۰ نفر
۲ شهریور ۱۳۹۰ - ۱۰:۲۳

دکتر برای ورانداز کردن عکس ها، اونها رو توی هوا چند باری بالا و پایین و چپ و راست کرد.

بعد سرش رو فرو برد توی جواب آزمایش ها؛ آخرشم همه اونها رو گذاشت کنار میزش و با نیم نگاهی به ساعتش، یکراست زل زد توی چشام و شروع کرد به خاروندن سرش.

گام اول / تحمیل عقده حقارت- می دونستم همیشه آدمهایی که می خوان خبر بدی رو به یکی بدن و نمیدونن سر صحبت رو چه جوری باهاش باز کنن،قبلش سر و صورتشون رو حسابی می خارونن!اما اون دکتربقدری راحت و خونسرد خبر مبتلا شدن من به سرطان رو داد که کاملاً مجاب شدم، خارش سرش به خاطر بلاتکلیفی برای دادن این خبر وحشتناک نبوده، بلکه در اون لحظه واقعاً سرش می خاریده! فقط همینو بدونید که اگر کسی می خواست باز بودن زیپ شلوارم رو بهم تذکر بده از اون دکتره مقیدتر و دست به عصا تر این خبر رو می گفت!

اما اگه بخواین بدونین که حال و روز خود من در اونموقع چی بود و من چی کشیدم؟ باید بگم احساسم مثل کسی بود که به یک دستشویی عمومی رفته و نمیدونه کیف و کتش رو قبل از دست به آب شدن کجا بگذاره! درحالیکه هر لحظه هم فشار اون قضیه بیشتر و بیشتر می شه...من از یک طرف درد عجیبی رو در اعماق وجودم احساس می کردم و از طرفی دیگه هم مات و حیرون مونده بودم و نمی دونستم که چیکار باید بکنم!

خلاصه علی رغم چنین حس وحالی، بعد از چند دقیقه سعی کردم تا حدودی به خودم مسلط بشم...اما کار خیلی مشکلی بود، درست به همون اندازه که بخواهید جلوی آبریزش بینی تون رو بدون داشتن دستمال کاغذی بگیرید!

به هر حال بعد از کنترل اعصابم و جمع و جور کردن نتایج آزمایش های روی میز، از مطب دکتر زدم بیرون. درخیابون هم حال عجیبی داشتم احساس می کردم دارم روی ابر ها راه می رم. حتی چند باری هم مثل روح های سرگردان سریال های تلویزیونی می خواستم از در و دیوار رد بشم که هر دفعه هم سرم محکم به یه چیزی می خورد. البته برای ایجاد چنین حسی،به غیر از شنیدن اون خبر، نحوه بیان دکترسنگدل و عقده حقارتی که با خونسردی هر چه تمامتر به من تحمیل کرده بود چندان هم بی تاثیر نبود!

گام دوم/ شناسایی مقصر- بالاخره داغون داغون و مست و لایعقل به خونه رسیدم و بی اختیار رفتم سراغ چند تا آلبوم تا خاطرات گذشته مو مرور کنم. دلیل خاصی هم برای این کار نداشتم ....همینطور که عکس ها رو با ولع عجیبی نگاه می کردم، یکهو به ذهنم رسید: اون دکتره در مورد نوع سرطانم به من چیزی نگفته بود!
شاید بگید سرطان، سرطانه و اگه از هر نوعی هم که باشه فرقی به حال و روز آدمش نمی کنه؟ اما هر چی هم بگید؛ کشف این نکته خیلی واسه من مهم و حیاتی شده بود. من باید می فهمیدم کدوم یکی از اعضای بدنم بعد از سالها نون و نمک خوردن، با من اینطوری تا کرده و نمکدون شکسته ؟!

این بود که به مطب دکتر زنگ زدم اما منشی اش گفت : چند دقیقه پیش دکتر از مطب به قصد رفتن به فرودگاه با عجله خارج شده و دیگه هم تا چند ماهی به خاطرمسافرت به جزائر هونولولو نخواهد اومد! فهمیدم که کار کار خودمه و می بایست یجورایی از پس خوندن جواب های آزمایشها بر می اومدم و در نهایت هم نوع سرطانم رو تشخیص می دادم...اما اون جواب ها بقدری پیچیده بودن که به هیچ وجه نمی شد چیزی از اونها سر در آورد.

گام سوم/ مشکوک شدن - به همین خاطر، وقتی دستم از همه جا کوتاه شد، سعی کردم خودمو با همین وضع موجود وفق بدم. اما نشد که نشد و در این کار هم مثل خروسی که می خواد با بال بال زدن، پرواز بکنه موفق نبودم. چون هر روز که می گذشت من بی اختیار و به بهانه ای، به یکی از اعضای بدنم مشکوک می شدم و حس می کردم اون عضو دقیقاً همون عضوی باید باشه که سالها غده سرطانی رو در دامن خودش پرورش داده.

بعد هم اونو به چشم یک عامل نفوذی برانداز کننده، می دیدم. مدت زیادی نگذشته بود که تقریباً همه اعضای بدنم رو بطورکل یک خائن بالفطره و یک مخالف بالقوه قلمداد می کردم. جالب اینکه برای هر کدوم از این تهمت ها و اتهامات هم دلائل منطقی خودمو می تراشیدم و با همون دلایل هم، به خودم حق می دادم که با وجدانی راحت هر بلایی که دوست دارم به سرشون بیارم. درسته که اون اعضا متعلق به خودم بودند و از پوست و گوشت و ریشه خودم؛ اما «دیگی که واسه آدم نجوشه همون بهتر که سر سگ توش بجوشه!»

گام چهارم/ تحریم ،مجازات و انتقام- مثلاً یکی از مجازات های اصلی که برای اعضای بدنم در نظر گرفتم بودم، تحریم مواد غذایی بود. هر چند با اجرای چنین تحریمی حال و روز خودم هم زار و نزار ولنگ و باز می شد، اما به عقیده من ارزششو داشت! چون وقتی حس می کردم، اعضای نمک نشناس بدنم وقتی که بهشون غذا نمی رسه تو چه حالی هستند، کلی ذوق زده می شدم و درد و گرسنگی خودم رو کمتر احساس می کردم. این کار من می تونست درس عبرتی برای همه اونهایی باشه که همیشه می خوان مثل یک مار، تو آستین یکی دیگه بزرگ بشن....حتی بعضی از وقت ها دق و دلی ام رو با زدن ضرباتی محکم به اونها خالی می کردم!

اعتقادم این بود که نباید یک مشت عضو و جوارح ناقابل بخوان همه این شکوه و جبروت فعلیم رو از من بگیرن و هر کاری که دلشون می خواد با من بکنن!...به همین خاطر هم اگه این کار به قیمت از دست دادن زندگیم هم تمومم می شد، بازم نمی زاشتم اونها سر راحت به زمین بگذارن! من تازه تازه می خواستم از زندگیم لذت ببرم. ولی اون مسخره ها مفت و مسلم جلوش رو گرفته بودن. پس باید منتظر بدتر از اینها هم می شدن!

کم کم داشت دستم می اومد که چرا دیکتاتورها بعضی از مواقع کارهایی می کنن که از نگاه بقیه خشونت آمیز به حساب می آد. به نظر من یکی که، اونها حق دارند. چون با توجه به شرائطی که براشون معمولاً پیش می آد کار دیگه ای نمی تونن بکنن! به همین خاطر هم مجبور می شن دست به کارهایی بزنن که بقیه مردم اونا رو چندان هم نمی پسندن!

گام پنجم/ افول - درگیری بنده با اعضای بدنم با همین شکل و سیاق چند ماهی به طول کشید و در این مدت به خاطر مبارزه و یا بهتر بگم لج و لج بازیهایی که من با اعضای بدنم داشتم، تبدیل به یک مشت پوست و استخون شده بودم. دکتر هم بالاخره از مسافرت برگشت و من بلافاصله پیشش رفتم و ماوقع رو بهش گفتم ...اما دکترتنها بهم خندید و گفت:سرطان شما یک غده بسیارخوش خیمه که خیلی راحت می شه با یه عمل اونو درآورد احتیاجی هم به هیچ دنگ و فنگ دیگری هم نبوده و نیست!

اما در اونموقع چون می ترسیدم از پرواز خارجیم جا بمونم،این بود که گذاشتم بعد از برگشتنم همه چیز رو بهتون بگم و البته عمل تون هم بکنم!مطمئن باشید که خطری شما رو تهدید نمی کنه و شما خوبه خوب خواهید شد ...با شنیدن حرفای دکتر یکهو از فرط ضعف بدنی و شوک حاصله سرم گیج رفت و من بی هوا نقش روی زمین شدم. سرتونو درد نیارم،الان هم با بدنی که نصفش فلج کامل شده در گوشه تختم نشستم و دارم به روزگار غدار فحش می دم واین چیزها رو براتون می نویسم .

گام ششم/ ندامت- البته عقیده فعلی من درباره دیکتاتورها و برخورد با بیماری سرطان کمی با گذشته تفاوت کرده. چون الان معتقدم اگه برای حفظ بقا و موندنم اینطور به آب و آتیش نمی زدم و اون تحریم ها و مجازات مسخره رو به اعضای بدنم - ودر اصل به خودم- اعمال نمی کردم و بجاش با تک تک اونها کنار می اومدم در حال حاضر اوضاعم اینقدر بی ریخت نبود و شاید هم خیلی خیلی بهتر بود....من به جای حل مشکل اصلی خودم که گویا خیلی هم راحت می شد حلش کرد، بد جوری به صحرای کربلا زده بودم و البته بد جوری هم زمین خورده بودم.

اونم از اون زمین خوردنایی که بعدش هم نمی شه پاشد....راستی الان فهمیدم که اون دکتر چرا قبل از اینکه بخواد با من صحبت بکنه سرش رو می خاروند چون اون برای بستن بار و بندیل سفرش عجله داشت و در عین حال هم نمی دونست موضوع سطحی بودن سرطانم رو چطوری برام توضیح بده که از پروازشم جا نمونه ! آخه آدم ها در مواقعی که حوصله یکی رو نداشته باشن و بخوان بهش نشون بدن که مایلند هر جه زودتراز شرش خلاص بشن، سرشونو تند تند می خارونن! راستی شما بالاخره فهمیدید که من سرطان چی داشتم!!!.......این بود داستان ظهور و سقوط یک دیکتاتور!

کد مطلب 169498

خدمات گردشگری

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
1 + 13 =

نظرات

  • نظرات منتشر شده: 2
  • نظرات در صف انتشار: 0
  • نظرات غیرقابل انتشار: 0
  • afson IR ۱۲:۴۳ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۲
    0 0
    ALIIII BOOD
  • بهزاد IR ۱۳:۰۰ - ۱۳۹۰/۰۶/۰۲
    0 0
    :)