به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا؛ آناهید خزیر: کوروش هخامنشی از چهرههای بزرگ و کمنظیر تاریخ ایران و بنیانگذار بزرگترین امپراتوری و نیروی سیاسی در جهان باستان محسوب میشود که نخستین شاهنشاهی شکوهمند تاریخ را حدود شش سده پیش از میلاد مسیح با یکپارچه کردن دو قوم ماد و پارس بنیان گذاشت؛ امپراتوری که وسعتی شگفتانگیز پیدا کرد و از هند تا دریای مدیترانه را در بر گرفت و به مدت بیش از دو سده (تا زمان سیطره یافتن اسکندر مقدونی) به حیات خود در دنیای باستان ادامه داد. به گفته «دیودوروس سیکولوس»، مورخ یونانی، کوروش در میان مردم زمانه خود از نظر شجاعت و خردمندی و فضیلتهای دیگر سرآمد بود. پارسیان در طول حکومت هخامنشی گسترش امپراتوری خود را وامدار کوروش میدانستند و باور داشتند کسی همطراز و برابر با کوروش نیست. ازاینرو، کوروش را میتوان شاهی تحسینبرانگیز در تاریخ سرزمین ایران نامید که خداپرست و برخوردار از فضیلتهای اخلاقی بوده است؛ جهانداری خوشنام که در نوشتههای یونانیان، یهودیان و مسلمانان به عنوان فردی بزرگ، خردمند، نیکسرشت و نیککردار توصیف شده.
هفتم آبان به گواه اسناد تاریخی سالروز ورود بدون جنگ و خونریزی کوروش، نخستین شهریار هخامنشی به بابل است، از این رو با دکتر مهرداد ملکزاده، باستانشناس و عضو هیأت علمی پژوهشگاه میراثفرهنگی و گردشگری گفتوگو کردهایم که در ادامه میخوانید:
از دید شما که سالهاست در حوزه باستانشناسی فعالیت میکنید چرا در دو دهه اخیر به کوروش هخامنشی گرایش بیشتری شده و همه به او اقبال یافتهاند و در حافظه جمعی ایرانیان و حتی در عرصه بینالمللی تا این اندازه ریشهدار شده است؟
بله، به نظر میرسد که نگرش جامعه به مباحث مربوط به تاریخ ایران باستان، تا حدود زیادی در سالهای اخیر دگرگون شده است. عوامل متعددی میتوانند در این میان مؤثر باشند. به هر حال، در سال ۱۳۵۷ ایران دچار انقلاب شد؛ انقلاب اسلامی که پس از آن، در حقیقت، به استقرار نظام جمهوری اسلامی در ایران انجامید. یکی از آموزههای نظام جمهوری اسلامی، انقلاب فرهنگی بود؛ یعنی تغییر در برخی از مهمترین باورداشتهای فرهنگی که پیش از انقلاب ترویج و تبلیغ میشدند. به درست یا نادرست، پسندیده یا ناپسند، سلسله پادشاهی پهلوی بخشی از هویت خود را با ایران باستان گره زده بود و میکوشید از ایران باستان برای خود آبشخورهای فرهنگی خلق کند. اینکه این رویکرد در ذات خود تا چه اندازه درست یا نادرست بود، بحث دیگری است؛ اما به هر حال، این واقعیتی مشهود بود. انقلابیون و جمهوریخواهان که انقلاب فرهنگی را به وجود آورده بودند، گمان میکردند که برای مبارزه با هرگونه نگاه معطوف به بازگشت به ایران دوره پهلوی، باید با همه عناصر و عواملی که به نوعی به ایران باستان مربوط میشوند نیز مخالفت کنند، از آنها دوری کنند و بیزاری بجویند؛ اما اینکه چنین مخالفتی چه معنا و چه کالبدی داشت، خود جای بحث دارد. آرامآرام، طی ۴۷ سال گذشته، این دیدگاه تغییر کرد. پس از آنکه چند سالی از تبوتاب انقلاب گذشت و انقلابیگری و درحقیقت تندروی رنگ باخت، بسیاری از سران و مهندسان فرهنگی نظام جدید نیز آگاه شدند که برای حفظ انسجام ملی و هویت ملی، باید به همه میراث تاریخی و فرهنگی ایران، چه پیش از اسلام و چه پس از اسلام، تمسک جست.
به هر حال، یکی از درخشانترین چهرههای تاریخ ایران باستان، بیگمان کوروش بزرگ هخامنشی است و به همین دلیل، توجه بیشتری به او شد. آن بیزاریجویی سالهای آغازین انقلاب که حتی، برای مثال، به نوشتن کتابی از سوی حاج صادق خلخالی در نفی شخصیت کوروش انجامیده بود، بیمعنا بود و زمانه جدید، نگاهی جدید را طلب میکرد. در عرصه بینالمللی، گمان نمیکنم در این زمینه تغییری ایجاد شده باشد؛ زیرا غربیها در طول تاریخ همواره مواجههای بهواقع منفعتطلبانه با گذشته فرهنگی ایران داشتهاند. البته دانشمندان، پژوهشگران، تاریخدانان، باستانشناسان و ایرانشناسان را باید از این قاعده مستثنا کرد؛ حساب آنها از سیاسیون غرب جداست. سیاسیون غرب در طول تاریخ همواره در جستوجوی راه و روشی برای برتریجویی بر ایران بودهاند. با این حال، در تاریخ معاصر نیز تاریخدانان، باستانشناسان و ایرانشناسان نگاهی مسلماً محققانه به سلسله هخامنشی و شخصیتی همچون کوروش داشتهاند. گمان نمیکنم که نگاه ملی و نگاه بینالمللی در این زمینه، الزاماً همسویی یا هماهنگی داشته باشند. مجامع علمی و پژوهشی غرب تألیفات خود را ادامه میدادند و همچنان ادامه میدهند. به هر حال، حساب نگاههای سیاسی معاصر از حساب پژوهشگران طبیعتاً جداست. اتفاقاً در سالهای اخیر، شاهد رشد چشمگیر ایرانشناسی در اروپا نیستیم؛ برعکس، بیشترین کرسیهای ایرانشناسی در غرب تعطیل شدهاند، چراغ ایرانشناسی در بسیاری از دانشگاههای غرب خاموش شده است و در عرصه بینالمللی، رکودی در زمینه ایرانشناسی وجود دارد.
آیا کوروشی که امروز در حافظه عمومی ایرانیان میشناسیم، همان کوروشی است که از اسناد باستانشناختی و متون همزمان با او میتوان بازسازی کرد؟
مسلماً چنین نیست و البته این هم اصلاً چیز عجیبی نیست. بخشی از این مسئله به محدودیت منابع تاریخی و باستانشناختی بازمیگردد. کدام پژوهشگر منصفی میتواند مدعی باشد که تصویری که از یک شخصیت متعلق به روزگاران تاریخی بازسازی میکند، آینه تمامنمای شخصیت او، بیکموکاست، است؟ ما طبیعتاً با محدودیتهایی در منابع تاریخی و اسناد باستانشناختی مواجه هستیم. با این حال، کوروشی که در حافظه عمومی ایرانیان حضور دارد، به نوعی و به تعبیری، پاسخی به نیاز ایرانیان معاصر برای داشتن یک الگو و سرمشق فرهنگی است. پس از چهار قرن نخست اسلامی، شاهد سرودن شاهنامه به دست فردوسی حکیم توس هستیم. در این اثر، در کنار داستانهای اساطیری، روایتهای حماسی، نیمهتاریخی و تاریخی نیز وجود دارد؛ روایتهایی درباره پیشدادیان، کیانیان، اشکانیان و ساسانیان. فردوسی در کنار این روایتها، یک ابرپهلوان نیز به ما معرفی میکند که همان رستم است؛ گویی «رستم همه ایران است و ایران همه رستم.» سازوکاری که در اینجا وجود دارد، این است که فردوسی جان ایرانی را درحقیقت در پیکره رستم صیقل میدهد و به وجود میآورد.
اما روزگار ما، روزگار اکتفا کردن به شاهنامه نیست؛ بهویژه آنکه در پی پژوهشهای جدید دریافتهایم که حماسه ملی ایران، با تمام ارزشمندی و ارجمندیاش، همه تاریخ ایران را در بر نمیگیرد. روایتهای اسطورهای مربوط به پیشدادیان و کیانیان، روایتهای حماسی مربوط به دوران پهلوانی در شاهنامه، بخشهای نیمهتاریخی و کمتر تاریخی مربوط به اشکانیان و بخشهایی احتمالاً تاریخی درباره ساسانیان، تمام تاریخ ایران را شامل نمیشوند. بهخصوص با توجه به برخی پیچیدگیهای شکلگیری تاریخ روایی ما، در شاهنامه اثری از مادها و هخامنشیان نمیبینیم. پس از پیشرفت پژوهشهای تاریخی و افزایش شمار کاوشهای باستانشناختی بود که مادها و هخامنشیان در روشنای تاریخ پدیدار شدند. در کنار رستم دستان و شخصیتهایی همچون کیقباد، کیخسرو، کیکاووس، جمشید و تهمورث و...، ایرانیان دریافتند که در گذشته خود، شخصیتهای تاریخی پرشماری همچون کوروش، کمبوجیه، داریوش، خشایارشا، اردشیر اول و دیگر شاهان بزرگ هخامنشی نیز داشتهاند. در اینجا بود که از میان همه این چهرههای متعلق به دوران تاریخی و مجموعه روایتهای موجود درباره آنها، روندی شکل گرفت که درنهایت، نیاز فرهنگی روزگار معاصر را حول شخصیت کوروش تنید. به این ترتیب، کوروشی جدید پدیدار شد؛ نه لزوماً بسیار متفاوت از کوروش تاریخی، بلکه کوروشی متناسب با نیازهای روزگار معاصر. این کوروش جدید، به احتمال بسیار زیاد، میتواند شباهتهای فراوانی با کوروش تاریخی و واقعی داشته باشد؛ اما در عین حال، چهرهای است که نیازهای انسان ایرانی امروز را برآورده میکند؛ همانگونه که پیش از این، برای مثال، رستم چنین نقشی ایفا میکرد.
اطلاق عنوان «نخستین منشور حقوق بشر جهان» به استوانه کوروش، برداشتی تاریخی است یا تعبیری مدرن که به سندی باستانی نسبت داده شده است؟
ببینید، شاید برخی از میهنپرستان یا میهندوستان افراطی از پاسخ من چندان خرسند نباشند، اما بهواقع، اطلاق عنوان «نخستین سند حقوق بشر» به استوانه بابلی کوروش، تا حدود زیادی با گشادهدستی و نگاهی غیرتاریخی همراه است. از همه مهمتر، باید تأکید کنیم که برخی از مفاهیمی که امروزه در جهان پذیرفتهشده و پسندیدهاند، در روزگار باستان اساساً معنایی نداشتهاند. حقوق بشر مفهومی امروزی است. حقوق بشر به این معنا که هر یک از ابنای بشر و هر یک از آدمیزادگان از حقوقی برخوردار باشند، پدیدهای است که به جهان و روزگاران نو تعلق دارد. این مفهوم پس از رنسانس و در پی زایش اومانیسم در غرب شکل گرفت و سپس به گوشهوکنار جهان، ازجمله مشرقزمین و ایران، گسترش یافت. مسلم است که در روزگار مادها، هخامنشیان، اشکانیان و ساسانیان، و نیز در دوران اسلامی، در زمان حضور تفکر خلافت اموی و عباسی در ایران و بخشهای بزرگی از جهان، و در دورههای بعد، در روزگار سامانیان، طاهریان، صفاریان، سلجوقیان و غزنویان، مفهوم حقوق بشر به معنای امروزی آن در جهان و در جهان ایرانی وجود نداشته است.
اما آنچه در این میان اهمیت دارد، مفاد استوانه بابلی کوروش است. کاملاً مشخص است که این استوانه، با وجود آنکه به زبان اکدی بابلی نوشته شده و به احتمال قریب به یقین، به دست پرستاران یا کاهنان مردوک، خدای بزرگ بابل، نگاشته شده است، متنی در ادامه سنت فرهنگی سرزمین بابل و بخشی از تداوم فرهنگ باستانی میانرودان به شمار میرود. با این حال، این متن دریچه دیگری به روی مخاطب خود میگشاید. در استوانه بابلی کوروش، مفاهیمی همچون صلح و آشتی و نیز توجه به آزادیهای مردمان برجسته شدهاند. شاید پیش از آن، در متنهای مشابه، شاهان آشوری به به بند کشیدن، کشتن و آواره کردن مردمان افتخار میکردند؛ اما چنین تصویری را در استوانه بابلی کوروش نمیبینیم. اینجاست که، بیآنکه بخواهیم مبالغه کنیم یا بگوییم استوانه بابلی کوروش نخستین منشور حقوق بشر جهان است، میتوانیم بگوییم آموزههای مطرحشده در این استوانه، شاید حتی برای روزگار خود تا حدودی پیشروانه بودهاند و به نوعی جهانبینی متفاوتی را عرضه میکردهاند. این جهانبینی میتواند با گوشههایی از اندیشه ایرانی پیوند داشته باشد؛ اندیشههایی که شاید به صورت آشکار یا پنهان در باورهای مزدیسنایی و زرتشتی نیز یافت شوند. گویی این متن، جهانیان را به شیوه دیگری از جهانداری، جهانگیری، جهانگشایی و جهانبینی فرامیخوانده است.
اگر در کتابهای درسی بخواهید متنی را درباره کوروش هخامنشی منتشر کنید بیشتر بر کدام جنبه او تاکید میکنید و آیا انتشار این دسته از کتابها برای نسل جدید در مدرسه باعث میشود که اغراقگرایی درباره کوروش کمتر شده و از این شخصیت افسانهزدایی شود؟
باید توجه کنیم که هر نظام حکومتی، چه نظام حاکم بر ایران پیش از پیروزی انقلاب اسلامی و چه جمهوری اسلامی، و نیز هر نظام حکومتی در هر جای جهان، منظومه فکری مشخصی دارد که این منظومه تا حدود زیادی در کتابهای درسی بازتاب پیدا میکند. تاریخی که من، به عنوان مردی ۵۷ ساله، در دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستان میخواندم، احتمالاً با تاریخی که یک پژوهشگر منصف و بیطرف مینویسد، بسیار متفاوت بود و هست. تاریخ، با وجود آنکه دانشی بسیار پیچیده است، همواره در سنت ادبی ایران و اسلام با تعبیری همچون «اُمّالعلوم» و «مادر علمها» توصیف شده است؛ اما باید بدانیم که در تاریخ میتوان بسیار دست برد و جهانبینی و ایدئولوژی را در آن وارد کرد. من گمان نمیکنم که در روزگار ما، دستکم در کتابهای درسی، درباره کوروش با اغراقگرایی یا افسانهپنداری مواجه باشیم؛ کتابهایی که حاصل جهانبینی حاکم بر نظام جمهوری اسلامی در طول ۴۷ سال گذشتهاند. با این حال، به نظر من، نیاز داریم که کتابهای درسی، بهویژه در حوزه تاریخ، بار دیگر با دیدگاهی منصفانه و غیرجانبدارانه، چه در حمایت از ایران باستان و چه در نقد آن، تنظیم و تدوین شوند.
مرز میان بازخوانی علمی کوروش و استفاده امروزی از نام او برای ساختن هویت ملی کجاست؟ آیا تاریخپژوه باید در برابر روایتهای محبوب اما اثباتنشده موضع انتقادی بگیرد؟
بله، تاریخپژوه باید در برابر روایتهای محبوب اما نادرست، موضعی انتقادی بگیرد. کار تاریخدان و تاریخنویس این است که سره را از ناسره جدا کند. مسلماً هر پژوهشگری گرایشهای ذهنی و اندیشگی و جهانبینی خاص خود را دارد؛ اما روششناسیها و متدولوژیهای تاریخی، تاریخدان را وادار میکنند که به گذشته باستانی، گذشته دور یا نزدیک خود، منصفانه نگاه کند و بکوشد متنی درست، راست و صحیح برای مخاطبش تولید کند. باز هم مسلم است که هیچ تاریخدان و نویسندهای، هرچند تحت تأثیر ایدئولوژی باشد و متنی ایدئولوژیک تولید کند، به این مسئله اعتراف و اذعان نخواهد کرد. اگر از او پرسش شود، احتمالاً خود را مورخی منصف و درحقیقت میانهرو میشمارد. اینجاست که دانشهایی همچون معرفتشناسی، دانششناسی و نقد انتقادی متون بسیار کمک میکنند تا نیاز زمانه را دریابیم و تصویری روشن از باستانیان و پیشینیان خود ترسیم کنیم. مشخص است که کوروش نیز یکی از مصادیق پیشینیان و درحقیقت، باستانیان ماست.
من فکر میکنم اتفاقاً روزگار ما، اکنون که تجربه یک دوره خاص از توجه به دوران باستان، پیش از انقلاب اسلامی، و دورهای از قهر با گذشته باستانی در دوران استقرار نظام جمهوری اسلامی را پشت سر گذاشتهایم، زمانه کاملاً مناسبی برای بازخوانی علمی شخصیت تاریخی کوروش است. امروز در همه ارکان فرهنگی جامعه میبینیم که دستکم از این نظر، به سوی نوعی تعادل و توازن مثبت حرکت میکنیم. در عین حال، ما همچنان نیاز داریم که از وجوه واقعی شخصیت کوروش، الگوهای اخلاقی بگیریم؛ اما این به آن معنا نیست که احیاناً بر نکات مبهم یا چندان روشننبوده شخصیت او یا هر شخصیت تاریخی دیگری چشم ببندیم.
نویسندههای غربی بیشتر درباره کوروش هخامنشی کتاب منتشر کردهاند که میتوان به کتابهای هارولد لمب اشاره کرد. در ایران چقدر درباره این شخصیت تاریخی کتاب با اسناد معتبر نوشته شده است؟
بله، نویسندگان غربی درباره شخصیتهای برجسته روزگاران باستان، همچون اسکندر، ژولیوس سزار، آتیلا، چنگیز، داریوش، خشایارشا، آگوستوس، هانیبال، تراژان، نرون و نیز شخصیتهایی از دوران معاصر، همچون استالین، لنین، هیتلر، ناپلئون بناپارت و دیگران، کتابهای بسیاری نوشتهاند. بخشی از این آثار مصداق تاریخپژوهی جدیاند و برخی دیگر چنین ویژگیای ندارند. برای مثال، اثری که شما به آن اشاره کردید، یک رمان است و حتی نویسنده آن نیز ادعای تاریخنویسی نداشته است. البته در روزگار ما، خوشبختانه، هم پیش از انقلاب اسلامی، زندهیاد شاپور شهبازی پژوهشی ارزشمند درباره کوروش نوشت و هم در سالهای اخیر، متیو واترز، دانشمند آمریکایی و متخصص تاریخ خاور نزدیک باستان، کتابی درباره زندگی کوروش با عنوان «شاه جهان: زندگینامه کوروش بزرگ» تألیف کرد که به قلم توانای همکار دانشمند ما، دکتر کامیار عبدی، به فارسی نیز ترجمه شده است. با این همه، همچنان تصور میکنم که، به پیروی از راهی که زندهیاد شاپور شهبازی حدود پنجاه سال پیش در پیش گرفت، امروز به تألیفی تازه و نه ترجمهای دیگر، درباره شخصیت کوروش و به زبان فارسی نیاز داریم؛ اثری متناسب با پرسشها و نیازهای پژوهشی روزگار خودمان.
به گفته برخی پژوهشگران تاریخ بخش زیادی از آنچه درباره کوروش هخامنشی میدانیم ریشه در افسانهها دارد، آیا میتوان میان «افسانه مفید» و «دروغ تاریخی» تفاوت قائل شد؟
ببینید، بخش زیادی از آنچه درباره کوروش میدانیم، ریشه در افسانهها ندارد که حالا بخواهیم میان افسانه مفید و دروغ تاریخی تفاوتی قائل شویم. به نظر من، اطلاق عنوان افسانه به این روایتها، به این معنا، درست نیست. ما در کنار متنهای همروزگار کوروش، که مهمترین آنها نوشتههای بابلی است، ازجمله گاهنامههای بابلی، گزارشهای مربوط به نبونئید و واپسین امپراتوری بابل کلدانی و نیز استوانه بابلی کوروش، نوشتههایی از چند دهه پس از دوران زندگی کوروش هم در اختیار داریم. ازجمله این نوشتهها میتوان به آثار هرودوتوس هالیکارناسوسی، کتزیاس کنیدوسی و گزنفون آتنی اشاره کرد که هر یک بخشی از نوشتههای خود را به شخصیت کوروش اختصاص دادهاند. کوروش شخصیتی بزرگ بود که در روزگار این نویسندگان یا اندکی پیش از آنها میزیست. هرودوتوس هالیکارناسوسی، نویسنده کتاب «تواریخ»، نمیتوانست از کوروش سخن نگوید؛ زیرا میخواست درباره جنگهای میان ایران و یونان بنویسد و داستان قدرتگیری ایرانیان در مشرقزمین را روایت کند. یکی از شخصیتهای اصلی این روایت، کوروش بود که زمینهساز قدرت و بزرگی ایرانیان در مشرقزمین شد.
هرودوتوس مجموعهای از داستانها را نقل میکند؛ همانگونه که در بسیاری از نوشتههای تاریخی دیگر نیز با روایتهای گوناگون مواجهیم. اما این روایتها را نمیتوان صرفاً به این دلیل که دربردارنده داستاناند، افسانه نامید. به نظر من، بهتر است آنها را بخشی از تاریخنگاری باستانی بدانیم که لزوماً از روش انتقادی تاریخپژوهی امروز برخوردار نبوده است. هرودوتوس تاریخنویس بود، اما میان تاریخنویسی در ۲۵۰۰ سال پیش و تاریخپژوهی امروز تفاوت وجود دارد. تاریخدان امروزی در دانشگاه آموزش میبیند، شیوه نقد منابع و نگاه انتقادی به متون را میآموزد، سره را از ناسره جدا میکند و منابع مختلف را در کنار یکدیگر میسنجد. به نظر من، لزوماً نمیتوان گفت که درباره کوروش یا هر شخصیت تاریخی دیگری افسانهپردازی شده است. افسانهها بیشتر با اسطورهها و حماسهها پیوند دارند. برای مثال، در شاهنامه فردوسی درباره شخصیتهایی همچون تهمورث، جمشید، کیکاووس و کیخسرو، روایتهای اسطورهای شکل میگیرد و درباره رستم نیز روایتی حماسی پدید میآید. اما آنچه درباره کوروش میدانیم و میتوانیم درباره آن سخن بگوییم، عمدتاً در نوشتههای تاریخنگارانه بازتاب یافته است؛ نوشتههایی که باید با روشها و دیدگاههای انتقادی تاریخپژوهی امروز بررسی شوند.
اگر بخشهای نمادین و اسطورهای کوروش حذف شوند، آیا چیزی از جذابیت و الهامبخشی او برای جامعه امروز باقی میماند؟ آیا نقد به اسطورهسازی درباره کوروش، میتواند در بلندمدت باعث بیاعتمادی مردم به تاریخ ملی شود؟ یا برعکس، به درک علمیتر و افتخارآمیزتری از گذشته کمک کند؟
بله، مسلم است که اگر پژوهشگر تاریخدان و منصفی که در کار خود تبحر دارد، پیرایههایی را که اینجا و آنجا، از سوی دوست یا دشمن، به شخصیتهای تاریخی، ازجمله کوروش، نسبت داده شده است، کنار بزند، به نظر من، همچنان نکات بسیار ارزشمند و ارجمندی از زندگی و شخصیت کوروش برای روزگار ما باقی میماند. نمیتوان از متن استوانه بابلی کوروش چشم پوشید. در این متن، خبری از تفاخر به بریدن گوش و بینی مردمان یا مثله کردن آنها نیست. نمیتوان این متن را با نوشتههای مربوط به شاهان آشوری مقایسه کرد و تفاوتهای میان آنها را نادیده گرفت؛ زیرا به نظر من، تفاوتی معنادار وجود دارد. اینکه در کتابهای باستانی بنیاسرائیل، ازجمله کتابهای مقدس یهودیان و نوشتههای پیامبران آنان، چهرهای درخشان از کوروش ترسیم شده و از او با عنوان «مسیح یهوه»، یعنی برگزیده خدای بزرگ یهودیان، یاد شده است، نشان میدهد که او در جهان باستان شخصیتی برخوردار از جایگاهی مثبت بوده است. همچنین، گزنفون آتنی، که از شاگردان سقراط بود و با محیط فکری افلاطون نیز همروزگار بود، کتابی با عنوان «کوروپدیا» یا «کوروشنامه» نوشت و در آن، زندگی کوروش را به الگویی آرمانی برای یک فرمانروای شایسته تبدیل کرد. این اثر نشان میدهد که کوروش حتی در میان یونانیان، یعنی مردمانی که با هخامنشیان رقابت و دشمنی داشتند، میتوانست شخصیتی پذیرفتهشده، پسندیده و شایسته ستایش و تمجید باشد. بنابراین، دستکم در روزگار باستان نیز گروهی از یونانیان نگاهی مثبت به او داشتند.
ما میتوانیم هر شخصیت تاریخی را نقد کنیم و بکوشیم تصویر واقعیتری از او بازنمایی کنیم. اتفاقاً به این کار نیاز داریم؛ باید آنچه را که بهواقع وجود داشته است، بازنمایی کنیم. من فکر میکنم بخشهای بزرگی از تاریخ گذشته ما، چه در دوران پیش از اسلام و چه در دوران اسلامی، چنان اوجها و دستاوردهای برجستهای دارد که هیچ نیازی به غلو و اغراق درباره آنها نیست. مردمان ایران در طول تاریخ، نقش خود را در جهان بهخوبی ایفا کردهاند. در دورههایی، همچون دوران هخامنشی و ساسانی، در جایگاه راهبری سیاسی و تمدنی قرار داشتهاند و در دورههایی دیگر، زمینه پرورش اندیشمندانی همچون ابنسینا و ابوریحان بیرونی را فراهم کردهاند. تاریخ ما سرشار از نقاط برجسته و ارجمندی است که برای شناخت و ارج نهادن به آنها، هیچ نیازی به غلو، اسطورهسازی یا افسانهسرایی نداریم. کوروش نیز از همین دست شخصیتهاست. اگر همه پیرایههایی را که در گذر زمان پیرامون او تنیده شده است کنار بزنیم، به باور من، همچنان هستهای ارزشمند و قابلاعتنا از شخصیت تاریخی او باقی میماند.
اگر پژوهشگری بخواهد در حوزه تاریخ ایران باستان فعالیت کند چه نکتههایی از امپراتوری هخامنشیان و کوروش هخامنشی مغفول باقی مانده است؟
باید گفت که ایرانشناسی، بهویژه در شکل سازمانیافته آن و بهخصوص در حوزه باستانشناسی ایران، هنوز دانشی بسیار جوان است. برای مثال، درباره امپراتوری روم و تاریخ یونان، قرنهاست که آثار پژوهشی نوشته میشود. درواقع، حدود چهارصد تا پانصد سال است که متونی درباره تاریخ یونان و روم، با رویکردهایی که بهتدریج به دانشهای مدرن نزدیک شدهاند، به نگارش درمیآیند. امروزه نیز در سراسر جهان، آثار فراوانی درباره تاریخ یونان و روم به زبانهای اروپایی، ازجمله انگلیسی، آلمانی، فرانسوی و ایتالیایی و، البته با شمار کمتری، به زبان روسی و زبانهای دیگر منتشر میشود. حجم این آثار اصلاً با میزان اندک و ناچیزی که درباره ایران نوشته شده است، قابل مقایسه نیست؛ آن هم وقتی از کل تاریخ ایران سخن میگوییم، چه رسد به دورههای خاصی همچون دوران ساسانی، اشکانی و هخامنشی.
در این زمینه، هنوز کارهای بسیاری انجامنشده و مباحث بکر و کاویدهنشده فراوانی وجود دارد. برای مثال، ما هنوز به طور دقیق و قطعی نمیدانیم که دین، کیش و آیین ایرانیان در دوره هخامنشی چه بوده است. آیا میتوانیم بگوییم آنان زرتشتی بودهاند؟ یا بهتر است بگوییم نوع خاصی از مزدیسنا را باور داشتهاند که به زرتشتیگری شناختهشده شباهت داشته است؟ درباره این مسائل، به تعداد پژوهشگرانی که در این زمینه نوشته و اندیشیدهاند، دیدگاههای متفاوتی وجود دارد. ما حتی درباره دین شخص کوروش نیز اطمینان کامل نداریم. آیا او زرتشتیِ راستکیش بوده است؟ آیا مهرپرست بوده؟ آیا ممکن است او و خاندانش تبار عیلامی داشته باشند، نه پارسی؟ اینها پرسشهایی هستند که همچنان محل بحث و بررسیاند. مباحث بسیار پیچیدهای در حوزه زبانشناسی، تاریخ، جغرافیای تاریخی و تاریخ جغرافیایی درباره ایران دوره هخامنشی و شخص کوروش همچنان باقی ماندهاند. همه این مسائل نشان میدهند که در این زمینه هنوز جای پژوهشهای جدیتر، گستردهتر و دقیقتر بسیار خالی است.
در برخی گاهشماریها و مناسبتنگاریهای ایرانی، روز ۲۲ مهرماه، برابر با ۱۴ اکتبر، به عنوان روز تاجگذاری کوروش بزرگ معرفی شده است. آیا برای این تاریخ، سند تاریخی معتبر یا شاهد باستانشناختی مشخصی وجود دارد؟ اساساً آیا میتوان روز و ماه تاجگذاری کوروش را بر پایه منابع موجود تعیین کرد، یا این تاریخگذاری از بازسازیهای متأخر و روایتهای امروزی سرچشمه گرفته است؟
ببینید، درباره شخصیتهایی که تا این اندازه در غبار دور تاریخ کمرنگ و کمرنگتر شدهاند، مثل کوروش، نمیتوان درباره سالروز تولد یا روز تاجگذاریشان با قطعیت و به طور جدی اظهارنظر کرد. من گمان میکنم روزهایی مانند روز کوروش و روز داریوش، روزهایی نمادین هستند؛ درست مانند روزهای خاصی که ملتهای امروزی در تقویم خود دارند و در آنها از نقاط برجسته تاریخ و فرهنگشان یاد میکنند. ما به روز ابنسینا، ابونصر فارابی، مولانا، سعدی، حافظ، ابوریحان، شاهنامه، فردوسی، عمر خیام، رازی و... نیاز داریم. ما به روزهای خاصی در تقویم خودمان نیاز داریم؛ روز زن، روز مرد، روز سینما، روز فرهنگ و... . فکر میکنم به روز داریوش و روز کوروش هم نیاز داریم. اما اینکه کدام روز و در کدام ماه برای این مناسبتها در نظر گرفته شود، موضوعی است که باید جمعی از متخصصان آن را بررسی کنند تا به گزینهای مناسب برسند. من تصور خاصی درباره ۲۲ مهر، برابر با ۱۴ اکتبر، ندارم. به نظر من، اساساً بر مبنای تواریخی که به دست ما رسیده است، نمیتوان گاهشماری دقیقی انجام داد یا تقویمی مستحکم و قابلاتکا تدوین کرد. ما میتوانیم و باید، و درواقع نیاز داریم که به گونهای نمادین، روزی را برای هر یک از چهرههای درخشان تاریخ و فرهنگ ایران مشخص کنیم.
۲۵۹













نظر شما