الکساندر دوگین، فیلسوف و نظریه پرداز سیاسی روسی در قید حیات است که نظریات خاصی در زمینه های سیاسی و خصوصا جغرافیای سیاسی (ژئوپولیتیک) دارد. اما غربی ها سعی می کنند او را شخصی با افکار خطرناک و مسئول فکری بسیاری از رفتارهای روسیه نشان دهند؛ از این جهت اغلب به او برچسب «مغز پوتین» می زنند، لقبی که نه خود می پذیرد و نه صحیح است.
هرچه هست غربی ها واهمه ای از افکار او دارند؛ تا جایی که ایالات متحده آمریکا با نقض فاحش آزادی بیان دوگین را در ۲۰۱۵ تحریم کرد. دلایل: چرخاندن یک پایگاه برخط درباره جغرافیای سیاسی و سخنرانی و نیروگیری در دونتسک. در حالی که او سمت رسمی نداشت و تنها بخاطر فعالیت های شخصی و فکری تحریم شد. گاهی در رسانه ای فارسی زبان هم به تبعیت از رسانه های غربی او و افکارش را منفی بازتاب می دهند؛ هرچند در سالهای اخیر افکار او بیشتر شناخته شده است و جلب توجه کرده است.
فهم افکار دوگین سخت نیست تنها باید از قالب های فکری غربی و جهانی در آمد؛دوگین بنیان فکری خود را از کارل اشمیت به عاریت گرفته است: بنیادی بودن تمایز دوست / دشمن در سیاست، نقادی لیبرالیسم غربی، تقابل قدرت های خاکی / آبی، مخالفت با جهانی شدن و سلطه غربی به رهبری آمریکا و حمایت از وجود چند فراسرزمین بزرگ با ارزش ها و فرهنگ و ساختار تمدنی خاص خود که هرکدام زیر نفوذ یک ابرقدرت است. پیشتر بخشی از این مفاهیم اشمیتی را بیان کرده ام. دوگین این افکار اشمیت را بازتاب می دهد و آن را با شرایط خاص زمانه و تطبیق می دهد تا بتواند افکار خاص خود را بیان کند.
دوگین با وام گرفتن مفاهیم و نظریات خاص اشمیت نظریه سیاسی چهارم را بسط می دهد که مفهوم محوری افکار اوست. نظریه سیاسی چهارم در واقع نفی سه ابرنظریه سیاسی شکست خورده است: ۱. لیبرالیسم غربی که به بحران های اخلاقی و فرهنگی منجر می شود؛ زیرا این جهان بینی تمایز دوست و دشمن را از میان می برد و دشمنان سیاسی خود را به دلایل اخلاقی حذف می کند. چیزی که پیشتر به خوبی اشمیت بیان کرده است. ۲. کمونیسم که نتوانست به اهداف خود برسد و شکست خورد و با فروپاشی شوروی از میان رفت. ۳. فاشیسم یا ملی گرایی اجتماعی که در جنگ جهانی دوم نابود شد. نظریه سیاسی چهارم دوگین نفی هر سه این جهان بینی ها است اما ترکیبی از عوامل قابل هیچ کدام نیست. به بیان بهتر، نظریه سیاسی چهارم، نظریه ای سلبی است: می گوید چه چیزی نیست اما نمی گوید چه چیزی است. در این نکته درنگی کنیم.
دوگین معتقد است که باید سلطه آمریکایی شکسته شود و جهان، همانند طرح اشمیت، به چند فراسرزمین تقسیم شود؛ او خصوصا به فراسرزمین های روسیه و چین و تا حدود زیادی ایران می پردازد.. هر فراسرزمین بر اساس اشتراک ارزش ها، اشتراکات فرهنگی، منافع مشترک و نظام سیاسی مشابه یا مکمل شکل می گیرد و یک ابرقدرت در فراسرزمین نفوذ و سلطه خود را گسترش می دهد. دوگین هیچ نظریه جهان شمولی ارائه نمی دهد برای این فراسرزمین ها، بلکه می گوید ممکن نیست بتوان نظریه ای جهان شمول بسط داد. یکی از انتقادات او، و پیشتر اشمیت، به نظم جهانی و لیبرالیسم غربی این است که این جهان بینی خاص خود را بر همه تحمیل می کند. گزینه بهتر از نظر دوگین، و اشمیت، این است که هر فراسرزمین جهان بینی خاص خود را داشته باشد. این دلیلی است که او نظریه سیاسی جدیدی ارائه نمی دهد. نظریه سیاسی چهارم در اساس به این معنی است که هر فراسرزمین باید جهان بینی، ارزش ها، نظام سیاسی و اخلاقی و ... خود را بسازد؛ مخصوصا باید تاریخ فرهنگی آنها در نظر گرفته شود.
دوگین یکی از منتقدان سرسخت نظم جهانی، لیبرالیسم غربی و ارزش های غربی است و معتقد است که سلطه غرب باید شکسته شود تا چند فراسرزمین در دنیا شکل بگیرد. او از مدافعان سرسخت اوراسیا گرایی است: فراسرزمینی که میان اروپا و آسیا قرار می گیرد اما از نظر فرهنگی و ارزش ها و نظام سیاسی و اخلاقی نه شبیه اروپا است نه آسیا. در این فراسرزمین روسیه ابرقدرت نافذ است. نه آنکه روسیه امپراتوری تزاری یا اتحاد جماهیر شوروی را زنده کند بلکه روسیه به دولت تمدنی منطقه نفوذ خود تبدیل شود؛ و این کار را نه از طریق اعمال مستقیم قدرت بلکه از طریق ساخت یک تمدن سرزمینی انجام دهد.
نظر او درباره چین پس از سفر به چین دگرگون شد و اکنون همین نقش را برای چین نیز در نظر دارد: فراسرزمینی که چین در آن نافذ است. چیز دیگری که در افکار دوگین برجسته است نقش ایران است. او به طور تلویحی می گوید ایران می تواند خود یک فراسرزمین باشد با نظام سیاسی خاص، ارزش ها و فرهنگ خاص و یکی از موانع سلطه غربی. دوگین می گوید روسیه و چین می توانند دو فراسرزمین باشند که اتحاد راهبردی دارند. زیرا آنها هر دو با غرب در کشاکش پنهان و پیدا هستند. دوگین در مورد ایران نیز معتقد است که روسیه باید با ایران متحد راهبردی باشد زیرا ایران در ضدیت با سلطه غربی نقش پررنگی دارد. شاید تا همین اواخر قدرت سیاسی، فرهنگی و نظامی ایران در منطقه و فراسرزمین خود به خوبی مشخص نشده بود اما اکنون می توان دید که ایران چگونه توانست سلطه آمریکایی را پس بزند.
مسلما این تفکرات باید بسط بیشتری داده شوند که آن را به نوشته ای بعدی موکول می کنم اما تا اینجا برخی از نتایج و افکار مرتبط دوگین را بیان کردم.




نظر شما