روزی حاکم از بازار می گذشت. از او پرسید چرا چنین می کنی؟ تاجر پاسخ داد: زیرا اینگونه عوام الناس تصور می کنند که کاسب قدرتمندی هستم و همین چند قلم کالای مانده ام را گرانتر می خرند. حاکم گفت: می دانی این کار جرم است و مستوجب فرمان بازداشت؟
او جواب داد: آری! اگر حاکم حکم بازداشت مرا صادر کند که عوام تصور می کنند سخنانم حقیقت بوده و اگرچنین نکند که باز مردم تصورمی کنند من از بزرگان، اسراری می دانم وآنها ازمن می هراسند.
درهر صورت این بازاری ورشکسته، درچشم مردم بزرگ می نماید. حاکم دستورداد به دلیل جسارتش او را به عنوان شحنه خوارزم منصوب کردند. اما تاجرغرجه ای، باز به همان شیوه پیشین خود عمل می کرد.
حاکم او را خواست ودلیل این کاررا پرسید. او که اینباردرمقام شحنه گی نشسته بود جواب داد:" قربانت گردم. عقل مردم به چشم و گوششان است. اگربازنگویم، فکرمی کنند قدرتم را از دست داده ام.
هر چه شحنه شما قدرتمندتر، چشم وگوش مردم، دردست حکومت نرمتر...






نظر شما