نمیدانم چرا یاد تروتسکی افتادم شب انقلاب اکتبر روی پلههای کاخ زمستانی وقتی به دوست منشویکاش گفت:«بروید که به زبالهدان تاریخ بپیوندید.» انقلاب حاصل تلاش هر دو گروه بود اما در آن شب تاریخی وقتی بلشویکها از پلههای کاخ بالا میرفتند منشویکها قهر کردند و پایین آمدند. بروید که به زبالهدان تاریخ بپیوندید و برای همیشه پیوستند.
اعصابم به هم ریخته بود دوست داشتم به آن خانم گفته باشم خواهرم! من از تو بهتر میدانم چه کتابها که در انباری وزارت ارشاد در انتظار مجوز چاپ خاک نمیخورد، چه هنرمندانی که سرخورده نشدهاند، چه نخبههایی که در حاشیه ننشستهاند. چه بلایی که سر پول ملی نیامده. من از تو بهتر میدانم که بی اخلاقی و بی قانونی مثل هوایی که تنفس میکنیم عادتمان شده. تو را به خدا بیا به اخلاق رای بده! میگویم اخلاق و از تو بهتر میدانم که این واژه تا چه اندازه تهی از معناست، دستمالی شده، خالی. بیا به شایستگی و تدبیر به امید، به پنجرهای که باید بگشاییم به آنچه اعتقاد داری رای بده.
مثل قطرههای آب آنقدر سر به سنگ میکوبیم تا راهی بگشاییم. این طور نمانده و این طور هم نخواهد ماند. چارهای جز این نداریم؛ ما نه برانداز خشک مغزیم نه تمامیتخواه بی مغز. ما ملت ایرانیم عاشق وطن، تحول خواه، در جست و جوی راهی نو، خواستار دوستی و آرامش، لایق رفاه و آزادی.
نیازی به گفتن نبود. نه تنها آن خانم بلکه بسیاری از کسانی که چون او فکر میکردند دوباره پای صندوقها حاضر شدند و هوش سیاسی خود را به نمایش گذاشتند.
آقای رییس جمهور! امانت بزرگی بر دوش شما گذاشته شده. با سرمایه بزرگ چنین اعتمادی میتوانید شکافهای سیاسی اقتصادی و فرهنگی را پر کنید و قطاری را که از ریل خارج شده به روی ریل باز گردانید.






نظر شما