گروه اندیشه: دکتر سمیه توحیدلو در یادداشتی که در کانال تلگرامی اش نوشته تاکید می کند که امید نه حس یکدست، بلکه سازهای متکی بر سه رکن واقعبینی، معنا و پیوند است. این متن با سنخشناسی طیف امید — شامل «کاذب»، «شناختی»، «انضمامی»، «تراژیک» و «مطلق سکولار» — نشان میدهد چگونه امید میتواند از توهمی ایستا یا سازهای شکننده، به موتوری برای عاملیت، مقاومت از دلِ سوگ و همبستگی زیسته در برابر یاس تبدیل شود. این یادداشت را در ادامه می خوانید:
****
در مواجهه با روزگار ناپایدار و فرداهای مهآلود یا تاریک، «امید» یک احساسِ تخت و یکدست نیست. اگر بخواهیم بفهمیم چرا بعضی وقتها امید موتور محرکِ تغییر میشود و بعضی وقتها صرفاً یک سرابِ تسکیندهنده است، باید بدانیم که امید بر دوشِ سه رکنِ بنیادین سوار است: واقعبینی (نگاه بیچشمپوشی به سختیِ موانع)، معنا (یافتنِ قطبنما در دل رنج و تاریکی) و پیوند (تکیه بر همبستگی و جمع).بر پایهی همین ارکان و با نگاهی به میراث فلسفی و جامعهشناختی، میتوان امید را در پنج گونهی کاملاً متمایز و طیفی بازشناخت که هر کدام کارکرد و تمایز خاص خود را دارند:
امید کاذب و خوشبینی سادهلوحانه (توهمِ بیهزینه): این همان نگاهی است که فکر میکند چرخ تاریخ خودبهخود و بدون اینکه ما هزینه بدهیم، رنج بکشیم یا تغییری ایجاد کنیم، به سمت خوبی میچرخد. تمایز بنیادینِ این نوع امید در «انکار واقعبینی» است. این تفکر با چشم بستن بر ساختارهای ناعادلانه و موانعِ سخت، انسان را در رخوت و انفعال نگه میدارد، چرا که فرد تصور میکند آینده قرار است خودبهخود و بدون عاملیتِ او ساخته شود.
امید شناختی و هدفمحور (نقشهی راهِ فردی): این الگو، رویکردی کاملاً محاسبهگر و ابزاری است (بر مبنای نظریهی هدف و مسیر). تمایز اصلیاش در این است که امید را به عنوان یک پدیدهی کاملاً فردی و نقشهمحور تعریف میکند؛ یعنی داشتن هدف مشخص و باور به اینکه «منِ فردی» به تنهایی میتوانم مسیر را طی کنم. نقطهی آسیبپذیریِ این امید آن است که وقتی در بحرانهای ساختاری یا فردی، مسیرها مسدود میشوند و احتمالات به صفر میرسد، این سازهی ذهنی به شدت شکننده است و دچار فروپاشی و تخلیه عاملیتی میشود.
امید انضمامی و فعال (رویای بیدار در جبههی زمانه): در نقطهی مقابلِ امید ایستا، این نوع امید (برگرفته از فلسفهی ارنست بلوخ) شورِ رؤیا و تخیل را با تحلیل دقیق امکانهای عینیِ جامعه پیوند میزند. تمایز کلیدیاش در این است که بر پایهی «واقعبینیِ جبههای» بنا شده؛ یعنی شناختِ دقیقِ پیشتازانهترین نقطهی زمانهی حال که آینده در آن در حال شکلگیری است. این امید به دنبال خلقِ «امر نو» و ساختنِ افقهای محققنشده است و به جای نشستن، روی زمینِ واقعیت عمل میکند.
امید تراژیک یا امید علیه امید (سوختِ مقاومت از دلِ سوگ): این امید از دل عبور از «نقطه صفر سوگ، فاجعه و رنج» سر برمیآورد. تمایز بنیادینِ این چهره با بقیه در این است که واقعیتِ تلخِ شکست، زخم و مرگ را هرگز توجیه نمیکند و به دنبال خوشبینیهای ارزان نیست. امید تراژیک متکی بر «رکن معنا» است؛ میداند که پیروزی تضمینشده نیست، اما با شجاعت چشم در چشمِ فاجعه میدوزد تا یاد و حافظهی رنجدیدگان را رستگار کند و سوگ را به مسئولیت اخلاقی بدل سازد.
امید مطلقِ سکولار (همبستگیِ زیسته در آستانهی نیستی): این امید، دیگر ربطی به رسیدن به یک هدفِ مادیِ مشخص یا پاداش بیرونی ندارد، بلکه یک «موضعِ وجودی و زیسته» در برابر یاس مطلق است. تمایز کلیدیِ امید مطلق در تکیه بر «رکن پیوند» است؛ یعنی حتی از محاسبهی عقلانیِ برد و باخت عبور میکند و بر پایهی همبستگیِ بنیادین با دیگران و «ایستادن در کنار یکدیگر» بنا میشود. این امید به انسان کمک میکند تا در آستانهی بحران و نیستی، انزوا را بشکند و یکپارچگیِ وجودیاش را حفظ کند. ما در کجای این طیف ایستاده ایم و نسبتمان با واقعبینی، معنا و پیوند چگونه است؟
۲۱۶۲۱۶





نظر شما