۰ نفر
۲۷ تیر ۱۳۹۰ - ۱۰:۰۵

گفتگویی است با شیخ محمدرضا ساعدی بازمانده هیئت هشت نفر آیت الله العظمی خویی برای اداره امور نجف و عراق پس از آغاز حرکت انتفاضه عراق در شعبان 1991میلادی

دو سال پیش بود که شنیدم آقای آیت الله شیخ محمد رضا ساعدی از هیئت هشت نفره آیت الله خویی در ماجرای انتفاضه شعبان 1991به ایران آمده است. در محل مجتمع آیت الله العظمی سیستانی همراه یکی از دوستان با ایشان دیداری داشتیم و از حضرت شان تقاضا کردیم خاطرات خود را از روزهای انتفاضه نجف بیان کنند. آنچه در پی می آید مطالبی است که ایشان فرمودند و بنده همان زمان یادداشت کردم.

بسم الله الرحمن الرحیم
انتفاضه اول در شهرهای دیگر برپا شد و بعد در نجف. همه مردم مسلح شده بودند. سید خویی دنبال ما فرستاد. از ظهر تا شب صحبت کردیم. سید خویی گفت: می دانید در شهر چه خبر است. ما نمی‌توانیم ساکت بمانیم. اگر رها کنیم مردم تا روز قیامت لعنت خدا و مردم دنبال ما خواهد بود. ما گفتیم: چه کنیم؟ ایشان گفت: من که ضعیف هستم و شهدالله که نمی‌توانم کاری بکنم. اما شما را انتخاب کردم. شما از طرف من هستید. مورد اعتماد من هستید. بعد از آن بیانیه نوشتند و منتشر کردند. آن هشت نفر اینها بودند:
1. سید محمد رضا موسوی خلخالی (اعدام شد)
2. سید محیی الدین غریفی
3. سید عزالدین بحر العلوم (اعدام شد)
4. سید جعفر بحر العلوم (اعدام شد)
5. سید محمد فرزند سید ابو العلاء سبزواری (در گذشت در قم)
6. سید صالح الخرسان
7. محمد رضا الساعدی
8. سید محمد تقی الخویی
9. سید محمد رضا الخرسان
ما از ظهر تا شب با سید خویی صحبت کردیم. بعد از آن، از شب تا صبح خودمان کارها رو انجام می دادیم. ما لجنه‌هایی تشکیل دادیم. امنیت، عسکریه، صحیه، خدمات عامه. مشکل بر سر انتخاب لجنه عسکریه بود که ما به کسانی حسن ظن داشتیم اما آنها در واقعا جاسوسان صدام بودند.
من شب ها به خانه می رفتم و صبح بر می‌گشتم. نگهبان هم برای خانه بود. یک افسری آنجا نشسته تفنگش هم کنارش بود. آمدم در خانه گفتم غذایی به او بدهید. رفتند دیدند آن ضابط از طرف صدام است. زیر جورابش کارت شناسایی داشت و بی سیم هم داشت. معلوم شد جاسوسان صدام زیاد هستند.
سید خویی به دنبال سید محمد صدر هم فرستاد تا همراه این چند نفر باشد، اما قبول نکرد و گفت من در این امور دخالت نمی کنم. بعد به دنبال سید محمدرضا حکیم فرستاد. من پیش سید خویی بودم. خادم آمد، به من گفت: کسی با شما کار دارد. رفتم. گفت: آقای خویی دنبال من فرستاد. من نمی دانم در این اوضاع چه می‌شود. من او را نزد سید خویی آوردم. سید خویی به او گفت: انت مجاهد و ابوک من قبل. حالا وقت جهاد است. حکیم گفت: من نمی‌توانم. گفت چرا؟ گفت: برای این که ما 35 زندانی داریم و اگر من بیایم صدام همه را می کشد. خویی گفت: ما مصلح هستیم نه مفسد. صدام وقتی زندانی ها را می کشد، برای محمد باقر می کشد که در ایران است. کاری به تو ندارد. گفت: نه، من دخالت نمی کنم. بعد سید محمدرضا خداحافظی کرد. اما سید خویی جواب خداحافظی اش را نداد. آقای خویی عصبانی شد. سیگار خواست و گفت: اللهم الیک المشتکی، ففرج عنا یا الله.
سید خویی همچنین دنبال سید مهدی خرسان فرستاد که او هم نیامد. بعد هم صدام با او کاری نداشت.
مشکل اصلی این بود که کسی نمی دانست چه چیزی در حال وقوع است. کشورهای اطراف هم اخبار را گزارش نمی کردند. تعدادی ایرانی آمده بودند فیلمبرداری کنند. اما می‌ترسیدند بروند. من گفتم: اگر من با شما باشم، شما نترسید. با وانت رفتیم بنزین هم برای آنها تهیه کردیم. قرار شد به کرمانشاه بروند و از آنجا با هواپیما فیلمشان را بفرستند. مشکل این بود که این اخبار گزارش نشد. شاید مساعدتی از ایران می شد اما به دست ما نرسید، شاید دست افراد غریبه رسید.
ما در کارهای کوچک و بزرگ با سید خویی مشورت می کردیم. گاهی به اطراف می رفتیم. هیئت از من خواستند به خان یونس بروم و من رفتم. از سید خویی پرسیدم: اگر من رفتم و کشته شدم، شهید هستم؟ گفت: ان شاء الله شهید هستی با اجداد ما. بیانیه سید خویی سبب شد که همه قیام کردند. کل الجماهیر قیام کردند.
در ابتدا، بعثی ها را گرفتند و لاستیک آوردند تا آنها را بسوزانند. من اعتراض کردم. قبول نکردند و گفتند این یک شیخی است. اما برخی گفتند که ایشان نماینده سید خویی است. حرف مرا قبول کردند. از بعثی ها زیاد کشته شدند. هر بعثی که در خیابان پیدا می کردند می کشتند. در هر خیابان ده بیست جنازه بود.
با سید خویی بحث می شد. یکی می گفت ما تجربه حکومت نداریم. دیگری می گفت جاسوسان صدام زیاد هستند.
لشکر صدام از طرف حله آمدند به کربلا. جوانان نجف رفتند کربلا. چند روز مقاومت کردند. بعد آمدند به نجف. یک گروه از طرف کربلا و یک گروه از طرف ذی الکفل. اینها آمدند و داخل نجف شدند. چنان با توپ می زدند که امکان مقاومت نبود. این جریان چهار روز طول کشید. بعد سید خویی به این هشت نفر گفت شما بروید. اینها من را می خواهند.
وقتی بعثی ها آمدند. در محله عماره جوان ها را جمع کردند و بردند. یکی از آنها هم برنگشت.
من به دهات نجف رفتم. از آنجا به سماوه رفتم. سماوه دست امریکایی ها و فرانسوی ها بود. آنها به ما گفتند نگران نباشید ما تا ده روز دیگر به بغداد می رسیم و کار آنها تمام می شود. یک هلیکوپتر امریکایی آمد. افسرشان آمد با مردم حرف زد. من همراه بقیه مردم سماوه به طرف سعودی رفتیم. تقریبا صد هزار نفر از نجف و سماوه به طرف بیابان رفتیم. نه آبی، نه آبادی هیچ نبود. سعودی ممنوع الدخول کرد. امریکایی ها آمدند گفتند: شما چه می خواهید. من همان افسری را که در سماوه صحبت کرده بود دیدم. با او صحبت کردم. او گفت: با فرماندهی کل تماس می گیرم. من گفتم:‌ شما می گفتید بغداد را می گیریم. من را داخل هواپیما برد. گفت عصبانی نباش. سیگار به من داد. گفت: انت خمینی! بعد گفت: امریکا و فرانسه همپیمان و متحالف هستند. ما از صدام حمایت کردیم و با ایران جنگ کردیم. حتی با سلاحهای نامشروع علیه ایران استفاده کردیم. ما می خواستیم ایران و خمینی را بشکنیم اما نتوانستیم. با این حال نیروهایش را ضعیف کردیم. حالا شما عکسهای خمینی را در دست گرفته اید و می خواهید دولتی مثل دولت خمینی درست کنید. حالا شما و ایران برای ما یکی هستید. برای همین اجازه دادیم صدام شما را بزند تا کمک خمینی نباشید. برای همین ما برگشتیم و صدام را نزدیم و اجازه دادیم صدام شما را بزند. بعد مرز سعودی را باز کردند و ما داخل شدیم.
گفتند بعد طه یاسین رمضان با آقای خویی دیدار کرده بود و گفته بود: ای شیبة‌ الضالة. این پیر گمراه. تو می خواستی رئیس ما بشوی. سید خویی به او جوابی نداده بودند.
آن وقت اکثر بزرگان در خانه مانده بودند. سید سیستانی هم درخانه بود. او را گرفتند. گفتند: ایرانی یا عراقی؟ گفتند: ایرانی. گفت رهایش کنید. سید محمد کلانتر، اسحاق فیاض و پسر آقای سیستانی که ایرانی بودند آزاد کردند.
یک کسی بود محمد تقی ... که آن موقع نجف بود. آقای فیاض می گفت که من بالای دیوار بودم، این شخص بعثی ها را در کوچه ها می گرداند و خانه های طلبه های سید خویی را به آنها نشان می داد. (تمام).

 

کد خبر 163106

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
6 + 2 =