***
سینمای دفاع مقدس، مهمترین ژانر سینمای بعد از انقلاب ایران است. ژانری با نقاط قوت بسیار و البته نقاط ضعف نهچندان اندک.
چندانکه بسیاری از اهل فرهنگ بر این باورند که سینمای دفاع مقدس بهرغم همه تلاشهای سینماگرانش، در کلیت ماجرا نتوانسته است آیینه خوبی برای آن حماسه عظیم باشد.
آنچه در ادامه میآید در حقیقت به قصد آسیبشناسی این ژانر نوشته شده است و نویسنده آن سعی دارد در حد توان خود با استفاده از بیان طنز به وجوه عدمتوفیق این جریان سینمایی اشاره کند.
***
خبرها حاکی از آن است که جمعی از مسئولان سینمایی، در صدد تهیه «پورتال جامع سینمای جنگ» برآمدهاند. تا پَکِ جامعی از فیلمهای جنگی را به مخاطب عرضه کند.
طراحان این پورتال در نظر دارند با بهرهگیری از فیلمهایی که تاکنون با موضوع جنگ ساخته شدهاند، یا ساخته خواهند شد، یا باید ساخته میشدهاند ولی نشدهاند؛ فیلمهای فاخر، جامع، مانع، بیبدیل و تازه را طراحی و تولید کنند، تا جایگزین فیلمهای قبلی گردد که بهطور پراکنده توسط فیلمسازان مختلف و بر اساس سلیقه شخصی آنان ساخته شده است.
در ادامه، یکی یکی به استقبال این فیلمهای جدید میرویم:
نمونه اول
عنوان پیشنهادی: قطار شور و شوق ایثار
کارگردان: فرق نمیکند
بازیگران: دو نوجوان، به اضافه سیدجواد هاشمی، رضا ایرانمنش، اسماعیل سلطانیان و احیاناً کوروش تهامی
خلاصه داستان:
امین و ایمان دو نوجوان خوب، مؤدب و درسخوان هستند که در کلاس سوم راهنمایی مدرسه ایثار و شهادت مشغول درس خواندنند. آنها دوست دارند به جبهههای نبرد حق علیه باطل بروند و با دشمن بعثی بجنگند.
اما از آنجا که هنوز به سن قانونی نرسیدهاند، مسئولان ثبتنام مانع حضور آنها در جبهههای نبرد حق علیه باطل میشوند. آنها به همین خاطر سخت در غم و رنج هستند و توان پنهان کردن ناراحتی خود را ندارند.
تا اینکه امین و ایمان تصمیم خود را میگیرند و بر آن میشوند تا بهطور مخفیانه به جبهههای نبرد حق علیه باطل بروند و با دشمن بعثی بجنگند.
در یک بعد از ظهر پاییزی، مادر امین از او میخواهد به مغازه دریانی برود و از او یک سطل ماست بخرد. امین سطل را از مادرش میگیرد، اما به مغازه دریانی مراجعه نمیکند. پدر ایمان نیز به او میگوید که به نانوایی تافتونی محل برود و ده عدد نان از ایشان بخرد و به خانه بیاورد. اما ایمان نیز به نانوایی نمیرود.
آندو که شب قبل با هم قرار گذاشتهاند و قلکهایشان را نیز شکستهاند تا در راه توشهای داشته باشند، در معیت هم به ایستگاه قطار میروند و دور از چشم مأموران سوار قطاری میشوند که رزمندگان جبهههای حق علیه باطل را به جبهههای حق علیه باطل میرساند.
امین و ایمان بهطور مخفیانه وارد یکی از واگنها میشوند. در آن کوپه بسیجیان اعزامی حضور دارند و مشغول بذلهگویی و شوخیهای مؤدبانه با یکدیگر میباشند.
یکی از بسیجیان که علی نام دارد و مثل بقیه بسیجیان بسیار خوشبرخورد و خوشاخلاق میباشد، امین و ایمان را میبیند و از آنها میپرسد که در آن قطار چه میکنند. امین و ایمان از او خواهش میکنند که به مأموران قطار چیزی نگوید و اجازه بدهد که آنها هم به جبهههای حق علیه باطل بیایند.
علی، در راستای سیاست جذب، به آنها قول میدهد که چیزی به مأموران قطار نگوید. سپس در راه با امین و ایمان حرف زده، از خاطرات شیرین جبهه برایشان تعریف میکند.
او در لابهلای صحبتهایش بهطور خیلی غیرمستقیم به امین و ایمان میگوید که جنگیدن در سنگر علم و دانش، کم از حضور در جبهههای نبرد حق علیه باطل نیست و آنها میتوانند با حضور در جبهه علم و دانش، با دشمن جهل و بیسوادی مبارزه کنند. اما از آنجا که صحبتهای علی خیلی غیرمستقیم است، امین و ایمان متوجه منظور او نمیشوند.
قطار به اهواز میرسد و رزمندگان جبهه نبرد حق علیه باطل از آن پیاده میشوند. علی، امین و ایمان را مخفیانه با خود به قرارگاه میبرد. در قرارگاه، حاج فرمانده را میبینند. علی، امین و ایمان را به حاج فرمانده معرفی میکند و درِ گوشش میگوید که آنها را غیرمستقیم نصیحت کند که از آمدن به جبهههاب نبرد حق علیه باطل منصرف شوند.
فرمانده دستور میدهد که اتاقی را برای اقامت امین و ایمان در قرارگاه فراهم کنند. امین و ایمان متوجه میشوند که علی معاون فرمانده بوده است، اما از فرط تواضع و خلوص چیزی از معاونت وی مشخص نیست.
امین و ایمان در اتاقی که برایشان فراهم شده مستقر میشوند. همانشب، یکی از بسیجیان فداکار به نام صادق، که علاوه بر حضور در جبهههای نبرد حق علیه باطل، در سنگر دانشگاه نیز حضور داشته و با دشمن جهل و بیسوادی مبارزه میکند، وارد اتاق امین و ایمان میشود.
او با امین و ایمان صحبت میکند و بهطور مستقیم به آنها میگوید که جنگیدن در سنگر علم و دانش کم از حضور در جبهههای نبرد حق علیه باطل نیست و آنها میتوانند با حضور در جبهه علم و دانش با دشمن جهل و بیسوادی مبارزه کنند.
امین و ایمان اینبار به علت مستقیم بودن، حرفهای او را متوجه میشوند. امین میگوید اینها درست، اما ما میخواهیم در جبهههای نبرد حق علیه باطل هم حضور داشته و مستقیماً با دشمن بعثی بجنگیم. جوان بسیجی از آنها میخواهد تا رسیدن به سن قانونی صبر کنند و به قوانین احترام بگذارند، چرا که اجرای قوانین از اهم امور است.
ایمان به او میگوید دستکم اجازه بدهید برای یکروز در جبهههای نبرد حق علیه باطل حضور داشته باشیم. جوان بسیجی قبول میکند و فردای آنروز، امین و ایمان با جوان بسیجی راهی جبهههای نبرد حق علیه باطل میشوند.
امین و ایمان با مشاهدههای صحنههایی اسلوموشن از رشادت، ایثار، خلوص، جانبازی و شهادت با مفهوم رشادت، ایثار، خلوص، جانبازی و شهادت آشنا میشوند و در همین حین چند جانباز و ایثارگر را نیز از نزدیک مشاهده مینمایند.
این صحنهها تأثیر عمیقی بر ایمان و امین میگذارد و آندو را به شدت تأثیرگذار مینماید. فردای آنروز، امین و ایمان به پاس قولی که به علی دادهاند، سوار قطار میشوند تا به تهران برگردند.
پنج سال بعد:
در ایستگاه قطار دو جوان که تازه پا به سن قانونی گذاشتهاند، روی یک نیمکت نشستهاند و با هم بذلهگویی و شوخیهای مؤدبانه میکنند. این دو جوان، امین و ایمان هستند که به سن قانونی رسیدهاند و برای حضور در جبهههای حق علیه باطل ثبتنام کردهاند.
آنها با لباسهای خاکیرنگ بسیجی سوار قطار میشوند، در حالیکه عکس صادق، یعنی همان جوان بسیجی فداکار ـ که حالا شهید شده است، اما راهش ادامه دارد ـ را در دست دارند.
28/242







نظر شما