با عید فطر این من برآمده که از مذبح من های دروغین ( من هایی که آلوده به نام و نان و شهوت اند. من هایی که نه سربرآسمان که دل درگرو زمین دارند ) باز می گردد ، فرصت عروج می یابد . در نظر مولانا عید فطر عید عاشقی است که اسماعیلِ خویشتن را ابراهیم وار به مذبح برده است و در پاداش فطر و شادی آن را دریافت داشته است :
" عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد
برتو ای ماه آسمان وزمین تا به هفت آسمان مبارک باد
عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد
روزه مگشای جزبه قند لبش قند او دردهان مبارک باد
عید آمد که این سبکروحان رطلهای گران مبارک باد "
" عید فطر د رنگاه مولانا روز کمال است و وصال ، روز مشاهده و رویت ، ماه فائق آمدن برتضادها ... عید فطر روز اجابت است :
بگذشت مه روزه ، عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد
آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد
شد جنگ ونظر آمد شد زهر و شکر آمد شد سنگ وگهر آمد شد قفل و کلید آمد
جان ازتن آلوده هم پاک به پاکی رفت هرچند چو خورشیدی برپاک و پلید آمد
ازلذت جام تو دل مانده به دام تو جان نیز چو واقف شد او نیز دوید آمد
بس توبه شایسته برسنگ تو بشکسته بس زاهد و بس عابد کو خرقه درید آمد
باغ ازدی نامحرم سه ماه نمی زد دم بر بوی بهارتو ازغیب رسید آمد"
*در غزلی مولانا رمضان را به " مریم " و عید فطر را به " عیسی " تشبیه می کند:
نومید مشو جانا کاومید پدید آمد امید همه جان ما ازغیب رسید آمد
نومید مشو گرچه مریم بشد از دستت کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد...
ای شب به سحر برده در یارب و یارب ، تو آن یارب ویارب را رحمت به شنید آمد
ای درد کهن گشته ! بخ بخ که شفا آمد وی قفل فرو بسته بگشا که کلید آمد
ای روزه گرفته تو ازمائده بالا روزه بگشا خوش خوش کان غره عید آمد ...
*مولانا در رمضانِ احیاء کننده ، زنده شده و دست افشان و پا کوبان می سراید:
عید آمد و عید آمد وآن بخت سعید آمد برگیرودهل می زن کان ماه پدید آمد
عید آمد ای مجنون، غلغل شنواز گردون کان معتمد سدره از عرش مجید آمد
عید آمد ره جویان ، رقصان وغزل گویان کان قیصر مه رویان زان " قصر مشید" آمد
صد معدن دانایی مجنون شد وسودایی کان خوبی و زیبایی بی مثل و ندید آمد
زان قدرت پیوستن ، داوود نبی مستش تا موم کند دستش ، گر سنگ وحدید آمد
عید آمد و ما بی او عیدیم بیا تا ما برعید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد؟
زو زهر شکرگردد، زو ابرقمر گردد زو تازه وتر گردد هرجا که قدید آمد
برخیز وبه میدان رو ، درحلقه رندان رو رو جانب مهمان رو کز راه بعید آمد
غمهاش همه شادی ، بندش همه آزادی یک دانه بد و دادی ، صد باغ مزید آمد
من بنده آن شرقم ، در نعمت آن غرقم جز نعمت پاک او منحوس و پلید آمد
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن رو صبرکن از گفتن چون صبر کلید آمد "






نظر شما