گروه اندیشه: محسن آزموده در روزنامه اعتماد گفت و گویی انجام داده با دکتر حسن اکبریبیرق درباره ترجمه کتابش «محمد (ص) و مؤمنان در صدر اسلام اثر فرد دانر». او معتقد است گسترش کمی و کیفی مطالعات اسلامی در دهههای اخیر، بهویژه در حوزههای پژوهشی غرب، نهتنها حجم دادههای تاریخی را افزایش داده، بلکه منجر به تحولی بنیادین و روششناختی در نحوه مواجهه با خاستگاههای اسلام شده است. او این دگرگونی را نوعی «انقلاب کوپرنیکی» در خوانش متون و شواهد تاریخی میداند. به باور وی، جریانهای جدید اسلامپژوهی با عبور از دوگانهٔ سادهانگارانهٔ «غربستیزی/تئوری توطئه» و «پذیرش بیچونوچرای روایات متأخر»، رویکردی میانرشتهای را اتخاذ کردهاند که در آن، شواهد مادی نظیر پاپیروسها، سکهها و کتیبهها در کنار منابع همزمان مسیحی، یهودی و سریانی قرار میگیرند. محور اصلی نظریه دانر که در این گفتوگو شکافته شده، بازتعریف خاستگاه اسلام در بستر تاریخ «اواخر دوران باستان» (Late Antiquity) و فرارفتن از تقلیلگراییهای صرفاً سیاسی یا اقتصادی است. دانر نشان میدهد که جامعهٔ نخستین نباید بلافاصله با مفاهیم و مرزبندیهای صلبِ متأخر «مسلمان» تحلیل شود، بلکه در گام نخست، یک «جنبش فراگیر توحیدی و تقوایی از مؤمنان» بوده که حتی قابلیت جذب یکتاپرستان درستکار یهودی و مسیحی را داشته است. این هویت دینی، بهتدریج و در بستر منازعات، تثبیت متون و بهویژه در دورهٔ امویان (بهخصوص عبدالملک بن مروان) به یک دین متمایز با ساختارهای نهادی تبدیل شد. اکبریبیرق تأکید میکند که ارزش کار دانر نهفقط در ارائه یک روایت تازه، بلکه در منقحکردن صورتمسأله، تفکیک تبیین تاریخی از داوری اخلاقی، و بازکردن افقهای جدید برای فهم هویت تکوینی و فرآیندی اسلام صدر است. این گفت و گو را در ادامه می خوانید:
****
نخست بفرمایید آیا با این نکته که در مقدمه ذکر شده موافق هستید که مطالعات اسلامی در دهههای اخیر رشد و گسترش کیفی و کمی قابل توجه داشته و اگر پاسختان مثبت است علت یا علل از نظر شما چیست؟
پیش از هر سخنی از جنابعالی و همکارانتان در جریده شریفه «اعتماد» سپاسگزارم که در این زمانه عسرت، به چنین مباحث بنیادین میپردازید. در پاسخ به پرسش شما باید بگویم که بله، با این گزاره موافقم؛ البته شاید بهتر آن باشد که میان افزایش کمی بروندادهای پژوهشی از سویی و تحول کیفی در روششناسی مطالعات اسلامی از سوی دیگر، تفکیک قائل شویم. در چند دهه اخیر، مطالعات مربوط به اسلام، به خصوص تاریخ اسلامِ نخستین، نه فقط از حیث تعداد کتابها و مقالات، بلکه از نظر تنوع روشها و منابع نیز دچار تحول جدی شده است. یکی از مهمترین عوامل این تحول، گسترش رویکردهای میانرشتهای است. تاریخ اسلام دیگر صرفا بر اساس متون روایی و تاریخی مسلمانان مطالعه نمیشود، بلکه قرآن، حدیث، سیره، تواریخ، کتیبهها، سکهها، پاپیروسها، اسناد اداری و شواهد باستانشناختی و همچنین منابع مسیحی، یهودی، سریانی، یونانی و ارمنی نیز در کنار یکدیگر قرار میگیرند. خود فرد دانر بخش مهمی از پروژه پژوهشی خود را بر همین پایه پی افکنده است و تاکید میکند که برای دوره نخست اسلام با «دشواره منابع» به نحوی جدی مواجهیم؛ یعنی بخش بزرگی از روایتهای تفصیلی موجود، بسیار دیرتر از رویدادهایی که درباره آنها سخن میگویند، تدوین شدهاند.
عامل دیگر، تحول در مطالعات اواخر دوران باستان یا Late Antiquity است. امروزه ظهور اسلام بیشتر از گذشته در متن تاریخی، سیاسی و دینی خاور نزدیک قرنهای ششم و هفتم میلادی بررسی میشود؛ یعنی در ارتباط با امپراتوری بیزانس و ساسانی، یهودیت، مسیحیت و جریانهای مختلف توحیدی منطقه. این نگاه کمک میکند اسلام را پدیدهای منفصل از محیط تاریخی خود نبینیم، بلکه ظهور آن را در context بستری بسی فراختر و بزرگتر و به اصطلاح فرنگی، در big picture یا تصویر بزرگ بنگریم. بالطبع این نوع نگرش، افق دید وسیعتری در اختیار ما نهاده و منطقا ما را به نتایج دقیقتری رهنمون خواهد شد. بنابراین به نظرم اهمیت مطالعات جدید فقط در این نیست که اطلاعات بیشتری به دست آوردهایم؛ نکته مهمتر این است که سوالها و شیوه مواجهه ما با منابع نیز تغییر کرده است.
محققان و پژوهشگران غیرمسلمان چه انگیزه یا اهدافی برای مطالعه اسلام، بهویژه تاریخ آن دارند؟
جواب کوتاه من به این سوال که خالی از طنز هم نیست، این است که نمیدانم! ما به نیات افراد و سازمانها جز در مواردی که خودشان اظهار کنند، دسترسی نداریم. از طرف دیگر این مساله را ذیل دانش خطرناکی به نام «استشراق» نیز باید مطالعه کرد. اگر بخواهیم همانند ادوارد سعیدِ مأسوفٌ علیه، بدبینانه با «شرقشناسی» برخورد کنیم، چه بسا که در ورطه تئوری توطئه بیفتیم و پرمان به تارهای چسبناک عنکبوت غربستیزی و غربهراسی گیر کند که خلاصی از آن به این سادگیها متصور نیست. بنده که سالهاست پای سفره تحقیقات اسلامپژوهان و ایرانشناسان غربی و غیرمسلمان نشستهام، ضمن رعایت موازین یک مواجهه انتقادی و حتی تردیدآمیز با ایدههای ایشان، به این نتیجه رسیدهام که آن پژوهشگران، از گلدزیهر (۱912 - ۱850) و نولدکه (۱930 -۱836) گرفته تا ادوارد براون (۱926 -۱862) و هانری کربن (۱۹78 -۱۹03) در کاوشهای خود انشاءالله صادقانه به دنبال حقیقت بودهاند؛ اگر هم چنین نبوده به هر روی به نشاط علمی در این حوزه، علی قدرِ مراتِبِهِم، افزودهاند و باید قدردانشان بود.
اما پاسخ تفصیلی من این است که نمیتوان برای همه پژوهشگران غیرمسلمان، یک انگیزه واحد در نظر گرفت. همانطور که در میان محققان مسلمان، دواعی متفاوتی برای اسلامپژوهی وجود دارد، در بین محققان غیرمسلمان نیز طیف متنوعی از انگیزهها دیده میشود.
اول از همه باید یادآور شوم که برای مراکز علمی و تحقیقاتی غرب، همه چیز میتواند اُبژه (object) و متعلق شناسایی قرار گیرد؛ همانگونه که دانش اقیانوسشناسی دارند، دپارتمان مطالعات اسلامی هم دارند و اصلا راز پیشرفت علمی و توسعه مرزهای دانش در جهان غرب، همین است.
از اینها که بگذریم برای برخی، اسلام یکی از مهمترین ادیان تاریخ جهان است و مطالعه خاستگاه و سر تحول آن، بخشی از تاریخ ادیان و داستان تمدنهاست. برای برخی دیگر، موضوع اصلی تاریخ خاورمیانه، در واقع شکلگیری دولتها و امپراتوریها، مناسبات میان ادیان یا تاریخ فرهنگی و اجتماعی منطقه است. عدهای نیز به مسائل روششناختی علاقه دارند؛ مثلا اینکه چگونه میتوان تاریخی را بازسازی کرد که منابع اصلی آن با فاصله زمانی زیاد، نسبت به وقایع تدوین شدهاند.
در مورد پژوهشگری مانند فرد دانر، انگیزه را نمیتوان به عوامل سیاسی یا دینی یا حتی دانشگاهی، فروکاست. او اساسا یک مورخ حرفهای و متخصص خاور نزدیک و اسلام نخستین و دغدغه اصلیاش بازسازی تاریخی این دوره با استفاده انتقادی از منابع مختلف است. سابقه پژوهشی او نیز این را نشان میدهد؛ پیش از «محمد (ص) و مومنان»، در کتاب روایتهای خاستگاه اسلام به مساله شکلگیری تاریخنگاری اسلامی و اعتبار و کارکرد منابع آن، پرداخته بود.
چه چیز در تحقیقات جدید تغییر کرده؟ آیا رویکردها و نگرشها متفاوت شده یا منابع جدیدی اضافه شده است؟
به گمان من هر دو اتفاق افتاده است؛ هم منابع و شواهد مورد استفاده، گستردهتر شدهاند و هم روش خواندن منابع قدیمی تغییر کرده است.
در گذشته، بخش عمدهای از بازسازی تاریخ اسلام بر منابع روایی اسلامی، مانند سیره، مغازی، حدیث و تواریخ متأخرتر، استوار بود. امروز این منابع همچنان اهمیت خود را کم یا بیش حفظ کردهاند؛ اما دیگر نمیتوان آنها را بدون بررسی زمان تدوین، لایههای روایی، انگیزههای مولفان و مقایسه با شواهد و تطبیق با مستندات مستقل مورد بهرهبرداری قرار داد. در کنار آنها، شواهدی مانند کتیبهها، سکهها، پاپیروسها و اسناد اداری اهمیت و تاثیرگذاری روزافزونی پیدا کردهاند. دانر بهطورمشخص بر اهمیت این اسناد تاکید دارد و پاپیروسهای اولیه را نمونهای از منابعی میداند که مستقیما از همان دوره تاریخی به ما رسیدهاند.
از سوی دیگر، روش پژوهش نیز تغییر کرده است. مساله فقط این نیست که «این روایت چه میگوید؟» بلکه باید پرسید: این روایت چه زمانی پدید آمده، چه کسی آن را نقل کرده، در چه شرایطی شکل گرفته، چه شواهد دیگری آن را تایید یا تضعیف میکند و چه کارکردی برای جامعهای که آن را نقل کرده، داشته است؟ روابط سیاسی و مناسبات قدرت، چه تاثیری در تولد این روایت داشتهاند؟ چه افراد، نهادها و جوامعی از ساخت و پراکنش این داستان سود یا زیان میبردهاند؟ فاکتورهای معناشناختی، عوامل زبانی و مناهج و اتجاهات تفسیری، در فهم این روایت از سوی آیندگان در تاریخ و همزمانان در جغرافیاهای مختلف، چه تاثیری میتوانسته داشته باشد؟
این تحول روششناختی، بسیار مهم و سرنوشتساز است، زیرا میان «منبع تاریخی» و «گزارش بیواسطه از یک واقعه تاریخی» تفاوت مینهد. این، همان چیزی است که شاید مورخان و محققان آینده، از آن به مثابه یک انقلاب کوپرنیکی در حوزه اسلامشناسی یاد کنند. میدانید چرا؟ برای اینکه چنین چرخش معرفتشناختی و روششناسانه اگرچه ممکن است فعلا به پاسخهای متقن و قانعکننده منجر نشده باشد، قطعا پرسشهای درستی را پیش روی مورخان، مومنان و غیرمومنان و حتی منکران گذاشته است. به دیگر سخن، طیف تجدیدنظرطلبان اگر هم کشف و کرامتی قابل باور از خود نشان نداده باشند، انصافا صورت مساله را منقح کردهاند و از این جهت شایسته عنایت ویژه از سوی جامعه علمی، خصوصا متولیان رسمی دیانت اسلام هستند.
در میان این پژوهشگران به دستهبندیهای مختلفی برمیخوریم؛ گروهی تجدیدنظرطلب هستند و نگاههای رادیکالی دارند و شماری دیدگاههای سنتی را با تغییراتی تایید میکنند. فرد دانر، نویسنده کتاب «محمد (ص) و مومنان در صدر اسلام»کیست و در این دستهبندیها کجا قرار میگیرد؟
به نظرم در استفاده از این دستهبندیها باید احتیاط کرد. اصطلاح «تجدیدنظرطلب» یا Revisionist طیف بسیار گستردهای را دربرمیگیرد و پژوهشگران این حوزه در همه مسائل همنظر نیستند.
فرد دانر در مجموع، پژوهشگری است که روایت سنتی درباره خاستگاه اسلام را مورد بازبینی انتقادی قرار میدهد؛ اما آرای او را نباید در عِدادِ رادیکالترین نظریههای تجدیدنظرطلبانه قرار داد. برای مثال، دانر، وجود تاریخی پیامبر اسلام را انکار نمیکند و درباره قرآن نیز برخلاف برخی نظریههای بسیار شکاکانه، به تاریخ نسبتا زودهنگام آن باور دارد. او بر این باور است که قرآن تا پایان قرن هفتم، یعنی حدود چند دهه پس از وفات پیامبر، به صورت متنی تثبیت شده بود.
از سوی دیگر، او منابع اسلامی را یکسره کنار نمیگذارد. روش او بیشتر این است که از این منابع، خوانشی انتقادی، تطبیقی و در کنار شواهد بیرونی دیگر داشته باشد.
بنابراین اگر بخواهم خیلی خلاصه جایگاه دانر را توضیح بدهم، میگویم: او نه یک مدافع ساده روایت سنتی است و نه یک شکاک رادیکال که تقریبا همه منابع اسلامی را بیاعتبار بداند. او در میان این دو، رویکردی انتقادی و تاریخی دارد و در عین حال برخی فرضهای بنیادین درباره اسلام نخستین را به شکل جدی بازتعریف میکند. حتی در معرفی دانشگاه شیکاگو از این کتاب نیز دیدگاه او «تجدیدنظرطلبانه، اما کمتر افراطی در قیاس با برخی نظریههای سه دهه گذشته» توصیف شده است. داوریها و احیانا سوگیریهای وی حتی در مقایسه با همگنان یا استادانش، ملایمتر و معتدلتر است؛ کسانی همچون جان وانسبرو، مایکل کوک و پاتریشیا کرون و ... .
محور و موضوع اصلی کتاب «محمد (ص) و مومنان در صدر اسلام» چیست و فرد دانر آن را در پاسخ به چه پرسشی نوشته است؟
بگذارید این نکته محوری را یادآور شوم که کتاب دانر صرفا یک روایت جدید از زندگی پیامبر نیست، بلکه مساله اصلی آن بازسازی فرآیند شکلگیری هویت اسلامی است. به نظر او برای فهم اسلام نخستین، باید همزمان قرآن، منابع روایی اسلامی، شواهد مادی و منابع غیرمسلمانان را دید و از تحمیل هویتهای دینی متأخر بر دوره نخست پرهیز کرد. ساختار خود کتاب نیز از زمینه خاور نزدیک پیش از اسلام آغاز میشود، سپس به جنبش مومنان، فتوحات، جنگهای داخلی و سرانجام ظهور اسلام به عنوان یک هویت دینی متمایز میرسد. بنابراین پرسش اصلی کتاب، این است که اسلام در آغاز چه نوع جنبشی بود و جامعهای که بعدها «جامعه مسلمانان» نام گرفت، در ابتدا خود را چگونه تعریف میکرد؟
به باور دانر در نخستین مرحله، با چیزی روبهرو هستیم که او آن را «جنبش مومنان» (Believers’ Movement) مینامد. این جنبش در آغاز، بیش از آنکه یک دین کاملا تفکیک شده، قاعدهمند و دارای مرزبندی روشن با یهودیت و مسیحیت باشد، یک جنبش دینی توحیدی و تقوایی بود که بر ایمان به خدای یگانه، عمل صالح، اطاعت از فرمان الهی و آمادگی برای داوری نهایی تاکید داشت.
نکته محوری کتاب همین واژه Believers یا مومنان است. دانر میگوید: نباید اصطلاح «مسلمان» را بدون تامل، به شکل امروزین آن به تمام اعضای جامعه نخستین محمد (ص) اطلاق کنیم. از نظر او در مرحله نخست، این جامعه خود را بیش از هر چیز «مومنان» میدانست و این مفهوم میتوانست شامل برخی یهودیان و مسیحیان توحیدگرا و درستکار نیز باشد.
در نتیجه کتاب در واقع، داستانِ تبدیل تدریجی یک جنبش گسترده توحیدی به دینی، با هویت متمایز و مرزهای روشنتر، یعنی چیزی است که بعدها «اسلام» نامیده شد.
فرد دانر در این کتاب کوشیده است نشان دهد که ظهور اسلام در واقع و پیش از هر چیز یک جنبش دینی است و در برابر دیدگاههایی قرار میگیرد که تبیینی سیاسی و اجتماعی از ظهور اسلام ارایه میدهند. لطفا در این باره به اختصار توضیح دهید و بفرمایید استدلالهای اصلی دانر برای اینکه نشان بدهد اسلام در اصل یک جنبش دینی بوده، چیست؟
این یکی از مهمترین و شاید بحثبرانگیزترین جنبههای نظریه دانر است. او با تبیینهایی مخالفت میکند که انگیزه اصلی محمد (ص) و نخستین پیروانش را در قدرت سیاسی، منافع اقتصادی، ملیگرایی عربی یا تحولات اجتماعی جستوجو میکنند. دانر منکر این عوامل نیست؛ حرفش این است که نباید آنها را موتور اصلی جنبش اولیه دانست. به تعبیر خود او، اسلام در آغاز یک جنبش دینی بود و دغدغه اصلی مومنان، دستیابی به رستگاری از طریق ایمان و رفتار درست بود. مسائل اجتماعی و سیاسی نیز وجود داشتند، اما تا حد زیادی در نسبت با همین دغدغه دینی و اخلاقی معنا پیدا میکردند. دانر در تسجیل این دیدگاه، چند شاهد مهم دارد:
نخست، تاکید بسیار پررنگ قرآن بر توحید، تقوا، عمل صالح، داوری الهی، رستاخیز و مسوولیت اخلاقی انسان.
دوم، پیوند محتوایی دعوت محمد (ص) با فضای دینی خاور نزدیک اواخر دوران باستان. دانر معتقد است دعوت محمد (ص) را باید در جهانی فهمید که یهودیت و مسیحیت و انواع جریانهای توحیدی در آن حضور داشتند.
سوم، مفهوم «مومنان». به نظر دانر، اگر در نخستین مرحله، اعضای این جنبش صرفا بر اساس قومیت یا تعلق سیاسی تعریف نمیشدند و حتی مسیحیان و یهودیان درستکار نیز در مفهوم گسترده «مومن» جای میگرفتند، این موضوع با تفسیر صرفا سیاسی یا ملیگرایانه از خاستگاه جنبش سازگار نیست.
این نکته را هم باید اضافه کرد که این، به معنای حذف سیاست از تاریخ صدر اسلام نیست. خود دانر بخش قابل توجهی از کتاب را به جنگهای داخلی، مساله جانشینی و رقابت بر سر رهبری جامعه اختصاص میدهد. بحث او درباره اولویت تبیین دینی در مرحله آغازین است، نه اینکه سیاست در آن دوره وجود نداشته است. ساختار کتاب نیز دقیقا این مسیر را دنبال میکند: ظهور جنبش، گسترش آن، جنگهای داخلی و سپس ظهور اسلام به عنوان یک هویت دینی متمایز.
بدین لحاظ، حرف دانر فقط این نیست که «اسلام یک جنبش دینی بود»؛ نکته مهمترش این است که او با تبیینهایی که خاستگاه اسلام را عمدتا با اقتصاد، سیاست، ناسیونالیسم عربی یا تحولات اجتماعی توضیح میدهند، مخالفت میکند و میگوید انگیزه دینی را نمیتوان از مرکز تبیین کنار گذاشت. خود دانر به روشنی میگوید مومنان درباره مسائل اجتماعی و سیاسی دغدغه داشتند؛ اما آنها را در نسبت با تقوا، رفتار درست و رستگاری میفهمیدند.
بستر دینی و سیاسی و اجتماعی ظهور اسلام از نظر دانر چه ویژگیهایی داشته و اصولا ظهور یک دین جدید در پاسخ به چه مطالباتی صورت گرفته است؟
دانر برای فهم ظهور اسلام، از همان ابتدا از محیط عربستان فراتر میرود و آن را در بستر خاور نزدیک اواخر دوران باستان قرار میدهد. در این دوره دو قدرت بزرگ بیزانس و ساسانی در منطقه حضور داشتند و جهان دینی نیز بسیار متنوع و در عین حال به شدت درگیر مباحث الهیاتی بود. یهودیت و مسیحیت در منطقه حضور داشتند و میان شاخهها و قرائتهای مختلف مسیحیت نیز اختلافات جدی وجود داشت. عربستان هم برخلاف تصور سادهای که گاهی از آن ارایه میشود، جزیرهای کاملا جدا از این تحولات نبود. ارتباطات تجاری، سیاسی و فرهنگی عربستان با سرزمینهای پیرامون، آن را در جریانهای دینی منطقه قرار میداد.
در چنین بستری، از نظر دانر یکی از مهمترین مطالبات دینی، بازگشت به توحید، تقوا، رفتار اخلاقی و آمادگی برای رستاخیز و داوری الهی بود که در ادبیات ادیان سامی از آن به «آخرالزمان» تعبیر میشود. بنابراین او ظهور جنبش محمد (ص) را در امتداد برخی جریانهای دینی موجود در اواخر دوران باستان میبیند؛ نه به عنوان پدیدهای که ناگهان و در خلأ تاریخی ظاهر شده باشد.
البته باید دقت کنیم که دانر نمیگوید اسلام صرفا پاسخی مکانیکی به یک «نیاز اجتماعی» بوده است. اتفاقا یکی از تفاوتهای اساسی او با برخی تبیینهای اجتماعی این است که برای انگیزه دینی و دغدغه رستگاری وزن بسیار زیادی قائل میشود.
فرد دانر در این کتاب نگاهی متفاوت به امویان ارایه میکند و از نقش آنها در گسترش اسلام سخن میگوید. لطفا به اختصار در این زمینه توضیح دهید.
این بخش از کتاب واقعا جالب است و غافلگیرکننده؛ بهویژه برای شیعیان! چون دانر تصویری متفاوت از نقش امویان ارایه میکند؛ تصویری که به جرات میتوان گفت حتی در ادبیات کلاسیک و سنتی عامه مسلمانان، اعم از امامیه یا اهل جماعت، بیسابقه یا حداقل کمسابقه است. تا جاییکه من به یاد دارم، در سالهای اخیر، تنها دکتر عبدالکریم سروش در برخی فقرات آثار خود، به بنیامیه نگاهی واقعبینانه و نه از سر غیظ، افکنده و دوران اموی را نه عصر انحراف، بلکه بخشی از تاریخ اسلام قلمداد کرده و حق ایشان را در توسعه سرزمینی خلافت اسلامی گذاشته است.
در روایتهای تاریخی و حافظه عمومی مسلمانان، امویان غالبا با سیاست، قدرت، منازعات داخلی و گاه فاصله گرفتن از آرمانهای دینی نخستین شناخته میشوند. دانر این تصویر را بهطور کامل نمیپذیرد و استدلال میکند که نباید امویان را صرفا گروهی از حاکمان فرصتطلب دانست که از دین برای تثبیت قدرت خود استفاده کردند.
او معتقد است امویان، به خصوص در دورهای که پس از جنگهای داخلی جامعه مومنان در حال بازسازی بود، در تثبیت و صورتبندی هویت دینی جامعه نقش مهمی داشتند. در کتاب، دوران امویان بهویژه با دوره عبدالملک بن مروان اهمیت پیدا میکند. در این دوره تلاش برای تعریف روشنتر هویت جامعه، تاکید بیشتر بر محمد (ص) و قرآن، صورتبندی روشنتر برخی آموزهها و مناسک اسلامی و همچنین شکلگیری هویت سیاسی عربی را میبینیم. ساختار فصل پایانی کتاب نیز دقیقا این موضوعات را در کنار یکدیگر قرار میدهد: «استقرار مجدد بنیامیه و بازگشت به رویای امپراتوری»، بازتعریف اصطلاحات اصلی، تاکید بر محمد (ص) و قرآن، مساله تثلیث، تفصیل یافتن مناسک اسلامی، تفصیل یافتن داستان خاستگاههای اسلامی و برآمدن هویت سیاسی عرب. نکته مهم این است که دانر نمیگوید امویان «اسلام را اختراع کردند». حرف او بسیار متفاوت است: امویان در فرآیند تبدیل جنبش مومنان به جامعهای با هویت دینی مشخص و متمایز، نقش بسیار مهمی ایفا کردند.
حتی در مقدمه کتاب، دانر تصریح میکند که امویان را نه صرفا «دستکاریکنندگان بدبین» نمادهای دینی، بلکه حاکمانی میبیند که به شیوه خود در تحقق اهداف جنبش و شکلگیری هویت متمایز جامعه مومنان نقش داشتند و معتقد است که بدون سهم امویان، اسلام به صورتی که امروز میشناسیم احتمالا شکل نمیگرفت.
نکته اصلی دانر این نیست که «امویان اسلام را گسترش دادند»، بلکه مساله این است که آنها در تبدیل جنبش اولیه مومنان به یک هویت دینی متمایز و تثبیت شده نقش مهمی داشتند. در نگاه او، در دوره اموی، مخصوصا در زمان عبدالملک، مرزهای هویت اسلامی روشنتر میشود. بد نیست یک جمله شگفتیبرانگیز از وی را نقلکنم که «با تردید بسیار میتوان پذیرفت که دین اسلام، آنگونه که امروز میشناسیم، بدون تشریک مساعی امویان، حتی وجود میداشت».
آیا این نگرش، نافی انتقادهایی است که در طول تاریخ از امویان و تاثیر ایشان بر اسلام و سرنوشت آن داشته است؟
نه، به هیچوجه. اتفاقا به نظرم یکی از نکات مهم در خواندن دانر همین است که تبیین تاریخی، با داوری اخلاقی یکی نیست. او نمیخواهد بگوید همه عملکردهای امویان مثبت بوده یا انتقادهای تاریخی از آنها بیاساس است. موضوع او چیز دیگری است: اگر بخواهیم تاریخ را بفهمیم، باید بتوانیم حتی درباره حکومتی که در حافظه تاریخی گروههای مختلف با انتقادهای جدی مواجه شده است، نقش تاریخی آن را بدون پیشفرض بررسی کنیم.
امویان همزمان میتوانستند یک قدرت سیاسی باشند، با مخالفان خود درگیر شوند، در جنگهای داخلی نقش داشته باشند و در عین حال در نهادینه شدن و تعریف هویت دینی جامعهای که بعدها اسلام نام گرفت، نقش ایفا کنند. این دو گزاره الزاما متناقض نیستند.
ضمن اینکه باید توجه داشت دانر نمیگوید امویان از ابتدا عامل شکلگیری جنبش بودند. جنبش مومنان پیش از آنها و با محمد (ص) آغاز شده بود؛ بحث او درباره مرحلهای بعدی است که در آن، پس از بحرانها و جنگهای داخلی، امویان در تثبیت ساختار سیاسی و دینی جامعه نقش ایفا کردند. بنابراین خواندن دانر نباید به این معنا باشد که روایتهای انتقادی درباره امویان را کنار بگذاریم، بلکه باید آنها را در کنار این پرسش قرار دهیم که امویان در فرآیند تاریخی شکلگیری اسلام چه کردند و چرا نقش آنها در این فرآیند مهم بود؟
نگاه متفاوت فرد دانر به اسلام و مسلمانان نخستین چه تاثیری در نگاه امروزی ما به آن دارد؟
به نظرم مهمترین تاثیر این نگاه، تاریخیتر و پیچیدهتر کردن تصویر ما از اسلام نخستین است. در روایتهای رایج، گاهی فاصلهای که امروز میان اسلام، مسیحیت و یهودیت میبینیم به همان شکل به قرن نخست اسلام منتقل میشود؛ گویی از همان روز اول با سه جامعه دینی کاملا متمایز و دارای مرزهای روشن مواجه بودهایم. نظریه دانر ما را وادار میکند این فرض را دوباره بررسی کنیم.
اگر بپذیریم که در مرحله نخست، جنبشی با محوریت توحید، تقوا، عمل صالح و انتظار داوری الهی شکل گرفته و مرزهای اعتقادی آن با یهودیان و مسیحیان هنوز به اندازه دورههای بعدی روشن نبوده است، آنگاه اسلام را نه یک پدیده ایستا، بلکه یک فرآیند تاریخی میبینیم. این نگاه چند پیامد مهم دارد:
اول اینکه شکلگیری هویت اسلامی را تدریجی میبینیم، نه یک امر کاملا نهایی شده از همان آغاز.
دوم اینکه متوجه میشویم «اسلام» به عنوان یک دین تاریخی، در تعامل با محیط دینی و سیاسی خاور نزدیک و همچنین در جریان منازعات داخلی جامعه نخستین شکل گرفته است.
سوم اینکه مرز میان دین، سیاست و هویت جمعی را در صدر اسلام پیچیدهتر میبینیم. نه میتوان همه چیز را به سیاست تقلیل داد و نه میتوان سیاست و تحولات اجتماعی را نادیده گرفت و شاید مهمتر از همه اینکه دانر به ما یادآوری میکند که تاریخ اسلام نخستین هنوز یک مساله پژوهشی باز است. ما با مجموعهای از منابع بسیار ارزشمند، اما ناهمگون روبهرو هستیم و باید آنها را با یکدیگر مقایسه کنیم. خود دانر نیز بر این نکته تاکید کرده که شواهد موجود کامل نیستند و هر بازسازی تاریخی از این دوره تا حدی تفسیری و فرضیهای باقی میماند.
از این منظر، ارزش محمد (ص) و مومنان در صدر اسلام فقط در این نیست که یک روایت تازه از آغاز اسلام ارایه میکند؛ اهمیتش این است که ما را وادار میکند درباره مفاهیمی مثل «مومن»، «مسلمان»، «اسلام» و حتی «جامعه اسلامی» در قرن نخست هجری دوباره فکر کنیم.
مساله قابل توجه دیگری نیز وجود دارد که عبارت است از ارج و منزلت روشنفکرانه روایت دانر از صدر اسلام. این قضیه مفصل را در اینجا به اجمال برگزار میکنم و میگذرم و توضیح آن را به فرصتی دیگر احاله میکنم.
مایلم در پایانِ سخن بار دیگر بر این موضوع حساس و مناقشهبرانگیز که استعداد بدفهمی دارد، تاکید بورزم که درباره کلمه «مومنان» که کلیدواژه این کتاب است، باید خیلی دقیق باشیم. نظریه دانر این نیست که «اسلام وجود نداشت» یا «محمد رهبر یک جنبش یهودی - مسیحی بود»؛ بحث او این است که در مرحله آغازین، جامعه محمد (ص) را بهتر است یک جنبش توحیدی فراگیر از مومنان بدانیم که مرزهای هویتی آن با یهودیان و مسیحیان هنوز به روشنی دورههای بعدی نبود. به روایت دانر، این مرزبندی به تدریج و طی دهههای بعد شکل گرفت و کلام آخر اینکه دانر خودش نظریهاش را قطعی و نهایی نمیداند. او تاکید میکند که مساله منابع در تاریخ اسلام نخستین بسیار جدی و درخور اعتنای بسیار است: بخش قابل توجهی از منابع روایی موجود دیرتر نوشته شدهاند و شواهد مستند هم محدودند. بنابراین تفسیر او، یک بازسازی تاریخی نیرومند، اما همچنان قابل بحث است، نه «کشف حقیقت نهایی درباره صدر اسلام».
216216





نظر شما