دانهای در دهان خود دارم
دانهام توشه زمستان است
میبرم دانه را به لانه خود
فکر کردی که کارم آسان است؟
من و این دانه را نمیبینی؟
بیخبر فکر کار خود هستی
زیر پایت اگر بمیرم باز
در غم روزگار خود هستی
گرچه من مور کوچکی هستم
مثل تو جان و آرزو دارم
زنده بودن چقدر شیرین است
از غم و درد و رنج بیزارم
شهر من گرچه زیر خانه توست
شهر با نظم و خوب و زیبائیست
توی آن شهر خانهای دارم
که کم از خانه تو اصلا نیست
بچههائی که مثل گل هستند
توی خانه در انتظارمنند
آشنایان پرتلاشم نیز
همه چشم انتظار کارمنند
حرفهای دلم فراوان است
اندکی را شنیدی از بسیار
پس کمی فکر زیر پایت باش
یعنی آرامتر قدم بردار






نظر شما