گروه اندیشه: تنظیم، اصلاح و ویرایش: فروزان آصف نخعی: دایره المعارف استنفورد در گزارشی فلسفی و مطول دیدگاه های مهمترین عناصر اندیشه افلاطون را معرفی و به تحلیل نشسته است. استنفورد، با تکیه بر تحلیل ساختاری و معنایی آثار افلاطون، به بررسی دقیق چیستی، هدف و متدولوژی فلسفی این متفکر برجسته تاریخ غرب میپردازد. هدف اصلی این نوشتار، فراتر رفتن از خوانشهای سطحی و کلیشهای از آموزههای افلاطون—مانند نظریه مُثُل و ثنویت نفس و بدن—و تبیین ویژگیهای منحصربهفرد سبک نگارش و تفکر اوست. متن نشان میدهد که افلاطون بر خلاف فیلسوفانی چون ارسطو، آکویناس و کانت، هرگز به نوشتن رسالههای سیستماتیک و نهایی نپرداخت؛ بلکه با اتخاذ «فرم دیالوگ»، خلق شخصیتهای دراماتیک (بهویژه سقراط) و به کارگیری یک زبان غیرمستقیم، مخاطب را نه به پذیرش انفعالی آموزهها، بلکه به مشارکت فعال در اندیشیدن مستقل و مواجهه با معماها و پرسشهای ناتمام فلسفی فرا میخواند.
علاوه بر این، متن میکوشد به یکی از بنیادینترین مناقشات پژوهشگران پاسخ دهد: آیا از میان این متون غیرمستقیم میتوان به باورهای واقعی خود افلاطون دست یافت یا خیر؟ نویسنده با تحلیل پیوندهای میان دیالوگها، نقش برجسته سقراط و تداوم ساختار فکری در آثار مختلف، استدلال میکند که افلاطون از این ابزارهای ادبی و آموزشی برای ترغیب خوانندگان به پذیرش استدلالهای عقلانی، درک جهان فراتر از حواس و تحول در ارزشهای اخلاقی بهره برده است. در نهایت، هدف کلیدی متن، بازتعریف افلاطون نه صرفاً به عنوان یک ایدهپرداز با فرمولهای آماده، بلکه به عنوان بنیانگذار هوشمند «فلسفه به مثابه کاوشی پویا، زنده و پایانناپذیر» است. این مطلب را که توسط هوش مصنوعی ترجمه شده، در ادامه می خوانید:
****
افلاطون (؟۴۲۹ تا ۳۴۷ پیش از میلاد) با هر معیاری، یکی از خیرهکنندهترین نویسندگان در سنّت ادبی غرب و یکی از ژرفاندیشترین، همهجانبهترین و تأثیرگذارترین مؤلفان در تاریخ فلسفه است. او به عنوان یک شهروند آتنی بلندپایه، در آثار خود شیدایی و غرقشدگیاش در رویدادهای سیاسی و جریانهای فکری همعصرش را به نمایش میگذارد؛ اما پرسشهایی که مطرح میکند چنان عمیق و راهبردهایی که برای مواجهه با آنها به کار میگیرد چنان سرشار از الهام و برانگیزانندهاند که خوانندگان فرهیخته تقریباً در هر دورهای، به نحوی تحت تأثیر او قرار گرفتهاند و تقریباً در هر عصری، فیلسوفانی بودهاند که خود را از جنبههای مهمی «افلاطونی» دانسته باشند.
او نخستین متفکر یا نویسندهای نبود که واژه «فیلسوف» دربارهاش به کار رفت. اما او نسبت به چگونگی فهم چیستیِ فلسفه و اینکه دامنه و اهداف شایسته آن چیست، چنان خودآگاهیِ عمیقی داشت و جریانهای فکریای را که با آنها درگیر بود چنان دستخوش تحول ساخت که موضوع فلسفه به شکلی که امروزه اغلب فهمیده میشود—یعنی بررسی دقیق و سیستماتیک مسائل اخلاقی، سیاسی، متافیزیکی و معرفتشناختی مجهز به متدی ویژه—را میتوان اختراع او دانست. کمتر نویسندهای در تاریخ فلسفه غرب در ژرفا و گستردگی به او نزدیک میشود؛ شاید تنها ارسطو (که نزد او شاگردی کرد)، آکویناس و کانت به طور عمومی همتراز با او پذیرفته شده باشند.
۱. آموزههای محوری افلاطون
بسیاری از مردم، افلاطون را با چند آموزه محوری به خاطر می آورند که در نوشتههایش از آنها دفاع شده است: جهانی که بر حواس ما پدیدار میشود، به نوعی ناقص و سرشار از خطاست؛ اما قلمرویی واقعیتر و کاملتر وجود دارد که مسکون از موجوداتی است (به نام «مُثُل» یا «صورتها») که جاودانه، تغییرناپذیر و به نوعی الگوی پیشنمونهای برای ساختار و ماهیت جهانی هستند که به حواس ما عرضه میشود.
از جمله مهمترین این امور انتزاعی (چنانکه امروزه نامیده میشوند، زیرا در مکان یا زمان قرار ندارند) عبارتاند از: خیر، زیبایی، برابری، بزرگی، شباهت، وحدت، هستی، همسانی، تفاوتمندی، تغییر و ناگفتگی/تغییرناپذیری. (این واژهها—«خیر»، «زیبایی» و غیره—اغلب توسط کسانی که درباره افلاطون مینویسند با حروف بزرگ آغاز میشوند تا جلب توجهی به مقام والای آنها باشد؛ همینطور درباره «مُثُل» و «صورتها».)
بنیادیترین تمایز در فلسفه افلاطون، تمایز میان کثرتِ اشیای مشاهدهپذیری است که زیبا (خوب، عادلانه، واحد، برابر، بزرگ) به نظر میرسند و آن «امر واحدی» که ماهیتِ واقعیِ زیبایی (خیر، عدالت، وحدت) است؛ همان امر واحدی که اشیای کثیرِ زیبا (خوب، عادلانه، واحد، برابر، بزرگ) نامها و ویژگیهای مطابق با آن را از وی دریافت میکنند. تقریباً هر اثر برجسته افلاطون به نحوی اختصاص به این تمایز دارد یا وابسته به آن است. بسیاری از آنها پیامدهای اخلاقی و عملیِ تصوّرِ واقعیت به این شیوه دوگانه (دوپاره) را کاوش میکنند.
از ما خواسته میشود که با درونیکردنِ واقعیتِ برترِ مُثُل و نقصِ جهان جسمانی، ارزشهای خود را متحول سازیم. ما باید تشخیص دهیم که نفس (روح)، موجودی متفاوت از بدن است—تا بدان حد که برای کارکرد خود به وجود بدن وابسته نیست و در واقع، زمانی که گرفتار دلبستگی به امور جسمانی نباشد، بسیار آسانتر میتواند ماهیت مُثُل را درک کند.
در چند اثر از افلاطون به ما گفته میشود که نفس همواره توانایی یادآوری (تذکّر) آنچه را که پیش از ادغام در بدن و پیش از تولد دارندهاش از مُثُل درک کرده بود، حفظ میکند (بهویژه نگاه کنید به منون)؛ و زندگیهایی که پیش میبریم تا حدی پاداش یا کیفرِ تصمیماتی است که در زیستِ پیشین خود گرفتهایم (بهویژه نگاه کنید به صفحات پایانی جمهوری). اما در بسیاری از نوشتههای افلاطون، ادعا یا فرض میشود که فیلسوفان واقعی—کسانی که اهمیت تمایز نهادن میان «امر واحد» (آن امر واحدی که خیر، فضیلت، یا شجاعت واقعی است) و «امور کثیر» (چیزهای متعددی که خوب، فاضل یا شجاع نامیده میشوند) را درک میکنند—به دلیل درجه بالاتری از بصیرت که میتوانند کسب کنند، در موقعیتی که از نظر اخلاقی بر انسانهای ناآگاه برتری می یابند قرار می گیرند. برای فهم اینکه چه چیزهایی خوب هستند و چرا خوباند، و اگر به چنین پرسشهایی علاقهمند نباشیم، چگونه میتوانیم خوب شویم؟، باید «صورتِ خیر» را کاوش کنیم. (پیشنهاد برای مطالعه بیشتر: آناس ۲۰۰۳؛ ماینوالد ۲۰۱۶)
۲. معماهای افلاطون
اگرچه این گزارهها اغلب توسط خوانندگان افلاطون به عنوان بخش اعظمی از هسته اصلی فلسفه او شناسایی میشوند، اما بسیاری از بزرگترین ستایشگران و دقیقترین شاگردان او خاطرنشان میکنند که کمتر نوشتهای از او را میتوان بهدقت، صرفاً دفاع از یک مجموعه گزارههای آماده و کلیشهای توصیف کرد.
غالباً آثار افلاطون درجاتی از نارضایتی و سردرگمی (معماگونی) را حتی نسبت به همان آموزههایی که برای بررسی به ما پیشنهاد میشوند، نشان میدهند. برای نمونه، صورتها (مُثُل) گاهی به عنوان «فرضیه» توصیف میشوند (برای مثال نگاه کنید به فایدون). بهویژه «صورتِ خیر» به عنوان امری رازآلود توصیف میشود که ماهیت واقعیاش دیرفهم است و تا کنون برای هیچکس شناخته شده نیست (جمهوری). پرسشها و معماهایی مطرح میشوند—و صریحاً پاسخ داده نمیشوند—درباره اینکه چگونه هر یک از مُثُل میتوانند شناخته شوند و چگونه باید درباره آنها سخن گفت بدون آنکه به تناقض افتاد (پارمنیدس)، یا درباره اینکه شناختن هر چیزی چیست (تئتتوس) یا نامگذاری هر چیزی به چه معناست (کراتیلوس).
هنگامی که افلاطون با برخی دیگر از فیلسوفانی که همتراز او شمرده میشوند—برای مثال ارسطو، آکویناس و کانت—مقایسه میشود، میتوان دید که او به مراتب کاوشگرتر، از نظر سیستماتیک ناتمامتر، دیرفهمتر و بازیگوشتر از آنهاست. این ویژگی، در کنار موهبتهای او به عنوان یک نویسنده و خالق شخصیتهای زنده و صحنههای دراماتیک، یکی از دلایلی است که چرا او اغلب به عنوان مؤلفی ایدهآل برای ورود و آشنایی با فلسفه تلقی میشود.
پیش روی خوانندگان او یک سیستم مفصل از آموزههایی که چنان کامل پرداخته شده باشند که نیازی به کاوش یا توسعه بیشتر نداشته باشند، قرار نمیگیرد؛ در عوض، آنچه ما غالباً از افلاطون دریافت میکنیم، چند ایده کلیدی به همراه مجموعهای از پیشنهادات و مسائل درباره نحوه بازجویی و بهکارگیری آن ایدههاست. خوانندگانِ یک دیالوگ افلاطونی، اگر بخواهند دریافت خود را از آنچه خودِ دیالوگ درباره آن مسائل میگوید بسازند، به درون اندیشیدن مستقل درباره مسائل مطرحشده کشیده میشوند. از این رو، بسیاری از آثار او حسی قوی از «فلسفه به مثابه موضوعی زنده و ناتمام» (شاید موضوعی که هرگز نمیتواند کامل شود) به خوانندگان میدهند که خودشان نیز باید در آن مشارکت کنند.
همه آثار افلاطون به نوعی برای واگذاری کارهای بیشتر به خوانندگانشان طراحی شدهاند، اما در میان آنهایی که به برجستهترین شکل در این طبقه قرار میگیرند میتوان به این آثار اشاره کرد: ئوتیفرون (ایثیفرو)، لاخس، خارمیدس، ئوتودموس، تئتتوس و پارمنیدس.(پیشنهاد برای مطالعه بیشتر: ماینوالد ۲۰۱۶)
۳. دیالوگ، صحنهپردازی، شخصیت
ویژگی دیگری در نوشتههای افلاطون وجود دارد که او را در میان فیلسوفان بزرگ متمایز میسازد و تجربه ما از او به عنوان یک مؤلف را رنگآمیزی میکند: تقریباً هر آنچه نوشته در قالب دیالوگ (گفتوگو) است.
(یک استثنای چشمگیر وجود دارد: آپولوژی یا دفاعیه او، که ادعا میشود سخنرانی سقراط در دفاع از خود است—واژه یونانی apologia به معنای «دفاع» است—هنگامی که در سال ۳۹۹ پیش از میلاد به اتهام بیدینی به طور قانونی متهم و محکوم شد.
با این حال، حتی در آنجا هم سقراط در یک نقطه در حال طرح پرسشهایی با خصلت فلسفی از شاکی خود، مِلتوس، و پاسخ به آنها بازنمایی میشود. علاوه بر این، از دوران باستان، مجموعهای شامل ۱۳ نامه در میان آثار گردآوریشده او گنجانده شده است، اما اصالت آنها به عنوان نوشتههای افلاطون به طور همهجانبه میان پژوهشگران پذیرفته نیست و بسیار یا بیشتر آنها تقریباً به قطع متعلق به او نیستند [نگاه کنید به برنیات و فرده ۲۰۱۵]. بیشتر آنها ادعا دارند که حاصل درگیری او در سیاستِ سیراکوز، شهری پرجمعیت از یونان واقع در سیسیل و تحت حکومت جباران بودهاند.)
ما البته از طریق آشنایی با ژانر ادبی نمایشنامه، با فرم دیالوگ آشنا هستیم. اما دیالوگهای افلاطون تلاش نمیکنند تا مانند بسیاری از درامهای ادبی، جهانی داستانی برای روایت یک قصه خلق کنند؛ مانند آثار تراژدینویسان بزرگ یونان یعنی آیسخیلوس (اسخیلوس)، سوفوکل و اوریپید، به قلمروهای اساطیری کهن نیز متوسل نمیشوند. همچنین همگی آنها در قالب درام عرضه نشدهاند: در بسیاری از آنها، یک گوینده واحد، رویدادهایی را که خود در آنها مشارکت داشته روایت میکند.
آنها بحثهای فلسفی هستند—واژه «مناظره» نیز در برخی موارد رسا خواهد بود—میان تعداد محدودی از مخاطبان و همسخنان، که بسیاری از آنها به عنوان شخصیتهای واقعی تاریخی قابل شناسایی هستند (نگاه کنید به نیلز ۲۰۰۲)؛ و غالباً با توصیفی از صحنهپردازی و محیط بحث آغاز میشوند—بازدید از یک زندان، خانه یک فرد ثروتمند، یک مهمانی نوشیدنی (ضیافت)، یک جشن مذهبی، بازدید از باشگاه ورزشی (ژیمناسیوم)، قدم زدن در بیرون از دیوارهای شهر، یا یک پیادهروی طولانی در روزی گرم.
این دیالوگها در کنار هم، پرترههایی زنده از یک جهان اجتماعی میسازند و صرفاً مبادلات فکریِ محض میان گویندگانِ بیشخصیت و فاقد شناسنامه اجتماعی نیستند.دستکم این موضوع در مورد تعداد زیادی از همسخنان افلاطون صادق است. با این حال، باید افزود که در برخی از آثار او، گویندگان شخصیت چندانی از خود نشان نمیدهند. برای نمونه نگاه کنید به سوفیست و مرد سیاسی—دیالوگهایی که در آنها بیگانهای از شهر الئا در جنوب ایتالیا بحث را هدایت میکند؛ و قوانین، بحثی است میان یک آتنیِ بینام و دو شخصیت داستانیِ نامدار، یکی از کرت و دیگری از اسپارت.
در اینجا افلاطون در بسیاری از دیالوگهایش (اگرچه نه همه آنها)، نه تنها میکوشد خوانندگانش را به درون یک بحث بکشاند، بلکه درباره محیط اجتماعیای که تصویر میکند نیز دست به تعریض میزند و شخصیت و سبک زندگی همسخنانش را به نقد میکشد (نگاه کنید به بلوندل ۲۰۰۲). برخی از دیالوگهایی که به واضحترین شکل در این طبقه قرار میگیرند عبارتاند از: پروتاگوراس، گورگیاس، هیپیاس بزرگ، ئوتودموس و ضیافت (سمپوزیوم).(پیشنهاد برای مطالعه بیشتر: بلوندل ۲۰۰۲)
۴. سقراط
یک همسخن وجود دارد که در تقریباً تمام دیالوگهای افلاطون سخن میگوید و تنها در اثر قوانین به طور کامل غایب است—شهادتهای باستانی به ما میگویند که قوانین یکی از آخرین آثار او بوده است: آن چهره کسی نیست جز سقراط.
مانند تقریباً هر فرد دیگری که در آثار افلاطون ظاهر میشود، او اختراع افلاطون نیست: واقعاً سقراطی وجود داشته است، درست همانطور که واقعاً کریتون، گورگیاس، تراسیماخوس و لاخس وجود داشتهاند. افلاطون تنها نویسندهای نبود که تجربه شخصیاش از سقراط منجر به تصویرسازی از او به عنوان یک شخصیت در یک یا چند اثر دراماتیک شد. سقراط یکی از شخصیتهای اصلی کمدی ابرها اثر آریستوفان است؛ و گزنفون، مورخ و فرمانده نظامی، مانند افلاطون هم یک دفاعیه سقراط (روایتی از دادگاه سقراط) و هم آثار دیگری نوشت که در آنها سقراط به عنوان گوینده اصلی ظاهر میشود.
علاوه بر این، ما قطعات باقیماندهای از دیالوگهای نوشتهشده توسط دیگر معاصران سقراط به جز افلاطون و گزنفون (آیسخینس، آنتیستنس، اقلیدس مگاری، فایدون) در دست داریم و اینها ادعا دارند که گفتوگوهای او با دیگران را توصیف میکنند (نگاه کنید به بویز-استون و رو ۲۰۱۳). بنابراین، هنگامی که افلاطون دیالوگهایی نوشت که سقراط را به عنوان گوینده اصلی در بر داشت، هم در حال ادای سهم به ژانری بود که از زندگی سقراط الهام گرفته بود و هم در یک بحث ادبی پرشور درباره اینکه سقراط چه نوع انسانی بود و ارزش گفتوگوهای فکریای که در آنها درگیر میشد چه بود، مشارکت میکرد.
تصویرسازی کمدی آریستوفان از سقراط، همزمان یک نقد تلخ و تند از او و دیگر چهرههای فکری برجسته آن روزگار (دهه ۴۲۰ پیش از میلاد) است، اما از افلاطون، گزنفون و دیگر سازندگان (در دهه ۳۹۰ پیش از میلاد و پس از آن) «گفتارهای سقراطی» (چنانکه ارسطو این بدنه نوشتهها را نام مینهد)، ما برداشتی بسیار مساعدتر و مثبتتر دریافت میکنیم.
ظاهراً سقراطِ تاریخی شخصیتی بود که در کسانی که او را میشناختند یا از او شنیده بودند، واکنشی عمیق برمیانگیخت و بسیاری از کسانی را که تحت تأثیر او قرار گرفتند الهام میبخشید تا دربارهاش بنویسند. اما پرترههای ساختهشده توسط آریستوفان، گزنفون و افلاطون تنها مواردی هستند که به صورت دستنخورده باقی ماندهاند و بنابراین همانهایی هستند که باید بیشترین نقش را در شکلدهی به تصور ما از چیستی سقراط ایفا کنند.
در این میان، کمدی ابرها کمترین ارزش را به عنوان نشانی از ویژگیهای متمایزِ روش فلسفهورزی سقراط دارد: هرچه باشد، این اثر به عنوان یک اثر فلسفی طراحی نشده است و اگرچه ممکن است حاوی چند سطر باشد که بازگوکننده ویژگیهای منحصربهفرد سقراط است، اما در بیشتر بخشها، حملهای به یک «تیپ فلسفی» است—کاوشگری موپریشان، شسته نشده و فاقد اخلاق در پدیدههای غامض و پیچیده—تا تصویری از خود سقراط.
تصویرسازی گزنفون از سقراط، صرفنظر از ارزش آن به عنوان شهادت تاریخی (که ممکن است قابل توجه باشد)، عموماً فاقد ظرافت و ژرفای فلسفیِ آثار افلاطون تلقی میشود. به هر روی، هیچکس (و قطعا نه خود گزنفون) گزنفون را به خودی خود یک فیلسوف بزرگ نمی داند؛ هنگامی که ما آثار سقراطی او را میخوانیم، با یک ذهن بزرگ فلسفی مواجه نمیشویم. اما این همان چیزی است که هنگام خواندن افلاطون تجربه میکنیم.
ما ممکن است دیالوگهای سقراطی افلاطون را به این دلیل بخوانیم که (چنانکه ظاهراً افلاطون میخواسته) علاقهمندیم بدانیم سقراط که بود و از چه چیزی دفاع میکرد؛ اما حتی اگر هیچ تمایلی به یادگیری درباره سقراطِ تاریخی نداشته باشیم، باز هم میخواهیم افلاطون را بخوانیم زیرا با انجام این کار با مؤلفی دارای والاترین اهمیت فلسفی روبرو میشویم. بدون شک او به نحوی وامدارِ جنبههای مهمی از سقراط بود، اگرچه آسان نیست که بگوییم خط تمایز میان او و استادش را کجا باید رسم کرد (در این باره در بخش ۱۲ بیشتر خواهد آمد).
اما میان پژوهشگران توافق گستردهای وجود دارد که افلاطون صرفاً کاتب و آوانویسِ واژگان سقراط نیست (بیشتر از گزنفون یا دیگر نویسندگان گفتارهای سقراطی). استفاده او از چهرهای به نام «سقراط» در این تعداد زیاد از دیالوگهایش نباید به این معنا گرفته شود که افلاطون صرفاً در حال حفظ درسهایی است که از استادش آموخته تا آنها را به عموم خوانندگان عرضه کند. (پیشنهاد برای مطالعه بیشتر: پرایور ۲۰۱۹؛ رودبوش ۲۰۰۹؛ اسمیت و بریکهاوس ۱۹۹۴)
۵. واسطهمندی و غیرمستقیمگویی افلاطون
باید به خاطر داشت که سقراط در همه آثار افلاطون ظاهر نمیشود. او در قوانین هیچ ظهوری ندارد و چند دیالوگ وجود دارد (سوفیست، مرد سیاسی، تیمائوس) که در آنها نقش او کوچک و حاشیهای است، در حالی که چهره دیگری بر گفتوگو مسلط است یا حتی مانند تیمائوس و کریتیاس، گفتاری طولانی، مفصل و پیوسته از آنِ خود ارائه میدهد.
دیالوگهای افلاطون یک فرم ادبی ایستا و ثابت نیستند؛ نه تنها موضوعات او تغییر میکنند و گویندگانش دگرگون میشوند، بلکه نقشی که توسط پرسشها و پاسخها ایفا میشود نیز از دیالوگی به دیالوگ دیگر هرگز یکسان نیست. (برای نمونه، ضیافت مجموعهای از خطابهها و سخنرانیهاست، و همچنین سخنرانیهای طولانی در دفاعیه، منکسنوس، پروتاگوراس، کریتون، فایدروس، تیمائوس و کریتیاس وجود دارد؛ در واقع، انسان میتواند معقولانه تشکیک کند که آیا این آثار را میتوان موجهانه دیالوگ نامید یا خیر).
اما حتی با اینکه افلاطون مدام «فرم دیالوگ» را (که اصطلاحی رایج و به اندازه کافی کاربردی است، تا زمانی که آن را یک وحدتِ تغییرناپذیر ندانیم) متناسب با اهداف خود بازآفرینی میکرد، این نکته شگفتانگیز است که او در سراسر دوران نویسندگی خود، هرگز وارد قالبی از نگارش نشد که در زمانهاش بسیار رایج بود و به زودی به حالت استانداردِ بیان فلسفی تبدیل شد: افلاطون هرگز نویسنده رسالههای فلسفی نشد، با اینکه نوشتن رساله (برای نمونه در باب خطابه، طب و هندسه) تمرین و روالی رایج میان پیشینیان و معاصرانش بود.
(نزدیکترین مورد استثنا به این حکم کلی، نامه هفتم است که شامل بخش کوتاهی است که در آن نویسنده—افلاطون یا کسی که وانمود میکند اوست—خود را متعهد به چند نقطه نظر فلسفی میکند؛ در حالی که همزمان تأکید میورزد که هیچ فیلسوفی درباره عمیقترین امور نخواهد نوشت، بلکه اندیشههایش را تنها در بحثهای خصوصی با افراد برگزیده در میان خواهد گذاشت. همانطور که در بالا اشاره شد، اصالت نامههای افلاطون محل مناقشه بزرگ است؛ و در هر صورت، نویسنده نامه هفتم مخالفت خود را با نوشتن کتابهای فلسفی اعلام میکند. چه افلاطون آن را نوشته باشد و چه ننوشته باشد، نمیتوان آن را یک رساله فلسفی دانست و نویسندهاش نیز نمیخواسته که چنین تلقی شود.)
در تمام نوشتههایش—به جز در نامهها، اگر هیچیک از آنها اصیل باشند—افلاطون هرگز مستقیماً (نگاه کنید به فرده ۱۹۹۲) و با زبان و صدای خود با مخاطبانش سخن نمیگوید. منحصراً اگر سخن بگوییم، او خودش هیچ چیز را در دیالوگهایش اثبات یا تفوه نمیکند؛ بلکه این همسخنان در دیالوگهای او هستند که توسط افلاطون ساخته شدهاند تا تمام کارِ اثبات، تردید، پرسش، استدلال و مانند آن را انجام دهند. هر آنچه او میخواهد به ما منتقل کند، به صورت غیرمستقیم منتقل میشود.
۶. آیا میتوانیم به ذهن افلاطون دست یابیم؟
این ویژگیِ آثار افلاطون، پرسشهای مهمی را درباره نحوه خواندن آنها برمیانگیزد و منجر به مناقشات قابل توجهی میان کسانی شده است که نوشتههای او را مطالعه میکنند. از آنجا که او خودش هیچ گزارهای را در هیچیک از دیالوگهایش موکداً ادعا نمی کند، آیا ما هرگز میتوانیم در نسبت دادن یک آموزه فلسفی به او (در برابر نسبت دادن آن به یکی از شخصیتهایش) بر زمینی محکم و مطمئن بایستیم؟ آیا خودش اعتقادات فلسفی داشت و آیا میتوانیم کشف کنیم که آنها چه بودند؟ آیا ما مجاز هستیم از «فلسفه افلاطون» سخن بگوییم؟ یا اگر دیدگاهی را به خود افلاطون نسبت دهیم، آیا به روحی که او قصد داشته دیالوگها بر اساس آن خوانده شوند، بیوفا بودهایم؟
آیا تمام هدف او از امتناع از نوشتن رساله این بوده است که خوانندگان آثارش را از پرسش درباره باورهای نویسنده بازدارد و در عوض، آنها را تشویق کند که صرفاً معقول بودن یا نامعقول بودن آنچه را شخصیتهایش میگویند، بررسی کنند؟ آیا به همین دلیل است که افلاطون دیالوگ نوشت؟ اگر به این دلیل نبوده، پس هدف او از خودداری از مخاطب قرار دادن مخاطبانش به شیوه مستقیمتر چه بوده است؟ (نگاه کنید به گریزولد ۱۹۸۸، کلاگه و اسمیت ۱۹۹۲، پرس ۲۰۰۲).
پرسشهای مهم دیگری درباره شکل خاص دیالوگهای او مطرح است: برای نمونه، چرا سقراط چنین نقش برجستهای در این تعداد زیاد از آنها ایفا میکند، و چرا در برخی از این آثار، سقراط نقشی کوچکتر ایفا میکند یا اصلاً هیچ نقشی ندارد؟
همین که این پرسشها مطرح شوند و دشواری آنها مورد اذعان قرار گیرد، وسوسهانگیز است که در خواندن آثار افلاطون و تأمل بر آنها، راهبرد «احتیاط شدید» اتخاذ شود. به جای متعهد کردن خود به هر فرضیهای درباره آنچه او میکوشد به خوانندگانش منتقل کند، شخص میتواند موضع بیطرفی درباره نیات او اتخاذ کند و خود را تنها به سخن گفتن درباره آنچه توسط اشخاص درام (dramatis personae) گفته میشود محدود سازد.
برای نمونه، نمیتوان بر کسی خرده گرفت اگر ملاحظه کند که در جمهوری افلاطون، سقراط استدلال میکند که عدالت در نفس، عبارت است از اینکه هر بخش از نفس کار خودش را انجام دهد. به همان اندازه درست است که اشاره شود گویندگان اصلی دیگر در آن اثر، یعنی گلاکون و آدیمانتوس، استدلالهایی را که سقراط برای این تعریف از عدالت ارائه میدهد، میپذیرند. شاید نیازی نباشد که ما بیشتر از این بگوییم—مثلاً بگوییم خود افلاطون موافق است که عدالت باید اینگونه تعریف شود، یا خود افلاطون استدلالهایی را که سقراط در تأیید این تعریف میآورد میپذیرد.
ما میتوانیم همین رویکرد «کمینهگرا» (مینیمالیستی) را نسبت به همه آثار افلاطون اتخاذ کنیم. هرچه باشد، آیا کشف اینکه در درون سر او هنگام نوشتن چه میگذشته اهمیتی دارد—تا بفهمیم آیا او خودش ایدههایی را که در دهان شخصیتهایش گذاشته تأیید میکرده و آیا آنها «فلسفه افلاطون» را میسازند یا خیر؟ آیا نباید آرا و آثار او را به خاطر ارزش فلسفی ذاتیشان بخوانیم و نه به عنوان ابزارهایی برای ورود به ذهن مؤلف آنها؟ ما میدانیم شخصیتهای افلاطون چه میگویند—و آیا این تمام آن چیزی نیست که ما برای درگیریِ فلسفی با آثار او نیاز داریم؟
اما این واقعیت که ما میدانیم شخصیتهای افلاطون چه میگویند، نشان نمیدهد که با امتناع از مواجهه با فرضیهها درباره آنچه نویسنده این آثار میکوشد به خوانندگانش منتقل کند، میتوانیم بفهمیم آن شخصیتها از آنچه میگویند چه منظوری دارند. ما نباید این حقیقت بدیهی را از نظر دور بداریم: این افلاطون است، نه هیچیک از شخصیتهای درام او، که در حال دست یازیدن به طیفی از خوانندگان است و میکوشد باورها و اقدامات آنها را از طریق کنشهای ادبی خود تحت تأثیر قرار دهد.
هنگامی که میپرسیم آیا استدلال ارائه شده توسط یک شخصیت در آثار افلاطون باید به عنوان تلاشی برای متقاعد کردن ما نسبت به نتیجهاش خوانده شود، یا بهتر است به عنوان افشای این حقیقت خوانده شود که آن گوینده چقدر احمق است، در واقع داریم میپرسیم افلاطون به عنوان مؤلف (نه آن شخصیت) میکوشد ما را از طریق نوشتهای که پیش روی ما میگذارد به چه باوری هدایت کند. ما نیاز داریم خود اثر را تفسیر کنیم تا بفهمیم خود اثر، یا افلاطونِ مؤلف، چه میگوید.
به همین ترتیب، هنگامی که میپرسیم چگونه واژهای که چند معنای متفاوت دارد به بهترین وجه فهمیده میشود، در واقع داریم میپرسیم افلاطون قصد دارد از طریق گویندهای که آن واژه را به کار میبرد چه معنایی را به ما منتقل کند. نباید تصور کنیم که اگر از فکر کردن درباره اینکه افلاطون قصد دارد ما چه استفادهای از گفتههای گویندگانش بکنیم امتناع ورزیم، میتوانیم ارزش فلسفی زیادی از نوشتههای افلاطون به دست آوریم. نفوذ به ذهن افلاطون و درک اینکه همسخنان او از آنچه میگویند چه منظوری دارند، دو کار جداگانه نیستند بلکه یک کارند؛ و اگر نپرسیم همسخنان او چه منظوری دارند و خود دیالوگ نشان میدهد که ما باید درباره منظور آنها چه فکری بکنیم، از خواندن دیالوگهای او سودی نخواهیم برد.
علاوه بر این، دیالوگها دارای ویژگیهای خاصی هستند که به سادهترین وجه با این فرض توضیح داده میشوند که افلاطون از آنها به عنوان ابزارهایی برای ترغیب خوانندگانش به مجاب شدن (یا مجابتر شدن نسبت به آنچه هستند) درباره گزارههای خاصی استفاده میکند—برای نمونه، اینکه صورتها (مُثُل) وجود دارند، نفس جسمانی نیست، معرفت تنها از طریق مطالعه مُثُل به دست میآید و غیره.
چرا، هرچه باشد، افلاطون این همه اثر نوشت (برای نمونه: فایدون، ضیافت، جمهوری، فایدروس، تئتتوس، سوفیست، مرد سیاسی، تیمائوس، فیلیبس، قوانین) که در آنها یک شخصیت بر گفتوگو مسلط است (غالباً، اما نه همیشه، سقراط) و دیگر گویندگان را (گاهی پس از مواجهه با مقاومت اولیه) مجاب میکند که باید بر اساس استدلالهای ارائه شده، نتایج خاصی را بپذیرند یا رد کنند؟
تنها راه موجه برای پاسخ به آن پرسش این است که بگوییم این دیالوگها توسط افلاطون به عنوان ابزارهایی در نظر گرفته شدهاند که او با آنها بتواند مخاطبانی را که اثر برایشان در نظر گرفته شده ترغیب کند تا بر استدلالها و نتایج ارائه شده توسط همسخن اصلیاش تأمل کنند و آنها را بپذیرند.
(شایان ذکر است که در قوانین، گوینده اصلی—یک میهمان ناآشنا از آتن—پیشنهاد میکند که قوانین باید با «دیباچهها» (مقدمات) همراه باشند که در آنها مبنای فلسفی قوانین تا جای ممکن توضیح داده شود. بدین ترتیب، ارزش تربیتی و آموزشیِ متنهای مکتوب صریحاً توسط گوینده مسلط افلاطون مورد اذعان قرار میگیرد. اگر دیباچهها میتوانند کل شهروندانی را که آماده یادگیری از آنها هستند آموزش دهند، پس یقیناً افلاطون فکر میکند که دیگر انواع متون مکتوب—برای نمونه دیالوگهای خود او—نیز میتوانند یک کارکرد آموزشی و تربیتی ایفا کنند.)
این به آن معنا نیست که افلاطون فکر میکند خوانندگانش میتوانند صرفاً با خواندن و مطالعه آثار او دانا شوند. برعکس، بسیار محتمل است که او میخواسته همه نوشتههایش کمکی تکمیلی برای گفتوگوی فلسفی باشند: در یکی از آثارش، او سقراط را دارد که به خوانندگانش تحذیر میدهد که تنها به کتابها تکیه نکنند یا آنها را مرجع نهایی ندانند. سقراط میگوید کتابها به بهترین وجه به عنوان ابزارهایی استفاده میشوند که حافظه خوانندگان را نسبت به بحثهایی که داشتهاند تحریک میکنند (فایدروس 274e–276d).
در آن گفتوگوهای چهرهبهچهره با یک رهبرِ آگاه، مواضع اتخاذ میشوند، استدلالها آورده میشوند و نتایج گرفته میشوند. افلاطون در این فراز از فایدروس تلویحاً میگوید که نوشتههایش زمانی بهترین کارکرد را خواهند داشت که بذور گفتوگویی پیشتر برای استدلالهایی که آن متون در بر دارند کاشته شده باشد. (پیشنهاد برای مطالعه بیشتر: گریزولد ۱۹۸۸؛ کلاگه و اسمیت ۱۹۹۲؛ پرس ۲۰۰۰)
۷. سقراط به عنوان گوینده مسلط
اگر بپذیریم افلاطون در بسیاری از آثارش میکوشد ما را به پذیرش نتایجی ترغیب کند که همسخنان اصلیاش به آنها دست یافتهاند (یا ما را به پذیرش ابطالِ ادعاهای مخالفانشان مجاب سازد)، به سادگی میتوان توضیح داد که چرا او تا این حد سقراط را به عنوان گوینده مسلط در دیالوگهایش انتخاب میکند. احتمالاً مخاطبان همعصر افلاطون که او برایشان مینوشت، شامل بسیاری از ستایشگران سقراط بودند.
آنها مستعد این بودند که فکر کنند شخصیتی به نام «سقراط» از تمام درخشش فکری و شور اخلاقی فردِ تاریخی که نامش بر او نهاده شده برخوردار است (بهویژه از آن رو که افلاطون اغلب تلاشهای ویژهای به کار میبندد تا به «سقراط» خود واقعیتی زنده و شبیه به زندگی واقعی ببخشد و او را وا میدارد تا به دادگاهش یا ویژگیهایی که به آنها شهره بود ارجاع دهد)؛ و هاله تابناکِ حول شخصیتِ «سقراط» به سخنانی که او در دیالوگ میگوید قدرت اقناعیِ قابل توجهی میبخشید.
علاوه بر این، اگر افلاطون خود را برای بسیاری از تکنیکها و ایدههای فلسفیاش به شدت وامدار سقراط میدانست، این امر دلیل دیگری به او میداد تا نقشی مسلط را در بسیاری از آثارش به او اختصاص دهد. (در این باره در بخش ۱۲ بیشتر خواهد آمد.)
البته، راههای گمانهزنانهتری نیز برای توضیح این که چرا افلاطون تا این حد سقراط را همسخن اصلی خود قرار میدهد وجود دارد. برای نمونه، میتوانیم بگوییم افلاطون میکوشید تا با نوشتن مجموعهای از آثار که در آنها فیگوری به نام «سقراط» موفق میشود گروهی از همسخنان سادهلوح و چاپلوس را متقاعد کند تا نتایجی باطل و مضحک را بر اساس مغلطهها بپذیرند، شهرت سقراط تاریخی را تضعیف کند. اما هر کسی که برخی از آثار افلاطون را خوانده باشد، به سرعت ناپذیرا بودن و عدم معقولیتِ مطلقِ این شیوه جایگزین در خوانش آنها را درمییابد.
افلاطون میتوانست در نوشتههایش سیگنالهای روشنی برای خواننده بگنجاند مبنی بر اینکه استدلالهای سقراط کارآیی ندارند و همسخنانش احمق هستند که آنها را میپذیرند. اما نشانههای زیادی در آثاری چون منون، فایدون، جمهوری و فایدروس وجود دارد که دقیقاً به جهت عکس اشاره میکنند. (و ستایش عظیمی که افلاطون نسبت به سقراط احساس میکند نیز از دفاعیه او هویداست.)
به خواننده هرگونه تشویقی داده میشود تا باور کند دلیل موفقیت سقراط در متقاعد ساختن همسخنانش (در آن مواردی که موفق میشود) این است که استدلالهای او قدرتمند هستند. به بیان دیگر، خواننده از سوی مؤلف تشویق میشود تا آن استدلالها را—اگر نه به عنوان امری قطعی، دستکم به عنوان امری کاملاً گیرا و شایسته تأملِ مثبتِ دقیق و همهجانبه—بپذیرد. هنگامی که دیالوگها را به این شیوه تفسیر میکنیم، نمیتوانیم از این حقیقت بگریزیم که در حال ورود به ذهن افلاطون هستیم و ارزیابی مثبتی از استدلالهایی را که گویندگانش به یکدیگر ارائه میدهند، به خودِ او به عنوان مؤلف نسبت میدهیم.
۸. پیوندهای میان دیالوگها
دلیل دیگری برای گمانهزنی درباره آنچه افلاطون قصد کرده و بدان باور داشته وجود دارد، بهجای آنکه صرفاً خود را به ملاحظاتی درباره اینکه شخصیتهای او چه نوع آدمهایی هستند و چه چیزهایی به یکدیگر میگویند محدود کنیم. هنگامی که ما مطالعهای جدی درباره افلاطون آغاز میکنیم و از خواندن تنها یکی از آثار او فراتر میرویم، به ناچار با این پرسش مواجه میشویم که چگونه باید اثری را که هماکنون در حال خواندنش هستیم با آثار متعدد دیگری که افلاطون نگاشته پیوند دهیم.
مسلماً بسیاری از دیالوگهای او شروعی تازه در صحنهپردازی و همسخنان خود دارند: به طور معمول، سقراط با گروهی از افراد روبرو میشود که بسیاری از آنها در هیچ اثر دیگری از افلاطون ظاهر نمیشوند و از این رو، او به عنوان نویسنده باید نشانههایی از شخصیت و شرایط اجتماعی آنها را به خوانندگانش ارائه دهد. اما غالباً شخصیتهای افلاطون گزارههایی را مطرح میکنند که فهم آنها برای خوانندگان دشوار خواهد بود مگر آنکه پیشتر یک یا چند اثر دیگر او را خوانده باشند.
برای نمونه، در فایدون (73a–b)، سقراط میگوید یک استدلال برای جاودانگی نفس از این حقیقت ناشی میشود که وقتی از مردم انواع خاصی از پرسشها پرسیده میشود و با دیاگرامها/شکلها راهنمایی میشوند، به گونهای پاسخ میدهند که نشان میدهد آنها دانش را مجدداً از آن دیاگرامها یا اطلاعات ارائه شده در پرسشها یاد نمیگیرند، بلکه دانشِ پاسخها را از درون خود بیرون میکشند. این ملاحظه برای مخاطبی که پیشتر منون را نخوانده باشد، ارزش و معنای چندانی نخواهد داشت.
چند صفحه بعد، سقراط به همسخنانش میگوید استدلال او درباره دانشِ پیشین ما از «برابریِ فینفسه» (صورتِ برابری)، به همان اندازه درباره سایر مُثُل—درباره زیبایی، خیر، عدالت، تقوا و تمام چیزهای دیگری که در پرسش و پاسخهای آنها درگیر است—صدق میکند (75d). این ارجاع به پرسش و پاسخ، توسط خوانندهای که هنوز با مجموعهای از دیالوگها که در آنها سقراط از همسخنانش پرسشهایی به فرم «X چیست؟» میپرسد مواجه نشده باشد، به خوبی فهمیده نخواهد شد (ئوتیفرون: تقوا چیست؟ لاخس: شجاعت چیست؟ خارمیدس: خویشتنداری/خردورزی چیست؟ هیپیاس بزرگ: زیبایی چیست؟ نگاه کنید به دانسی ۲۰۰۴). ظاهراً افلاطون فرض را بر این میگذارد که خوانندگان فایدون پیشتر چند اثر دیگر او را خواندهاند و تمام درسهایی را که از آنها آموختهاند بر استدلال فعلی اعمال خواهند کرد.
در برخی از نوشتههایش، شخصیتهای افلاطون به ادامه گفتوگوهایشان در روزی دیگر در آینده ارجاع میدهند، یا به گفتوگوهایی که اخیراً داشتهاند بازمیگردند: بدین ترتیب افلاطون به ما سیگنال میدهد که باید تئتتوس، سوفیست و مرد سیاسی را به صورت پیدرپی و متوالی بخوانیم؛ و به همین ترتیب، از آنجا که افتتاحیه تیمائوس ما را به جمهوری ارجاع میدهد، افلاطون به خوانندگانش نشان میدهد که باید پیوندی میان این دو اثر بیابند.
این ویژگیهای دیالوگها آگاهی افلاطون از این نکته را نشان میدهند که او نمیتواند در هر اثری که مینویسد کاملاً از صفر شروع کند. او ایدههای جدیدی را معرفی خواهد کرد و دشواریهای تازهای را برخواهد انگیخت، اما این انتظار را نیز خواهد داشت که خوانندگانش پیشتر خود را با گفتوگوهای برگزارشده توسط همسخنانِ دیگر دیالوگها آشنا کرده باشند—حتی زمانی که تغییری میان آن همسخنان رخ داده باشد. (منون در فایدون دوباره ظاهر نمیشود؛ تیمائوس در میان همسخنان جمهوری نبود.)
چرا افلاطون شخصیتهای مسلط خود (سقراط، مهمان الئایی) را وا میدارد تا برخی از همان نقاط نظر را از دیالوگی به دیالوگ دیگر دوباره تأیید کنند و بر ایدههایی بنا کنند که در آثار قبلی مطرح شده بودند؟ اگر دیالوگها صرفاً به عنوان محرکهایی برای اندیشه—تمرینهایی محض برای ذهن—در نظر گرفته شده بودند، نیازی نبود افلاطون شخصیتهای پیشروی خود را با آموزهای ثابت و همواره در حال رشد تطبیق دهد. برای نمونه، سقراط در تعداد زیادی از دیالوگها همچنان دفاع میکند که چیزهایی به نام مُثُل وجود دارند—و هیچ توضیحی بهتر برای این تداوم وجود ندارد جز اینکه فرض کنیم افلاطون در حال توصیه آن آموزه به خوانندگانش است.
علاوه بر این، هنگامی که سقراط به عنوان کاوشگر اصلی جای خود را به مهمان الئایی میدهد (در سوفیست و مرد سیاسی)، وجود مُثُل همچنان مفروض گرفته میشود و مهمان الئایی هرگونه تصوری از واقعیت را که اشیای غیرجسمانی مانند نفوس و مُثُل را نادیده بگیرد، نقد میکند. به بیان دیگر، مهمان الئایی از متافیزیکی دفاع میکند که از جنبههای بسیاری شبیه همان متافیزیکی است که سقراط وا داشته شده تا از آن دفاع کند. باز هم بهترین توضیح برای این تداوم این است که افلاطون از هر دو شخصیت—سقراط و مهمان الئایی—به عنوان ابزارهایی برای ارائه و دفاع از آموزهای استفاده میکند که خود به آن باور دارد و میخواهد خوانندگانش نیز آن را بپذیرند.
۹. آیا نظر افلاطون درباره مُثُل تغییر میکند؟
این شیوه خوانش دیالوگهای افلاطون مستلزم این فرض نیست که او هرگز نظرش را درباره هیچ چیزی تغییر نمیدهد—یعنی هر آنچه هر یک از همسخنان اصلی او در یک دیالوگ تأیید میکنند، در جای دیگر بدون تغییر مفروض گرفته شده یا تأیید خواهد شد. در واقع، تعیین این نکته بر اساس خوانش ما از دیالوگها، امری دشوار و ظریف است که آیا افلاطون قصد دارد آنچه را که همسخن اصلیاش در دیالوگی دیگر تأیید کرده، اصلاح یا رد کند یا خیر.
برای نمونه، یکی از جذابترین و مناقشهبرانگیزترین پرسشها درباره مواجهه او با مُثُل این است که آیا او اذعان میدارد که تصور او از آن موجودات انتزاعی در برابر نقد آسیبپذیر است؛ و اگر چنین است، آیا او برخی از فرضهایی را که درباره آنها میساخت بازنگری میکند، یا تصویر مفصلتری از آنها ارائه میدهد که به او اجازه میدهد به آن نقدها پاسخ دهد؟ (نگاه کنید به ماینوالد ۲۰۱۶).
در پارمنیدس، همسخن اصلی (نه سقراط—او در اینجا به عنوان فیلسوفی جوان و آیندهدار که نیازمند آموزش بیشتر است تصویر شده—بلکه فیلسوف پیشاسقراطی اهل الئا که نام خود را به دیالوگ داده است: پارمنیدس) مُثُل را مورد نقدی ویرانگر قرار میدهد و سپس رضایت میدهد که کاوشی را درباره ماهیت «وحدت/یگانگی» هدایت کند که هیچ پیوند آشکاری با نقد او بر مُثُل ندارد.
آیا بحث درباره وحدت (مجموعهای گیجکننده از تناقضات—یا دستکم گزارههایی که در ظاهر متناقض به نظر میرسند) به نحوی به مواجهه با مسائل مطرحشده درباره مُثُل کمک میکند؟ این یک شیوه برای خواندن آن دیالوگ است. و اگر ما آن را به این شیوه بخوانیم، آیا نشان میدهد افلاطون نظر خود را درباره برخی از ایدههای مربوط به مُثُل که در دیالوگهای قبلی گنجانده بود تغییر داده است؟ آیا میتوانیم دیالوگهایی را بیابیم که در آنها با یک «نظریه جدید درباره مُثُل» مواجه شویم—یعنی شیوهای از اندیشیدن درباره مُثُل که با دقت از فرضهایی که منجر به نقد پارمنیدس شدند دوری میکند؟
پاسخ دادن به این پرسش آسان نیست. اما ما حتی نمیتوانیم این را به عنوان مسئلهای شایسته تأمل مطرح کنیم مگر آنکه پیشفرض بگیریم در پشت دیالوگها یک ذهن واحد ایستاده است که از این نوشتهها به عنوان راهی برای رسیدن به حقیقت و جلب توجه دیگران به آن حقیقت استفاده میکند.
اگر ببینیم تیمائوس (همسخن اصلی دیالوگی که به نام اوست) و مهمان الئایی در سوفیست و مرد سیاسی به گونهای درباره مُثُل سخن میگویند که کاملاً با شیوه سخن گفتن سقراط درباره مُثُل در فایدون و جمهوری سازگار است، آنگاه تنها یک توضیح معقول برای آن سازگاری وجود دارد: افلاطون باور دارد که شیوه سخن گفتن آنها درباره مُثُل درست است، یا دستکم به شدت توسط ملاحظات قدرتمند پشتیبانی میشود.
اگر از سوی دیگر، دریافتیم که تیمائوس یا مهمان الئایی به گونهای درباره مُثُل سخن میگویند که با نحوه تصوّر سقراط از آن موجودات انتزاعی در دیالوگهایی که نقشی محوری به عنوان هدایتکننده گفتوگو به او میسپارند هماهنگ نیست، آنگاه پذیرفتنیترین توضیح برای این ناهماهنگیها این است که افلاطون نظر خود را درباره ماهیت این موجودات تغییر داده است. ناپذیرفتنی خواهد بود اگر تصور کنیم خود افلاطون هیچ باوری درباره مُثُل نداشته و صرفاً میخواسته با نگارش دیالوگهایی که در آنها شخصیتهای اصلیِ متفاوت به شیوههایی ناصاف و ناهمخوان درباره این امور سخن میگویند، به خوانندگانش ورزیدگی ذهنی ببخشد.
216216





نظر شما