُّ مَا یُمْکِنُ فِیهِ یَمْتَنِعُ مِنْ صَانِعِه»؛ یعنی هر چیزی که در مخلوق وجود دارد، در خالق یافت نمیشود و هر آنچه درباره مخلوق امکانپذیر است، درباره آفریننده محال خواهد بود. این بیان، مرز میان خالق و جهان را به شکلی روشن ترسیم میکند.
امام صادق علیهالسلام نیز در روایتی که در «الکافی» آمده است، درباره نسبت خداوند با اشیا میفرماید: «مَنْ زَعَمَ أَنَّ اللَّهَ مِنْ شَیْءٍ أَوْ فِی شَیْءٍ أَوْ عَلَی شَیْءٍ فَقَدْ کَفَر»؛ یعنی هر کس گمان کند خداوند از چیزی، در چیزی یا بر روی چیزی قرار دارد، کافر شده است.
سپس حضرت توضیح میدهند که اگر خداوند «از چیزی» باشد، حادث و مخلوق خواهد بود؛ اگر «در چیزی» باشد، محدود و محصور میشود و اگر «بر چیزی» قرار گیرد، نیازمند حامل خواهد بود. این روایت نشان میدهد که در منطق روایی اهلبیت علیهمالسلام، خداوند نه بخشی از جهان است، نه در جهان حلول کرده و نه در چیزی قرار گرفته است.
در این نقطه، تفاوت میان دو دیدگاه دقیقتر آشکار میشود. عارف وحدتوجودی ممکن است بر این باور باشد که آنچه در جهان دیده میشود، وجودی مستقل در برابر خداوند ندارد و تمام کثرات، ظهور و تجلی حقیقت واحد هستند. اما متکلم شیعه میان «وابستگی کامل مخلوق به خداوند» و «عین خدا بودن مخلوق» تفاوتی بنیادین قائل است.
از منظر کلام شیعی، درخت، انسان، فرشتگان و دیگر موجودات، همگی آفریده خداوند هستند؛ وجودشان وابسته به خداست و بدون او استقلالی ندارند، اما هیچیک خودِ خداوند نیستند. بنابراین، حتی اگر در عرفان از «فقر وجودی» و وابستگی تمام موجودات به حق سخن گفته شود، از دیدگاه کلامی باید مراقبت کرد که این وابستگی به حذف مرز میان خالق و مخلوق منجر نشود.
این تفاوت در مسئله شر نیز اهمیت ویژهای پیدا میکند. در عرفان نظری، شر معمولاً به عنوان فقدان یا نقص کمال تفسیر میشود و به همین دلیل، وجودی مستقل و اصیل برای آن در نظر گرفته نمیشود. اما در نگاه کلامی و دینی، میان تکوین و تشریع تفاوت وجود دارد. خداوند آفریننده انسان و تواناییهای اوست، ولی انسان در برابر انتخابهای اخلاقی و شرعی خود مسئول است.
از این رو، نمیتوان صرفاً با استناد به وابستگی همه موجودات به خداوند، گناه، ظلم یا کفر را به ذات الهی نسبت داد. در اینجا نیز مرز میان این دو گزاره که «خداوند خالق است» و «خداوند عین مخلوق است»، اهمیتی اساسی پیدا میکند.
بر همین اساس، نقد متکلمان و فقهای شیعه را نباید صرفاً حملهای به عرفان یا انکار معنویت تلقی کرد. مسئله اصلی آنان، چگونگی شناخت خداوند و تعیین معیار صحیح برای توصیف رابطه خدا و جهان است. آنان بر این باورند که اگر برای توضیح این رابطه از تعبیرهایی استفاده شود که در نهایت خالق و مخلوق را به یک حقیقت تبدیل کند، باید چنین تعبیرهایی با قرآن و سخنان اهلبیت علیهمالسلام سنجیده شوند.
روایتی از امام رضا علیهالسلام که «کُنه» خداوند را در «تفریق» میان او و خلق معرفی میکند، نشان میدهد که در سنت روایی شیعه، توحید تنها اثبات یگانگی خداوند نیست؛ بلکه شناخت صحیح خداوند با نفی همانندی و عینیت او با مخلوقات نیز همراه است. بر این اساس، از منظر معیارهای وحیانی و روایی شیعه، تقریری که بر تمایز واقعی خالق و مخلوق، در کنار نفی تشبیه و تجسیم تأکید دارد، به زبان قرآن و آموزههای اهلبیت علیهمالسلام نزدیکتر دانسته میشود.
در برخی آثار و سخنان منتسب به جریان عرفان نظری نیز نمونههایی وجود دارد که نشان میدهد نظریه «وحدت وجود»، در صورت پذیرش برخی از لوازم آن، میتواند به برداشتهایی متفاوت از ادبیات رایج کلامی و فقهی شیعه منتهی شود. برای نمونه، در شرح برخی متون ابنعربی، درباره شهود حق در رابطه جنسی زن و مرد، یعنی «مُمِدُّ الهِمَم در شرح فصوص الحکم» (حسنزاده آملی، ص۴۰۸)، یا درباره حضرت عیسی علیهالسلام که ایشان را صورت حق تلقی میکنند (همان، ص۳۵۷)، تعابیری به کار رفته که نقش انسان و اسباب طبیعی را در نسبت با ظهور و تجلی حق توضیح میدهد.
در نمونهای دیگر، در بحث عبادت گوساله در داستان حضرت موسی علیهالسلام، این دیدگاه مطرح شده است که عارف میتواند حق را در هر چیزی و حتی «عین هر چیز» مشاهده کند و عبادتها را در باطن، عبادت حق بداند؛ حتی عبادت «عِجل» یا همان گوساله؛ (فصوص الحکم، ابنعربی، انتشارات الزهراء(س)، ص۱۹۲). البته در سطح شریعت، بتپرستی همچنان انکار میشود.
منتقدان این تعابیر را از مهمترین نقاط اختلاف میان عرفان وحدتوجودی و کلام و فقه شیعه میدانند؛ زیرا معتقدند چنین بیانهایی میتواند مرز میان توحید و شرک، خالق و مخلوق و عبادت خداوند و عبادت غیرخدا را مبهم کند.
این بحث تنها در سطح نظری باقی نمانده و در برخی سخنان و نوشتههای عارفان معاصر نیز با تعابیری درباره «یکی بودن» حق و خلق یا مشاهده حق در همه اشیا ادامه یافته است. برای نمونه، در برخی بیانات درباره رابطه «من» و «او» یا مشاهده حق در تمامی موجودات، عبارتهایی دیده میشود که از نگاه منتقدان با زبان متعارف قرآن و روایات اهلبیت علیهمالسلام فاصله دارد.
در مواردی نیز رفتار با آیات قرآن یا سخنانی درباره «فنا» و «بقا» با توجیهات عرفانی همراه شده است؛ موضوعی که منتقدان آن را نشانه غلبه اصطلاحات سلوکی و صوفیانه بر حرمت و ظاهر شریعت دانستهاند.
با این حال، برای نقد علمی این موارد باید میان اصل نظریه «وحدت وجود»، برداشتها و تفسیرهای مختلف از آن و همچنین سخنان یا رفتارهای اشخاص تفاوت قائل شد. با وجود این تفاوتها، محور نقد متکلمان و فقهای شیعه روشن است: اگر «تجلی حق در اشیا» به مرحلهای برسد که حق و خلق، یا عبادت خداوند و عبادت مخلوق، در واقع یکی تلقی شوند، چنین برداشتی با تأکید صریح روایات اهلبیت علیهمالسلام بر بینونت خالق و مخلوق و نفی عینیت خداوند با اشیا، تعارض جدی پیدا خواهد کرد.
البته نقد عرفان صوفیانه و برخی مبانی عرفان نظری به معنای نفی اصل عرفان اسلامی نیست. در مکتب اهلبیت علیهمالسلام، سلوک معنوی و حرکت انسان به سوی خداوند جایگاه مشخصی دارد و این مسیر بر پایه عمل به آموزههای وحی و عترت شکل میگیرد.
بسیاری از اصحاب و عالمان نخستین شیعه، راه رسیدن به کمال را در همان تعالیمی میدانستند که اهلبیت علیهمالسلام ارائه کردهاند: معرفت خداوند، انجام واجبات، ترک محرمات، تهذیب نفس و پایبندی به دستورهای شرعی. این سنت معنوی در سدههای نخست اسلامی نیز ادامه پیدا کرد؛ اما بهتدریج با گسترش جریانهای صوفیانه و ورود برخی مبانی عرفانی خارج از سنت حدیثی شیعه، برداشتهای تازهای از سلوک و معرفت شکل گرفت و در دورههای بعد، عرفان شیعی با برخی آموزههای رایج در جریانهای صوفیانه و عرفانی درآمیخت.
در دوران معاصر نیز عالمانی مانند آیتالله بهجت، سلوک معنوی را جدا از شریعت نمیدانستند و بر انجام واجبات، ترک گناه و پیروی از دستورهای اهلبیت علیهمالسلام تأکید داشتند و نسبت به برخی مسلکها و مسیرهای ساختگی در سیر و سلوک هشدار میدادند.

بنابراین، مسئله اصلی در این بحث، نفی عرفان و معنویت نیست؛ بلکه سخن بر سر آن است که عرفان مورد تأیید مکتب اهلبیت علیهمالسلام باید در چارچوب قرآن، شریعت و آموزههای عترت تعریف شود، نه بر اساس مبانیای که بعدها از جریانهای گوناگون عرفانی و صوفیانه وارد این عرصه شدهاند.




نظر شما