سام محمودی سرابی: امروز دیگر میتوان مدعی شد که فرهنگ نمادها اثر سترگ ژان شوالیه و آلن گربران که چندی پیش مجلد آخر آن نیز به ترجمه و تحقیق سودابه فضائلی از سوی نشر جیحون روانه بازار شد. ازجمله متون کلیدی در میان رشته نمادشناسی به شمار میآید؛ فضائلی که چیزی حدود 10 سال درگیر برگردان و تحقیق روی این کتاب پنججلدی بوده کتاب حاضر را (که متاسفانه با وجود پایان یافتن مجلدات پیشین آن ناشر به تجدید چاپ آنها رغبتی نشان نمیدهد) از جمله آثاری معرفی میکند که میتواند در هر حوزه از علوم انسانی و حتی علوم محض کاربرد داشته باشد. به انگیزه انتشار مجلد پنجم این کتاب گفتوگویی با این فرهنگپژوه و فرهنگنگار داشتهایم که در پی میآید.
خانم فضائلی، پیش از آغاز هر سخنی درباره «فرهنگ نمادها» از انگیزه کار روی چنین اثر تخصصی و سنگین برایمان بگویید.
من از دوران جوانی به جستوجوی معنا بودم، معنای پنهان پشت هر شیء، هر عمل. هر شخصیت برایم مطرح بود و همیشه فکر میکردم دنیا و وقایع آن به همین سادگی که چشم میبیند، نیست. شما این نکته را از کارهای مختلف من در طول این چهل و چند سالی که به امر کتابت مشغولم میتوانید درک کنید. مثلاً ثورا که طبق باوری همان الواح به جای مانده از هرمس مثلثالنعمه است و مفاهیم مختلف را از رنگها، شکلها و رفتارها تفسیر میکند یا یی چینگ که با شش خط تمامی معنای دنیا و مافیها را تاویل میکند یا وجه عرفانی کتابهایی چون روح نغمات، اخبارالحلاج، موسیقی و عرفان و...، مرا آماده کرد که سراغ فرهنگ نمادها بروم. فرهنگ نمادها اقیانوسی است از نمادهایی که باورهای باطنی و معنوی اقوام و نحلههای مختلف را آشکار میکند. به اساطیر و رویاها، رسوم، ایما و اشاره، اشکال و قوالب، چهرهها، رنگها، اعداد و... میپردازد و معنای نهفته پشت هر یک را از منظر همه جهانیان بررسی میکند. در واقع انگیزه من برای کار روی این کتاب گرایشهای شخصی خودم بود. به هر حال یک پژوهشگر در تدوین یا ترجمه معمولاً بر حسب باورها و عقاید خود عمل میکند. اگر شما مجموعه کارهای مرا ظرف بیش از 40 سال فعالیتم ملاحظه کنید، میبینید که در همه آنها معناشناسی و معرفتشناسی نقش اصلی را برعهده دارد.
اساساً نماد در چه بنیادی ریشه دارد؟ آیا میتوان در بین نمادهای موجود فرهنگهای مختلف اشتراکاتی یافت؟
یکی از نکات جذاب برای من پیدا کردن شباهت باورها و وحدت عقاید اقوام است. اینکه همه آدمها از یک آبشخور مشترک تغذیه میکنند و با وجود آنکه امروزه این همه گوناگونی و کثرت مشاهده میشود اما در واقع تفکر و آیینهای انسانها یک ریشه داشته و در طول زمان صور مختلف به خود گرفته است. وقتی شباهت میان باورها و رمزها، اقوام و انسانها را به یک فرد تبدیل میکند و این همه تکثر را به وحدت میرساند، وقتی رمزهایی که آدمیان برای شناخت خداوند طرح ریختهاند، کشف میشود حضور او آشکارتر و ژرفتر احساس میشود. ظرف 15 سال که من به کار فرهنگ نمادها اشتغال داشتم بسیار گریستم از عمق معنا، به حیرت آمدم از شباهتهای میان آدمیان از دورترین زمانها تا اکنون، و خندیدم از تفاوتهایی که به عمد بر خود تحمیل کردهایم، و این کثرت غریب را بر وحدت جبری خود باعث شدهایم.
تصور میکنم برای روشنتر شدن موضوع بهتر باشد در بادی امر نماد را تعریف کنیم تا از این رهیافت بحث در مورد کتاب فرهنگ نمادها را پیش ببریم.
این کتاب وجهی جهانشمول دارد. ناگهان آدمی درمییابد هرآن مفهومی که خود او در یک گوشه از جهان داشته، انسان دیگری در جای دیگر و زمانی دیگر داشته. این جهانشمولی مفاهیم و همهزمانی موضوعات چنان حالت برابری و برادری میان آدمیان، آیینها، نگاهها و باورها القا میکند که فرد هرگونه تعصب را کنار میگذارد و اعتقاد پیدا میکند که همه جا بوده، همه گونهها را تجربه کرده، به همه زبانها سخن گفته و درمییابد که مملکت او کره زمین است. در مییابد که قلمرو او سراسر کائنات است، و او متعلق به هیچ جهان اول یا دوم یا سومی نیست، بلکه متعلق به کل جهان است و جهان متعلق به اوست. بیزمان بودن یک نماد بسی واضح است چرا که یک معنا یا یک تفسیر عملاً در لحظه خلق ثابت است، اما در همه زمانها قابل فهم است، و بار کل زمان را بر گرده میکشد. ریشهدار بودن یک نماد نیز در ارتباط با بیزمانی، و جهانی بودن آن است. جستوجوی معنا، هرگز در سطح صورت نمیگیرد، زیرا صفت محتوم معنا درونی بودن آن است، اما اینکه در ساختار تخیل بشری باشد یا نه، بسته است به اینکه تخیل بشری را در چه گسترهای بشناسیم. تخیل میتواند شعاعی باشد که تا بینهایت کشیده شده است. نماد نه تنها بینهایت بعد را شامل میشود، بلکه بسته به عواملی چون فرد، جامعه، زمان و مکان تغییر میکند. نماد یک رودخانه جاری است که از ازل تا به ابد کشیده شده است. به عبارت دیگر دنیایی بدون نماد دنیایی غیرقابل تنفس است، و به سرعت موجب مرگ معنوی انسان خواهد شد.
به لحاظ کاربردی نمادشناسی چه امکانهایی به مخاطب خود ارائه میکند؟
وقتی با علم نمادشناسی آشنا میشوید، هرگز به آسانی از مقابل آیینها، وقایع، شخصیتها و آداب باستانی یا تاریخی عبور نمیکنید، هرگز بر رفتارهای آیینی و شعائر اقوام خرده نمیگیرید، بلکه ریشههای آن را جستوجو میکنید، و پی میبرید به اینکه هیچ چیز در کائنات یکبعدی نیست و مقوله زمان و خدای زمان چنان در وجود شما شکل میگیرد که نمیخواهید از او عقب بیفتید، و این خود انگیزه پیشرفت، دانشپژوهی و ژرفاندیشی میشود، به علاوه هرگونه تعصب را دور میراند. در واقع اگر تفاسیر نمادین هر پدیده، هر شیء، هر اسطوره و هر آیین را در نظر نگیریم آنگاه داستانهای اسطورهای به افسانهای کودکانه و آیینها به کاری عبث تعبیر میشوند. نماد، چنان سیطرهای بر هستی ما داشته و دارد که میتوان گفت ما در نمادها زندگی میکنیم و جهانی از نمادها در ما زندگی میکنند. آن کسی که به نمادها وقوف مییابد و آنها را بهتر میشناسد، درکش نسبت به زندگی مثبتتر میشود. ناگهان پیوندی غریب با اتمهای کل کائنات پیدا میکند و در مییابد خلیفه و نماد خداوند روی زمین است، پس نسبت به خداوند از طریق این نماد شناخت پیدا میکند. همه آیینها چه آیینهای مذهبی چه آیینهای پهلوانی یا آیینهای دوستی و... اگر نمادهای آنها را بشناسیم بهتر درک میشوند. اگر ما نتوانیم نمادهای کتابهای قدسی را تعبیر و تاویل کنیم، به ارتجاع میرسیم.
به لحاظ آسیبشناسی چه آسیبهایی بر نمادهای هر فرهنگی مترتب است؟
خطرناکترین مساله برای نمادها تحریف آنها به یک امر قشری است که این امر معمولاً توسط قشریون صورت میگیرد، که ذهنیت آنها خالی از هرگونه معنا است. همچنین مفهوم نماد، سادهانگاری یک فرد را رفع میکند. نماد در ذهنیت به وجود میآید اما مبتنی بر عینیت است. و در این حال نباید فراموش کرد که نماد، چندبعدی است. معانی نمادین هر چیز ممکن است یکدیگر را نفی کنند و همین نشانه حرکت جوهری نماد است. چندبعدی بودن نماد ارتباط متضادها را برقرار میکند، ارتباط آسمان و زمین، مکان و زمان، درون و ماورا.
چه مصادیقی درباره این موضوع وجود دارد؟
به عبارتی دیگر نماد یک رویه روزانه، و یک رویه شبانه دارد، گاه اورمزدی و گاه اهریمنی است. از اینجا است که قدسیترین نماد از نظر عدهای پلشتترین نماد برای عدهای دیگر است. مثلاً جغد در اغلب فرهنگها نشانهای نحس است، اما در فرهنگی خاص یا برای فردی خاص ممکن است نشانهای سعد باشد. اینجا است که نمادهای فردی بر نمادهای جمعی و ثبتشده استیلا مییابند، یعنی به اندازه همه افراد جهان و همه ملل و نحل در زمانهای گوناگون در مکانهای مختلف نماد وجود دارد که دال بر پویایی نماد است. البته باید میان علامت و نماد تفاوت گذاشت. این دو با هم فرق میکنند. علامت، یک قرارداد اختیاری است، دارای حرکت نیست، و همه جا به همان معنا است. مثلاً چرخی که بر لبه کلاه یک کارگر راهآهن نقش میشود، فقط یک علامت است و همه جا به معنای کارگر راه آهن است؛ اما وقتی این چرخ در ارتباط با خورشید قرار بگیرد یا همذات با چاکره هندو باشد که هم چرخ ارابه خدای خورشید است و هم شش حلقه یا فرورفتگی بدن که آخرین آن گودی جمجمه یا اجنا کهیه است که استعدادهای بشری و خدایان گوناگون در این گودیها سکونت دارند، به این ترتیب چرخ مفهومی نمادین یافته است.
از سوی دیگر نماد موجب تشخیص وضعیت و حالت میشود، و به انسانشناسی و خودشناسی کمک میکند. مثلاً صدای فریاد را در نظر بگیرید که ممکن است نماد خشم، تنبیه، درد، اعتراض، شادی و... باشد. یعنی فریاد که ایجاد امواج میکند و فرکانس امواج آن ممکن است برابر باشد دارای معانی مختلف است. یعنی شما از شنیدن صدای یک فریاد میتوانید پی ببرید که فریادزننده چه حالی دارد، آیا خشمگین است یا غمگین و امثالهم. یک حرکت چشم، دست دادن و مصافحه، نشستن و چگونه نشستن، راه رفتن و چگونه راه رفتن همگی بعدی نمادین دارند.
از حیث کاربردی یکی از کاربردهای نماد در علم روانشناسی است. روانشناس پیرامون این موضوع چگونه میاندیشد؟
یونگ میگوید آنچه ما نماد میخوانیم یک واژه، یک نام یا یک تصویر است، که حتی وقتی در زندگی روزمره با آن آشناییم باز هم مفاهیمی را در بر میگیرد که بر معانی قراردادی و واضح آن اضافه میشود.
تفسیر و تعبیر نمادین همواره در روانشناسی مورد استفاده بوده؛ نماد حسی را به وجود میآورد که اگر همیشه حس همذاتپنداری نباشد، حداقل حس اشتراک با نیرویی فوق انسانی است. از اینرو روانشناس با اتکا بر مفاهیم نمادین، ذهنیت و روان را واشکافی میکند. الیاده میگوید: «نمادگرایی موهبتی الهی است، برای رسیدن به آگاهی تام.» به وسیله نمادها انسان خود را کشف میکند و از موقعیت خود در کل کائنات آگاه میشود. تفکر نمادین از برخی جهات بسیار غنیتر از تفکر تاریخی است. قاعدتاً تفکر تاریخی کاملاً آگاهانه و مبتنی بر واقعیات، و قابل مبادله از طریق علائم مشخص است، اما تفکر نمادین در ناخودآگاه شناور است، در فرا آگاهی رشد میکند و بر تجربیات درونی فرد اتکا دارد. از زمانی که علم روانشناسی به جایگاه رفیعی در میان علوم دست یافته، کشفیات روانکاوی نیز همه مبتنی بر نمادشناسی هستند. به کمک نماد است که رازهای ناخودآگاه کشف میشوند. ما به کمک نمادها عکسالعمل افراد را میسنجیم و معنا میکنیم.
پس باید نمادشناسی امکانی برای تحلیل رویا ایجاد کرده باشد...
اتفاقاً یکی از بخشهای عمده روانشناسی در تفسیر و تعبیر رویاها است. چنان که میدانیم رویا به سه دسته دماغی، روحی و مخلوط روحی- دماغی تقسیم میشود. وجه روحی رویا فقط از طریق شناخت نمادها و تفسیر آنها میسر است. اولین کارایی نماد در روانشناسی در حیطه انکشاف است، بیش از همه در بیان مفهوم معنوی واقعیات یعنی حل آنچه عقل قادر به تشخیص آن نیست، و از آنجا که بیشمارند مفاهیمی که در ورای محدوده درک بشری قرار دارند از معنای نمادین آنها پی به مفهوم اصلیشان میبریم.
ما به کمک نمادهایی که ناخودآگاه و خودجوش در ما عمل میکنند، آنچه را که غیرمرئی یا به وصف درنیامدنی است، بیان میکنیم. نمادها انسان را به جستوجوی ناشناخته سوق میدهند، و او را به کشفی جدید میرسانند. بدیهی است که جهانی که به کمک نمادها کشف میشود از مفاهیم اینجهانی و از سطح آگاه فراتر است، و با نقادی عقلانی درک نمیشود، بلکه در ذهن از طریق روان و عمدتاً در ناخودآگاه درک میشود. به عقیده یونگ نماد از طریق یک جستوجو تحقق مییابد، و انسان از خلال تجربهیی کیهانی بر وجود خود آگاه میشود، و از طریق این آگاهی تجربهیی شخصی و اجتماعی به دست میآورد. به قول یونگ نماد مانند یک پل عمل میکند و عبوری متناوب و خلاف جهت را میان سطوح آگاهی، شناخته و ناشناخته، پیدا و نهان، من و فرامن بر قرار میکند.
نمادشناسی چه رویکردی به خلق آثار هنری و علیالخصوص درک هنر دارد؟
در حیطه تخصصی نمادشناسی خواهناخواه یکی از ارکان اصلی تمام رشتههای علوم انسانی، فلسفه و هنر، و همچنین روانشناسی و انسانشناسی است، و برای تعمیق در این رشتهها نمیتوان از تفاسیر نمادین غافل ماند. به خصوص در رشتههای ادبیات، هنرهای تجسمی، سینما و تئاتر و موسیقی. اگر مولف این آثار بر نمادها آگاه باشد، به طور ناخودآگاه در خلق اثر هنری از آنها استفاده خواهد کرد، و اگر مخاطب نیز با تعاریف نمادین آشنا باشد، درکی عمیقتر از آن خواهد داشت. در واقع هنرها همگی تجلی مجموعهای از نمادها هستند، و شناسایی نمادهای آنها موجب درک و تلذذ ذهنی از آنها میشود زیرا در خلق هنری، منظور القای معانی از طریق هنر به بیننده یا شنونده آن است. بدیهی است که هر کسی معنای خود را از یک نقش یا ترکیب ادبی یا ترکیبی موسیقایی استنباط میکند. عظمت هنر نیز در نامحدود بودن نمادها و تفسیر بر نمادهای آن است. وقتی هنری درست است، هر ذهنیتی معنایی دیگر از آن نتیجه میگیرد در حالی که هنرهایی که در زمان میمیرند، معمولاً به نمادها نپرداختهاند و به بیننده فقط مفهومی سطحی و قشری و شعارگونه را القا کردهاند. هنر واقعی از علامات میگریزد و سرشار از نمادها است، زیرا اگر به علامات بسنده شود دیگر هنر نیست بلکه باسمهها و کلیشههایی فاقد عمق و ژرفا است. وقتی در هنر، نماد از علامات صرف جدا شود، به مجموعهای عظیم از تصاویر خیالی، الگوهای ازلی، اسطوره و... جان میبخشد. رنگ و نقش در نمادشناسی نقش عظیمی دارد. وقتی کسی نقشی میکشد و رنگ سبز، زرد یا بنفش را روی بوم میگذارد، فکر نمیکند این رنگ چه مفاهیمی در بر دارد و در جهان به چه مفهوم است. در واقع نقاش از الهام و ناخودآگاه خود برای بیان معنا از طریق رنگ و نقش استفاده کرده است. و اگر مخاطب بتواند از طریق تفسیر نمادها به درک کامل اثر دست یابد، به ناخودآگاه مولف نزدیک شده است. مثلاً شما تصویری را به چشم میبینید، مفهومی را که ذهن شما از آن تصویر درک میکند، مفهومی نمادین از آن تصویر است، یعنی درک معنای هنر در تحلیل نمادهای آن هنر میسر است. رنگها نماد مفاهیمی هستند که گاه این مفاهیم در تضاد با یکدیگر هستند. مثلاً سرخ هم نماد عشق هم نماد زندگی و هم نماد مرگ است.
هرمنوتیک از این ابزار چه سودهایی میبرد؟
یکی از کاربردهای نماد در زمینه تفسیر و تاویل متن (هرمنوتیک) است، که یکی از مباحث مورد توجه فلاسفه و ادبای امروز است. وقتی قطعهای از یک نویسنده باستان یا معاصر تفسیر و تاویل میشود، به مفهوم درونی آن پی میبریم. این امر باعث میشود که مثلاً در کشور خودمان که سرشار از نماد است، اما بسیاری از نمادها بیمعنا افتادهاند یا معانی آنها تغییر کردهاند یا به بوته فراموشی دچارند یا به مسامحه دستمالی میشوند، توجهی بشود. شما کلمهای را پیدا نمیکنید که ابعادی فراتر از خود نداشته باشد. وقتی شخصی کلمهای را در دورهای به تکرار در سخن یا نوشتههایش به کار میگیرد، به علت این انتخاب نمیاندیشد و آن را یک اتفاق میانگارد، اما به یقین این تکرار پیامی معنایی در بر دارد. در گذشته انسانها به ویژه در شرق به مفاهیم پنهان توجه میکردند. ما که روزگاری انسانهایی بسیار معنوی بودیم نمیدانم چرا دیگر به معانی پنهان و درونی توجه نمیکنیم.
اما تصور میکنم نماد، بیشترین کاربرد را در حوزه اسطورهشناسی و آیینپژوهی داشته باشد...
حکایات و شخصیتهای اسطورهای همگی الگوهای ازلی را میسازند و نمادهایی هستند که در ناخودآگاه انسان بسته به فرهنگش حضور دارند. الیاده اسطورهها را الگوهای ازلی و قالبهای مثالی ذهن انسان میداند و معتقد است تمامی افعال دلالتگر انسان به تبع یکی از این اسطورهها نقش گرفته است. در عین حال اسطورهها ساختاری را به وجود میآورند که اجزای آن را نمادها میسازند. به همین دلیل اسطوره پویا است و در لحظات، جاری. به دلیل ارتباط اسطوره با نماد، نماد دو جهت مختلف را طی میکند. نماد در وجه منفی خود میتواند یکی از علائم خود- خداپنداری شود، که این پدیده، ناشی از همذاتپنداری شخص با یکی از اساطیر یا قهرمانان حماسی است، مقولهای که در روانشناسی بسیار به آن پرداخته شده است، از جمله عقده ادیپوس و عقده آنتیگونه.
من اسطوره را جزئی از ادیان الهی باستان میدانم، که ظاهراً معانی دینیاش را گم کرده و برای فهم آنها باید نمادهایشان را تفسیر کرد. همان گونه که اسطوره با افسانه و خرافه فرق میکند، تفاسیر آنها نیز به گونهای دیگر است. میتوان پرسید مثلاً دیونوسوس این اسطوره یونانی چگونه میتواند نمادی جهانی باشد؟ یکی از طریق همذاتپنداری این شخصیت با یکی از شخصیتهای فرهنگ خودمان، و دیگر با برداشتی که از واقعیات شرح حال یا خصوصیات او در وجود خودمان پیدا میکنیم.
میتوانید به صورت مصداقی این موضوع را توضیح دهید؟
ستارگان را در نظر بگیرید. آنها هم هریک دارای مفهومی نمادین هستند. در فرهنگ یونان باستان هر یک از ستارهها را با اسطورهای همذاتپنداری میکردند، و این همذاتپنداریها تا به دوران معاصر ادامه یافت. مثلاً ستارهای که در نیمه اول قرن بیستم کشف شد، پلوتون نام گرفت که پلوتون خدای رومی، همذات هادس یونانی شاه دوزخ و خدای مردگان بود. به همین ترتیب تمام مراسم آیینی جهان که همگی از مذهبی باستانی سرچشمه میگیرند، دارای آدابی هستند که مگر از طریق نمادشناسی نمیتوان به مفهوم واقعی آنها پی برد.
اما تصور میکنم نماد نتواند جایگاهی در علم محض پیدا کند چرا که علوم محض به مجردات میپردازد.
اندیشه علمی مبتنی بر مجرد یا تصوری عینی از یک مجرد است. ریاضی مبتنی بر صفر، یک، منفی یک تا بینهایت و منفی بینهایت است. همه این اعداد در تصور شکل میگیرند و وجود خارجی و عینی ندارند. هندسه مبتنی بر نقطه است، که در تعریف نقطه آمده. نه حجم دارد، نه سطح، نه ارتفاع. اندیشه نمادین نیز در خیال و تصور شکل میگیرد و موجب انکشاف معانی هر چیز میشود. نمادشناسی علمی در حیطه علوم انسانی است، و هرچند ساختار آن با علوم تجربی و نظری فرق میکند، اما موجب تعمیق آنها میشود زیرا عالم بر علوم تجربی و نظری اگر آگاه بر نمادشناسی باشد، رویکردش به این علوم دقیقتر خواهد بود.
به عنوان سوال پایانی بفرمایید این کتاب به لحاظ کاربردی چه ویژگیهایی دارد؟
یکی از کاربردهای فرهنگ نمادها آشنا شدن با آیینها و باورها و رسوم در تمدنهای مختلف جهان است، و یافتن شباهتها و تفاوتها و در نتیجه داشتن تاییدی بر هویت ملی و فردی خود، از یک سو و پیدا کردن وجه جهانی و انسانی خود از سوی دیگر.






نظر شما