به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از سرویس دینواندیشه ایبنا، رضا دستجردی در مقدمه گفت و گویش با دکتر بیژن عبدالکریمی نوشت: پانزدهم خرداد، سالروز تولد رضا داوریاردکانی فیلسوف، دانشمند و عضو پیوسته فرهنگستان علوم است. از ایشان که در حوزه نظریهپردازی فرهنگی، نیز اندیشه فلسفی صاحبنظر است، آثار بسیاری بر جای مانده که از آن جمله است: «گسست تاریخی و شرقشناسی»، «وضع کنونی تفکر در ایران»، «فلسفه، سیاست و خشونت» و نظایر آن. آنچه از نظر میگذرد ماحصل گفتوگو با بیژن عبدالکریمی فلسفهپژوه است. بیژن عبدالکریمی در جوانی دانشجوی رضا داوری اردکانی بوده و در طول چند دهه کار فکری اندیشهها و دیدگاههایی همسو با اندیشههای داوری اردکانی داشته است. این گفت و گو را در ادامه می خوانید:
****
آشنایی شما با داوریاردکانی از چه زمانی شکل گرفت؟
از سال ۱۳۶۲ که وارد دانشگاه تهران شدم.
بهنظر شما مهمترین مسئلهای که داوریاردکانی در طول حیات فکری خود دنبال کرده چیست؟
من فکر میکنم مهمترین مسئله دکتر داوریاردکانی هم مثل بسیاری از متفکران معاصر ایرانی، نسبت ما با مدرنیته بوده و هست؛ اینکه چگونه باید با جهان مدرن ارتباط برقرار کنیم.
اصولاً داوریاردکانی کیست؟ فیلسوف است یا روشنفکر، متفکر سیاسی است یا منتقد تمدن جدید؟
ایشان بههیچوجه روشنفکر نیستند. دکتر داوریاردکانی را میتوانیم یک متفکر و فیلسوف قلمداد کنیم. روشنفکر کسی است که به جهانبینی و ارزشهای عصر روشنگری باور دارد. دکتر داوریاردکانی به این ارزشها نه تنها باور ندارند، منتقد نیز هستند.
داوریاردکانی چه تفاوتی با نسل نخست متفکران متأثر از هایدگر و فردید در ایران دارد؟
خود دکتر داوریاردکانی از نخستین افراد بودند. مرحوم فردید اولین کسی بودند که هایدگر را به ایران معرفی کردند و بعد از مرحوم فردید، عمدتاً آقای دکتر داوریاردکانی متعاطی و نیز معرف تفکر هایدگر در ایران بودند. اگر آقای فردید را نسل نخست بدانیم، آقای دکتر داوریاردکانی در نسل دوم جای میگیرند.
آیا میتوان از «پروژه فکری داوریاردکانی» سخن گفت؟ ویژگی این پروژه فکری چیست؟
تفکر را نمیتوان به یک پروژه تبدیل کرد. تفکر یک پروژه سیاسی، ایدئولوژیک یا بوروکراتیک نیست. تفکر همانطورکه دکتر داوریاردکانی هم اشاره میکنند، داد و بخشش وجود است. با این وصف، طرح ایشان این بود که چگونه میتوان بر سیاستزدگی و ایدئولوژیزدگی غلبه کرده، از مقام تفکر دفاع کرد.
شاید پروژه ایشان را میبایست دفاع از مقام تفکر و فلسفه دانست. البته من این دو را در وحدت و اینهمانیشان بیان کردم و در این سیاق فلسفه را نباید صرفاً در مقام فلسفه یونانی گرفت. بههرحال میتوان گفت که ایشان درصدد دفاع از فلسفه در برابر ایدئولوژیکزدگی، سیاستزدگی و نظامهای اندیشهگی تئولوژیک بودهاند و درهمانحال از جایگاه تفکر به نقد فلسفه میپردازند. تفکر در این سیاق، شأنی بالاتر از فلسفه دارد.
یکی از مشهورترین وجوه اندیشه داوریاردکانی نقد تجدد و غرب است. این نقد دقیقاً متوجه چیست؟
تمدن غرب قدرتمندترین و ثروتمندترین تمدنی است که تاریخ بشر به خود دیده است. این تمدن جهانی شده و صرفاً دیگر امری غربی نیست. با این وجود، ما میتوانیم در برابر غرب به طرح پرسش بپردازیم. برخی چنین فکر میکنند که با مدرنیته میتوان جنگید و این توهمی بیش نیست. برخی دیگر هم معتقدند که باید بدون تأمل به هرآنچه از مدرنیته و جهان مدرن برخاسته، تن داد. این هم یک توهم است.
دکتر داوریاردکانی ما را به تفکر و طرح پرسش در برابر تمدن غرب دعوت میکنند. تمدن غرب بهتبع عصر روشنگری اروپایی، روشناییهای زیادی را برای بشر به ارمغان آورد و کوشید این روشناییها را حفظ کند. اما از آن جا که بشر غربی «روشنایی اصیل و بنیادینی» را که در سنن تفکر شرقی و ماقبل دوران مدرن غرب وجود داشت نادیده گرفت، تمام آن روشناییهایی که در زمینه آزادی، استقلال اندیشه و تفکر نقدی بهدست آورده بود، رو به سیاهی گرایید.
مرادم از آن روشنایی بنیادین، حقیقتی است که ما در عالم شرق بهعنوان جان جهان و معنا و غیب جهان تلقی میکنیم. در تمدن غرب، وجوهی از هستی، انسان و حقیقت آشکار میشود و وجوه بسیار دیگری پنهان میماند، و همان وجوه پنهانمانده و نااندیشهمانده است که سرنوشت این تمدن را به قهقرا میبرد.
بهنظر من، یکی دیگر از مولفههای فکری و شاید یکی از پروژههای دکتر داوریاردکانی، مبارزه با نیهلیسم نیز هست؛ نیهیلیسمی که جهان ما را دربرگرفته است. ایشان فیلسوف توسعهنیافتگی هم هستند و بخشی از عمرشان را صرف اندیشیدن به مقوله توسعهنیافتگی در جوامعی چون ایران و دیگر جوامع توسعهنیافته کرده، تجربیات زیستهشان از جهان توسعهنیافته را توصیف کردهاند، جهانی که از سنت رانده و از عالم مدرن وامانده است.
دکتر داوریاردکانی، متفکر و فیلسوف است، اما جامعه ما حوصله شنیدن حرف عمیق فلسفی را ندارد و بیشتر رجزخوانیهای سیاسی و ایدئولوژیک را میفهمد و میپسندد. بههمین دلیل، آقای دکتر داوریاردکانی و بهتبع ایشان، تفکر فلسفی و عمیق حکمی در کشور ما بسیار غریب است و شاید فقط تعداد بسیار کمی از دانشجویان ایشان بتوانند با آقای دکتر همدلی داشته باشند.
فکر میکنید نقد تجدد و غرب در آثار داوریاردکانی گاهی ماهیتی سیاسی و حاکمیتی هم پیدا میکند؟
کسانی این ادعاها را مطرح میکنند که اساساً درکی از تفکر حِکمی و فلسفی ندارند. آنهایی که این درک را دارند میدانند که نگاه متفکر به حقیقتی گشوده میشود که سیاست در قیاس با آن رنگ میبازد. هیچ فیلسوفی، سیاسی حرف نمیزند. هیچ فیلسوفی ایدهاش را بهخاطر مصالح یا درگیریهای سیاسی مطرح نمیکند.
همانطورکه عرض کردم، تفکر و فلسفه، یافت وجود است، یعنی فهم جهان آنگونه که خود را مینمایاند. متفکر و فیلسوف به نفس ظهور وجود، و به نفس واقعیت و پدیدارها تعهد دارد. فیلسوف فهم خود را از جهان هستی بیان میکند. این فهم یقیناً و بهنحوی ضروری و اجتنابناپذیری نتایج و پیامدهای سیاسی نیز خواهد داشت. اما فیلسوف یک کنشگر سیاسی و اجتماعی نیست که حرفی بزند که فلان جریان را تضعیف یا تقویت کند.
فیلسوف یا متفکر حرف خودش را میزند، البته در صحنه عمل، ممکن است این سخن جریانی را تضعیف یا تقویت کند، آن دیگر دست فیلسوف نیست. جهتگیری سیاسی نتیجه منطقی ایده و تفکر فیلسوف است و نه حاصل خواست و اراده معطوف به قدرت. من فهم خودم را از واقعیت جهان میگویم. حال، ممکن است فهمی که بیان میکنم با برخی جریانات سیاسی، آن هم در برخی وجوه سازگار باشد و در برخی وجوه ناسازگار.
کسانی که تجربه زیسته از ساحت فلسفه و تفکر داشته باشند، بههیچعنوان دغدغهشان، خوشامد یا ناخوشامد بودن حکومتها، جریان روشنفکری، روحانیت یا حتی تودههای مردم نیست. حال، ممکن است متفکر حرفی بزند که پارهای از مردم خوششان بیاید، پارهای از مردم بدشان بیاید، پارهای نفرین کنند و پارهای آفرین بگویند، پارهای هورا بکشند و پارهای دشنام دهند، پارهای از جریانات سیاسی احساس کنند که این متفکر از آنها حمایت میکند و پارهای از جریانات سیاسی تلقیشان این باشد که این متفکر از آنها دور است.
ولی متفکر به خود حقیقت تعهد دارد، البته حقیقتی که خودش میفهمد و برای وی ظهور یافته است. سخن من به این معنا نیست که هرآنچه متفکران میگویند عین حقیقت است، اما عین حقیقتی است که فیلسوف یا متفکر در حد بضاعت بشری خودش کوشیده و به آن رسیده است.
پیشتر فرمودید، دکتر داوریاردکانی روشنفکر نیستند. آیا باید ایشان را چهرهای ضدروشنفکری هم دانست؟
آیا هرکس جریان روشنفکری را نقد کند ضدروشنفکر است؟ آیا هرکس مدرنیته را نقد کند ضدمدرنیته است؟ این نوع پرسشها حاصل نوعی سندیتسازی ایدئولوژیک است. مثل اینکه بگوییم انسانها یا دوست من هستند یا دشمن من؛ یا استعمارگر هستند یا استعمارشده، یا کاپیتالیست هستند یا پرولتاریا.
نمیتوانیم بگوییم انسانها یا روشنفکر هستند یا ضدروشنفکر. شقوق دیگری هم وجود دارد. فردی همچون دکتر داوریاردکانی میتواند روشنفکر نباشد، نقاد روشنفکران هم باشد، اما ضدروشنفکران هم نباشد. انتقاد به جریان روشنفکری بهمعنای ضدیت با روشنفکران نیست، انتقاد به مدرنیته هم بهمعنای ضدیت با مدرنیته نیست. اساساً متفکران اهل ضدیت یا هواداری نیستند.
آیا در سالیان اخیر، تحولی در اندیشه دکتر داوریاردکانی به وجود آمده است؟
من در اندیشههای دکتر داوریاردکانی، چرخش بزرگی نمیبینم، اما فکر میکنم آقای دکتر از دهه هشتاد به این سو، در قیاس با دهههای قبل، بیشتر به مسائل توسعهنیافتگی اندیشیدهاند و هرچه از دهه پنجاه و شصت بیشتر فاصله گرفتند، نگاهشان به مسائل پدیدارشناسانهتر شده است.
کار انتشار مجموعه آثار ایشان چگونه پیش میرود؟
کار جمعآوری مجموعه آثار دکتر داوریاردکانی، ویرایش، یافتن ارجاعات، بهخصوص آثاری که از دهههای قبل بهجای مانده و چاپ سنگی و سربیاند و باید به حروفچینی جدید تبدیل شوند، بسیار دشوار است و ما با گروهی تحت سرپرستی یک شورای علمی، با وسواس این کار را انجام میدهیم. تاکنون سه مجموعه با موضوع تاریخ فلسفه اسلامی منتشر شده و مجلد چهارم هم نهایتاً تا یک ماه دیگر؛ با عنوان «زبان و ادبیات» به بازار نشر خواهد آمد.
۲۱۶۲۱۶

نظر شما