به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، الکساندر بی. داونز استاد علوم سیاسی و امور بینالملل و مدیر موسسه مطالعات امنیت و منازعه در دانشگاه جورج واشنگتن است. او نویسنده دو کتاب است که هر دو از انتشارات دانشگاه کرنل منتشر شدهاند یکی - «هدف قرار دادن غیرنظامیان در جنگ» (۲۰۰۸) و دیگری «موفقیت فاجعهبار: چرا تغییر رژیم تحمیلی خارجی به شکست منجر میشود» (۲۰۲۱) - او همچنین یکی از ویراستاران مجموعه کتابهای «مطالعات کرنل در امور امنیتی» است.
داونز اسم این مداخلهها برای تغییر رژیم را FIRC میگذارد: Foreign-Imposed Regime Change

اول از همه تعریف FIRC چیست؟ این که حداقل رهبر یک رژیم و گاهی مجموعهای از نهادهای آن با دخالت خارجی تغییر کنند. دخالت خارجی به سه شکل کلی اتفاق میافتد:
یک. تهاجم مستقیم نظامی. با ورود نیروهای نظامی به پایتخت و کنار زدن رهبر سابق و …
دو. اجبار با زور و تهدید. مثلاً اینکه اگه تو کنار نروی ما حمله میکنیم یا فلان کار را میکنیم به نحوی که رهبر فعلی خودش کوتاه بیاید و کنار برود
سه. همکاری آشکار و پنهان با بازیگران داخلی یک کشور برای اعمال تغییر
داونز میگوید دخالت نظامی آمریکا در عراق (سال ۲۰۰۳) توجه من را به این موضوع جلب کرد. اما سیاستگذاران آمریکایی عمدتاً به دخالت در ژاپن و آلمان غربی در پایان جنگ جهانی دوم ارجاع میدهند (به عنوان نمونههای موفق)، در حالی که این نمونهها استثنا هستند و قاعدهی معمولتر نتایج فاجعهباری به همراه داشته است.
در بازهی زمانی مورد بررسی داونز، ۱۲۰ رهبر منفرد توسط نیروی خارجی برکنار شدهاند. هندوراس بیشترین تعداد رهبر سرنگونشده را داشته. یکی توسط آمریکا و هفت مورد توسط همسایگانش. رتبهی بعدی هم افغانستان است. همچنین آمریکا پرتکرارترین عامل تغییر رژیمها بوده با ۳۳ مورد که دو برابر شوروی است.بررسی این ۱۲۰ مورد به طور قاطع نشاندهندهی شکست است و مداخلات به ندرت به اهداف مطلوب رسیدهاند.
معمولاً این اتفاقات میافتد:
یک. جنگ داخلی در کشور هدف
دو. بیثباتی رهبری. خیلی اوقات رهبر تحمیلی جدید از طریق خشونت سرنگون میشود
سه. تیرگی روابط بین مداخلهگر و کشور هدف.
چهار. شکست در ترویج دموکراسی.
در خیلی از مداخلهها اصلاً تلاشی برای دموکراسی نمیشود. چون کشور مداخلهگر دنبال همچین هدفی نیست و منافع خودش را دنبال میکند. اما در همان مواردی که چنین تلاشی شده (کمتر از یکسوم موارد)، موفقیت کاملاً وابسته به شرایط پیشین کشور هدف است. استثناهایی مثل آلمان غربی و ژاپن، به دلیل توسعه اقتصادی بالا، وجود طبقهی متوسط، همگنی قومی و سابقهی قانونمداری به موفقیت رسیدند اما سایر موارد که همچین پیشینهای نداشتند، موفق نشدند. ضمناً در مورد خاص ژاپن و آلمان غربی، به خاطر دشمن مشترکی به نام شوروی، منفعت آمریکا ایجاب میکرد که همکاری بالایی داشته باشد.
داونز دو ساز و کار اصلی که موجب شکست FIRC میشوند، ذکر میکند:
یک. از همگسیختگی نظامی
معمولاً در هنگام حمله، نیروهای نظامی کشور هدف به صورت منظم تسلیم نمیشوند. بلکه متلاشی و از همپاشیده میشوند. این فروپاشی در بسیاری موارد نتیجهی آگاهانهی شیوهی جنگیدن آمریکاست. در این وضعیت هزاران یا صدهاهزار نیروی مسلح برای جنگ با رژیم جدید بسیج میشوند که معمولاً در مناطق دورافتاده یا پناهگاههای مرزی مستقر میشوند (رشته کوه آند در پرو دهه ۱۸۸۰م، مرز تایلند برای خمرهای سرخ دهه ۱۹۷۰م یا پاکستان برای طالبان)
دو. مسئلهی کارگزار-کارفرما
دولت مداخلهگر (به عنوان کارفرما)، رهبر جدیدی (کارگزار) را منصوب میکند و ادارهی کشور را به او واگذار میکند تا گرفتار هزینههای اشغال مستقیم نشود. در این وضعیت عدم تقارن ذاتی منافع وجود دارد. مداخلهگر میخواهد کارگزار طبق خواست او عمل کند، اما کارگزار ناچار است با نیروها و پایگاههای داخلی کنار بیاید. این منافعِ ناهمسو موجب پیامدهای منفی مثل جنگ و درگیری داخلی میشود.
حرف کلی داونز این است که تغییر رژیمِ تحمیلی از سوی خارجیها ذاتاً بسیار دشوار است، بهویژه هنگامی که هدف، تغییر وضعیت موجود باشد نه بازگرداندن کسی که اخیراً از قدرت کنار رفته. اگر مداخلهای «ارزان و آسان» به نظر برسد، به احتمال زیاد بر فرضیات نادرست استوار است.
216216





نظر شما