بیدل است که میگوید: «صد جهان معنی به لفظ ما گم است/ این نهانها، آشکاری بیش نیست» و جهان امروز در میان عادتهای روزمره تنگاتنگ، فراموش کرده که آنچه در آشکاری او میگذرد، صد جهان پنهانی است و خود، انسان، پنهانی است که در آشکاری خود راه میرود و آشکاری او، باز به قول بیدل «هزار آینه توفان حیرت است.» ما فراموشان به یاد نمیآوریم که وقتی آینههای تودرتوی بینهایت خود و جهان بودهایم، یا باید میبودیم و اکنون در پهنه هیاهوی جهان تکساحتی شده، دیگر «چشمی نیستم آینه کیفیت رنگ» و در این آینه که بیدل در غزلی نیست که نیاورد، نمادها هستند که در پارادوکس خود، تودرتویی میشوند که ما را به هزارتوی انسانی- جهانی میبرند.
حضور آینه - نماد، در ما ذوق یاد را میتراود تا خود را به یاد بیاوریم که کیستیم و چه آینهای هستیم، که دیگر غماز نیست چون زنگار از رخ ما پاک نیست. ما فراموشان فراموش کردهایم که انسان «شخص سخن» است و «صورت بنیاد» او این است و این صورت بنیادین که بیدل میگوید، صورت کلام - آینه است که جانشین یادآور انسان چندبعدی است و انسان را به خود و به جهان تحویل میدهد و میتواند خود و جهان را از تکرار تکبعدی خود برهاند. آدمی از طریق کلام- آینه - که بیفاصله نماد است- منجی جهان مکرر است که حتی ابوسعید ابوالخیر - آن عارف واصل- از تکرار جهان ملول میشود و میگوید: «تا کی بتوان وضع مکرر دیدن» و میطلبد که جنگی باشد، قیامتی باشد و آشوبی باشد.
این آشوب چندبعدی و غیرمکررکننده را آدمی در صورت بنیادین خود، سخن - کلام، آینه- نمادین میکند، در نامها، که قدرت جادویی آن را دارند که صورت جهان را به دال بدل کنند و مدلول میتواند جداشده در زیر آن خود را آشکار کند و جهان را در مسیر زنجیره بینهایت دالها قرار دهد، که هیچگاه تمامیپذیر و مکرر نشود و نظم نمادین ایجاد کند، این قدرت نظم بخش نمادین، نو کردن دائمی جهان است، یا خلق مدام جهان، با حضور چندبعدیکننده نماد است که آدمی میتواند به یاد بیاورد که خود چندبعدی است و دو بعد جسم و روح در او ترکیبی بینهایت منشوری آفریده و این بینهایت منشوری، آنچنان فرار و حجیم است که او بار امانت این بینهایت را، خود به تنهایی نمیتوانست کشید، پس آن را به نماد واگذارد تا حاضر و غایبی باشد که خود انسان است. صورتی چندبعدی یا چون بنیاد انسان، دوبعدی، کارکرد نماد یا حضور نماد، زنده نگه داشتن ذوق یاد در ماست، تا زندگی کنیم به معنای واقعی، نه جسمی کنیم به معنای صوری در جهان فراموشی و به یاد بیاوریم که زندگی جسممان، روح را فعال میکند و معنای ما در این فعال کردن آن فعال پنهان است که آینهیی است در برابر خود و جهان، که تودرتویی بینهایت را در برابرمان میگسترد و ما در برابر بینهایت تودرتویی میتوانیم شادمانه شنا کردن- نو شویم در زیستن- این شادمانی فرورفتن در اقیانوس بعدها را از ما گرفتهاند و فراموش کردهایم که هر شیئی، جسمی است که با خود معنایی دارد که روح اوست و روح او- این جانشین هزار بعدی- «هزار آینه توفان حیرت است اینجا» و ما چون جلادان این روح را از اشیا گرفتهایم. اشیا گله میکنند چرا ما را بیروح کردهاید. ما زندهایم. ما زندهتر از شماییم. پویاتر از شما و فروروندهتر از شما. ما روحی داریم سمیع و بصیر. اگر شما نامحرم نباشید، ما ناخوش نخواهیم بود. چرا با ما نامحرم آید. چرا ما را ناخوش کردهاید، منزوی و صُلب، در خود فرورفته و خودباخته، فقط برای مصرف شما. ما میتوانیم زندگی کردن را در چند بعد بیاموزیم؛ چه زیباست از دیاری به دیاری رفتن. سفر از ذات به معنا، از معنا به ذاتهای بیشمار رسیدن و کلام از ما دلگیر است که در نظم نمادینی که آفریده، میتوانیم همه عمر با او بود و نیستیم. میتوانستیم چون سعدی، چون هملت، در ذات کلام باشیم و جانشین عین خود شویم و نیستیم. وقتی سعدی میگوید: «گر گویمت که سروی سرو اینچنین نباشد/ گر گویمت که ماهی، مه بر زمین نباشد.»
این فقط یک تمثیل، یک تشبیه شاعرانه نیست. این در ذات کلام بودن است؛ کلامی که میتواند جانشین ماه، و سرو باشد. خود صدای سرو، کلمه سرو اینجا میگوید خود جانشین معشوق، نه خود، خود معشوق است. کلمه ماه است اینجا که بر زمین نیست. این نامها، این کلمات، نمادی هستند در بازی کلامی گزارههایی که خود در ایهام نبودهاند. چیزی که نیست، چگونه میتوان گفت، و چیزی که هست، کجاست که بر زمین نیست و خود اینچنین نیست. سرو سعدی، نه یک سرو در حیاط خانه او و شهر او- شیراز- که کلمه جانشینشده سرو است که جانشین سرو حیاط خانقاه اوست و اکنون میطلبد جانشین قامت یار او باشد، جانشین الف باشد و سرایت کند به جهان بودن یار الفگون.
الف چمیده کوفی یا ثلث مشرقی و الف سرایت کند به واحد بودن، به وحدت و الف سرایت کند به دایره نازک ماه چمیده و کیهان در خود گردیده، که نهتنها در زمین نیست، که بل، زمین در اوست و سلسله بینهایت دالها، چنین از خم کیهان به کتال میرسد. در کار سعدی، نظم نمادین، نه شیئیت جهان، که در جهان شیئیت جهان در خود کلام پیش میرود. سعدی سازنده کلام است. نه، که او در کیهان کلام جاری است و نمیتواند از سلسله جاری کیهان کلام خارج شود، ذوق یاد بینهایت اینچنین در او زنده و جاری است. سعدی موضوعی نمیگوید. - یاد یار مهربان در جوانی، چنان که افتد و دانی- بل او غرق در کیهان یا ذوق کیهانی کلام است. کلامی که در خود تراویده، که در فاصله بودن و نبودن، در نوسان است و سعدی غرق در توفان حیرت. چون سخن حیرت هملت. در بودن یا نبودن، مساله این است. در این کلام، بودن نماد نبودن است. به همین دلیل مساله است چون مساله- سوال- کنش نماد است. نماد کنش سوال را برمیانگیزد و سوال را به کنش بنیادین انسان بدل میکند. با فعال شدن این کنش است که ذهن دیگر به خود اعتماد نمیکند. به خود متوقف نمیماند و در حیطه شناخت ماضیشده و سنتشده، متوقف نمیماند. گنبدی میکند و به جهان ناشناختهها میجهد، چون یونس به دهان ماهی، به درون زهدان ناخودآگاه میرود، تا خود را که آگاهی تام است در غوطه زدن در درون ناخودآگاه تازه کند. با این غوطه زدن، تا حد مرگ و با خطر مرگ بودن یا نبودن را، این نوسان هراسبار را که التهاب احساس وجود است، به دست آرد؛ در آن حاضر شود.
آنگاه این خرد نمادین ظاهر میشود و یونس وجود به ساحل میافتد، که این ساحل در اینجا، آن روی پهنه دریاست. یونس چون موجی به ساحل میرسد. یونس موج هستی است که در نیستی میلغزد، میآید و میرود، در نوسان رفتن و آمدن است. اما این رفتن و آمدن موجی است در درون خود او، بیرون از او چیزی نیست، یابد گفت این نمادها در خود ما هستند، نه خارج از ما و خارج از ما فرافکنی نمادین ماست بر اشیا و ظهور شیئی است در ما. این منشور رنگارنگ در درون ما ظهور متوجه مییابد. «عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویش». در این مطلع غزل مولوی، کلمه عارف را برداریم و ـدمی بگذاریم- عارف انسانی کامل، یا آدمی کامل است- تا به وجه تعبیری این بیت معطوف شویم. میگوید نمادها در درون ما هستند. از بیرون خویش نیست. «خون انگوری نخورده، بادهشان هم خون خویش» خون انگوری= شراب= نماد= هوشیاری، آگاهی برتر، حرکت، تحول و باده و خون یکی میشود. خون، سرخی، شراب، شمع، شاهد و تمامی این نمادها در هم فرومیروند و یکی میشوند و از هم بیرون میآیند. سپس مولوی میگوید: «یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق/ گفتمش چونی، جوابم داد بر قانون خویش./ گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی»
یونس در دریای وجود مطلق خود، در نفس خویش، که نهنگی است- به تعبیر مولوی نفس اژدرهاست، او کی مرده است- فرورفته، وقتی از این فرو رفتن در نفس= روان، به در میآید، که در خود قوس میزند؛ «پس چو حرف نون خمیدم، تا شدم ذوالنون خویش». یونس به ساحل که میرسد، ذوالنون است، یعنی صاحب نون. میدانیم که ماهی در تماثیل و نمادهای نحلههای مختلف، نون است. در تصویر، ماهی نون است و الف، قلم. این الف تاب میخورد در خود و نون میشود- ن- و ذوالنون میشود؛ صاحب نون. یونسی به درون دریای خود میرود، به درون ماهی خود میرود، ماهی در خود میپیچد و چون نون- ن- میشود. چو این تبدیلها آمد، یونس به ساحل هستی- نیستی فرو میغلتد. در نمادشناسی مراسم دَعَوَه، که آیین وردخوانی خفی و جلی با حروف است، ن در ردیف حروف جُمَّل معنای نمادین چندوجهی دارد. دعوه به معنی خواندن یا فراخواندن است.
در این مراسم نمادها از طریق حروف فراخوانده میشوند. این وردخوانی مبتنی بر ارتباط حروف- البته در جلد سوم فرهنگ نمادها بر حفظ امانت ترجمه شده، «حروف عربی» و من میگویم «حروف ایرانی»، یا دست کم «حروف اسلامی»- با صفات الهی، رمز اعداد، چهارعنصر، هفت سیاره، 12 علامت منطقه البروج و نون، نمایش کیهانی هم هست و انسان در کیهان صغیر، در خود میچمد تا هم شکل کیهان کبیر شود.
در این ورد مقدس؛ نون نشانه ماه است در قوس خود و نشانه نور است در صفت خود. میدان آگاهی است. آگاهی را در خود گرفته چرا که دایره کیهان یا فلک است. خداوند به نون و القلم سوگند میخورد.یونس از خود فرامیرود، در دریای خود فرو میشود، به دهان ماهی خود بلعیده میشود.
باری این رفتن و آمدن نماد تحول و نماد رویش است. هم از این است که گیاهی در کنار او میروید؛ سایبان و پاسبان. رویش گیاهی، که عمودی است، بر خلاف موج که افقی است. بودن و نبودن گیاه عمودی است. شاخه و بوته، بودن و ریشه، نبودن. یا کدام یک بودن؟ گیاهی که به زیر زمین میرود و به روی زمین میآید، به دائم در حال رفتن و آمدن است. پس در کنار یونس، بوتهیی با او، هست است. او رفتن و آمدن افقی خود را در گیاه حاضر میکند. موج رفته او، در این ساحل هستی، در چنان موقعیت هراسبار افقی است، که هر لحظه ممکن است. یا هرلحظه به دریای عدم میرود، میتواند رفت وجز با ذهنیت دائم عمودی یک گیاه، نمیتواند آرامش یافت.
هملت چون سعدی، بودن را در نبودن میبیند، نه به عنوان دیدن، بل، در هراس جانشین شدن کلمه بودن و کلمه نبودن و نامعلومی آنکه کدام یک هستند. بودن یا نبودن. «در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن». سخن گفتن از رفتن، رفتن جان. ما هر لحظه اگر کمی هوشیار باشیم، به چشم خود میبینیم که جانمان میرود، بودنمان در نبودنمان میرود و آنکه میرود، بودن واقعی و جانبخش است. خود جان است. پس کدام یک بودناند، کدام یک نبودن. من که ایستادهام میبینم، یا آنکه میرود؟ این نماد کاروان، کلمه کاروان. یاری- کلمه یار- که جان است و در حال رحیل است. اینجا، این کلمات هستند که دالاند، که جان معنا- مدلول- در حال رحیلاند. در مفارقت. جان معنا، از جسم در مفارقت است. کاروان، عزرائیل برنده؛ این تداخل دالها و کنش دالها برهم و نظامی از ساختار مفارقت را شکل میدهد؛ آن پیوستگی متزلزل را که همواره بین دال و مدلول برقرار است.
در لحظه مفارقت است که به آن آگاه میشویم. در لحظه نبودن تمامی بودن را میتوانیم دریافت کرد. بودن یا نبودن، جانشین جبری و منطقی یکدیگرند و از نماد شدن عاجزاند. نماد در اینجا کدام است؟ نماد در واقع، آن سری است - آن جمجمه- که در دستان هملت است. این سر در این دست، فاصله میان بودن و نبودن است. این دست حامل بودن و نبودن است؛ نمادی دیگر، که نماد بودن و نبودن را یکباره از فراموشی به در میآورد. دست نماد اندیشه است. نماد نوشتن. کار، کار نوشتن. نماد کلام. خو در عین حال، نماد بودن و نبودن. دست، فکر هست و نیست، متحرک است بین ذهن و عین. میتواند عمل باشد؛ عمل کور و میتواند نماد ذهن باشد و نماد آفرینش کلام. به محض اینکه کلام آفریده شد، خود جانشین عین میشود. کلام خود عین است. نام جانشین ظهوریافته و تصویرشده وجود. کلام در این حالت جسم میشود و در میان ما زندگی میکند چون یونس که در شکم آن نهنگ - و نهنگ در شکم دریا- زندگی میکند. یونس نامی است که جانشین خود است در حاضر شدن. در میان واقعی ما، که ناخودآگاه فعال جمعی ماست و آن جمجمه که در درو نبودن، در تیرگی قبر، خاک انباشته و در نوسان دائمی بودن و نبودن است. با دست به سوی آینده، به سوی بودن، از درون تیرگی نبودن. پنهان هستی، از درون قبر بیرون میآید، و سوال بنیادین را برمیانگیزد. هملت- دست او- خود، کنش سوال اول است. همانگونه که دست، جمجمه را، سر را- حمل میکند، هملت سوال را حمل میکند و به سوی تماشاگر میآورد. هملت سوال را از خود به تماشاگر تئاتر انتقال میدهد. این انتقال، گسترش دادن سوال از یک حامل به بینهایت حامل است. این گسترش یافتن، یکی از کنشهای نماد است؛ نماد گسترشدهنده است. نماد نهتنها حامل پنهانیها، یا نبودن یک بودن فراموش شده، یا نادیده گرفته است، که این پنهانیها، به تعداد تحویل گیرندگان، تکثیر میشود؛ تکثیر باززایی شده، نه فتوکپی- تکثیر مواجی، که هیچ موجی، شبیه موج دیگر نیست؛ موجی که میآید و پس میرود، تا موج بعدی بیاید. موج ناآرام، که موج نبودنش، آسودگی اوست. نماد، این آسودگی را برمیآشوبد و ما را به بودن، که تکبعدی نیست و همواره در حرکت، پویایی، تحول و گریزمند بودن است، آگاه میکند.
تراژدی وجودی انسان، در عین نشئه مستیآور، در بودن است و نماد، حرکت دستنیافتنی وجود است و این راز هنرها نیز هست. نبودن یا بودن، کدام است در یک اثر هنری؟ آیا این اثر همان است که هست؟ اصلاً هست یا نیست؟ اثر هنری، در وهله اول در بودن خود، به نبودن آنچه در محتوای خود دارد، اشاره میکند. در عین حاضر بودن ابدی در زمان، که ذات تحول دائمی آن نیز هست. اثر هنری در این وجه قدرت خداگونه، - به قول برکلی اثبات بودن در حافظه ازلی- ابدی خداوندی- بودن در هر لحظه را دارد، نه در یک لحظه. لحظه در اثر هنری متوقف نمیشود. هر اتفاق، هرچند جزیی در جهان لحظه، اثر هنری را نو میکند. حتی دیدن بازدیدکننده بیکار بازنشسته. لبخند ژوکوند، در آغاز هزاره سوم، لبخندی در نیمه هزاره دوم نیست. اگر این دیگر شدن نمادین را، که نماد اصلی این لبخند است، درنیابیم، از اثر تنها مرگ یک لبخند را دریافتهایم؛ عکس یادگاری. از همه حوادث که بگذریم، ترکهایی که بر چهره رنگ روغنی نشسته، در زمان داوینچی نبوده، اکنون نه دیگر لبخند بیترک، که این لبخند ترکیافته هراس بار است که نماد هزاره سوم است. ترکیافتگی خود جانشین زمان از دسترفته است و نیز جانشین زمان و نیز حضور زمان. اکنون این زمان است که در لبخند حاضر شده و اکنون این ترکها هستند که لبخند را معنی میکنند و هزاره سوم را؛ بودن در هزاره سوم، یا نبودن.
گردی صورت ژوکوند، ماه ترکبرداشتهیی است که دیگر در زمین نیست. مه بر زمین نباشد. او در اعصاری فرورفته، که چون در این مجسمهها دیگر بودن به عنوان یک امروزمره نیست، بل جاودانه است که با مرگ یکی شده اینجا دیگر بودن یا نبودن نیست، بل بودن و نبودن است. بودن و نبودن با هم؛ اتحاد کیهانی معرفت حیات. نمادشناسی، اتحاد کیهانی معرفت حیات را میسر میسازد. از این است که میرچا الیاده میگوید «نماد، گردشی آزاد را در تمام سطوح واقعیت میسر میسازد... رابطهیی را اختراع میکند... نقطه پیشرفت هوش است.» و دیگری میگوید: «نمادها، واقعیتهای کاملاً ناهمگون را با برگرداندن آنها به واقعیتی ژرفتر، که علت غایی موجودیتشان است، متحد میکنند.» و تئودوروف میگوید: «در نماد پدیده تراکم ایجاد میشود، یک دال بیش از یک مدلول استنتاج میکند... مدلول، کثیرتر از دال است.» و پل کله میگوید: «نماد ما را به اعماق رسوخناپذیر نفخه نخستین راهبر میشود.» و یونگ میگوید: «نماد، فرآورده طبیعت است که در گذر از شناخته به ناشناخته، از بیان شده، به بیان ناشدنیاست.» و فروید میگوید: «به محض اینکه برای یک رفتار دو مفهوم را بازشناسی میکنیم، که یکی جانشین دیگری شده، با پنهان کردن و در عین حال بیان کردن آن، میتوانیم نمادهای این پیوند را تعیین کنیم. ما از کنار این جنگل نمادها، نمیگذریم، وارد جنگل نمادها میشویم، یا در درون جنگل نمادها راه میرویم و بگرییم چون یونس در درون دریای نمادها. اقیانوسی از نمادها و انسان سازنده این اقیانوس. خود اقیانوسی از نماد. که در مدخل این فرهنگ میگوید: اقیانوس. دریادریا تصویر بیتمایز اولیه و بیمرزی نخستین. نماد آبهای برین. جوهر الهی، دریای خلقناشده خدای واحد. دریای ماهیت نفوذناپذیر خدا. یادآور قطره شبنم که در دریا تابان میخوابد و سعدی یادآور این قطره: یکی قطره باران ز ابری چکید/ خجل شد چو پهنای دریا بدید.
این قطره خجل، این ما، یونسی است به درون نهنگ دریادریا، پس به گوهر تبدیل میشود، چون خجل میشود، در خود خم میشود. قطره نماد انسان است. دریا نماد کامل بودن. انسان قطره در موقعیت خجل بودن خود، به کمال میپیوندد. در بیماری، در نهایت لحظه نابودی، در نبودن مطلق، به بودن مطلق میرسد.
مجموعه فرهنگ نمادها، کتاب بالینی من است. این کار عظیم فقط یک ترجمه نیست، بل یک بینش است. که در خود مجموعه اصلی نیز، نه به عنوان یک مجموعه گزارش اطلاعات الفباییشده، که این بینش بنیادین و انگیزه تالیف بوده و در ترجمه نیز این بینش، انگیزه و بنیاد پژوهش بوده است و به صبر سالیان و دست خالی و جان رنجیده از بیاعتناییها لابد، کار شده. بسیارها کوشیدهاند نبینندش و برای ندیدن، فرهنگهای دیگر را پیشنهاد دادهاند. پیشنهاد دهند... این خود نماد انسان ایرانی است؛ پیشنهاد حذفکننده. پیشنهاد دادن برای حذف، برای ندیدن، نه برای دیدن و چرا فقط پیشنهاد حذفی؟ چرا این هست؟ و چه شگرف که هست، حذف شود و دیگرها که هنوز نیستند - و لابد به زعم پیشنهاددهندگان، چه خوب که هنوز نیستند- و چرا این که هست و چه شگرف که هست و میتواند راهگشای بسیاری باشد، که باشند. خاصه از برای آنان که دستی و چشمی به هنر، به مکاشفه دارند، میخواهیم تا دیده نشود، گم شود. چرا؟
اما باشد این راهی باشد برای دیگران که اگر میخواهند یکتنه، بیهیچ پشتیبان دولتی و غیردولتی، چیزی حدود 20 سال، به قیمت یک عمر کار کنند که کاری که در این مجموعه شده، کاری است کارستان و دیگران هم اگر میخواهند بکنند آنچه مسیحا میکرد.






نظر شما