در مطلب دکتر اسماعیلی می خوانید : "دیگر مدت ها بود که امیرمومنان از سست عنصری و پیمان شکنی دلشکسته بود.
می گفت هم شما از من خسته شده اید و هم من از شما! حالا دیگرسال های زیادی از هجرت پیامبر گذشته بود و محاسن علی ازهمیشه سفیدتر و نورانی تر گشته بود.
این ماه رمضان حال و هوای دیگری داشت. به یتیمان و بینوایان کلمات رمزآلودی درباره وصل و هجران می گفت که دل آنان را می لرزاند. نسبت به فرزندانش هم همین طور! شبها را میان آنان تقسیم کرده و هر شب میهمان یکی از آنها بود.
دخترش می گوید، چون شب نوزدهم ماه رمضان رسید پدرم برای افطار به خانه ما آمد و ابتدا به نماز ایستاد. من براى افطار او طَبَقى آوردم که دو قرص نان جو با کاسه اى از شیر و مقدارى از نمک در آن بود. چون از نماز فارغ شد، به آن طبق نگریست و گریست و فرمود: اى دختر! براى من در یک طَبَق دو نانخورش حاضِر کرده اى؟! مگر نمى دانى که من از برادر و پسر عموی خود رسول خدا پیروی مى کنم ؟ ... "
متن کامل این مطلب را اینجا بخوانید.






نظر شما