بارها تلاش کردیم. قانون های گوناگون حج و زیارت و کاروان های گوناگون را مرور کردیم اما هر بار یک جای موضوع لنگید و نشد این کاروان دوستانه پُرجمعیت، به راه بیفتد. همه چیز معطل ماند تا ماه رمضان رسید و همه مُصِر شدیم که پس از ماه رمضان برویم. کورش، با همان ته لهجه قائم شهری و شوخی های همیشه و خنده های قلندری اش که انگار خیلی از چیزهای این عالَم را به«هیچ» می گرفت؛ از همان اول، اصرار کرد که:«نمی آیم... به خاطر همسر و غزلم»... و ما که بودنش را یک پای همه خوبی های سفرهای پیش می دانستیم، اصرار کردیم... واسطه شدیم... به شوخی، اجازه اش را از همسر مهربانش گرفتیم و خلاصه انگار که از ته دلش گفته بودیم، راهی شد و چه راهی شدنی.
همسر عزیزتر از جانش می گوید:«روزهای آخر، این طرف و آن طرف که می رفت، به شوخی می گفت:
- کربلا، کربلا... ما رو دارن می آرن»!
ابتدا به نجف رفتیم و بعد کربلا و از همان روز اول ورود به کربلا، کورش، با ما بود و«نبود»... بیش از پنجاه نفر شاهد سرخوشی های در اوج و گریستن های در اوجش بودند.
از روز دوم کربلا، حوادث عجیب و غریب کاروان ما آغاز شد. رویدادهایی که همه می دیدیم شان اما انگار نمی دیدیم.
بی آن که حواسمان باشد، از افتادن کبوتری از کبوتران حرم حضرت عباس(سلام خدا بر او) پیش پای تازه عروس و تازه داماد گروه...
تا فوتش در روز بعد...
تا قطعه قطعه کردن سنگی از سنگ های حرم و درآمدن ناخودآگاه عدد 72 قطعه به دست کورش(پس از خرد کردن سنگتراش حرم)...
تا دردِ دل و غریبانه خوانی های با آهنگ و بی آهنگ همسفران در شب آخر وداع با کربلا...
تا فال حافظ گروهی(که برای کورش آمد: روز هجران و شب فرقت یار آخر شد/ زدم این فال و گذشت اختر و کار، آخر شد)... همه نمادهای پیشامدی بودند که هنوز باورش نکرده ایم.
چشمی اشک و چشمی حیرت، مدام تکرار می کنیم:
- کورش!... دوست دو ساله گروه ما!... نوش جانت«مردن در شب وداع با کربلا» بی معرفت دوست داشتنی!
... و این«بی معرفت» عاشقانه، آغاز گریستنی صد باره است برای گروه کوچک و بزرگ ما... از کاروان ما سیدشهرام شکیبا، محمدمهدی رسولی، حاج رسول اولیازاده، حاج محمود ظهیرالدینی، حمزه اولیازاده، محمد جهان تیغ و برخی از بر و بچه های دیگر را بیشتر می شناسید که هنرمندند و آثارشان بیشتر دیده می شود.
خودم را می گویم... هیچ بودم... کورش در همین چهل روز گذشته از پروازش، آنقدر زنده به خواب این و آن می آید که آدم به حالش غبطه می خورد... انگار او، زنده تر از ماست.
همه نوشته های سرشارِ ریایم فدای یک جلوه اخلاص کورش که«مهم ترین» آدم کاروان ما بود و من، کسی که بیش از همه، مدیون لطف کورش است، نتوانستم به گَرد پای اخلاصش برسم.
کورش دارایی، اسمی است که هرگز از یاد نخواهیم برد.
این نوشته را نه به احترام رفاقت و لطفی که به من داشت، نوشته ام...
می خواهم بدانید از آنچه که بوده ام- جز سیادت و کم و بیش توفیق نوشتن برای اهل بیت از خودم بیزارم...
از خودی که لیاقت همسفری جسمی با کورش را داشت اما شایسته همسفری روحانی اش نبود...
از خودی بیزارم که نتوانسته چنانکه کورش بود، همه را دلبسته خود کند...
از خودی بیزارم که مانند کورش، هنگام ورود به کربلا، نتوانست به مولایش متصل بشود...
از خودی بیزارم که شاید روزگاری دور یا نزدیک، آدمهایی را از خود رنجانده است... و از خودی بیزارم که تنفس صبح کربلا را دریافت اما زنده برگشت.
حالا، تنها امیدم به«آدم شدن» در ماه محرم است.
کورش که تشییعش در ساروکلای قائم شهر برپا شد و در امام زاده اسماعیل همانجا تنش را به خاک سپردند، تنها دارایی ما بود...
حجت عاشقی ما شد و معیار تعادل دینداری همه ما.
تعادلی که به ما آموخت لبخند و گریستن مان، پهلو به پهلوی هم باشد و این راه را چنان صاف برویم که دست اخلاص مان، مرگ ما را در چند قدمی حرم سیدالشهدا، غسل و تکفین مان را در آستانه حرم حضرت عباس و تشییع مان را بر دوش هزاران ایرانی و عراقی زائر حرم مقرر کند... و حتی هنگامی که ما را در شهری دیگر دفن کنند- به شهادت انبوه پیام های معنوی رسیده از عالم غیب- خود حضرت عباس، اشاره فرمایند و تنمان نیز به کربلا برگردد.
گوارای کورش باشد که به شهادت همان اشاره های غیبیِ رسیده از آدمهای گوناگون، اینک، یکی از کارگزاران مولایش قمر بنی هاشم در تکفل و پذیرایی امور زائران شده است.
در تصویر تقدیم شده، کورش نازنین ما، دومین نفر از سمت راست است که من، سعادتِ شانه به شانه ایستادنِ کنارش را داشتم... آن هم مقابل حرم مطهر مولایمان امیرمؤمنان علی بن ابی طالب(سلام خدا بر او).
محبت بفرمایید و برای رسیدن به نگاه مهربانش، سوره حمدی نثارش کنید.
رفتی اما به تماشا و چه احوال خوشی!
وه... چه پرواز شتابانی و چه بال خوشی!
مبدأت: آذر و... مقصود: گلستان بهشت
چه سرآغازِ جنونی و چه اقبال خوشی
رفتی و بازنگشتی پس از آن«اِذنِ دُخول»...
میزبان، خواست بمانی و چه اِدخال خوشی
سال سرگشته گی و حسرت ما شد آغاز
با شکوه نظرت، می شود امسال خوشی
مَرکَب مرگ بهانه ست که دستی بکشی...
عاشقانه به پریشان دلیِ یالِ خوشی
گندمِ«نیَّت»ت از کاه همه بیرون شد
می شود گندم ما همدم غربال خوشی؟!
ظاهراً«همسفر»... اما همه مان جا ماندیم
«ما»به دنبال تو بودیم و چه دنبال خوشی
خوش به احوال تو ای دوست، پذیرفته شدی
کاش قسمت بشود از تو، چنین حال خوشی.






نظر شما