۲۱۴ نفر
۱ آذر ۱۳۹۹ - ۱۹:۴۴
نقدی بر نوشته «دفاع از طب سنتی» دکتر حداد عادل

نقدی که سال 1392 بر رساله طب سنتی از جناب دکتر حداد عادل نوشتم.

یترکون حمار الله و یرکبون شمندفر! این جمله را استاد مطهری از قول کسانی نقل می کند که از «گذشته» به عنوان «گذشته» ستایش می کنند، بدون آن توجه داشته باشند مبانی فکری و عقلی آنها چه بوده است. «خر خدا»‌ را [برای سوار شدن] رها می کنند و سوار شمندفر، یعنی قطار می شوند! 

مقدمه

این ترم به مناسبت درس فرهنگ و تمدن اسلامی، موضوع کلاس را به بحث تاریخ علم در اسلام و طبقه بندی علوم قرار دادم و تلاش کردم تا مروری بر رساله های طبقه بندی علوم از نویسندگان فعال در تمدن اسلامی داشته باشم. ضمن بحث، به روشهای معرفتی حاکم بر جریان علوم پرداخته و سهم آن را در مقدار پیشرفت دانش و نیز کند شدن حرکت آن مورد توجه قرار دادم.

پرسش اصلی این بود که روش های معرفتی در علوم مختلف، تا چه اندازه روی پیشرفت یا پسرفت آنها مؤثر بوده است. برای مثال، دانش های تجربی به چه دلیل درجا زده‌اند و حاکمیت روش عقلی بر آنها، چه سهمی در این درجازدن داشته است. همین پرسش در حوزه پزشکی نیز مطرح بوده و اینکه آمیختگی روشهای عقلی و تجربی، چگونه سبب شکل دهی به گزاره‌های پزشکی سنتی شده و مانع از دسترسی به اطلاعات و معارف بیشتر شده است. البته تمام پیشرفت یا پسرفت علوم در این عامل خلاصه نمی شود، اما روشن است که اهمیت زیادی دارد. در کنار آن از دهها عامل دیگر هم می‌توان سخن گفت.

با توجه به گفته ابن حزم در رساله مراتب العلوم در باره دانش پزشکی و این توصیه او به عالمان این دانش که بیش از حد در آن غور نکنید، و تنها در حد معرفت صنع الهی پیش بروید، اندکی بیش از علوم دیگر روی آن توقف کردم.

داستان علم پزشکی از چند جهت جالب است: نخست این که مورد نیاز تمام مردم است، ثانیا این که علم وصنعت در آن تلفیق شده و بحث داروسازی که نوعی صنعت است در آن بسیار مهم است. ثالثا این که پزشکی به دلیل اهمیت، جنبه تجاری مهمی دارد و در هر حال از قدیمی‌ترین علومی است که بشر به آن توجه داشته و مداوم روی آن تأمل می‌کند. بنابرین، بحث روش شناختی معرفتی این علم اهمیتی زیادی دارد.

در میان نوشته‌هایی که در این زمینه یافت شد، رساله کوچکی از آقای حداد عادل بود که سالها پیش (تهران، دانشگاه صنعتی آریامهر، 1356) چاپ شده و اخیرا نیز در سایت «فارس» و «مشرق» به همان شکل قدیمی منعکس شد.

عنوان رساله آقای حداد «دفاع از طب سنتی»‌ است و ضمن آن بر اساس دیدگاه رایج آن زمان در دانشگاه شریف که منبعث از دیدگاه های دکتر نصر  بود، تلاش شده است تا از بخشی از دانش کهن که از آن با پسوند «سنتی» یاد می شود، دفاع شود. قلم روان، توجه به ابعاد مختلف مسأله طب سنتی و نگاه فیلسوفانه به این بحث برای بنده جالب بود. بنابرین یک جلسه از کلاس را به گزارش این رساله و نقد آن اختصاص دادم.

بیفزایم که در دو دولت پیشین که افکاری به این سبک و سیاق، امکان قدرت بروز و نفوذ در صحنه عمل یافت، توجه به طب سنتی جدی‌تر شد، و  نه فقط در زمینه آموزشی و در سطح آموزش عالی بلکه به لحاظ تجاری و حتی گاه با صبغه دینی سرمایه‌گذاری شد. تجارت داروهای سنتی شدت بیشتری گرفت و در کنار آن کارهای علمی و دانشگاهی و تحصلات تکمیلی، و نیز  در قالب چاپ آثار کهن و نیز رواج برخی از نوشته های عمومی که شامل توصیه های طبی بر اساس نگاه سنتی است، کارهای جدیدی صورت گرفت. این کارها در شورای انقلاب فرهنگی هم مورد حمایت بود.

آنچه در اینجا آمده متن نوشته آقای حداد به علاوه نکاتی است که به ذهن بنده رسیده و صد البته جای نقد دارد. نقد نوشته ایشان در باره طب سنتی، بیشتر از این زاویه است که یک نگاه فلسفی قصد دارد با استفاده از نگاه ویژه خود، از یک دانش ماهیتا تجربی که در گذشته از تجربه دور و تحت سیطره فلسفه بود، دفاع کند.

این نقد نه معنای این است که طب سنتی یکسره غلط است و نه به معنای آن است که چیزی به نام گیاهان داریی وجود ندارد. مبنا این است که همه آن چیزی که به عنوان علم پزشکی و طب وجود دارد، باید در چارچوب و بر اساس معرفت تجربی و آزمایشگاهی بشر سنجیده شود، چیزی که هویت علم پزشکی نوین بر آن اساس شکل گرفته است. با این نگاه، آنچه به عنوان طب سنتی بوده، به دلیل حاکمیت پیش‌فرض های فلسفی و روش های معرفتی عقلی یا شبه عقلی مانند تمثیل و تشبیه و مواردی از این قبیل، سخت گرفتار محدودیت و رفتن به راه اشتباه و گرفتار شدن در بن بست شده است.

بنابرین نباید تصور شود منکر طب سنتی، مثلا در صدد انکار استفاده از گیاه دارویی است و معتقد است که حتما باید داروی شیمیایی به جای داروی گیاهی مصرف شود؛ چرا که حتی خود پزشکی نوین چنین نیست و این تأکید را ندارد.

آنچه مهم است این است که طب سنتی به لحاظ بنیادهای معرفتی، به عنوان علمی با بنیادهایی جدا از علم پزشکی تجربی است، نه بخشی از آن، هرچند باید گفت در قدیم هم به سبک تجربی یعنی بر اساس همین مبانی علم نوین، پزشکی وجود داشته و اگر چیز بدرد بخوری در طب سنتی وجود دارد، که دارد، همان است که بر اساس یک روش معرفتی درست، یعنی تجربه بدست آمده و در حفظ سلامتی بشر سودمند بوده است.

آنچه ملاحظه خواهید کرد عین مقاله جناب آقای دکتر حداد است که بند بند آورده شده و توضیحاتی مختصر به عنوان نقد با رنگ متفاوت ارائه شده است.

دفاع از طب سنتی

در اوایل قرن حاضر، وقتی ما با تمدن غربی آشنا شدیم، غالباً یکباره از گذشته خود بریدیم و با استقبال از این تمدن، با خوش‌بینی بسیار، به انتظار آینده نشستیم. نور تندی که از افق غرب به چشم‌های ما می‌تابید، همه‌چیز را تحت‌الشعاع خود قرار می‌داد. حالت ما، در آن دوران، شبیه حالت میزبانی بود که پیش مهمانی که قرار است به خانه او بیاید، ‌احساس حقارت می‌کند.

چنین میزبانی سعی می‌کند پیش از آمدن میهمان، حتی‌المقدور، ظاهر خانه خود را نو کند و می‌کوشد تا هر چیز قدیمی و کهنه را به‌دور اندازد و اگر دور انداختن آن ممکن نباشد، لااقل آن را به رنگ نو درآورد تا پیش آن میهمان مشکل‌پسند خجالت نکشد. آری ما نیز چنین کردیم.

با عجله هر چیز قدیمی را که از پدرهای خود به‌میراث برده بودیم از خانه بیرون ریختیم و سعی کردیم تا چیزی که به سلیقه میهمان ما خوش نیاید در خانه باقی نماند.

اکنون که چند ده سال از آن هنگامه تاراج سنت‌ها و میراث‌ها گذشته است و فهمیده‌ایم آن میهمانی که در انتظارش بوده‌ایم، آن قدرها هم که فکر می‌کرده‌ایم، مؤدب و خوش‌خلق و نجیب و سالم نبوده و نیست، و خود به فسادهای گوناگون مبتلاست. شاید وقت آن رسیده باشد که بیندیشیم چه باید بکنیم و چه باید نکنیم. شاید هنگام آن باشد که بازمانده آن میراث کهن را قدر بدانیم. ما، در عرض چند ده سال، میراث هزارساله خود را آتش زدیم. علم و هنر و آداب و سنن خود را کنار گذاشتیم و سعادت را در آن دانستیم که غربی شویم.

 این مقدمه نشانه آن است که نویسنده نگاه سنت گرایانه دکتر نصر را که تلاش می کند در چهارچوب تعریفی از سنت دنیای قدیم را از دنیای جدید جدا کند، مبنای بحث قرار داده است. در واقع نویسنده بنا دارد تا نگاه خود را در باب «سنت» و ترجیح آن دست کم در برخی از موارد بر آنچه از دنیای مدرن به ما رسیده را نشان دهد. هیچ تفاوتی در حوزه «معارف سنتی» در این تعریف کوتاه، بین دانسته ها با آداب و رسوم و .... نیامده و مطلب بسیار کلی و عمومی است. همان طور که در این باره، هیچ نوع استدلالی  اقامه نشده، بلکه تلاش شده تا با یک تمثیل این مطلب به مخاطب تحمیل شود که داشت های کهن ما، بهتر از چیزی است که امروزه شیفته آن شده‌ایم. استفاده از کلمات اخلاقی مانند «نجیب» و «خوش اخلاق» و «مؤدب» و «سالم» بیشتری نوعی پیاز داغ است تا حرف جدی.

 از جمله یادگارهای عزیزی که در خانه داشتیم و به‌دور انداختیم، یکی هم سنت ارزشمند پزشکی ما یا «طب سنتی» بود؛ که چون با «طب جدید غربی» مشابه نبود، خوار و بی‌مقدار شد. هنوز بسیارند کسانی که با شنیدن نام «طب سنتی» تصور می‌کنند سخن از خرافات باطل پیرزنان است، و هنوز بسیارند کسانی که هر عقیده‌ای را به صرف «غربی نبودن» باطل می‌دانند.

این مقاله کوششی است در راه سنجش پایه و مایه طب سنتی، که در برخی از جنبه‌های این سنت پزشکی مورد نقد و بررسی قرار گرفته و سعی شده است تا ارزیابی این طب بر اساس معیاری غیر از «غربی بودن» و «غربی نبودن» صورت گیرد. اگر این مقاله، مقدمه‌ای جهت شناخت تحلیلی بعضی از مسائل مربوط به طب سنتی محسوب شود، نویسنده نتیجه مطلوب خود را از نوشتن آن دریافت کرده است.

نویسنده از نوعی احساس وطنی برای تحبیب قلوب نویسندگان نسبت به پذیرش دیدگاه خود در باره طب سنتی استفاده کرده است. ایشان از تعابیری چون «در خانه» «یادگار عزیز»‌ «ارزشمند» «دورریختن آنچه از خود است» استفاده کرده است. آیا در معرفت علمی این نوع نگاه، یعنی وطنی کردن، از خود بودن یا استفاده از کلمات ارزشی برای یک طرف و غیر آن برای طرف، مشکلی را حل می کند؟

آیا در شرایطی که طی یک قرن و نیم گذشته طب سنتی کنار گذاشته شده، همه مخالفت‌ها صرفا بر این مبنا بوده که معارف طب سنتی به عنوان «خرافات پیرزنانه» تلقی می شده است؛ یعنی کل این پروسه که طب جدید جای طب سنتی را گرفته با همین تحلیل به انجام رسیده و آنچه در خانه بوده، بیرون ریخته شده است؟

در این تفسیر، طب سنتی، مال «ما»‌ و طب جدید «مال غربی ها» تعریف شده و باز با یک پیش داوری آن هم در حوزه علم و فن، مکان را به علم چسبانده است. این در حالی است که اساسا اصل همین پزشکی به اصطلاح سنتی هم، جالینوسی و یونانی است، غلط است. ما در نوع سنت ها، فکرمان این است که چون هزار سال است که این علم میان ماست، پس آن پدیده، «سنتی» شده و حالا هم مال ماست؛ در حالی که همین طب سنتی، ریشه در خانه یونانی ها دارد و همه می دانند که اساس آن رساله های پزشکی یونانی است. در این باره بهتر است به رساله تاریخ طب حنین بن اسحاق که کهن ترین رساله در این باره است مراجعه کنیم و ببینم مهم ترین فیلسوف دوره اسلامی، در باره منشأ یونانی بودن طب چه گفته است. پس چه ارتباط با خانه ما دارد؟ آن روزها آن را برای ما آوردند و حالا چون هزار سال گذشته، مال ما شده است و سنتی؟

 ما می‌خواهیم از «طب سنتی» دفاع کنیم. بهتر است در همین نخستین قدم بیان کنیم که می‌خواهیم چه چیز را ثابت کنیم. آیا می‌خواهیم ثابت کنیم که در کار پزشکی ما را به چیزی غیر از طب سنتی احتیاج نیست؟ آیا می‌خواهیم ثابت کنیم که طب جدید باید یکسره منسوخ و معدوم شود و طب سنتی به جای آن بنشیند؟

آیا می‌خواهیم بگوییم همه آنچه در طب جدید است،‌ نامعقول و نامقبول و همه آنچه عنوان طب سنتی بر خود دارد، پسندیده و معقول است؟ نه. غرض ما اثبات هیچ یک از این دعاوی نیست. ما تنها می‌خواهیم بگوییم به جای سخن گفتن از این کارهایی که از طب سنتی ساخته نیست، بیایید از آنچه از آن ساخته است سخن بگوییم. بیایید ارزش‌ها و جنبه‌های مثبت این طب را باز شناسیم و آن را در کنار دستاوردهای مفید طب جدید به‌کار گیریم.

سخن ما این نیست که طب جدید را یکسره رها کنید، که چنین کاری نه ممکن است و نه معقول، بلکه غرض ما ایجاد نوعی همزیستی مسالمت‌آمیز میان این دو شیوه طب است. ما می‌گوییم بیایید تا، با طب سنتی، طب جدید را تعدیل کنیم و، با طب جدید، طب سنتی را تکمیل.

آیا این نوع نگاه به علم که بیشتر جنبه اخلاقی دارد تا واقعی، ما را به نقطه مطلوب خواهد رساند؟ مگر نزاع بین طب سنتی و جدید، نزاع دو کشور یا دو محله است که می خواهیم بین آنها همزیستی مسالمت آمیز داشته باشیم؟ آیا نویسنده در بکار گیری تک تک این تعابیر، همان روال اخلاقی و عمومی را در پیش نگرفته است؟‌

فرض کنیم در باره یک بیماری ویروسی، طب سنتی بدون آن که از اساس ویروس را بشناسد، نظریه ای داده است و طب جدید که آن ویروس را می شناسد نظریه مخالفی داده است؟ آیا معنا دارد که ما بین آنها همزیستی مسالمت آمیز برقرار کنیم؟‌

در واقع، پیش فرض نویسنده، تصویر جدال بین طب سنتی و طب مدرن به عنوان دو فلسفه و حتی نگاه اخلاقی است که گویی جنگ بین آنها برای تصاحب یک سرزمین است. آیا چنین چیزی واقعیت دارد؟‌ مگر هر چیزی جای قبلی را می گیرد، لزوما با تصویر نوعی جدال بین آنها باشد؟ فرض کنیم چنین باشد، آیا اگر باطلی رفت و حقی آمد، آیا باید بین آنها همزیستی مسالمت آمیز برقرار کرد؟‌بین درست و نادرست چه؟ اساسا پیش فرض این مجادله، نوعی مبنای فلسفی است که به تفکیک دو حوزه فکری غرب و شرق برگشته و علم پزشکی را پسوند محلی یا کهنه و نو می زند و در قالب نوعی جدال منطقه ای همراه با احساس تقدس و اخلاق و وطنی و غیر وطنی  تصویر می کند. این پیش فرض از اول مسیر را اشتباه به ما نشان می دهد و به قول معروف آدرس غلط در اختیار ما می گذارد.

 

پس همه کسانی که می‌خواهند با ذکر ناتوانی‌های طب سنتی بر ما اعتراض کنند بدانند که چنین ایرادی بر ما وارد نیست؛ چرا که ما خود هرگز مدعی نیستیم که هر کاری از عهده طب سنتی ساخته است.

ما فقط می‌گوییم باید توانایی‌های طب سنتی را شناخت و به‌کار بست. سخن این است که با شناختن و شناساندن طب سنتی می‌توان بسیاری از گره‌هایی را که هم اکنون به دندان طب جدید باز می‌شود، با دست باز کرد. هرچند باز هم گره‌هایی باقی خواهد ماند که گشودن آن ها جز با دندان مسیر نخواهد شد.

به نظر می آید نویسنده به نوعی کلی گویی پناه آورده تا اگر بر وی اعتراض شد و گفته شد که بخش عمده طب سنتی ناشی از تجارب اشتباه، نگاه های فلسفی و کلی نگری غلط و از اساس بی پایه است، اظهار کنند که، البته بنده گفتم که همه آنچه در طب سنتی آمده درست نیست! مثل این است که در باره بررسی افکار شخصی  گفته شود: فلانی البته اشتباهاتی هم دارد؟‌ و بدین ترتیب راه برای هر نقادی جدی و اساسی بسته شود. بحث بر سر این نیست که به طور مبهم و کلی گفته شود چیزهای خوبی هم در طب سنتی هست، مگر کسی در این باره تردید دارد؟ بحث بر سر این است که نوع نگاه معرفتی حاکم بر طب سنتی، منهای موارد تجربی عمومی و انجام شده، نگاهی غلط و از اساس نادرست است و راه به جایی نمی برد؛ و درست به همین دلیل است که پزشکی قدیم را طی هزاران سال به بن بست کشیده است. اما این که به طور مبهم و جزئی گفته شود که چیزهای درستی هم در طب سنتی هست، اهمیتی ندارد، زیرا بسیاری از تجربه های پیرزنانه هم در باب حل برخی از بیماری ها، تجربه های درستی است که هزاران سال بشر را از مرگ نجات داده است، اما آیا این کافی است برای قضاوت در باره یک دانش و به خصوص کافی است که پزشکی جدید با این همه توسعه، در مقابل طب سنتی با آن هم محدویت مورد تحقیر قرار گیرد؟

علم جدید و طب سنتی: شاید مهمترین اعتراضی که مخالفان طب سنتی، از لحاظ نظری، بر این طب وارد می‌کنند، این است که می‌گویند: «طب سنتی علمی نیست» و منظور آنان شاید این است که در طب سنتی، مبانی و معانی‌ای وجود دارد که درک آنها مطابق روش‌های علمی جدید غرب ممکن نیست و به همین دلیل باید از این شیوه طبی دست شست و رهایش کرد تا در انبار تاریک تاریخ خاک بخورد.

لازم است این سخن را به اختصار بررسی کنیم.

نخست می‌پرسیم از کجا معلوم که شناخت هستی و درک انحای گوناگون عملکرد اجزا، با روش علم جدید غرب امکان نداشته باشد؟ کسانی که در مبانی علم جدید اندک تأملی کرده باشند می‌دانند این علم تنها نوع خاصی از نگرش به هستی و طبیعت است. به عبارت دیگر، علم جدید انتخاب نظرگاه خاصی است برای چشم انداختن به هستی و بدیهی است که این نظرگاه، در عین حال که چشم انداز خاصی را در برابر چشم قرار می‌دهد، چشم‌انداز دیگری را از نظر پنهان می‌کند.

تنها کسانی می‌توانند ادعا کنند هر آنچه در قالب علم جدید نگنجد بیهوده و باطل است، که از این علم بی‌خبر باشند، و الا همه محصلان و معلمان علوم می‌دانند که در هیچ کجای این علم، بحثی از این نیست که شناخت هستی و خواص و خصوصیات آن، جز از طریق شیوه‌های خاص این علم، ممکن نیست.

اکنون در مغرب‌زمین، که خود مهد علم جدید است، در وجود حقایقی که درک آنها با شیوه‌های علم جدید میسر نیست و یا لااقل تاکنون میسر نشده است تردیدی باقی نمانده است. مخصوصاً «انسان» موجودی است که روز به روز عنوان «ناشناخته» بر او بیشتر صدق می‌کند و جلوه‌های جسمی و روحی معماگونه تازه‌ای از او به ظهور[1] می‌رسد. فراموش نکنیم که طب نیز، از آنجا که موضوع آن بدن «انسان» است و به نحوی با همین «موجود ناشناخته» سر و کار دارد، از جنبه‌های «شناخته‌نشده» تهی نیست.

این نگاه که غرب جدید مورد انتقاد معرفتی قرار دارد، حتی از ناحیه شماری از فلاسفه غربی، به صورت کلی حرف درستی است، اما این که این انتقادها، پاسخ روشنی بر ابهاماتی باشد که در حوزه علم به خصوص علوم تجربی و از جمله پزشکی داده باشد، و راه آینده را روشن کند معلوم نیست. فلسفه های انتقادی در غرب از بحث فلسفی در علم و تاریخ آن، از این زاویه ارزش دارند که ممکن است نوید دنیای تازه ای را پس از صدها یا هزاران سال بدهند، اما آنچه امروزه وجود دارد، و کارآیی آن در مقایسه با علم قدیم هزاران بار بیشتر است، تحت تأثیر آن انتقادها متوقف نخواهد شد، چرا که انتقادهای یاد شده، در حال حاضر، هیچ نوع راهبرد روشنی در مورد امکان ظهور نتایج متفاوت و پیشرفته‌تر نسبت به آنچه هست، ندارند. در واقع بیشتر عیوب این روش را بیان می کنند تا باز کردن راهی به روشنایی بیشتر را. البته تا همین جا هم ارزش دارند، اما معنایش بازگشت به گذشته نیست. باید توجه داشت که هر تغییری در این علوم، از درون آنهاست نه از بیرون به خصوص از نوع نگاه فلسفی.

آنچه نویسنده در نقد غرب در شناخت هستی و تردیدهایی که اولا از سوی خود غربی ها شده و سپس ما به آنها چسبیده‌ایم،  آورده، ممکن است در حد کلیات فلسفه درست باشد، اما در علوم تجربی، طی قرن گذشته که فلسفه های انتقادی در آلمان و فرانسه رواج یافته، چه نتیجه روشنی داشته است؟ آیا مسیر این دانش را عوض کرده است؟ آیا نکته خاصی را در شناخت بیماری و درمان آن تغییر داده است؟

اصولا یک اشکال اصلی در طب سنتی، همین تحکم نگاه فلسفی بر آن است، و این اشکال درست در همین مقاله هم وجود دارد و این درست همان چیزی است که سبب انتقاد از طب سنتی به عنوان یک منظومه فکری که بخش اعظم آن مقدماتش باطل است شده، زیرا آن را از نگاه تجربی دور کرده و با کلیات فلسفی آموخته ساخته است و به همین دلیل به بن بست رسیده است. این که به طور مبهم گفته شود: شاید چیزهایی باشد که ما نمی دانیم، و استناد هم این باشد که در غرب کسانی گفته اند که تنها راه شناخت هستی، این راهی نیست که غرب در پیش گرفته است، مشکل ما را با دانش جدید حل نخواهد کرد و کمکی در دفاع از دانش قدیم که به صورت طبیعی منسوخ شده، نخواهد نمود.

 چرا راه دور برویم، طب سوزنی را به‌خاطر آوریم. وجود این طب به همه کسانی که تصور می‌کردند چیزی جز آنچه در کتاب‌های طبی به قلم آمده حقیقت ندارد، ثابت کرد که چنین چیزی نیست. طب سوزنی بهترین دلیل است بر اینکه بدن را از راه‌های دیگری غیر از راه طب جدید نیز می‌توان معاینه و معالجه کرد. اکنون با توجه به اینگونه سنت‌های طبی، که مغایر با شیوه طبی علم جدیدند، می‌توان «سلامت» و «معالجه بیماری‌ها» را به قله‌ای تشبیه کرد که برای رسیدن به آن راه‌های مختلفی وجود دارد.

 نویسنده برای دفع شبهه از علمی بودن طب سنتی به رواج طب سوزنی اشاره کرده و تأکید دارد که چون طب سوزنی وجود دارد، پس راه های دیگری جز راه طب مدرن هم برای درمان وجود دارد. در حالی که اشکال وارده بر طب سنتی و سوزنی از یک نوع است، زیرا طب سوزنی نیز مانند طب سنتی برخی از بیماری ها را آن هم باز از طرق  قابل فهم تجربی درمان می‌کند که امری عادی است. این که با طب سوزنی برخی از بیماری های عصبی درمان شود، ربطی به کلیت طب سوزنی به عنوان یک پدیده‌ای جدا از پروسه معرفت تجربی بشر در زمینه دانش پزشکی ندارد. چنین مطلبی در باره برخی از موارد طب سنتی هم وجود دارد و هیچ کس منکر آن نیست که ممکن است موردی از بیماری با طب سنتی بر اساس فهم تجربی درمان شود. اما این چه چیزی را ثابت می کند؟‌ آیا ثابت می کند که آنچه در طب سنتی به عنوان مجموعه معارف بر اساس قیاسات عقلی و فلسفی در باره درمانها بوده، درست است؟

ادعای اخیر مقاله خیلی جالب است که می گوید: معالجه بیماری ها، قله ای است که برای رسیدن به آن راه های مختلفی وجود دارد. صد البته، هر نوع تجربه ای در درمان بیماری چه یک راه را نشان بدهد چه ده راه را، معتبر است، اما این امر به صورت منطقی چیزی را در باره کلیت طب سنتی به عنوان یک روش، جدای از روش دانش تجربی ـ پزشکی ثابت نمی کند.

اما در باب این اعتراض که «طب سنتی علمی نیست» به گونه‌ای دیگر نیز می‌توان سخن گفت. کسانی که چنین عقیده‌ای دارند می‌گویند: در دوران جدید، معلوم شده که غالب مبانی علوم قدیم بی‌اعتبار است.

فی‌المثل معلوم شده که، در طبیعیات، آنچه قدما در باب عناصر اربعه ـ خاک و آب و هوا و آتش ـ و حیّز طبیعی و حرکات طبیعی و قسری آنها می‌گفته‌اند، یکسره نادرست بوده است و، در باب طبیعیات، حقیقت همان است که فیزیک‌دانان جدید بر پایه دستاوردهای نوین گالیله و نیوتن معلوم کرده‌اند. آنگاه از این بیان چنین نتیجه‌گیری می‌کنند که همان‌گونه که فیزیک قدیم در مقایسه با فیزیک جدید نادرست و بی‌اعتبار است، طب قدیم نیز لابد در مقایسه با طب جدید چنین است و باید همه کتاب‌های طب سنتی را در آتش افکند و سوزاند.

به فرض اینکه چنین حکمی درباره فیزیک قدیم و فیزیک جدید صادق باشد، باید پرسید که آیا چنین مقایسه‌ای صحیح است؟ آیا می‌توان تفاوت طب قدیم و طب جدید را همانند تفاوت فیزیک قدیم و جدید دانست؟

 اتفاقا بحث بر سر همین است که این مفروضات در طبیعیات قدیم مبنای طب سنتی هم هست. این که گفته شده است این چهار عنصر در طبیعت وجود دارد، دقیقا در طب سنتی نتیجه داده که چهار حالت برای انسان وجود دارد که عبارت است از صفراوی، بلغمی، دموی و سوداوی. وقتی پایه و اساس نگرش غلط باشد، ضمن آن که ممکن در برخی از موارد نتیجه بدهد (که همان موارد هم توجیه تجربی دارد مثل این که گرمی با بالا رفتن چربی یا فشار خون بر اثر خوردن شیرینی منطبق بر هم شود) اما در کل مسیر معرفت طبی را منحرف می کند. به هر روی، بحث بر سر روش معرفتی است که آیا اساسا پزشکی دارای یک روش تجربی و آزمایشگاهی است یا شناخت کلیات مثل آنچه در طبیعیات قدیم وجود داشت و هیچ وقت شناخت ما را از طبیعت منطقی پیش نبرد و برای همین در این قبیل دانشها درجا زده‌ایم.

نکته‌ای که در اینجا باید دقیقاً مورد توجه قرار گیرد این است که غرض از طب چیست؟ آیا نه این است که غرض از طب «حفظ سلامت و رفع بیماری» است. اگر طب را مجموعه تدابیری بدانیم که برای وصول به این غرض به‌کار گرفته می‌شود، در آن صورت، باید بگوییم ملاک معتبر بودن یا نبودن یک نظام طبی، تنها این است که آیا چنین غرضی از آن حاصل می‌شود یا نه.

سنجش علم و دانایی و حتی صنعت که ترکیبی از علم و عمل است، براساس غایت، البته کار مفیدی است. اما اشکال در این است که اشتباه در برخی از مقدمات علمی یا رفتن از راه های غلط اما داشتن برخی از مفروضات درست، ممکن است در برخی از موارد نتیجه درست بدهد، اما مقداری که ما را به اشتباه می اندازد، صدها برابر آن است و مهم بی اعتنایی ما در میراث طب سنتی به مبانی تجربی در علم پزشکی است ودلخوش کردن به توصیه های شگفت که غالب آنها اساس علمی و تجربی ندارد و حدسی است یا با چسباندن به دین، جنبه تقدس به خود می گیرد. در واقع، درست شبیه نجوم است که ممکن است برخی از محاسبات نجومی، خسوف و کسوف را قابل محاسبه سازد، اما آیا با این استدلال که هدف رسیدن به نتیجه است ـ آن هم نتیجه ای در حد نشان دادن همین یا به قول نویسنده مقاله در حد سلامت کلی که معلوم نیست آن هم چه مقدار است ـ آیا توجیهی می شود که ما مجموعه معارف قدیمی را که درک غلط علمی از جهان نجومی یا طبی به ما داده حفظ کنیم؟ این چه استدلالی است که چون برخی از قضایای طب سنتی موجب سلامت می شود، همان ها که امروزه هزاران بار بهتر از آن در علم جدید با رعایت همه جوانب سلامتی مطرح است، باید نتیجه بدهد که ما مجموعه معارف طب سنتی را اساس کار قرار دهیم و بی دلیل انژری و نیروی خود را صرف آن کنیم؟ این افراد معلوم می شود با قضایای طب سنتی آشنا نیستند که بدانند بحث فقط سلامت و درمان نیست، بحث مشتی معارف عجیب و غریب با مبانی نادرست است که قابل دفاع نیست. مثلا در باره بی خوابی آمده است: «بی خوابی: به علّت زیاد بودن تحلیل و استفراغ، حرارت و خشکی بدن زیاد می شود و صفرا غلبه پیدا می کند و به ویژه برای مردم نحیف و خشک مزاج، بسیار مضرّ است». این نوع معرفت و راه رسیدن به آن که با هیچ منطقی جز کلیات طبیعیات قدیم که آن هم مبنای علمی ندارد، به چه کار می آید و کجای معرفت درست بشری قرار دارد؟ کافی است برای آشنا شدن با خرافات پزشکی به کتاب منافع حیوان (تهران، 1388) مراجعه شود که با همین پیش فرضهای کلی نگرانه که بسیاری هم ساختگی و تمثیلی و تشبیهی در حوزه های مختلف طبیعت شناسی است، مشتی خرافات و حرفهای به کل بی اساس عرضه کرده است.

 منظور این است که در طب، برخلاف طبیعیات قدیم، که غرض از آن شناخت قوای طبیعت و کیفیت تأثیر اشیاء طبیعی از یکدیگر است، تنها نتیجه‌بخش بودن تدابیر و فایده عملی آنهاست که مورد نظر است؛ یعنی آنچه اولاً و بالذّات ارزش یک سنت طبی را معین می‌کند، نتیجه‌بخشی عملی آن است و شناخت علمی کیفیت تأثیر داروها و یا شناخت علمی اندام‌ها در حال سلامت و مرض، چیزی نیست که خود اصالتاّ مطلوب طبیب و منظور نظر او باشد، بلکه چنین شناختی از آن جهت ضرورت و اهمیت پیدا می‌کند که می‌تواند مقدمه رسیدن به نتیجه عملی مطلوب باشد.

بنابراین اگر ما با یک سنت طبی سروکار داشته باشیم که بتواند بیماری‌ها را با تجویز دارو و یا برخی تدابیر دیگر درمان کند، ولی در عین حال، کیفیت دقیق علمی نحوه حصول این درمان بر ما معلوم نباشد، این جهل و ناآگاهی ما، از ارزش آن سنت طبی نمی‌کاهد؛ زیرا غرضی که از طب منظور نظر است حاصل آمده که همان معالجه بیماری است، و بر عکس اگر طبی باشد که مثلاً به شیوه‌های علم جدید، خاصیت و تأثیر مواد مختلف را ولو با تحلیل‌های ریاضی بیان کند و مراحل بیماری و درمان را دقیقاً موبه‌مو به صورت نظری تقریر کند، اما در عمل از معالجه بیمار عاجز باشد، آن شیوه طبی، معتبر محسوب نمی‌شود.

 شگفت است که نویسنده برخلاف آنچه که در فلسفه در باب معرفت گفته شده و هدف اصلی رسیدن به فهم حقیقت اشیاء کما هی است، در اینجا و در معرفت طبی به فایده آن در خوب بودنش بسنده می کند. اولا همان طور که اشاره شد، نتیجه دادن در برخی از موارد در پزشکی که همان هم نتیجه معرفت تجربی است (مثل این که به تجربه می دانیم آدمی را که تب دارد، باید حوله خیس تر روی پیشانی گذاشته یا پایش را در آب سرد بگذاریم) مشکل معرفتی یک منظومه معرفتی به نام طب را حل نمی کند. ثانیا نه فقط در فلسفه که در طب نیز هدف شناخت و اصل دانایی است تا بتوان بر اساس آن راه درست را در طبابت رفت. تا این شناخت دقیق و کامل و جامع نباشد، کار به سرانجام نخواهد رسید. تنگ کردن دایره ذهن به موردی خاص در امر سلامت، و چشم بستن از اصل معرفت تجربی طبی که هدفش شناخت آناتومی واقعی بدن برای رسیدن به یک درک درست برای سلامت است، قابل پذیرش نیست. در واقع، این عبارت هم مثل عبارات دیگر، نوعی مجادله عامیانه و اخلاقی برای دفاع از مجموعه ای از قضایای بظاهر علمی است که بهره ای از معرفت واقعی ندارد و آن مقدار معرفت آن هم تنها در برخی از موارد یا بر اساس تجربه یا اتفاق،  یک بیماری را حل می کند و شاهد آن هم این که میلیونها آدمی که با وجود طب سنتی می مردند، در سایه طب جدید تا هشتاد نود سال زندگی می کنند. اگر ما به سلامت و نتیجه هم فکر می کنیم نباید چشم خود را به روی این واقعیت ببنیدیم.

خلاصه اینکه در طب باید به نوعی «پراگماتیسم» قائل بود و ملاک اعتبار را در عمل جست‌وجو کرد نه در نظر. شاید بی‌مناسبت نباشد حکایتی را از کتاب «فیه مافیه» مولانا جلال‌الدین بلخی نقل کنیم، آنجا که می‌گوید:

«پادشاهی پسر خود را به جماعتی اهل هنر سپرده بود تا او را از علوم نجوم و رمل و غیره آموخته بودند و استاد تمام گشته، با کمال کودنی و بلاهت. روزی پادشاه انگشتری در مشت گرفت. فرزند خود را امتحان کرد که بیا و بگو در مشت چه دارم. گفت: آنچه داری گرد است و زرد است و مجوَّف است. گفت: چون نشان‌های راست دادی، پس حکم کن که آنْ چه چیز باشد؟ گفت: می‌باید که غربیل باشد. گفت: آخر این چندین نشان‌های دقیق را، که عقول در آن حیران شوند، دادی از قوّت تحصیل و دانش؛ این قدر بر تو چون فوت شد که در مشت قربیل نگنجد!»[2]مقصود این است که اگر علم باشد، اما به نتیجه درست منتهی نشود، سودی نخواهد داشت.

مقصود از این مثال و جمله اخیر آن چیست؟ «اگر علم باشد، اما به نتیجه درست منتهی نشود، سودی نخواهد داشت». در مقایسه میان طب سنتی و طب جدید، «نتیجه» این دو چیست و هر کدام از  چه جایگاهی برخوردارند؟ ‌ آیا هزاران نوع بیماری که با گرفتن عکس، آزمایشات متعدده، ام آر آی، و جز اینها درمان می شود و بیماران به سلامت به خانه می روند، با دکه فلان طبیب قاجاری که مشتی گیاه و علف اطرافش گذاشته و کتاب فلان و بهمان را هم باز کرده و می خواند، قابل مقایسه است؟ چرا ما در بحث های تمدنی، چشم خود را به روی واقعیات بزرگ می بندیم و علاقه مند هستیم از چیزی که ارزش دفاع ندارد، به زحمت دفاع کنیم؟

اگر بخواهیم در این مورد توضیح بیشتری بدهیم، باید تفاوت نجوم قدیم و نجوم جدید را مورد توجه قرار دهیم. از لحاظ نجوم جدید که بر پایه مرکزیت خورشید و حرکت دورانی زمین بنا شده، نجوم قدیم که مبتنی بر نظریه زمین‌مرکزی بوده، نادرست است. اما نباید تصور کنیم که نجوم قدیم در عمل هیچ گونه فایده‌ای در بر نداشته و یکسره اقاویل باطلی بوده که عملاً به جایی ره نمی‌برده است؛ زیرا همین نجوم قدیم، هزاران سال کارساز بوده و نیازهای گوناگونی را از قبیل گاه‌شناسی و جهت‌یابی و تعیین وقت دقیق طلوع و غروب و پیش‌گویی حوادث آسمانی از قبیل خسوف و کسوف را برآورده می‌کرده است.

اعتماد پیشینیان به اعتبار نظام نجومی‌شان به اندازه‌ای بوده است که نوشته‌اند: «در حدود 3000 سال قبل از میلاد در چین، دو منجم را به جرم اینکه در پیش‌گویی صحیح و دقیق ساعت خسوف و کسوف اشتباه کرده بودند، اعدام کردند» و این مجازاتی است که در دنیای کنونی هرگز برای پزشکانی که با اشتباه در معالجه بیماران، باعث مرگ آنها می‌شوند، در نظر گرفته نشده است. همین جا این نکته قابل توجه را اضافه کنیم که در چین قدیم مردم به طور مرتب، مبلغی به طبیبان می‌پرداخته‌اند تا آنان، ایشان را بر سلامت باقی بدارند و از بیماری حفظ کنند و قراردادشان این بوده که، اگر بیمار شدند، پزشکان مکلف باشند آن پول را به ایشان پس بدهند.

مراد از ذکر این واقعه این است که مردم به سبب اعتمادی که به نظام نجومی خود داشته‌اند، خطای منجمان را آنچنان فاحش و ناشی از سهل‌انگاری و بی‌دقتی می‌دانستند که آنها را مستحق اعدام می‌شمردند.

تا اینجا دو سه بار اشاره شده است که درست بودن برخی از قضایای نجومی قدیم که بر اساس محاسبات ریاضی است و در جای خود درست، با نتایج درست مانند آنچه در خسوف و کسوف است، قابل استناد برای درستی معارف نجومی مفصلی نیست که اساس و مبانی آنها غلط و ناشی از یک درک نادرست در باره آسمانهاست. این تحقیر گذشتگان نیست، آنها ابزارهایی برای شناخت جدی عالم بالا نداشتند و فقط از چشم و ریاضی برای ثابتات و متغیرات استفاده می کردند. تا همین اندازه هم نتیجه می گرفتند. در واقع، تا آنجایی که علم و دانش و روش معرفت را درست بکار می بردند نتیجه می گرفتند و به قول نویسنده ارزش آن را هم می دانستند، اما از یک نقطه به بعد، نه معرفت درستی بود و نه نتیجه قابل قبولی. به خصوص که احکام النجوم هم که از دیرباز محل تردید بود، یعنی در همان منظومه معرفتی نجومی قدیم، در اکثریت قریب به اتفاق منجمان وجود داشت و سبب گمراهی آنان و مردم می شد و حتی در سیاست هم اثر می گذاشت. اگر نویسنده ما در آن روزگاران بود، می‌فرمود ما از کجا می دانیم این احکام نجومی درست در نمی آید و این پیشگویی ها نارواست؟ در آن سیستم معرفتی بسیاری از بزرگان، با همین استدلال ها، هزاران سال بشر را در چارچوب اشتباهات معرفتی نگاه داشتند، و با پیشگویی های خود برای شاهان و امیران، جنگهای فراوانی را تحمیل کردند و هزاران نفر را به کشتن دادند  و ... این در حالی است که دنیای جدید با حل کردن مشکل آسمانها بر اساس نجوم جدید، بساط تمام آن احکام نجومی را که تاریخ پر است از تأثیرات منفی آنان روی سرنوشت سیاسی حکام و مردم، جمع کرده است. آیا همین یک قلم کافی نیست ما چشم خود را باز کنیم؟ به نظرم اگر این استدلال های نویسنده درست باشد، علاوه بر آن که مراکزی برای طب سنتی داریم، بهتر است برای نجوم سنتی هم مرکزی باز کنیم، بودجه ای اختصاص دهیم و به تربیت دانشجو بپردازیم. اینها هیچ تفاوتی با هم ندارند، جز این که طب بیشتر مورد نیاز مردم است و خلق الله به هر دری می زنند که خوب شوند و برای همین همچنان باب طب سنتی باز است.

حال ممکن است این سوال پیش آید که: چگونه ممکن است یک نظام نجومی از اصل غلط باشد، ولی عملا به نتایج درست منتهی شود؟ پاسخ این است که این «غلط» و «درست»‌بودن‌ها در بسیاری از موارد ناشی از تفاوت و محدودیت نظرگاه است؛ چنانکه بعدها وقتی نظریه نسبیت انیشتن پیش آمد و مسئله نسبی بودن حرکت و بی‌معنا بودن حرکت مطلق مطرح شد، معلوم شد که اساساً هیچ فرقی در واقع میان «نظریه زمین‌مرکزی» پیشینیان و «نظریه خورشیدمرکزی» کوپرنیک وجود ندارد و می‌توان هر یک از دو جرم زمین یا خورشید را مبدأ محورهای مختصات فرض کرد و به نتایج صحیح رسید.

بنابراین، این مطلب که از یک نظام به ظاهر غلط، نتیجه صحیح به‌دست آید، در تاریخ علم سابقه دارد.

 باید از نویسنده پرسید آیا تمام نجوم فقط بحث مرکزیت زمین یا خورشید است؟ آیا تمام نجوم قدیم فقط بحث محاسبه ریاضی خسوف و کسوف براساس محاسبات نجومی قابل اندازه گیری است؟ این که علم به نظریه انیشتین برسد یا حتی بالاتر و به طور مداوم در کسب دانش طبیعی تلاش کند و از اشتباهات خود بکاهد، یا محاسبات را دقیق تر کند، دقیقا راهی است که دانش جدید می رود، نه آن که ما در گذشته درجا بزنیم و روی آنچه داشته ایم و روی آن تعصب داریم بمانیم. چرا ما باید  مسیری را برویم که نتیجه بگیریم، آری، معارف قدیمی ما چون در برخی از موارد درست است باید آنها را به عنوان یک کلیت بپذیریم؟ بهتر است ما نیز نگاه خود را در زمینه تاریخ علم، تطوری کرده آن را به عنوان یک مرحله تصویر کرده و عوض آن که برای بازگرداندن آن تلاش کنیم، راه جلو رفتن را به مردم بیاموزیم.

تفاوت طب سنتی نیز با طب جدید از یک لحاظ به همین صورت است. گیریم که ثابت شود طب سنتی، از لحاظ نظری و بر پایه معیارهای طب جدید، نادرست و بی‌اعتبار است، اگر در عمل از همین طب، نتایج مطلوب به‌دست آید و درد درمان شود و بیمار شفا یابد آن طب معتبر است، چنانکه نجوم قدیم هزاران سال معتبر بود و هم اکنون نیز می‌تواند همانگونه احتیاجات را به‌دقت برآورده سازد. بوده‌اند کسانی که در همین روزگار ما براساس مبانی نجوم قدیم محاسبات و پیش‌بینی‌های نجومی صحیح می‌کرده‌اند.

جمله اخیر همچنان نشانگر آن است که نویسنده، بسیار اهل قناعت است و به این که همچنان در روزگار ما هستند کسانی که تقویم سنتی می نگارند و روی آن پای می فشرند، بسنده می کنند؟ این نگاه، معطوف به نگاهی وسیع‌تر است که دایره‌ای در اطراف همه علوم قدیم کشیده و آنها را مقدس می داند، در حالی بسیاری از اینها که گهگاه برچسب دینی هم می خورد، هیچ ارتباطی با حوزه تقدس ندارد و هیچ دلیلی وجود ندارد که ما با یک نگاه ساده، و اکتفاگرانه به گذشته محدود، خود را از دریای علم و دانش بشری که محصول تلاش همه انسانهاست، باز داریم. ما دریایی از علم را رها می کنیم تا به یک چشمه خشک شده دل خوش کنیم؟

این بحث علمی نبودن طب سنتی را با ذکر این نکته به پایان می‌بریم که به فرض اینکه جز آنچه با علم جدید غربی متناسب درآید، در جهان هیچ حقیقت دیگری وجود نداشته باشد و گیریم که هرچیز که با روش‌های علم جدید قابل توجیه نباشد بیهوده و باطل باشد، در آن صورت، گوییم از کجا معلوم است که طب سنتی علمی نباشد. ادعای علمی نبودن طب سنتی، وقتی موجه است که این طب با روش‌های علم جدید محک زده و نادست بودن آن بر طبق معیارهای این علم مسجل شده باشد. همه می‌دانیم که چنین کاری هنوز صورت نگرفته است؛ یعنی هنوز، چنانکه باید و شاید، مواجهه دقیقی میان علم جدید و طب قدیم برقرار نشده است تا علمی نبودن طب قدیم به تحقق رسیده باشد. اتفاقاً در چند مورد که صاحبنظران، بعضی از مفاهیم طب سنتی را با توجه به علم جدید، مورد تفسیر و تشریح قرار داده‌اند، معلوم شده که این مفاهیم آن اندازه که مخالفان طب سنتی تصور می‌کنند با اصول علم جدید مغایرت ندارد. بسیاری از خیالات مخالفان، ناشی از آن است که چون در عالم طب سنتی، زبان این طب را درک نمی‌کنند و فی المثل وقتی گفته می‌شود: فلان غذا سرد است و فلان غذا گرم، تصور می‌کنند مقصود پایین بودن و یا بالا بودن درجه حرارت آن است و از اینجا به طب سنتی می‌خندند.

 اظهار این نکته واقعا شگفت است. آیا طب سنتی، یعنی دانسته‌هایی که در آثار پیشینان است، هنوز به محک علم تجربی جدید سنجیده نشده است؟ این در حالی است که اساسا زمانی که آن دانسته ها در مسیر پیشرفت علم پاسخ مثبت نداد، یعنی به محک زده شد و تجربه جدید آن را نفی کرد، کنار گذاشته شده و دانش جدید شکل گرفت. اگر آن اطلاعات سنتی توانسته بود در دویست سال گذشته خود را ثابت کند که نابود نشده و باقی مانده بود. علم پدیده ای زنده است و تا وقتی زدنه است و نمرده، خودش از خودش دفاع می کند. آگاهیم که غربی ها بیشتر آثار کلاسیک پزشکی سنتی را از قرن پانزدهم به بعد چاپ کردند و در دانشگاه ها استفاده نمودند. به تدریج، و هر چه علم سنتی در صحنه عمل جامد و راکد شد، علم جدید راه خود را باز کرد. اکنون بعد از این همه تحول اظهار این که «ادعای علمی نبودن طب سنتی وقتی موجه است که این طب با روش های علم جدید مک زده و نادرست بودن آن بر طبق معیارهای این علم مسجل شده باشد»  شگفت انگیز است. تمام بحث سر این است که آن دانش سنتی که شما بی دلیل مقدسش کرده اید، چون سنتی است و گویی مثلا حال که سنتی است لابد مقدس و دینی است! اکنون رخت بربسته و نتوانسته است در دنیای جدی جایی پیدا کند.

تفاوت‌های اساسی میان طب سنتی و جدید:  اکنون لازم است بعضی از تفاوت‌های اساسی میان طب سنتی و طب جدید را مورد توجه قرار دهیم. یکی از تفاوت‌های مهم این است که در طب جدید در مطالعه مرض از ابتدا به سراغ عضوی می‌روند که در آن بیماری، مورد آسیب قرار گرفته است؛ یعنی توجه دقیق خود را نه به تمام بدن به عنوان یک کل، بلکه به یک عضو خاص معطوف می‌دارند و آن عضو را مورد بررسی و تدقیق قرار می‌دهند. سعی می‌کنند آثار آن بیماری را در اجزای کوچک‌تر مشخص کنند و اگر بتوانند این پیگیری را تا حد سلول و مولکول نیز ادامه دهند.

این شیوه که در طب جدید به کار بسته می‌شود، یکی از جلوه‌های روش عمومی علم جدید است. بطور کلی در علم جدید همواره در مطالعه طبیعت، سعی می‌شود که در اولین قدم یک «کل» را تا آنجا که ممکن است به اجزا تقسیم کنند و شناخت کل را از شناخت اجزا آغاز کنند و خاصیت کل را از جمع‌بندی خاصیت اجزا به دست آورند. می‌دانیم که، مخصوصاً، این دکارت بود که بر پایه بینش مکانیستی خود در صدر تاریخ جدید غرب، اتخاذ چنین روشی را به دانشمندان توصیه کرد. در واقع اگر بخواهیم این روش را از لحاظ فلسفی مورد بررسی قرار دهیم، باید بگوییم فرض فلسفی نهفته در آن، این است که «کل» هیچ‌گونه حیثیتی مستقل از اجزای خود ندارد و خاصیت آن همان جمع جبری خاصیت‌های اجزاست. اِعمال تام و تمام ریاضیات بر طبیعت نیز بر همین طرز تلقی استوار است.

اما در جهان‌بینی سنتی که هستی را منحصر به محسوسات متکثّر مستقل از یکدیگر نمی‌دانند «کل» حیثیتی دارد که آن را نمی‌توان صرفاً همان جمع جبری حیثیات و خصوصیات اجزا دانست. به عبارت دقیق‌تر در علم جدید آنچه اصل قرار می‌گیرد، کثرت است و وحدت مشهود در موجودات و ارگانیسم‌ها یک وحدت اعتباری است نه وحدت ذاتی؛ در حالی که در جهان‌بینی سنتی، در یک موجود واحد، هم وحدت می‌تواند اصیل باشد و هم کثرت، و کل می‌تواند به عنوان یک کل، خاصیتی داشته باشد که در هیچ یک از اجزای آن نباشد.

باری، طب سنتی نیز بر اساس چنین فلسفه‌ای به طبیعت نظر می‌کند و بدن انسان را تنها مجموعه‌ای از اجزا که فقط با یکدیگر ارتباط مکانیکی دارند، تلقی ‌نمی‌کند، بلکه در بدن به نوعی مدیریت مستقل قائل است که از آن به «نفس» تعبیر می‌کند. به همین دلیل در بدن از یک حقیقت واحد به نام «مزاج»سخن می‌گوید که در ایجاد و حفظ سلامت بدن، وظیفه‌ای بنیادی دارد، و از لحاظ فیزیولوژیکی نیز به جای آنکه بسیاری از اختلال‌ها و آسیب‌ها را منحصراً در اعضای جزئی بدن سراغ بگیرد، آنها را، در درجه اول، معلول اختلال مزاج می‌داند.

خلاصه اینکه در طب قدیم برای کل بدن شأن مستقلی قائل‌اند و اختلال اجزا را ناشی از بر هم خوردن تعادل آن حقیقت کلی می‌دانند، و سلامت انسان را نیز معلول تسلط در حال سلامت آن حیثیت واحد مستقل بر بدن می‌دانند، و نظم حاکم بر اعضای گوناگون بدن را ـ از لحاظ انجام وظیفه‌ای که بر عهده هر یک است ـ نیز معلول همین امر، و کم و کیف رشد اندام‌ها را نیز تابع همین نفس مستقل واحد می‌شمارند.

این بخش اساس اشکال را در نوع نگاه فلسفی به پزشکی نشان می دهد، آری نشان می دهد که همچنان استادی که فلیسوف است می خواهد پزشکی را قربانی دیدگاه های فلسفی کلی نگرانه خود را که در اصل برگرفته از فلسفه یونانی (نه سنت اسلامی) است، بکند. در حقیقت، بحث اول، نه تفاوت پزشکی سنتی و مدرن، بلکه تفاوت نگاهی است که یک فیلسوف یونانی مآب با یک نگاه تجربی که فرضا در فلسفه کلی عالم جواب ندهد، در شناخت طبیعت و از جمله آدمی اساس است، دارد. فیلسوف «کلی» را می‌پسندد، چون جزئی را فاقد اعتبار می‌داند. اکنون همین نگاه به پزشکی سرایت کرده و گفته می شود که پزشکی سنتی به دلیل این که کلی نگر است، و درست همین دلیل انحطاط آن و به بن بست کشیده شدن آن است، قابل احترام‌تر از پزشکی جدید است که جزئی نگر و تجربی است. این تا اینجا. اما اگر مقصود این است که پزشکی جدید به روابط کلیه اجزاء بدن توجه ندارد، حرف بی پایه ای است. در واقع این نگرش، نوعی تخیل و دور از واقعیت پزشکی است که امروزه متناسب با هر نوع بیماری، و ارتباطی که یک عضو  را اعضای دیگر دارد، آن را مورد بررسی قرار می دهد. اساسا پزشکی نوین هر نوع احتمالی را برای بررسی یک بیماری در نظر می گیرد، در حالی که پزشکی سنتی، دنبال کلی نگری و به کار بردن قواعد عقلی بود. بنده باید به این نکته توجه بدهم که تصور نشود پزشکی سنتی یک سره دور از تجربه بوده است. همین طور باید یادآور شوم که از قدیم هم روشن بوده است که برخی اساس پزشکی را تجربه می دانستند و برخی عقلی و در این باره مذاکره بسیار مهمی هم در حضور واثق عباسی شد (خبری که مروج الذهب، ترجمه فارسی: 2/488آورده) و پزشکان از این دو نظریه سخن گفتند و از مشی عقلی دفاع کردند! و این درست همان است که سبب شد پزشکی سنتی درجا بزند و در کلیات بماند.

 آنچه گفتیم یکی از تفاوت‌های اساسی این دو طب است. فرق مهم دیگری که میان این دو وجود دارد، این است که طب سنتی اساساً بر استفاده از طبیعت استوار است و برای تبدیل مواد طبیعی ـ اعم از معدنی و نباتی ـ به دارو، غالباً دخل و تصرف زیادی در آن‌ها به عمل نمی‌آورد؛ در حالی که یکی از مبانی طب جدید این است که از داروهای شیمیایی ساختگی (سنتیتیک)استفاده می‌کند، و این فرق مهمی است که باید در جای خود مورد بررسی دقیق قرار گیرد.

البته در طب جدید برای معالجه، از ابزارها و وسایل فیزیکی و فنی پیچیده‌ای نیز استفاده می‌شود که استفاده از آنها در طب سنتی معمول نبوده است. اما اینکه استفاده از کدام یک از این ابزارها، دقیقاً اقتضای بینش خاص طب جدید است و استفاده از کدام یک از آنها می‌تواند، مشترک میان هر دو طب باشد، امر دقیقی است که نیاز به تحقیقی جداگانه دارد.

شاید اگر طبیبان سنتی پیشین نیز با حفظ همان بینش مستقل خود، امروز وجود داشتند، برخی از این وسایل و لوازم جدید طبی را مورد استفاده قرار می‌دادند، و اگر کسی در زمان ابن سینا، دماسنج طبی اختراع می‌کرد بوعلی از چنین اختراعی خوشحال می‌شد و از آن نیز در تشخیص میزان تب استفاده می‌کرد.

 این نیز نوعی ساده نگری است که تصور می کند طب سنتی، طب استفاده از گیاهان و طبیعت است اما در طب جدید از مواد شیمیایی استفاده می شود. در حالی که اولا طب جدید هم در تبدیل گیاهان دارویی به داروهای قابل استفاده، تأکید ویژه دارد. ثانیا داروهایی شیمیایی مربوط به مواردی است که داروی گیاهی وجود ندارد. مگر برای همه بیماری ها، گیاه دارویی وجود دارد؟‌ به علاوه این جا دو پرسش مهم وجود دارد، نخست آن که  آیا طبیبان قدیمی می توانستند داروی شیمیایی بسازند و نساختند و آن را با این استدلالهای شگفت نساختند، چون به صلاح بشر نمی دانستند؟ قطعااین طور نیست، آنها قادر به این کار نبودند، اما اکنون از آنها چنین ستایش می شود که گویی بر قله علم نشسته بودند و همه نوع توانایی داشته اند، و با درک ویژه دریافته اند که داروی شیمیایی ضررهای جانبی دارد و نباید استفاده شود. سؤال دیگر این که واقعا آنها داروهای گیاهی را در آزمایشگاه تجربه کرده و از خواص آن آگاه بودند؟ قطعا در همه موارد این طور نیست و تنها بر اساس برخی از تجربه ها، نوعی خاص از داروها را تجویز می کردند. بنابرین گفتن این کلیات، در دفاع از طب سنتی مشکلی را حل نمی کند.

آیا احیای طب سنتی ممکن است: حال نوبت آن است که بپرسیم آیا احیای طب سنتی ممکن است؟ و آیا احیای طب سنتی معقول است؟

گفتیم که طب سنتی مبتنی بر طبیعت است  در درج، اول گیاهان و سپس مواد معدنی و حیوانی طبیعی را به عنوان دارو مورد استفاده قرار می‌دهد. نخست باید بگوییم که استفاده از طبیعت امری است که اساساً و اصولاً موجه است. هیچ کس نمی تواند به طور کلی، ادعا کند طب قدیم صرفاً به این دلیل که بر طبیعت مبتنی است، باطل است. از آنجا که بدن انسان یک موجود طبیعی است و با طبیعت سنخیت و سازگاری دارد، تأثیر مواد طبیعی بر آن، منطقی و معقول به نظر می رسد.

باز هم با دیدن این عبارات، می توانیم دریابیم که چطور یک نگاه فلسفی ـ قیاسی در حال ورود به یک بحثی است که اساس آن تجربی است. چون انسان یک موجود طبیعی است و چون طب سنتی با داروهایی طبیعی کار دارد، پس معقول است که روش آن که تأثیر گذاری از راه مواد طبیعی است، معقول و منطقی باشد. این نوعی استدلال فلسفی یا شبه فلسفی است که علوم تجربی را در نطقه خفه کرده و اجازه رشد آنها را در تمدن اسلامی نداده است. ما می توانستیم به جای این استدلالهای کلی، راه را برای تجربی شدن این علوم فراهم کرده و درست مثل ابوریحان بیرونی که در حوزه هایی دست به این کار زد، دانش را در تمدن اسلامی یک گام به جلو ببریم. ما در فلسفه ـ یا به عبارت بهتر فلسفه بافی ـ چیزی به نام طبیعت انسانی داریم که مفهومی کلی است و سعی می کنیم با فراموش کردن واقعیت خارجی انسان که یک پدیده عینی و تجربی و جزء پذیر است، به گفتن کلیات بسنده کنیم و مثل فلسفه ارزش کلیات را آن قدر بالا ببریم که جزء و مصداق اصلا بچشم نیاید.

 پس بنیاد طب سنتی، امری نیست که ذاتاً و به خودی خود مورد اعتراض و انکار باشد؛ یعنی طب سنتی ذاتاً امری ممکن است. اما بهترین دلیل امکان هر چیز، وجود آن چیز است؛ چراکه تا چیزی ممکن نباشد، موجود نخواهد شد. پس مناسب‌ترین شیوه برای تبیین و توجیه وجودی طب سنتی، این است که از موجودیت طب سنتی سوال کنیم. سوالی که بی گمان در پاسخ آن باید گفت: آری، طب سنتی هم وجود داشته و هم وجود دارد.

برای اثبات موجودیت طب سنتی، راه‌های متعددی وجود دارد: یک راه این است که در خود طبیعت جست‌وجو کنیم. این جست‌وجو را باید با این سوال آغاز کرد که «حیوانات در طبیعت، خود را چگونه معالجه می کنند؟»، بدیهی است که جانوران هنگام بیماری به سراغ خود طبیعت می روند، و معمولا به هدایت غریزی می دانند که کدام بیماری را با کدام گیاه و دانه باید علاج کرد. از این لحاظ و از بسیاری جنبه های دیگر، حیوانات می توانند سرمشق خوبی برای انسان باشند. اتفاقاً در طب سنتی نیز راه معالجه بعضی از بیماری‌ها و خواص برخی از گیاهان را از حیوانات آموخته اند. پس لااقل این طب در بین حیوانات وجود دارد.

در این گفتار، از همه خنده دار تر این است که «حیوانات می توانند سرمشق خوبی برای انسان باشند». آیا واقعا این جمله آگاهانه ابراز شده است؟ واقعا فرق انسان و حیوان در چیست؟ اگر اسبی روی یخ ها سر خورد و پایش شکست، جز این که صبر کند تا بمیرد اتفاقی خواهد افتاد؟ آیا انسان باید به اسب نگاه کند که چگونه به خاطر شکستن پایش جان خواهد داد؟ نکته طبیعت گرایی در پزشکی را در بالا شرح دادم و اشاره کردم، اما بیفزایم که بنا به باور فلاسفه، حیوانات تنها گرفتار وهم هستند و وهم جزء اصلیش تجربه موردی است که اغلب هم در آن خطا رخ داده و تبدیل به نوعی تصور وهم گونه می شود. بنابرین پیروی از حیوان، چندان به مذاق فلسفه هم خوش نیست. در هر حال، به نظرم این سست ترین بخشی بود که در این این مقاله ملاحظه شد.

راه دیگر این است که در تاریخ گذشته انسان به تفحص بپردازیم و ببینیم که آیا در روزگار گذشته، چنین طبی وجود داشته و مفید بوده است یا نه؟ تاریخ به روشنی گواه وجود طب سنتی است. وقتی از موجود بودن طب سنتی در تاریخ سخن می گوییم، سخن از شهادت فلان تاریخ‌نویس مغرض یا فلان وقایع‌نگار جاهل نیست که بتوان آن را مورد شک و انکار قرار داد. در این مورد حتی «تواتر» نیز لفظ نارسایی است. طب سنتی وجود داشته است، به دلیل اینکه پدران ما ـ که مردمی بوده‌اند که در معرض بیماری نیز قرار گرفته‌اند ـ وجود داشته‌اند؛ به دلیل اینکه ما هم اکنون وجود داریم. چگونه می توان قبول کرد که این همه طبیبان ـ که تاریخ تنها نام معدودی از آنان را به خاطر سپرده است ـ در طول تاریخ با موهوماتی رنگارنگ، به دروغ، مردم همه نسل‌ها را سرگرم می‌کرده‌اند؟ مگر نه این است که امروزه تصور بسیاری از ما، از طبیبان سنتی چنین تصوری است؟ چگونه می توان گفت این همه حادثه ها که از طبیبان و بیماران منتقل شده، دروغ است و همه بیمارستان ها و مدرسه هایی که در آن جا طب می آموخته اند، نمایش‌خانه‌ای بوده که در آن امر موهومی در طول تاریخ بر صحنه می‌آمده است.

آیا می توان گفت مردم همه می‌دانسته‌اند که از این طبیبان کاری ساخته نیست و باز هم به آنان رجوع می‌کرده‌اند، و با آنکه علم طبیبان از رنج آنان نمی کاسته، آن همه احترام و عزت برایشان قائل بوده‌اند و آن شیادان را «حکیم» می‌نامیده‌اند؟ آیا می توان گفت همه شاهان و امیران و محتشمانی که در دستگاه خود طبیبانی داشته اند، از آن طبیبان خیری نمی‌دیده‌اند؟ اگر کسی آن اندازه دیرباور است که تاریخ را به کلی تاریک می داند و در این مورد رجوع به گذشته را دلیل کافی محسوب نمی کند، می توان چشم به روشنی جغرافیا بدوزد و موجودیت طب سنتی را در پهنه جهان معاصر ببیند. خوشبختانه همه اقوام جهان مثل ما نبوده اند که به محض مواجهه با طب جدید، طب سنتی را باطل و بی‌ثمر فرض کنند.

 چه کسی منکر وجود طب سنتی در طول هزاران سال است؟ چه کسی منکر آن است که به قول شما حتی حیوانات هم بخشی از بیماری های خود را با استفاده از طبیعت درمان می کنند؟ شما نباید درمان بیماری های عمومی بشر را که حتی بشر اولیه هم از آن واقف است، با طب سنتی به عنوان یک علم خلط کنید. طبیعی است که بخشی از طب سنتی، همان دانش های عمومی است که بخشی را بادیه نشینان هم دارند و با رعایت آنها زنده می‌مانند. آنچه اهمیت دارد، مواردی است که تبدیل به یک علم ویژه می‌شود،  نوعی دانایی که نیاز به تأمل، تجربه، مقایسه و معرفت استمراری دارد. بحث در اینجاست. در این که بشر قدیم نزد طبیبان می رفته، تردیدی نیست. این که در مواردی درمان می شده هم تردیدی نیست، اما مگر ما از هویت طب جدید غافلیم که برای هزاران نوع بیماری سرطانی و ویروسی که هیچ نوع درمانی در گذشته نداشته، راه حلی یافته است؟ همه بحث بر سر این نیست که به صورت موجبه جزئیه، برخی از گزاره های طب سنتی جواب می داده است، بحث بر سر این است که راه پیشرفت دانش پزشکی سد شده بوده، خرافات به راحتی در آنها ورود یافته، بینش غلط عقلی راه را بر تجربه گسترده (که صد البته به صورت محدود بوده و الا همان قدر هم جواب نمی داد) بسته است. شما کافی است نگاهی به کتابهای پزشکی سنتی بکنید و ببینید در کنار مطالبی که گاه درست است، هرچند در چهارچوب بینش غلط، آن قدر روش های نادرست طبی آمیخته با خرافات و عجایب و غرایب هست که آدمی نمی تواند باور کند که اینها ذره ای عقل جدی برای ارائه این مطالب بکار برده‌اند. به خصوص داروهای تقویت باه که شاید نود و نه درصد آن بی اساس و صرفا برای نوعی سوء استفاده طرح شده است. موارد دیگر نیز تقریبا همین طور است. ما البته به آن تلاش ارج می نهیم، ما دلیلی ندارد که روی آن طب سنتی اگر به عنوان یک علم قدیمی احترام می گذاریم، در باره حیات مجددش بحث کنیم. طبعا پرداختن به گیاهان دارویی طب سنتی نیست، و این غلط است که فکر کنیم طب جدید خود منتقد استفاده افراطی از داروهایی شیمیایی نیست. در آثار سنگین پزشکی که در باره فهرست داروهاست، مرتب روی عوارض جانبی تکیه شده و بدون یادآوری آنها که امروزه مهم ترین نکته در این باره است، بحثی ارائه نمی شود. ساده لوحانه است که بگوییم این تاثیر طب سنتی است!

 اگر ما با بسیاری از جنبه های ارزنده سنت نیکان خود، و از آن جمله با طب سنتی، وداع و بلکه قهر کرده ایم، هنوز هستند ملت‌هایی که همان جنبه‌ها را زنده نگه داشته‌اند و تاریخ گذشته ما را در جای دیگری از جغرافیای جهان معاصر، پیش چشم ما متجلی کرده اند.

برای ما ایرانیان، بهترین نمونه، شبه قاره هند و پاکستان است. این شبه قاره را می توان موزه بزرگی دانست که در آن بسیاری از دستاوردهای فرهنگ ایرانی ـ اسلامی به طور طبیعی محفوظ مانده است. از آن جمله طب سنتی ایران است. در هند و پاکستان، اشتغال به طب سنتی جرم و جنایت محسوب نمی‌شود، بلکه به موازات طب جدید، به صورت رسمی در زندگانی مردم دخالت و شرکت دارد. در بسیاری از دانشگاه‌های معتبر، دانشکده‌های طب جدید و یا به صورت مستقل از آنها، «حکیم» تربیت می‌کنند. در آن جا «دواخانه»‌های طب سنتی در کنار مطب حکیمان، ما را به یاد عطاری‌های پررونق نیشابور می‌اندازد؛ البته آن نیشابوری که هنوز مورد حمله مغول قرار نگرفته بود. نگارنده، خود در شبه قاره، شاهد وقایع و واقعیات بسیاری بوده که همه، از زنده و مفید بودن و بلکه لازم بودن طب سنتی حکایت می‌کرده است.

 باز هم در این که به صورت جزئی طب سنتی یا به عبارت بهتر گیاهان دارویی که لزوما وجودش به معنای طب سنتی نیست (یعنی آن گزاره‌های به ظاهر علمی که در متون پزشکی کهن هست و امروز برای برخی حکم کتاب مقدس را پیدا کرده است) حرفی نیست. این جا باشد یا هند و پاکستان یا امریکای لاتین. مهم این است که سنتی در مراجعه به عطاریها هست، درست مثل مراجعه به افراد ساحر و جادوگر که همچنان برای افراد مالباخته حکم یک معجزه گر را دارند و حاضرند باقی مانده دارایی خود را هم بدهند تا دزد مالشان پیدا شود. نویسنده می داند هرچیزی که مورد مراجعه عوام الناس هست، معنایش این نیست که حتما اصل و ریشه ای دارد. علوم غریبه از این دست است و کم هم مشتری ندارد. این امر به خصوص در باره فروش داروهایی که برای تقویت قوه باه است، مصداق روشنتری دارد، زیرا مردمان به هر دری می زنند تا مشکلات خود را حل کنند و بنابرین سوء استفاده کنندگان نیز فراوانند در حالی که همه می دانند این داروهای علفی مشکلی را در این زمینه نه حل کرده و نه خواهد کرد. این پزشکی به اصطلاح سنتی، هنوز هم مسأله جنسی را با کمر آدمی مربوط می کند، فقط با این استدلال که در وقت رابطه، به کمر فشار می آید! یعنی اینجا هم یک تجربه ناقص و بعد هم بر اساس آن دهها توصیه که هیچ کدام اصلی ندارد. باید توجه داشت اگر مراجعه به عطاری ها، ده برابر این هم باشد، مشکل علم را حل نخواهد کرد، چنان که مشکل مردم را نیز که عاقبت به همان پزشکی جدید مراجعه کرده و با گرفتن ام آر آی و عکس و آزمایش، دنبال درمان خود هستند، حل نخواهد نمود.

انبوه بیمارانی که همه‌روزه در دهلی و کراچی و همه شهرهای بزرگ دیگر هند و پاکستان، در شعبه‌های «موسسه همدرد» گرد می آیند، حکیمانی که در دانشکده طب یونانی دانشگاه اسلامی «علیگره» به تدریس و تحقق و معالجه مشغول اند، بیمارستان بزرگ طب یونانی حیدرآباد دکن که مریضان گوناگون را از زن و مرد و پیر و جوان و خرد و کلان در بخش‌های مختلف خود جای داده است، آزمایشگاه های داروسازی بزرگی که در آن پشته پشته گیاهان طبیعی را به حَبّ و معجون و دواهای مختلف مبدل می کنند، و بالاخره نسخه هایی که حکیمان جملگی به فارسی می‌نویسند، همه و همه، آیت روشنی است که ما را به آشتی با گذشته خود فرا می خواند. یا باید گفت این همه مردمی که در این شهرهای آباد و پرجمعیت به این عطاری‌ها و بیمارستان ها روی می آورند و مقامات مسئولی که به این دانشکده ها و به این حکیمان اجازه طبابت داده اند، دیوانه و احمق‌اند و یا باید قبول کرد که ما با طب سنتی خود، معامله خوبی نکرده ایم و «یوسفی را به زر ناسره بفروخته‌ایم».

باز هم نوبت تحریک احساسات رسید و این که ما داشت های خود را بر باد داده‌ایم، در حالی که هندی ها و پاکستانی ها همچنان داشت های خود را حفظ می کنند. بحث علم، بحث احساسات و وطن دوستی و تقدس و حفظ سنن نیست، بحث تجربه است که باید در تأمین سلامت آدمی محک بخورد، این که توانایی دارد یا ندارد، این که می تواند کیسه صفرای فاسد شده را تخلیه کند یا نه، این که می تواند بخشی از روده را که سرطانی شده، درمان کند یا نه، این که می تواند عصب قطع شده و یا حتی دست قطع شده را دوباره وصل کند یا نه، این که می تواند یک قلب مصنوعی در بدن کار بگذارد یا نه، این که می تواند همزمان هفت عضو یک بیمار را تعویض کند و در حالی که او همچنان نفس می کشد بار دیگر او را سرپا کند یا نه... و هزاران مورد دیگر. مگر با این موارد می توان شوخی کرد و با دادن چند گیاه مشکل را حل نمود. این نهایت سادگی است، نوعی سادگی که در کلیت ساختار علم و دانایی ما و نیز اداره و عمل ما هست به طوری که بدیهی ترین چیزها را نمی پذیریم، چون عکس آنها برای ما تقدس دارد.

 این تنها طب سنتی ایرانی یا یونانی نیست که در هند در کنار طب جدید، گره‌گشایی می‌کند؛ که جز آن طب «آیورودا»ی هندی نیز به همین اندازه رونق و اعتبار و رواج دارد. این تنها شبه قاره هند و پاکستان نیست که طب سنتی خود را در برابر قدوم طب جدید قربانی نکرده است، بلکه همه آسیای شرقی است. در این میانه چین با طب سوزنی خود، حجت را بر همه تمام کرده است. حتی به کسانی که شرط حقیقی بودن هر واقعیتی را «اروپایی بودن» آن می دانند، باید گفت در خود مغرب‌زمین سابقه مخالفت با تسلط همه‌جانبه طب جدید و حفظ طب سنتی و بهره گیری از تجربه های دیرینه مربوط به گیاهان دارویی، سابقه‌ای برابر تاریخ طب جدید دارد.

کتاب‌هایی که در این باره به چاپ رسیده و انجمن هایی که برای حفظ و اشاعه این طب به وجود آمده است، چندان پرشمار است که ذکر آنها در این مقال و مقاله نمی‌گنجد.

 مقایسه میان طب سنتی ما با طب سوزنی باید همراه با شناخت درست مبانی آنها باشد. آنچه از طب سنتی می‌شناسیم، و مقصود از آن متون کهن پزشکی و مبانی آنهاست، نشان می دهد که نتوانسته است متوسط عمر مشتریان خود را ازمتوسط  چهل و پنجاه بالاتر ببرد، حال این که طب سوزنی در شرایط برابر توانسته است این کار را بکند یا خیر، سخن دیگری است. در هر حال، مقایسه اینها با یکدیگر امر ساده ای نیست و نیاز به فهم بهتر طب سوزنی برای بنده و نویسنده دارد. اما این که ما کهنه پرست باشیم و بگوییم چون بقیه سنن قدیمی را در حوزه علم پزشکی نگاه می دارند ما هم باید چنین کنیم، مبناءا درست نیست. هر سخنی در این حوزه، نیازمند روش های علمی و پژوهشی خاص خود است و نباید با این قبیل تمثیلات و تشبیهات به حساب آنها رسیدگی شود.

 شگفتا که ما هر کاری را از غربیان تقلید می کنیم، به جز کاری که آنها خود از ما تقلید کرده باشند.

اگر این همه قرائن و بیّناتی که دلیل بر وجود رسمی و مثبت و مؤثر طب سنتی در جهان امروز است، هنوز هم برای بعضی از دیرباوران کافی نیست، گوییم بسیار خوب، ما شما را به کشورهای دور و نزدیک همسایه و بیگانه احاله نمی‌دهیم؛ بیایید در همین ایران، زندگی غیررسمی و حیات زیرزمینی طب سنتی را ملاحظه کنید.

با همه بی‌مهری و جوری که بر طب سنتی رفته است هنوز هم دکان‌های عطاری پرمشتری است. کدام یک از ماست که تاکنون به این داروخانه های ارزان‌قیمت گذاری نداشته است.

هنوز هم در گوشه و کنار، آخرین بازماندگان طبیبان سنتی، مخفیانه و با شرمساری، سنت بوعلی را ادامه می‌دهند. عجبا که ما از یک سو، این همه به بوعلی سینا افتخار می کنیم و خیابان و تالار و دبیرستان و دانشگاه به نام او برپا می کنیم و بر سر گورش بنای باشکوه می سازیم، و از سوی دیگر هر که را که در شفای او قانون هستی بخواند، مرتجع می‌نامیم و هر که را از قانون او، شفا طلبد، مجنون و مجرم می دانیم و به دادگاهش می کشانیم.

در اینجا باید دو مسأله را از هم جدا کرد. اگر ما به ابن سینا و موارد مشابه افتخار می کنیم، معنایش این نیست که باید طب سنتی را احیا کنیم. ما به میراث گذشته خود در حدی که هست می بالیم، نه آن که فکر کنیم باید همان را امروزه مبنای کار قرار دهیم. اگر ما متون کهن طب سنتی را تصحیح و چاپ می کنیم معنایش این نیست که باید امروزه آنها را در بیمارستانها و دانشگاه‌های پزشکی مبنای کار قرار دهیم. بحث افتخار، امری است، و بحث از ماهیت علمی آنها در شرایط امروز دنیا امری دیگر. مگر در راه سازی و پل سازی به شکل مدرن عمل نمی کنیم؟ مگر در آنجا می گوییم به همان روش زمان شاه عباس باید پل بسازیم؟ اگر در قدیم ستارگان را وسیله راهنمایی در بیابانها و دریاها قرار می دادیم، آیا نباید از قطب نما استفاده کنیم و لزوما باید سنت گرا باشیم؟‌ یا امروزه که جی پی اس آمده، همچنان باید قداستی برای قطب نما قائل باشیم و از این علم دور شویم؟ مشکل ما این است که وقتی پای افکار کهنه مان به میان می آید، بدیهیات را انکار می کنیم، اما وقتی خودمان به ضرورت گرفتارش شویم، آخرین مدلش را تهیه می کنیم.

 مخصوصا در طب سنتی غیررسمی ما، بعضی از جبهه ها، هنوز هم با سرسختی در برابر بی‌لطفی زمانه مقاومت می‌کنند که از آن جمله، «شکسته‌بندی» است. دست کم هنوز در هر یک از شهرهای ایران، یک شکسته‌بند دانشگاه ندیده و غیرمجاز وجود دارد که مردمِ شکسته‌استخوان را علاج می‌کند. بسیاری از ما عده ای از آنان را می شناسیم و خود به آنها رجوع کرده و می کنیم. هنوز هم در بسیاری از شهرهای دورافتاده و روستاها و ایلات و عشایر این سرزمین، طبیبان درس ناخوانده و چوپان‌های شکسته‌بند و ماماهای محلی بسیاری هستند که با وجود خود، وجود طب سنتی را اعلام می کنند.

انصاف نیست که وقتی پای کودکی بر اثر رجوع به یکی از این شکسته‌بندهای سنتی آسیب می بیند، بدون تحقیق، کوس رسوایی آن بیچاره را بر سر هر کوی و برزن بلند کنیم و در عوض از هیچ یک از موفقیت‌های او و همچنین از هیچ یک از اشتباهات شکسته‌بندهای دانشگاه‌دیده طب جدید، دم برنیاوریم.

 مثال شکسته بندی سنتی از آن دست مثالهای گمراه کننده در این زمینه است. در واقع، شکسته بندی در شکل سنتی آن، یک اقدام تجربی است و ما بارها این نکته را گوشزد کردیم که در پزشکی، سنتی باشد یا مدرن، آنچه بر اساس روش پژوهش تجربی پیش برود، به نتایج درستی می رسد. اشکال در طب سنتی، آن است که مبنای آن طبیعیات قدیمی است که سعی می کند فلسفی عالم را بشناسد و در قالب جوهر و عرض و این قبیل کلی بافی ها، به بیان جنس عالم و طبیعت آدمی در قالب طبایع اربعه به بیان حالات بیمار و درمان بیماری ها بپردازد. طبیعی است که شکسته بندی، با بسیاری از بیماری هایی که بشر گذشته حتی یک هزارم علت و درمان آن را نمی یافت، قابل مقایسه نیست و همان طور که گفته شد شکل سنتی آن هم یک تجربه است که صد البته در پزشکی جدید بسیاری پیشرفته تر وجود دارد.

 بالاخره، آخرین برهانی که در این مختصر بر معقول بودن طب سنتی اقامه می کنیم، استفاده ای است که در خود طب جدید از گیاهان به عمل می آید.

چه بسیار گیاهانی که ساقه و برگ و ریشه و گل آنها به صور مختلف در لباس داروهای طب جدید بر ما عرضه می‌شود، و چه بسیار داروهای ساختگی شیمیایی جدید که به تقلید از مواد موجود در همین گیاهان طبیعی ساخته شده است. کاش می‌دانستیم که گاهی آنچه مثقال مثقال و به بهای گران از فرنگ وارد می کنیم، همان است که خود خروار خروار به بهای اندک فروخته ایم.

منظور این است که آن دسته از متولیان طب جدید که مخالف احیای طب سنتی هستند ـ در عین حالی که رسماً و علناً با مبانی طب سنتی می ستیزند ـ خود در پاره ای موارد عملاً از همان طب بهره می گیرند.

 لازم نیست برای چندمین بار توجه دهم که بحث پزشکی سنتی و مدرن بر سر استفاده از گیاهان دارویی نیست. اگر چنین بود، پس این همه استفاده از تریاک در کارخانه های داروسازی به چه معناست؟ مگر جز این است که طب جدید هم از آغاز هوادار این بحث بوده است؟ مهم این است که بیشتر بیماری ها، داروی گیاهی ندارد و اصولا این قبیل داروها، هزاران نوع کاری که پزشکی در حال حاضر انجام می دهد، از جراحی و عمل کردن و تعوض اجزاء بدن و غیره و غیره، اساسا، ربطی به گیاه و دارو ندارد. با این حال بحث ما بر سر نوعی «معرفت» پزشکی است که در طب سنتی، در مسیر غلطی قرار داشت و درجا زد و نتوانست بشر را در مقابل خطر بیماری ها بیمه کند، در حالی که پزشکی جدید، متوسط عمر آدمیان را بین هفتاد تا هشتاد قرار داده است. به هر حال گفتن این که در طب جدید هم از داروی گیاهی استفاده می شود، با این تصور خطاست که گویی طب سنتی مساوی است با استفاده از داروی گیاهی و طب جدید مساوی است با استفاده از داروی شیمیایی. آخر کدام سرطان را می شود با داروی گیاهی درمان کرد؟‌کسانی که این سالها ادعا کردند، چه مقدار موفقیت داشتند؟‌تازه اگر هم موفق بشوند، مگر طب جدید، به انکار آن خواهد پرداخت؟

 چرا احیای طب سنتی لازم است؟ تا کنون قصد ما این بوده که ثابت کنیم طب سنتی، طبی است ممکن و معقول که می تواند در بخشی از قلمرو طب، کارساز و گره‌گشا باشد. اما بعید نیست کسی بپرسد، گیریم که طب سنتی این‌چنین باشد، دیگر با وجود طب جدید و دانش نوین پزشکی چه احتیاجی به طب سنتی باقی می ماند؟ آیا در روزگاری که وسایل سریع‌السیری از قبیل اتومبیل و هواپیما اختراع شده، این مسخره نیست که کسی همگان را تشویق به الاغ‌سواری کند و دلیل و برهان بیاورد که الاغ هم توانایی طی طریق دارد و می تواند مسافری را از جایی به جایی برساند؟ آری، کاملا ممکن است چنین سوالی پیش بیاید و چنین مقایسه ای لااقل در ذهن صورت گیرد.

بد نیست این مقایسه را تحلیل کنیم و بپرسیم علت چیست که در دنیای کنونی سوار شدن بر الاغ و استر و اسب نمی‌تواند جایگزین سوار شدن بر اتومبیل و هواپیما باشد؟

حقیقت امر این است که در گذشته انسان از چارپایان برای سواری در محیط طبیعی خود استفاده می کرد، زمانی که همه چیز طبیعی بود. جمعیت و وسعت شهرها و عوامل متعدد دیگر با سرعت سیر چارپایان هماهنگی داشت و استفاده از آنها اشکالی تولید نمی‌کرد. اما در سه چهار قرن اخیر در عالم، تحولی به ظهور رسید که محیط بیرونی انسانی را دگرگون کرد.

فناوری جدید با ابعاد وسیع و انرژی‌های عظیم آشکار شد و اجتماع بشری، آن حالت طبیعی خود را از دست داد و ارتباطات، ضرورت و فوریت بیشتر پیدا کرد. اتومبیل جایگزین چارپایان شد. به عبارت روشن تر در گذشته، انسان همیشه چارپایان را برای رفع حوایجی که در محیط بیرونی خود می داشت به کار می رفت، ولی استفاده از این مرکب های کندرو در دنیای کنونی از آن جهت امکان ندارد که آن محیط بیرونی به جبر و فناوری و عوامل دیگر، با محیط بیرونی گذشته به کلی فرق پیدا کرده است.

اما اگر بشر قدیم از گیاهان دارویی برای حفظ سلامت و رفع بیماری های خود استفاده می کرده است، در واقع بخشی از طبیعت را ـ یعنی آن گیاهان را ـ برای تاثیر در بخش دیگری از طبیعت، که همان بدن او بوده، به کار می گرفته است. این جا دقیقا جای طرح این سوال است که آیا با ظهور تحولات علمی و صنعتی و اجتماعی جدید که موجب دگرگونی محیط بیرونی شده، جسم او و بدن او هم دچار دگرگونی شده است؟ آیا همان تحولی که در شهرها و ساختمان‌ها و راه‌ها به ظهور رسیده، در اندام و اعضای درون آدمی نیز ایجاد شده است تا دیگر نتوان آنچه را که بشر قدیم برای بدن خود به کار می گرفته به کار بست؟

مسلما چنین نیست. اگر دنیای بیرون ما دیگر آن محیط طبیعی گذشته نیست، بدن ما همان جسم طبیعی است که بوده است و همان طور که گیاهان در گذشته بر این جسم طبیعی اثر داشته اند امروز نیز اثر دارند. پس نمی توان به صرف این که زمان گذشته، و زمانه دگرگون شده است بر طب سنتی مهر ابطال زد.

 فرض می کنیم این مسأله چنین باشد که ایشان ابزار کرده و پزشکی چون با بدن انسان سر و کار دارد با بقیه علوم مدرن تفاوت دارد و باید آن را از بقیه تجدد و دنیای مدرن جدا کرد؛ اما لازمه آن این نیست که ما گزاره های علمی طب سنتی را مقدس بدانیم. ما این حساسیت را درک می کنیم که لطافت وجود انسان ایجاب می کند که ملاحظه بیشتری با آن داشته باشیم، اما راهش عدول از طب مدرن به سنتی نیست که خود کار جدی برای این بدن نمی کرد، راه چاره این است که پزشکی جدید اگر داروی گیاهی پیدا کرد، از داروی شیمیایی استفاده نکند. خوب، این که مشکلی نیست، خود دانش جدید پزشکی عملا به دلیل پی بردن به عوارض جانبی داروها، بر این مسأله تأکید دارد. اما این ربطی به سخنرانی و منقبت سرایی ما برای طب سنتی به عنوان یک پدیده قابل احیاء در دنیای امروزی ندارد. البته اگر فکر می کنید شما در این باره بر پزشکی مدرن تأثیر گذاشته و سبب شده اید تا به گیاهان دارویی توجه کند و این را ناشی از حساسیت سنت گرایانه خود می دانید، اشکال ندارد.  می توانید دلتان را به این مطالب خوش کنید، در حالی که دانش پزشکی با کمک تمام دنیا، نه فقط غرب، در صدد آن است تا مشکلات خود را رفع کند و بتواند خدمت بیشتری به بشر بکند، ضمن آن که آدم سوء استفاده چی در این حوزه که دیگر از حالت علم صرف درآمده و تجاری شده، وجود دارد.

در پاسخ به این مقایسه که از جانب مخالفان طب سنتی و مدافعان بی قید و شرط طب جدید به عمل می آید، مقایسه دیگری می کنیم. ما می‌گوییم کاری که طب جدید با بدن آدمی می کند تا اندازه ای شبیه کاری است که فناوری جدید با طبیعت جهان می کند. اگر صرفا توجه خود را به نتایج آنی و فردی و حتی منطقه ای فناوری جدید معطوف کنیم، البته ممکن است خوشحال و خندان شویم، اما وقتی تاثیر دراز مدت این فناوری را بر طبیعت و برای همه افراد بشر و در سراسر جهان در نظر بگیریم، آینده ای تیره و تاریک را خواهی دید که به نابودی بشر منتهی خواهد شد.

خوشبختانه امروزه این سخن، سخن شاعران و ادیبان و حتی فیلسوفان نیست که عالم و مهندسان نتوانند در آن تردید کنند، این گزارش رسمی معتبرترین دانشگاه های علمی و صنعتی جهان است که ادامه جریان کنونی فناوری را ـ به مدد ارقام و اعداد ـ قطعاً موجب نابودی بشر می داند. وجه اشتراکی که مقایسه ما را صحیح می کند این است که همان طوری که فناوری جدید با استفاده از وسایل غول‌آسا و انرژی‌های متمرکز و شدید، طبیعت را مورد تسخیر و نفوذ قرار داده است، همان طور هم طب جدید با استفاده از داروهای شیمیایی ساختگی ـ که تاثیرات شدید و فوری دارند ـ اعضای بدن را مورد تأثیر قرار داده است، و همان طور که طبیعت نمی تواند تأثیر فناوری جدید بشری را به نحو مدام و طولانی تحمل کند، بدن نیز در مقیاس خود، نمی تواند تأثیر داروهای شیمیایی شدید را که آزادکننده فوری انرژی های موجود در بدن و محرک دفعی اعضای آدمی است، تحمل کند.

طبیعت تنها با طبیعت سازگاری کامل دارد. هر امر غیرطبیعی که به دلیل غیرطبیعی بودنش، از یک لحاظ تأثیری خارق‌العاده و غیرمعمول و مثبت دارد، از لحاظ دیگر تأثیری منفی به جا خواهد گذاشت. هواپیماهای سریع‌السیر البته از حیث سرعت بر چارپایان کندرو ترجیح دارند، اما اگر میزان اکسیژنی را که این هواپیماها مصرف می کنند و آثار نامطلوبی را که از سرعت زیاد آنها عارض موجودات زنده می شود در نظر آوریم، در آن صورت با احتساب مجموع عوامل و با توجه به تأثیرات درازمدت این گونه اختراعات صنعتی بر طبیعت، در ستایش بی قید و شرط آنها دچار تردید خواهیم شد.

آثار زیانمند جنبی داروها در بدن انسان دقیقاً شبیه آثار تباهی‌آور و مسموم‌کننده صنایع جدید در طبیعت است. فناوری جدید، طبیعت را مسموم کرده است و داروهای جدید، بدن آدمی را.

این آثار زیان‌آور جنبی که از ماهیت داروهای شیمیایی برمی‌خیزد مثل خماری است که در پی یک شرابخواری بی‌حساب، ایجاد می شود. تهییج و تحرک فوری بدن و استفاده سریع از انرژی های آن، موجب اختلالات و عوارض نامطلوبی می شود. شبیه این اختلالات را در تمام موارد اثرگذاری یک وسیله مصنوعی قوی، بر یک امر طبیعی می‌توان مشاهده کرد. اگر ما نمی توانیم جهان را از چنگال فناوری جهانخوار کنونی نجات دهیم، آیا حداقل بدن خود را ـ یعنی این عالم صغیر را ـ هم نمی توانیم در اختیار داشته باشیم؟

این که یک شرقی، در کنار همه تمدن غرب، روی جنبه های تخریبی آن تکیه کند، در حالی که خود غرب بیش از همه در این باره نوحه سرایی می کند و دنبال راه حل می گردد، پدیده شگفتی است. بحث محیط زیست، یکی از مهم ترین مسائل دنیای جدید است، اما این که ما عادت داریم، اشکالاتی را که غربی ها از قرن نوزدهم بر تجدد خود وارد کرده و آنها را عامل احتمالی نابودی و انحطاط خود می داند، دوباره مطرح کرده و فضل خویش را به رخ آنها بکشیم که عیب شما را فهمیدیم، باز هم نشان از آن دارد که ما غرب را مطالعه می کنیم تا به آن اشکال کنیم، آن هم اشکالاتی که خود آنها به خودشان کرده اند، ما دوباره طرح می کنیم تا نشان دهیم گویی همه دستاوردهای آنها به گونه ای است که در حال نابود کردن آنها و تمام هستی است! درست مثل پریدن گوسفند از روی جوی و حرفی که بز زد که فلان جای شما را دیدیم و او هم گفت که ما هزار عیب از شما دیدیم و به روی خود نیاوردیم. بنده امیدوارم این سخنان تفسیر به شیفتگی نسبت به غرب نباشد. به نظرم اساسا این بینش که کسی علم را حاصل تلاش بشر است غربی بداند، نادرست است. مهم ستایش از دانایی است و این هم به این معنا نیست که بی عیب است، عیب آن است که ما از دستاوردهای جزئی کهن خود دفاع کنیم و آنها را مقدس بدانیم اما تمام این دانش جدید را که ثمره هزاران سال زندگی بشر و تلاش او برای فهم است، با چند اشکال، پنبه اش را بزنیم. بدون شک باید برای رفع این اشکالات که یکی هم محیط زیست است، تلاش کرد اما اینها ربطی به دفاع از طب سنتی ندارد که از درمان بشر عاجز ماند.

به طور کلی هر چه انرژی مورد استفاده ما شدیدتر و نفوذی‌تر باشد، استفاده از آن خطیرتر می شود و از اشتباه در مصرف آن، ضررهای بزرگ‌تری به بار خواهد آمد. استفاده از داروهای شیمیایی، به دلیل تأثیر قوی و فوری آنها کاری حساس است. اگر مختصری در مقدار تجویزشده این داروها اشتباه شود، ضرری جبران‌ناپذیر به بار خواهد آمد.

داروهای گیاهی ـ از آنجا که محصول طبیعی هستند ـ از لحاظ سرعت تأثیر، ‌با سرعت تأثیرگذاری اعضای بدن که جزئی دیگر از همین طبیعت اند، هماهنگی دارند. استفاده از آنها به دلیل همین معتدل بودن سرعت تأثیرشان، کار خطرناک و حساسی نیست و اشتباه در مقدار مصرف آنها معمولاً ضرر مهمی به بار نمی آورد.

می توان دلایل ضرورت احیای طب سنتی را به دو دسته دلایل فردی و دلایل اجتماعی تقسیم کرد. آنچه گفتیم دلایلی بود که به فرد و سلامت او، که در واقع غایت نهایی علم طب نیز همان است، مربوط می‌شد. اما احیای طب سنتی نتایج اجتماعی مهمی نیز در بر دارد که اکنون به آن ها اشاره می کنیم.

مهم‌ترین نتیجه اجتماعی احیای طب سنتی، رسیدن به نوعی خودکفایی است. این خودکفایی دو جنبه دارد که یکی علمی و دیگری اقتصادی است. ما امروزه در طب جدید از نظر علمی، یکسره ریزه‌خوار علم غربی هستیم. داروهای شیمیایی را یا مستقیماً از خارج وارد می کنیم و یا اگر در کارخانه های داخلی تهیه می کنیم، فرمول و طرز تهیه آنها به دنیای غرب تعلق دارد و از این نظر از لحاظ علمی وابسته به دیگرانیم.از لحاظ اقتصادی نیز رقم هنگفتی پول بابت خرید داروها و یا بابت خرید امتیاز ساخت آنها به دیگران می پردازیم.

 آخرین چیزی که نویسنده به آن تمسک می کند، بحث اقتصادی ماجراست که اگر طب سنتی را رواج دهیم خودکفا می شویم! آیا واقعا راه نجات ما این است که طب سنتی را احیاء‌کنیم تا خودکفا شویم، یا بهتر آن است تا این علم را دریابیم، خود را به قله آن برسانیم و بتوانیم هم خود را درمان کنیم، هم ملل دیگر را و هم داروهای بهتری بسازیم و درآمدی داشته باشیم. آیا ما می توانیم هواپیما هم وارد نکنیم و از همان الاغ استفاده کنیم تا مبادا وابسته شویم؟ اما آیا بشر می نشیند تا شما با بسنده کردن به گذشته خود، راه را بر آینده خود ببنیدید؟ آیا خود شما هم صبر می کنید؟ آیا بهتر نیست مشارکت جدی در علم داشته باشیم و خود را به نقطه ای برسانیم که امروز شرق دور رسانده و بخش قابل توجهی از درآمدهای دنیا را به خود اختصاص داده و زندگی مردمش را هم آسانتر و سالم تر کرده است.

 با احیای طب سنتی، دست کم این هر دو وابستگی تا اندازه ای کم خواهد شد. نه تنها از خروج مقداری از ارز کشور به خارج جلوگیری می شود، بلکه با عطف توجه به کشت گیاهان دارویی و صنایع وابسته به آن در داخل کشور، از روستا گرفته تا شهر، کار تولیدی مفیدی ایجاد خواهد شد. تنوع آب و هوا و خصوصیات اقلیمی فلات ایران به اندازه‌ای است که انواع بسیاری از گیاهان نادر طبی در این سرزمین می روید. بی تردید با رونق گرفتن تهیه گیاهان دارویی می توان قسمتی از آن را نیز صادر کرد.

نتیجه اجتماعی دیگری که از احیای طب سنتی عاید همگان می شود، ارزانی این طب است. با احیای طب سنتی در بسیاری موارد، بسته های گیاهان دارویی ارزان قیمت، جای شیشه‌ها و جعبه‌های گران‌قیمت دارو را خواهد گرفت. این نکته ای است که از فرط وضوح نیازی به توضیح آن نیست؛ تأثیری که کاهش مخارج درمان می تواند در همه طبقات اجتماع، مخصوصاً طبقات کم‌درآمد داشته باشد، ناگفته آشکار است.

 بحث بر سر قیمت کار نیست، بلکه بحث بر سر تأمین سلامت آدمی است. انسان هرچه دارد و ندارد صرف می کند تا سلامت خویش را حفظ کند. به علاوه، بحث بر سر دانستن و ندانستن است، بحث بر سر این نیست که اگر ما با جهل می توانیم بسازیم و کمتر پول بدهیم، کار خوبی کرده‌ایم. اینها چه استدلالهایی است که ما در برابر جنبه علمی بودن و نبودن طب سنتی می آوریم، این که طب جدید می تواند بیماری را بشناسد، آن را بسرعت درمان کند و ما را مطمئن سازد که بر اثر این بیماری مرگ گریبانمان را نخواهد گرفت؟

 «آسان بودن تربیت طبیان سنتی» نیز یکی دیگر از دلایلی است که احیای طب سنتی را ایجاب می‌کند. با سر و سامان گرفتن طب سنتی، می توان در دوره های کوتاه‌مدت، گروه قابل توجهی را به عنوان متخصص این طب تربیت کرد. البته همین جا باید گفت که تربیت طبیبان سنتی، ما را یکسره از طب جدید بی نیاز نخواهد کرد. مهم این است که ما بتوانیم قلمرو سودمندی و صلاحیت طب سنتی را مشخص کنیم، و سپس در آن قلمرو به طبیبان سنتی اجازه فعالیت و مداوا دهیم. ما که در جامعه خود در همه شئون و مخصوصاً در طب، با کمبود نیروی انسانی مواجهیم، می‌توانیم با صرف نیروی کمتر، قسمتی از این کمبود را جبران کنیم. در این مورد به خوبی می‌توانیم از تجربیات کشورهایی نظیر هند و پاکستان، که در آنها طب سنتی ما به صورتی رسمی و مستقل تدریس می شود، استفاده کنیم.

 آیا مشکل ما در طب سنتی و مدرن، آسان بودن تربیت طبیان سنتی برخلاف تربیت نسل جدید پزشکان است؟  واقعا اگر ما در طب سنتی می توانیم از یک میرزا بنویس کم سواد استفاده کرده، او را با چند قلم جنس در عطاری بگماریم، در حالی که برای یک پزشکی عمومی، دانشجوی با استعداد ما باید هفت سال صبر کند، آیا اینها را مساوی می انگاریم؟ روشن است که دانش و علم هرچه عمیق تر شود نیاز به تخصص و زمان بالاتر دارد. طبعا نتایج آن بیشتر و بهتر است. اما این که تصورکنیم طبیب در طب سنتی، آسانتر تربیت می شود و ما پزشکان بیشتری در اختیار داریم، و بدین ترتیب استدلال کنیم که پس ازین بهتر است، قدری ساده انگارانه نیست؟

 چرا با طب سنتی مخالفت می شود؟ در این جا ممکن است پس از این همه دلایلی که برای اثبات امکان، موجودیت، و مفید و حتی ضروری بودن طب سنتی اقامه شد، این سوال پیش آید که پس اصولا چرا با طب سنتی مخالفت می شود؟ وقتی گفته می شود که غرض از احیای طب سنتی، نفی مطلق طب جدید نیست، بلکه استفاده از جنبه های مثبت این طب است، و وقتی به جرئت می توان گفت که حتی سرسخت‌ترین مخالفان طب سنتی نیز نمی توانند منکر وجود جنبه‌های مفید در طب سنتی شوند، دیگر مخالفت با طب سنتی و حتی کوتاهی در احیای آن چه دلیلی می تواند داشته باشد؟

حقیقت امر این است که مخالفت با احیای طب سنتی ـ آن هم به این گونه که مورد نظر است ـ نمی تواند دلیل علمی و طبی داشته باشد. علت عمده افول طب سنتی در ایران دو چیز است: نخست خودباختگی نسبت به تمدن غربی است، و اینکه از هر آنچه خود داشته‌ایم و از هر آنچه نام «سنت» بر آن نهاده شده است، رویگردان شده‌ایم. همچنان‌که در آغاز مقاله گفتیم، فرض قبلی و بنیاد همه داوری‌های غالب ما این است که هر چه به گذشته تعلق دارد، در خور آدم امروز نیست و هر چه به مغرب‌زمین تعلق دارد، خوب و درست و مفید است.

طب سنتی یکی از قربانیان فراوان این طرز تلقی ما از فرهنگ گذشته ماست. ما از خود بیگانه شده‌ایم تا با غیر آشنا شویم، غافل از آنکه وقتی از خود بیگانه باشیم دیگر کسی نمی ماند تا با غیر آشنا شویم. این است که از این جا مانده‌ایم و از آن جا رانده. از طب سنتی بریده‌ایم به همان دلیل که از هر سنتی محروم شده‌ایم. ما سنت را دوست داریم اما به شرطی که به ما نزدیک نشود؛ یعنی دوست داریم آن را از دور تماشا کنیم و راجع به آن صحبت کنیم، نه اینکه با آن زندگی کنیم.

شاید همچنان ساده ترین تقسیم و پذیرفتنی تر نکته در این که کجای تمدن غرب بد است و کجایش خوب، همان جواب های سید جمال باشد که باید دید کدامش به کار ما می آید، و کدامش نمی آید. این سخن گرچه در مرز بندی خوب و بد مبهم است، اما مبتنی بر نوعی درک فطری و عقل سلیم است تا این که ما یکبار حکم کنیم که هر آنچه از آن طرف می آید، حتی پزشکی آن، اگر ما آن را بپذیرم، لابد غرب زده و فرنگی مآب شده ایم و خود را در برابر غرب باخته‌ایم. استفاده از لوازم آرایش غربی، جنبه های منفی در اخلاق غربی، و بسیاری از مسائل دیگر، می تواند مصداق فرنگی مآبی باشد، اما این که ما دانش و فن غرب را داشته باشیم، چه نسبتی با غرب زدگی دارد؟ البته در میان سنت گرایان، هستند کسانی که بحث از فیزیک اسلامی و غیر اسلامی می کنند، از تراکتور سازی اسلامی سخن می گویند. این سبب نگرانی است. باید به نویسنده محترم و عزیز گفت، بحث دشمنی با طب سنتی، اولا دشمنی نیست، بلکه ابراز و اظهار این است که نظام معرفتی طب قدیم، پاسخگوی دشواری های پزشکی ما نیست، ثانیا این دانش است و ربطی به خودباختگی ندارد. درست مثل این است که سوار ماشین شدن و پرهیز از سوار الاغ شدن را، مصداق غرب زدگی بدانیم کما این که روزگاری همین نظر را داشتند و می گفتند که «یترکون حمار الله و یرکبون شمندفر» [به گفتاری که از شهید مطهری خواهیم آورد توجه کنید]. بنابرین این ابزار که ما از بحث فرنگی مآبی برای دفاع از طب سنتی مایه بگذاریم، رویه درستی نیست. بحث را به پای علم بگذاریم و این دو نظام معرفتی را از لحاظ علمی و کارایی با یکدیگر بسنجیم. البته هر چه از هر طرف با روش های علمی متداول و مقبول پذیرفته بود، بپذیریم.

برای فهم علت دوم مخالفت با طب سنتی، باید دید احیای طب سنتی به چه کسانی ضرر می زند. احیای طب سنتی به آن دسته از سرمایه‌داران بزرگ خارجی و نمایندگان آنها و به آن دسته پزشکانی که با جان آدمی سوداگری می کنند، زیان می رساند. همان طور که هر اتومبیلی که در جاده‌ها و خیابان‌ها در حرکت است ـ از آن لحاظ که دائماً مصرف‌کننده لوازم یدکی گران‌قیمت است ـ به منزله یک شعبه مصرف سیّار همیشگی، به کارخانه سازنده سود می‌رساند، همان‌طور هم هر انسان، مادام که به داروهای شیمیایی گران‌قیمت محتاج است، یک مشتری بالفعل دائمی کارخانه سازنده دارو محسوب می‌شود. پیداست که بالاخره در میان سرمایه‌داران کارخانه‌های داروسازی و واسطه‌های دارویی و پزشکان، کسانی پیدا می شوند که سود خود را بر سلامت دیگران ترجیح می دهند. همین کافی است تا با هر اقدامی که حتی احتمالاً موجب کم شدن سود کلان آنها شود، به مخالفت برخیزد. البته این سخن به این معنا نیست که هر کس با طب سنتی مخالف است بیمناک درآمد خویش است؛ اما این حکم درباره بسیاری از مخالفان صدق می کند.

 این هم وجهی دیگر از ماجراست که به نظر می رسد گمراه کننده است، تصوری که بیش از هر چیز ناشی از توهم توطئه است تا یک توجه درست به علت العلل این قضایا. مردم دنبال سلامت خویش هستند، داروها را تجربه می کنند و به روند کلی درمان و سلامتی دیگران و خود می نگرند و در این باره تصمیم می گیرند. ممکن است دیگران از برخی از این علائق سوء استفاده کنند، و به فکر جیب خود باشند، آن امر دیگری است. کما این که ممکن است کسی بگوید بازاری که امروزه برای طب سنتی درست شده، یک دکان و در جهت استفاده از جهالت مردم است.

از کجا باید آغاز کرد؟ برای اینکه در این مقاله، حرف را لااقل تا دروازه عمل پیش آورده باشیم، دو پیشنهاد عرضه می کنیم: نخست اینکه نشریه ادواری خاصی به نام «طب سنتی ایران» انتشار یابد که زیر نظر هیئت تحریریه صالحی، عرصه عرضه مقالات علمی موافق و مخالف باشد. این نشریه سبب خواهد شد که طب سنتی در محافل طبی و دانشگاهی ایران حضور مدام داشته باشد.

دیگر اینکه احیای طب سنتی کاری نیست که با صدور یک بخشنامه و قطعنامه عملی باشد. بنایی که خراب کردن آن صد سال طول کشیده، به یک روز و یک ماه ساخته نمی‌شود. در این راه مشکلات فراوانی در کار است و مطالعات بسیاری باید صورت گیرد، اما در هر حال مسلم است که باید کاری آغاز شود.

به این منظور پیشنهاد می کنیم که یک مؤسسه علمی جهت مطالعات مربوط به طب سنتی ایجاد شود و چه بهتر که این مؤسسه، وابسته به دانشکده پزشکی یکی از دانشگاه‌های کشور باشد. گردآوری کتاب‌های قدیم و جدیدی که به زبان‌های شرقی و غربی به انحای مختلف در خصوص طب سنتی نگاشته شده، گردآوری نمونه‌های گیاهان دارویی، تهیه مشخصات و خواص، و کمک به عرضه صحیح آنها، تدریس‌هایی درباره طب سنتی در متن برنامه‌های دانشکده‌های طب جدید، و فراهم آوردن مقدمات ایجاد دوره‌های تربیت طبیبان سنتی می‌تواند از جمله وظایف این مؤسسه علمی باشد.

باشد که پیش از بسته شدن همیشگی آخرین دکان‌های عطاری این مرز و بوم، و پیش از مردن پیرمردانی که هم اکنون آخرین حاملان یک سنت هزاران‌ساله‌اند، به خاکستر نیمه‌گرم طب سنتی ایران نفس پاک تازه‌ای دمیده شود.

 طی هشت سال گذشته، یعنی سیاست های علمی دولت پیشین، پیشنهاد نویسنده عملی شد و مؤسسات فراوانی هم از طرف دولتی ها و هم ملتی ها پدید آمد. امروز می توان با یک سرچ ساده، مؤسسات مختلفی را که در کار طب سنتی هستند مرور کرد. انتشار کتابها، درست کردن سایت ها، ساخت برخی از داروها، ترویج برخی از آموزه ها با سخنرانی و غیره .... اما آیا از این طب سنتی چیزی عاید مردم شده است؟ به نظر می رسد بیش از آن که جنبه علمی داشته باشد، جنبه سوء استفاده و دکان دارد. با این حال، ما مشتاق هستیم کارهای علمی جدی در این حوزه صورت گیرد و اگر نکته ای هست که می تواند به کاروان علم بشری در این حوزه کمک کند، به این مجموعه افزوده شود. ما بخشی از یک مجموعه بزرگ هستیم که همه بشر در آن سهم دارند. این که تصور کنیم همه علوم و معارف دست ماست، منهای همه آنچه گذشت، اندیشه ای است که ما را به بیراهه و انزوا می برد. تبلیغ از سخن غلط، راه را بر نگاه به درست و رسیدن به آن، سدّ می کند و مانع از فهم صحیحی می شود که می تواند دانش ما را نسبت به جهان بیشتر کند و سهم بیشتری در توسعه و طبعا بهره‌وری از آن برای ما داشته باشد.

اما سخن مهم و معتدلانه استاد شهید مرتضی مطهری

اکنون بد نیست اشاره کنیم که دعوا بر سر طب سنتی و جدید در این چارچوب است که گویی کهنه و نو اهمیت دارد. به عبارت دیگر، سنت گرایان، نوعی تقدس برای گذشته و سنت و اشیاء و افکار قدیمی‌ قائلند و خیلی که منت بگذارند خواهند گفت، البته دنیای جدید هم چیزهایی دارد! در حالی که قالب این نزاع یعنی خلاصه کردن آن در سنت و مدرن که قصد دارند یکی را به شرق بچسبانند دیگری را به غرب، یکی را حق بدانند دیگری را خطا،  غلط است. اساس کار فهم علمی هر چیزی بر اساس روشی است که در آن کاربرد دارد. پزشکی یک پدیده عقلی نیست، یک پدیده تجربی است و پیشرفت آن و رسیدنش به اهداف مورد نظر در همین چارچوب خواهد بود. البته در خداشناسی، راه تجربه ورودی ندارد و اگر حتی با نظم جهان آشنا شویم باید با نگاه فلسفی آن را تبدیل به یک برهان کنیم. در اخلاق هم مسأله متفاوت است. در این میان، استاد مطهری یک سخنرانی با عنوان «قوانین اسلام در مقایسه با توسعه و تحول دنیای جدید»  دارد که شیرین است. وی به خصوص روی کهنه گرایی و سنت گرایی افراطی تأکید ویژه دارد و آن را مورد انکار قرار می دهد. به نظر وی این نوع تفکر که قداستی برای گذشته قائل باشیم و همت کنیم تا آن را احیاء کنیم، اقدام درستی نیست. تفکری سنت گرای نصر که بسیاری هم دنبال آن هستند، مورد تأیید آقای مطهری که یک دانش گرای جدی است، قرار ندارد.

اکنون بهتر است بنده به جای ارائه این توضیح واضحات، متن سخن استاد را نقل کنم:

  وظیفه ما

ما در اینجا که خود را پاسدار معارف اسلامی می دانیم  باید یکی از وظایف خودمان را این بدانیم که از روی مبانی دقیق علمی فلسفی اجتماعی و مطالعات زیاد تاریخی این راه را میان این دو دسته مفرط و مفرُط در جامعه مشخص کنیم. [همچنان که با آن طبقه مبارزه می کنیم که انحرافات زمان را به نام پیشرفت زمان می پذیرند] با آن طبقه مبارزه کنیم که با هر جدیدی و با هر امر نوی مخالفت می کنند. یک عده افراد بودند که گویا که همه پیمانهایشان با کهنه بسته شده بود. مثلا برای نوشتن باید یک قلمدان مرکب باشد و لیقه به آن شکل باشد که چقدر وقت بگیرد برای اینکه این مرکب درست بشود و قلم دم به دم در دوات برود، چقدر وقت از این جهت می گیرد. باز قلم یک جایش مثلا پرمَد بنویسد یک جایش کم مد به جای یک خودنویس به این سادگی که انسان یک دفعه که به این سرعت پر می کند بعد ساعات متوالی می نویسد. فکرش هم دیگر صرف اینکه دائما متوجه دوات وقلم باشد نمی ‌شود  می گفتند چون  از قدیم پدران ما همیشه با دوات وقلم کار می کردند ما با خود نویس کار نمی کنیم به قول ان شخص گفته بود:  «یترکون حمار الله و یرکبون شمِندوفِر» حمار الله را رها می کنند و سوار شمن دوفر [قطار] می شوند! در مشهد- ما که یادمان نمی آید ولی شنیدیم – اولین باری که در آستانه برق کشیدند یک کسی هیاهو راه انداخت مردم ریختند و تمام چراغ برغها را خاموش کردند .به چه دلیل؟ مگر در متنی از متون  اسلام  در آیه ای از ایات قران مثلا  وارد شده است که یا ایها الذین امنو علیکم به اینکه مبادا که این چراغ نفتی را از دست بدهید! یا ایها الذین امنو به اینکه مبادا اینکه همیشه الاغ سوار بشوید و غیر از الاغ چیز دیگری سوار نشوید. اینها مخلوط کردن دین با سنتهایی است که در میان مردم پیدا می شود و بعد شکل تقدس پیدا می کند.

باز یادم هست در دهات تازه دبستان پیدا شده بود و یک آقایی اینجوراستدلال می کرد ـ البته خلط مبحث بود ـ و در واقع مغالطه می کرد می گفت: ای اقا!این حرفها چیست، مگر مردم دیگر که مکتبخانه می رفتند ملا نمی شدند ؟ مگر شیخ مرتضی انصاری از همین راه همین «الف دو زبر ان دو زیر ان دو پیش ان))ملا نشد؟ خوب بچه های ما هم همین جورند. او خیال کرده که شیخ مرتضی انصاری که شیخ مرتضی انصاری شد شرطش همین بود. البته این مانع بزرگی در راهش نبود. برای او هم اگر یک متد درسی بهتری تعیین شده بود آز انچه هم که شد خیلی بهتر می شد. این دیگر جزو اسلام نیست که مثلا ما نو آموز را که میخواهیم یاد بدهیم حتما باید به ان ترتیب الف ب و بعد الف سرگردان  و از این حرفها باشد یا به شکل دیگری. اسلام که روی این جور مسائل تکیه ای نکرده است .
[مجموعه آثار ج 21 ص 483]
 

رسول جعفریان

کد خبر 320163

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 6 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 37
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • بی نام IR ۱۰:۰۷ - ۱۳۹۲/۰۸/۰۹
    112 3
    ماشااله حاج آقاي جعفريان!اين نقد كه خودش يك كتابه.لا اقل يك خلاصه واسه مطالعه اينترنتي بذارين!
    • مجید A1 ۱۳:۳۰ - ۱۳۹۴/۱۲/۱۱
      8 51
      خب اگر مقاله ایشان طولانی هست, کسی شما را مجبور به خواندن نکرده به جای نق زدن برو مقاله کوچکتری بخوان
    • IR ۲۱:۰۳ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۱
      9 41
      رسول جعفریان همچنان در ستیز با طب سنتی
    • IR ۲۱:۰۷ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۱
      37 7
      این مطلب طولانی رو کی حال داره بخونه
    • رها IR ۲۱:۱۰ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۱
      14 20
      آقای جعفریان یک مقاله بنویسد چرا اینقدر در رشته ای که آشنایی ندارد مخالفت می کند؟ مگر ایشون پزشکه؟
    • IR ۲۲:۲۱ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۱
      37 3
      اقای حدادل عادل پزشکه؟
  • بی نام IR ۱۱:۰۱ - ۱۳۹۲/۰۸/۰۹
    59 5
    جناب شما کلا همیشه طولانی می نویسی و این باعث میشه ما نخونیم . حالا خو د دانید.
    • IR ۰۹:۵۱ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
      4 1
      عزیز جان نوشته ایشان تحلیلی است و با این وصف باید بخوانید.
  • بی نام A1 ۱۱:۳۱ - ۱۳۹۲/۰۸/۰۹
    25 10
    اوه حوصله داشتی نشستی خوندی و نقد کردی واقعا با این چیزا علم پیشرفت می کنه؟
  • حسن آبادی A1 ۱۷:۰۳ - ۱۳۹۲/۰۸/۰۹
    14 4
    با سلام کلا آقای جعفریان دهان گرمی دارند واین مقاله دلیل مدعاست ولی این بار مطلب اطاله شده حدادهم بی تقصیر نیست بهتره باهم کنار بیان وبرای خواننده چکیده را بنگارند وخودشو نم باهم یک چایی کاکوتی بخورند که مفیده
  • بی نام IR ۱۹:۰۳ - ۱۳۹۲/۰۸/۰۹
    9 10
    اقای مطهری: این ها حتی تبدیل ساعت غروب کوک را به ساعت ظهرکوک، یک امر خلاف قدس و تقوا می شمارند. یادم هست که مرحوم آیت الله بروجردی که به قم مشرف شدند، از همان اول در منزلشان تلفن داشتند. عده ای از همین تیپ مردم حرکت کردند و آمدند به قم و به ایشان پیشنهاد کردند تلفن را بردارید. به عقیده این ها یک نفر مجتهد حتماً باید با قلمدان و مرکّب بنویسد و دم به دم قلم را به دوات فرو برد و گاهی پُرمَد و گاهی کم رنگ بنویسد، در صورتی که اسلام بیش از هر دین دیگر به حفظ وقت اهمیت می دهد. یکی از بیماری های اجتماعی، تقّشر و تحجّر است. تقشّر مانع جریان آب حیات علم و حقیقت می شود. بعضی از مردم نسبت به دین حالت تقشّر پیدا می کنند و فقط به ظروف اهمیت می دهند نه به معنی (مثال خطبه نکاح) و بعضی حالت تحجّر و توقف.
  • رهگذر A1 ۰۴:۳۳ - ۱۳۹۲/۰۸/۲۷
    8 12
    با سلام. مقاله آقاي جعفريان با توجه به سابقه قبلي نسبت به آقاي حداد عادل نگاشته شده و به نظر من بهتر است كه ايشان در باب روشهاي درماني مطابق با مباني اسلامي بيشتر تحقيق كنند. مثلا": آيا در آيه كريمه" و ننزل من القران ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين" شفا با خوردن يك داروي گياهي يا غير آن اتفاق مي افتد؟! يا اينكه در آيه "فيه شفاء للناس" چه شفايي در عسل براي مردم وجود دارد؟ آيا شما بر اساس مباني طب جديد مي توانيد بپذيريد كه عسل باعث شفاي بيماري مردمان است؟! يا اينكه بر اساس مباني طب قديم آن را مي پذيريد؟ يا مي گوئيد هنوز بشر به فهم اين آيه و چگونگي اين شفا نرسيده است؟! و از كجا بايد برسد؟ طب قديم كه مبنا را قبول دارد يا طب جديد كه كلاً آن را رد مي كند؟!
  • رحیمی A1 ۰۸:۱۴ - ۱۳۹۲/۰۹/۰۷
    15 12
    با عرض سلام ... جناب آقای جعفریان منطق روشنی را در رد مبانی فلسفی طب سنتی بیان نکردند و البته شاید متن ضعیفی را هم برای نقد انتخاب کرده اند. در برخی از فرازهای مطلب ایشان برخی امور مورد اختلاف، به راحتی نادیده انگاشته شده و فرض بر بدیهی بودن آنچه ایشان تصور کرده اند گذاشته شده است.
  • علیرضا IR ۰۸:۲۳ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۴
    36 29
    به عنوان یک پزشک عرض می کنم آقای جعفریان درک درستی از مشکلات دنیای پزشکی ندارند. حقیقت این است که ما حداقل 60 درصد بیماری ها را فقط تشخیص می دهیم و راهی برای درمان آنها نداریم. مقوله درمان در پزشکی امروز اکثرا منحصر به درمان علامتی است و در حقیقت طول زندگی را بدون توجه به کیفیت آن افزایش می دهیم و "علاجی" در کار نیست. طبیعیات طب سنتی از لحاظ فلسفی درست باشد یا نباشد در مقوله درمان قابل استدلال کردن می باشد. یعنی از همین کیفیات اربعه می توان در درمان بیمری هایی که در قالب سندرم های مطرح پزشکی قابل تفسیر نیستند بهره جست. آقای جداد اصلا بحث تقدس طب سنتی را مطرح نکردند. شما که اینقدر بر ارزش کارهای تجربی تکیه دارید لااقل نگاهی به تجربه کشورهایی نظیر چین، کره، هند در اشاعه طب بومی بیندازید...
    • پزشک متخصص طب سنتی IR ۰۹:۱۵ - ۱۳۹۵/۰۹/۰۵
      9 6
      سلام. با توجه به حوزه تحصیلاتی منتقد فوق، اگر ایشان عملکرد مروجان طب اسلامی را که صرفا بر اساس روایات و بدون مجوزات قانونی مشغول طبابت هستند را نقد مینمودند شاید از جانب ایشان که تحصیلات علوم دینی دارند منطقی تر بود.
    • امیر RO ۱۹:۱۸ - ۱۳۹۵/۰۹/۰۶
      13 10
      به عنوان یک پزشک با بیانتان موافقم
    • IR ۲۰:۵۰ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۱
      3 1
      بیشتر تأکید بر مفهوم علم سنتی و نوین است که دومی بر پایه تجربه و مشاهدات و آزمایش است.
    • IR ۰۷:۳۵ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
      19 1
      الان مشکل طب سنتی این است که بر اساس حرفهای بی پایه و اساس حسین خیراندیش و روازاده و طرفداران استعمال روغن بنفشه تبلیغ می شود. طب سنتی در جراحی قلب باز یا آنژیو یا پیوند کبد و کلیه و .. چه حرفی برای گفتن دارد ؟
  • پزشک متخصص طب سنتی IR ۰۹:۰۵ - ۱۳۹۵/۰۹/۰۵
    11 17
    با عرض سلام . بزرگترین اشتباه ایشان ورود در موضوعی تخصصی است که احاطه نسبی به طب اخلاطی و طب رایج دارد و از عباراتی که نوشته اند معلوم است که در هیچیک تخصصی ندارند که بتوانند اینقدر قطعی نظر دهند. ضمنا اصرار دارند که مکتب طب اخلاطی را طب سنتی بنامند و مفهوم کهنگی و ارتجاع را از کلمه سنتی استخراج نمایند و با این پیش زمینه و با پیش داوری وارد مبحث شده اند و با همین طرز تفکر تا انتها قلم فرسایی نموده اند. مکتب طب اخلاطی هیچگاه ادعای درمان همه بیماریها را ندارد اما در زمینه پیشگیری و درمان بسیاری از معضلات بهداشتی کنونی جامعه کمک کننده است. دخالت افراد فاقد مجوزات قانونی طبابت که حتی شامل معدودی از طلاب علوم دینی میباشند با عملکردی غیرعلمی مانند همین نقد، باعث سیاه نمایی مکتب طب اخلاطی است.
    • IR ۲۱:۰۵ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۱
      40 3
      احساس می کنم افرادی که به نام پزشک نظر گذاشته اند در واقع پزشک نیستند و همان طرفداران طب سنتی هستند
  • مریض IR ۲۰:۳۶ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۱
    24 0
    آقای جعفریان در این مقاله طولانی به اصل موضوع توجه کافی ننموده اند که آقای حداد عادل و سایر عادل ها با خواندن چند کتاب دینی همزمان در فرهنگ و ادببات و طب و اقتصاد و جنگ و صلح و دعواهای زناشویی و علوم فضایی و نجوم تخصص پیدا میکنند و صاحب نظر میشوند
  • IR ۲۱:۰۲ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۱
    12 5
    عالی بود استاد
  • IR ۲۱:۰۵ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۱
    5 5
    آقای جعفریان مرد صاحب علمی ست چرا باید با دانش طب سنتی مخالفت کند؟
  • IR ۲۱:۰۶ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۱
    13 3
    این کتاب را متعلق به دوران پهلوی است؟ آقای حداد در دوران پهلوی هم عزیز بوده اند
    • IR ۱۰:۵۸ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
      1 0
      مشكل طاغوت اين بود كه بهر انساني اجازه فعاليت ميداد
  • محمدی IR ۲۲:۰۶ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۱
    5 9
    سلام.ازاستاد جعفریان بعیداست.معلوم نیست دنبال چبست.یک مقاله ای که حدودچهل وچند سال پیش نوشته شده است ومن حیث مجموع با توجه به زمان ومکان نوشتن مقاله ودیدگاه نویسنده ،نمره قابل قبولی می گیرد،راانتخاب کرده وبدون هدف مشخصی این همه طولانی ومفصل تحلیل ونقد کرده است.به نظر بنده ایشان هم موجب تکدر خاطر طرفداران طب سنتی شده اند وهم چیزی به داشته های طرفداران طب جدید اضافه نکرده اند.اصلا از اول انتخاب این مقاله ونقد آن توجیه زیادی نداشته است.اگر قرار است استاد جعفریان با آقای دکتر حداد عادل دست وپنجه ای درحوزه معرفتی نرم کنند باید موضوع دیگی را انتخاب کنند.
    • IR ۰۹:۱۰ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
      4 0
      کدام نمره قابل قبول؟
  • IR ۰۸:۰۲ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
    5 9
    مافیای دارو با طب سنتی کاملا مخالف است
    • IR ۱۲:۵۵ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
      0 0
      نوشته را خواندی؟
  • IR ۰۹:۱۹ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
    5 2
    آقای جعفریان بدرستی و از دیدگاه مبانی معرفت شناختی به بررسی طب سنتی و دانش پزشکی پرداخته اند جدا از کاسبانی که به نام طب سنتی یا اسلامی و منافع سرشار آن با دستاوردهای پزشکی مخالفت می کنند، طب سنتی(یونانی-اسلامی) بر پایه بینش متافیزیکی و ارسطویی است و در حالی که پزشکی جز علوم تجربی است و از روش های حاکم بر علوم تجربی استفاده می کند.
  • دادخواه IR ۱۰:۰۳ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
    4 4
    اين مسئله ارزش خوندن ندارد موضوعي اصلش ابزار غارت ديگران است چه برسد به طبش خلاص بنابر اين بيا و هي مطالب كذب بنويس كه يك موضوع مطرود را بقا بدي
    • IR ۱۱:۱۷ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
      0 0
      بزور ميخواهند مانند بقيه كارها خرافه را جايگزين علم كنند كه دكونشون از رونق نيافتد
    • IR ۱۲:۲۹ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
      0 0
      واقعيت را ول كرديم دلخوش به يكسري شالاتان هپروت پرور شديم
  • IR ۱۱:۳۷ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
    1 1
    جنگ گروه هاي تبهكار ديدني است
  • IR ۱۱:۴۰ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
    1 1
    من ياد فيلم هاي گانگستري مي افتم كه هرتبهكاري گوشه اي از تجارت و قاچاق شهري را مال خود كرده بود و اگر رقيبي پيدا ميشد با هم ميجنگيدن و يكديگر را لت و پار ميكردند البته ان جنايتاكاران مرام تبهكاري داشتند اينها انرا هم ندارند
  • علی IR ۱۴:۳۲ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
    2 2
    بنظرم آقای دکتر جعفریان دچار نوعی سادیست علمی شده است، که خودش را آزار می دهد تا به قدرت علمی خودش بنازد. اصلا این مقاله چیزی نداشت که بخواهیم تحلیلش کرد.
  • حامد PL ۱۴:۵۱ - ۱۳۹۹/۰۹/۰۲
    1 1
    صرفنظر از اینهمه فلسفه بافی و روده درازی، آنچه ما دیده ای اینست که نسخه های حکیمانِ سنتی گاهی بیش از نسخه های پزشکانِ جدید راهگشا بوده این درست نیست که طب سنتی را به کلی دور بریزیم بلکه باید ساماندهی و احیا کرد به عنوان مکمّل و تکمیل کننده ی پزشکی مدرن و کلاسیک لا یُری الجاهلُ الا مُفرِطاً او مُفَرِّطاً