۰ نفر
۱۴ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۰:۱۷

جی. دی. سلینجر یک فن بزرگ ادبیات طنز را به اوج رسانید، این که با کمتر سخن گفتن و حتی گاهی گفتن چیزی مخالف آن چه منظورش را دارید، گفته خود را معتبر کنید.

احمد عطارزاده: شهرت سلینجر به جغرافیای آمریکا محدود نیست. او یکی از بزرگترین نویسندگان قرن در تاریخ ادبیات است و با بازگردان آثار او به زبان فارسی، شیفتگان ادبیات از پنجره اتاق سلینجر با دنیایی که او می‌دید و برای دیگران بازگو می‌کرد آشنا شده‌اند.

مرگ او برای دوستدارانش، در سن نود و یک سالگی، اتفاقی عجیب و دور از انتظار نبود، اما به هر حال دنیا از حضور مردی گوشه گیر و ساکت خالی شده است و این خود کافی است تا در بزرگداشت مردی به شهرت و نام آوری سلینجر، سطوری را به سکوت بنشینیم.

شاید بتوان ادعا کرد تمام آثار سلینجر به فارسی برگردانده شده​اند، «ناتوردشت»، «نقاش خیابان چهل و هشتم»، «فرنی و زوئی»، «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران»، «جنگل واژگون»، «هفته‌ای یک​بار آدم رو نمی‌کشه»، «یادداشت​های شخصی یک سرباز» و «دختری که می‌شناسم».

با توجه به شخصیت این نویسنده بزرگ او اجازه نمی‌داد که هیچ گونه برداشتی از داستان​هایش انجام شود و در سال​های سکوت تنها به بهانه شکایت از برداشت‌های دیگر و استفاده دیگران از آثارش در مجامع دیده شده است.

او پیشنهاد الیا کازان، کارگردان سرشناس را برای ساختن فیلمی از «ناتوردشت» رد کرد و می‌گفت هلدن - شخصیت داستان - از این کار خوشش نمی‌آید. و با تهدید وکیل سلینجر، فیلم «پری» ساخته مهر جویی اکران نشد.

نقد آثار سلینجر و نگاه او به زندگی مجالی دیگر می‌طلبد، اما برای ادای دین و بزرگداشت او، شاید ترجمه مقاله‌ای نسبتا طولانی از نیویورک تایمز، کفایت کند.

مردی که شهرت را برای مشهور شدن نمی‌خواست
چارلز مگراث:
جی. د. سلینجر، مهم​ترین نویسنده‌ای بود که در آمریکای بعد از جنگ جهانی دوم ظاهر شد، اما به تمجید و ستایش​های دیگران پشت کرد؛ مردی بود که شهرت را برای مشهور شدن نمی‌خواست.

سلینجر چهارشنبه 27 ژانویه در سن 91 سالگی در جایی درگذشت که در آن برای 50 سال به گوشه‌گیری و انزوا زندگی کرده بود.

شهرت ادبی سلینجر بر ظرافت خاصی استوار بود اما کارهای منتشر شده او نفوذ و قدرت فوق العاده‌ای داشتند: رمان «ناتوردشت»، مجموعه «نه داستان» و دو مجموعه که هر دوی این داستان‌های بلند درباره روایت خانواده گِلس بود: «فرنی و زوئی» و «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران».

«ناتور دشت» در سال 1952 منتشر شد، اولین جمله آن کنایه دوری به مارک تواین بود، و توانست در ادبیات آمریکا متن بی‌پروای جدیدی ثبت کند: «اگه جدا می‌خوای درباره​ش بشنوی، لابد اولین چیزی که می‌خوای بدونی اینه که کجا به دنیا اومدم و بچگی گندم چه جوری بوده و پدرمادرم قبل از دنیا اومدنم چی کار می‌کردن و از این جور مزخرفات دیوید کاپرفیلدی؛ اما من اصلاً حال و حوصله تعریف این چیزها رو ندارم.» (ناتور دشت، ترجمه محمد نجفی، انتشارات نیلا)

«ناتوردشت» پرفروش‌ترین و محبوب‌ترین کتاب آمریکا شد و راوی و شخصیت اول داستان - هلدن کالفیلد - نوجوانی که به تازگی از مدرسه اخراج شده است، بعد از هاکلبریفین، محبوب‌ترین شاگرد مدرسه گریز شد.

همدردی او از نوجوانی و تندخویی‌اش فهمیده می‌شود. رمان به سرعت به عنوان یک مکتب فکری درآمد، به خصوص در میان نوجوانان. خواندن ناتوردشت یک رویداد ضروری و تقریباً مهم‌تر از کتاب​های درسی دانشجویان و دانش​آموزان شده بود.

این رمان امروز نیز، به​عنوان یک اثر خوب خواننده را شیفته خود می‌کند، حتی اگر برخی از دلمشغولی‌های هلدن بنظر تاریخ گذشته برسند و مربوط به زمان ما نباشند. این اثر هنوز با فروش 250 هزار نسخه‌ای در سال به راه خود ادامه می‌دهد.

مارک دیوید چاپمن کسی که جان لنون را در سال 1980 کشت، در توضیح علت کارش گفته بود باید به صفحات «ناتوردشت» مراجعه کنید. در 1974 فیلیپ راس نوشت: عکس العمل دانشجویان به کار سلینجر بیش از هرچیز نشان داد که او در طی این زمان‌ها نه تنها غفلتی نکرده بلکه توانسته است مستقیم به تمام منازعات میان خود و فرهنگ اشاره کند.

بسیاری از منتقدان «نه داستان» را بیشتر مورد ستایش قرار دادند، کتابی که در 1953 منتشر شد و به شکل‌گیری نویسنده‌هایی مانند راس، جان آپدایک و هارولد برودکی، کمک کرد.

داستان​ها به جهت مشاهدات دقیق اجتماعی بارز شدند. دیگر خصوصیات شاخص آنها عبارت بودند از: دیالوگ‌های بی‌نظیر، شیوه‌ای که آنها، ساختار سنتی داستان کوتاه را- ساختار قدیمی ابتدا، میانه و انتها- برای رسیدن به ساختاری احساسی ویران می‌کردند و در آن هر داستان به تنهایی می‌توانست گردش ناچیزی از وضعیت و کنایه را به جریان بیندازد. آپدایک گفته است که وی «آن پایان باز، و این که بی‌مقدمه به اتمام نمی‌رسیدند» را می‌ستاید.

سلینجر یک فن بزرگ ادبیات طنز را به اوج رسانید، این که با کمتر سخن گفتن و حتی گاهی گفتن چیزی مخالف آن چه منظورش را دارید، گفته خود را معتبر کنید. اولیور پرسکات در نیویورک تایمز 1963 نوشته است: به ندرت در تاریخ ادبیات بتوان داستان‌هایی پیدا کرد که هم برانگیزاننده باشد و هم مباحثه برانگیز، مناقشه​ای، ستودنی، گیج‌کننده و تفسیری.

سلینجر به عنوان یک نویسنده جوان تنها مشتاق این نوع از توجه بود. او درباره ذوق و استعداد ادبی خودش در کالج مباهات بسیار می‌کرد و نامه‌هایی در خودستایی برای ویراستار مجله داستان - وایت بورنت- می‌نوشت.

با این حال موفقیت به یکباره خودش را به او نشان داد. به ویراستاران مقاله‌های شنبه گفته بود که از دیدن عکس‌های خودش روی جلد کتاب ناتوردشت «هم خوشحال و هم ناراحت» است و درخواست کرده بود که برای چاپ بعدی آن عکس‌ها حذف شود.

همچنین به وکیلش گفته بود که نامه‌های طرفدارانش را بسوزاند. سلینجر در سال 1953 با تمام جهان ادبی​اش، از خیابان 57 شرقی منهتن فرار کرد و به محوطه نود جریبی در دامنه‌ای پوشیده از درخت در کورنیش نقل مکان کرد. به نظر می‌رسد او در پی عملی کردن آرزوهای هلدن بود برای خودش: «یک جایی یک کابین کوچک می‌سازم و برای الباقی عمرم در آنجا زندگی می‌کنم» به دور از «هر گفت و گوی احمقانه​ای.»

او به جز مواقعی که برای تعطیلات به فلوریدا یا به ملاقات با ویلیام شاون- ویراستار سابق نیویورکر-می​رفت، به ندرت خانه را ترک می‌کرد. آنها از مقر همیشگی شاون که در جایی شلوغ و عمومی بود، دوری می‌کردند، و یکدیگر را زیر ساعت هتل قدیمی بیلتمون ملاقات می‌کردند، جایی که پاتوق دانش آموزان و دانشجویان بود.

بعد از اینکه سلینجر به نیوهمپشر نقل مکان کرد تدریجا کارهای منتشر شده او کم شد و خیلی زود کاملاً متوقف شد. «فرنی و زوئی» و «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران» هر دو مجموعه‌ای بودند از نوشته‌هایی که قبلا در سال 1961 تا 1963 در نیویورکر چاپ شده بودند.

آخرین کاری که از سلینجر چاپ شده است یک داستان 25 هزار کلمه‌ای بود که در 1965 نیویورکر آن را چاپ کرد. در سال 1997 سلینجر با یک ناشر کوچک توافق کرد که این اثر را به عنوان یک کتاب منتشر کند اما در آخرین لحظه از امضای قرارداد خودداری کرد. او هیچگاه برای جمع​آوری داستان​هایش تلاشی نکرد یا اجازه نداد آنها در یک کتاب به صورت منتخب آثار چاپ شوند.

اول دوستانه رفتار کن سپس خیانت کن
در پاییز 1953 سلینجر با بعضی از نوجوانان محل دوست شد و به یکی از آنها اجازه داد تا با او برای یک مقاله دبیرستانی و نشریه محلی مصاحبه کند. در عوض مقاله به عنوان سرمقاله چاپ شد و سلینجر را دچار این احساس کرد که نوجوان به وی خیانت کرده است. پس از این واقعه او دورتادور ملکش را با حصاری به طول شش و نیم فوت حصار کشید.

او دیگر به ندرت با مطبوعات مصاحبه می‌کرد، به جز در سال 1974، زمانی سعی می‌کرد از خود در برابر چاپ غیر مجاز مجموعه داستان​هایش دفاع کند. او به یک خبرنگار از تایمز گفت: آرامشی حیرت آور در نوشته‌های چاپ نشده وجود دارد. خیلی آرامش‌دهنده است. آرام و ساکت. منتشر کردن حریم خصوصی مرا به طرز وحشتناکی به تاراج می‌برد. من نوشتن را دوست دارم. عاشق نوشتن هستم. اما تنها برای خودم و لذت شخصی‌ام می‌نویسم.

هرچقدر بیشتر مشهور می‌شد، بیشتر در پی حفظ حریم شخصی‌اش بود، مخصوصا بعد از نمایش «پوشش زمان» در سال 1961.

سلینجر صورتی کشیده و غمگین داشت با چشم​هایی گودرفته اما سرزنده. اما در تعدادی از عکس​هایی که امروزه از نمایش می‌دهند، او نحیف و ناامید به نظر می‌رسد، مانند شخصیت یکی از نقاشی​های ال گریکو. او بیشتر زمان و انرژی‌اش را صرف اجتناب و گوشه‌گیری از جهان می‌کرد. انزوا و دوری بیشتر باعث می‌شد که داستان‌ها و افسانه‌ها درباره وی روز به روز بیشتر شود.

از یک دیدگاه او هم دیوانه بود هم تولستوی آمریکا به شمار می‌آمد، کسی که سکوت خودش را به زیبایی به کار هنری تبدیل می‌کرد. بعضی‌ها بر این باور بودند که او کارهایش را نام مستعار چاپ می‌کند و برای یک دوره کوتاه در اواخر دهه 1970 شایعه شد که ویلیام وارتول سلینجر است که با نام دیگری می‌نویسد، تا وقتی که معلوم شد وارتول نام مستعار البرت دو امی نویسنده است.

در سال 1984 ایان همیلتون منتقد ادبی انگلیسی با فکر نوشتن یک بیوگرافی نزد سلینجر رفت. بی‌تعجب سلینجر او را هم مانند سایرین رد کرد و گفت مجبور است: به خاطر این کار همه استثمارها و از بین رفتن حریم خصوصی‌ام را تحمل کنم. شاید بتوانم در یک دوره کوتاه زندگی این وضع را تحمل کنم.

همیلتون به هر حال به کارش ادامه داد و در 1986 سلینجر او را برای جلوگیری از انتشار نقل قول‌ها و بیانات خود در نامه‌های چاپ نشده​اش، به دادگاه کشید. به هر حال موضوع به دیوان عالی کشیده شد و در عین ناباوری بسیاری، سلینجر عاقبت پیروز شد. هدف گرامی داشتن حریم خصوصی برای سلینجر البته بدون هزینه نبود.

حریم خصوصی سلینحر در سال 1998 و 2000 بیشتر شکسته شد، اول با چاپ خاطرات جسی مایندار که 10 ماه در 1973 معشوقه او و در آن زمان دانشجوی سال اول دانشگاه بود و سپس به وسیله دخترخود سلینجر، مارگاریت. بعضی از منتقدان ابراز تاسف و شکایت کردند که هر دو زن تلاش می‌کنند از گذشته مشترکشان با سلینجر سود و منفعتی کسب کنند.

پسر سلینجر ماتیو در نامه‌ای به نییورک نوشت که خواهرش مشکل ذهنی داشته است و او مردی را که خواهرش شرح و توصیف کرده است، نمی‌شناسد.

اما آیا او چیزی می‌نوشت؟ سؤالی که در غیبت شاهدان واقعی، سلینجر شناسان را می‌آزارد در نبود شواهد، فرضیه‌ها قد علم می‌کنند. مثلاً این که او برای سال​ها حتی یک کلمه ننوشت یا شخصیت فیلم کوبریک را دوست داشت یا این یک جمله را بارها و بارها می‌نوشت. یا مانند گوگول در اواخر عمرش در حجم زیاد می‌نوشت اما همه را آتش می‌زد. خانم ماینارد گفته است او حداقل دو رمان داشت که در جای امن و قفل شده‌ای نگاه می‌داشت، با وجود این او هیچگاه آنها را ندیده بود.

زندگی آغازین
جرمی دیوید سلینجر در یکی از روزهای سال 1919 در منهتن نیویورک به دنیا آمده است و دومین فرزند خانواده‌ای بود که دو فرزند داشت. خواهرش دوریس در سال 2001 از دنیا رفت. این دو خواهر و برادر حاصل یک ازدواج مختلط بودند، پدرشان فرزند یک خاخام یهودی بود و مادرشان از ‌نژاد ایرلندی بود که در اسکاتلند متولد شده بود.

مادرشان برای خوشایند خانواده همسر نام خود را به مریم تغییر داده بود. وقتی سلینجر متولد شد خانواده در هارلم زندگی می‌کرد، اما بعد از اینکه سلینجر پدر کارش رونق گرفت به خیابان 82 غربی نقل مکان کردند و سپس به خیابان پارک رفتند.

سلینجر مدیر تیم شمشیرزنی مدرسه بود و اغلب ویراستار کتاب سال مدرسه نیز می‌شد و آهنگ مدرسه را می‌نوشت که تقلیدی احساسی از عواطف قرن نوزدهمی و کمی هم تقلیدی از یک شاهکار طنز و کنایه‌ای بود:

در این روز آخر اشکهایت را پنهان مکن

غم و اندوه تو مایه شرمساری نیست

در میان صفوف رژه ناامیدی راه مرو

این چهار سال به شادی می‌گذرد- و آیا خواسته‌های روزهای گذشته باقی می‌ماند عزیزم؟

بعد از این دیگر این روزهای زودگذر را گرامی می​داریم

زمان اندکی را که این جا هستی

در سال 1937 بعد از هفته‌های سخت در دانشگاه نیویورک، سلینجر با پدرش به اتریش و هلند سفر کرد، جائی که پدرش قصد داشت تا به او تجارت گوشت و ژامبون را بیاموزد. تصمیمی که او تن بدان نداد و بعداً به آمریکا بازگشت و در میان ترم به کلاس ملحق شد. دانش آموزان او را به یاد می‌آورند، با آن گام‌های بلند و بالاپوش سیاه و یقه مخملی، وقتی اطراف ساختمان راه می‌رفت و می‌گفت که می‌خواهد بزرگترین رمان آمریکا را بنویسد.

سلینجر اغلب برای دانشجویان سال​های بالاتر در کلاس​های بعد از ظهر کارهایش را ارائه می‌کرد. سپس در سال 1939 به کلمبیا رفت و تحت سرپرستی آقای برونت برنامه فروش اولین داستانش را اداره کرد داستانی با عنوان «ملل جوان» برای مجله داستان سپس داستان​هایش را به مجلات دیگر فروخت.

در سال 1940 سلینجر پس از این که بارها مورد عدم پذیرش واقع شد، نهایتاً به نیویورکر راه یافت، جایی که هدف غایی هر نویسنده بلند پروازی بود. نوشته او در آنجا طرح ساده و قدیمی یک صحنه در ناتوردشت بود، اما گویی مجله فکر دیگری داشت، آنها ظاهراً از این که ممکن بود این نوشته‌ها، جوانان را به فرار از مدرسه تشویق کنند، نگران بودند و به همین دلیل داستان برای 5 سال نگاه داشته شد و با چاپ آن در یکی از صفحات پشت نشریه در سال 1946 عملاً آن را به خاک سپردند.

در سال 1945 او به خاطر افسردگی روانی بعد از جنگ در بیمارستان بستری شد. پس از جنگ او در اروپای جنگ زده ماند. در همین زمان با زنی آلمانی به نام سیلویا، ازدواج کرد. به نقل از مارگاریت، سلینجر او را همیشه با نام سالیوا صدا می‌کرده است.

نیویورک تایمز / 28 ژانویه

کد مطلب 41737

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
2 + 3 =

آخرین اخبار

پربیننده‌ترین