گروه اندیشه: دکتر محمدعمران، در مقاله ای با عنوان «تراژدی ویکتور یالوم: آیا روانشناسی میتواند انسان را از رنج نجات دهد؟» در سایت «می دیِم»، تلاش کرده تا خودکشی مشهورترین روان درمانگر جهان را به تحلیل و تفسیر بنشیند. این مقاله توسط مرتضی امیرعباسی ترجمه و در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار گرفته است. این مطلب را در ادامه می خوانید:
****
«اگر پسر مشهورترین رواندرمانگر جهان خودکشی کند، دیگر چه امیدی به روانشناسی باقی میماند؟» پرسشی است بیرحمانه. اما احتمالاً همان پرسشی است که هزاران نفر، در همان دقایق اول شنیدن خبر مرگ ویکتور یالوم، بیآنکه بخواهند، از خود پرسیدند.
مردی که عمرش را وقف نوشتن از اضطراب، مرگ، تنهایی و معنای زندگی کرد. مردی که میلیونها نفر کتابهایش را خواندند، هزاران درمانگر از او آموختند، و نسلهایی، از دل صفحات آثارش، با رواندرمانی اگزیستانسیال آشنا شدند.با این همه، زندگی حتی برای خانوادهی اروین یالوم نیز استثنایی قائل نشد.و شاید همین تراژدی است که ما را، بیش از هر کتاب روانشناسی، وامیدارد به یکی از بزرگترین سوءتفاهمهای زمانهمان بیندیشیم: این باور که «دانستن» ما را از رنج مصون میکند.
ما همه از روانشناسان انتظاری محال داریم
اگر جراح قلب دچار سکته شود، تعجب نمیکنیم. اگر متخصص تغذیهای به دیابت مبتلا شود، شگفتزده نمیشویم. اما اگر یک روانشناس افسرده شود، یا یکی از عزیزانش خودکشی کند، ناگهان احساس میکنیم چیزی در جهان از جای خود بیرون رفته است.
چرا؟ چون ناخودآگاه، روانشناسی را نه یک علم، که سپری جادویی تصور کردهایم؛ گویی هر که ذهن انسان را میشناسد، دیگر نباید از درد ذهن رنج بکشد.اما این دقیقاً همان تصوری بود که خود یالوم، بارها و در جایجای آثارش، آن را به چالش کشیده بود.
مردی که رنج را بهتر از هر کس میشناخت
اروین یالوم از دل خانوادهای مهاجر و فقیر برخاسته بود. پدرش صاحب یک بقالی کوچک بود. کودکی او در سایهی کتابها و در دل تنهایی گذشت؛ همان تنهاییای که سالها بعد، به یکی از محوریترین موضوعات پژوهشی زندگیاش بدل شد.
او نهتنها به یکی از مشهورترین روانپزشکان جهان تبدیل شد، بلکه مفاهیم پیچیدهی رواندرمانی وجودی را از دل نظریه بیرون کشید و به زبان زندگی روزمره ترجمه کرد.
او از مرگ نوشت.
او از تنهایی نوشت.
او از پوچی نوشت.
و از همه مهمتر، نوشت که هیچ انسانی - حتی خود او - نمیتواند از این تجربهها بگریزد.
ویکتور یالوم: مردی که از دنیای روانشناسی دور نبود
ویکتور یالوم نیز با حوزهی سلامت روان بیگانه نبود. او بنیانگذار یکی از شناختهشدهترین نرمافزارهای مدیریت مطب برای رواندرمانگران بود. سالها در کنار درمانگران، روانشناسان و مشاوران کار کرده بود؛ در دل همان دنیایی که قرار بود جوابها را در خود داشته باشد.
به بیان دیگر، اگر آگاهی، دسترسی به درمان و حضور دائمی در محیطهای سلامت روان میتوانست تضمینی برای پیشگیری از خودکشی باشد، او میبایست یکی از امنترین انسانهای جهان میبود. اما نبود.و این ما را ناگزیر به پرسشی دیگر میکشاند.
شاید مشکل، از انتظارات ما از روانشناسی است
ما از روانشناسی انتظاری داریم که هرگز وعدهاش را نداده است.
میخواهیم مرگ را از میان ببرد.
میخواهیم تنهایی را محو کند.
میخواهیم غم را ریشهکن کند.
میخواهیم اضطراب را نابود سازد.
اما روانشناسی چنین قدرتی ندارد.همانطور که پزشکی نمیتواند مرگ را از بین ببرد، رواندرمانی نیز نمیتواند رنج را از زندگی حذف کند. آنچه میتواند، این است: کمک کند انسان رنج را بهتر بفهمد، و در مواجهه با آن، تنها نماند.
رنج، دشمن انسان نیست
یکی از بزرگترین درسهای یالوم این بود که رنج، نشانهی شکست در زندگی نیست؛ بلکه بخشی جداییناپذیر از آن است. ما معمولاً شادی را نبود درد تعریف میکنیم. اما از منظر روانشناسی اگزیستانسیال، زندگی سالم، زندگی بدون درد نیست؛ زندگی سالم یعنی توان ادامه دادن، حتی در حضور درد.
این تفاوتی جزئی نیست. شاید این، مهمترین مرز میان روانشناسی عامهپسند و روانشناسی وجودی باشد.
موفقیت، نوشدارو نیست
جامعهی امروز، موفقیت را همچون درمانی همهکاره تبلیغ میکند.
اگر پول داشته باشی…
اگر مشهور باشی...
اگر کتابهایت بهطور میلیونی به فروش برسند…
اگر همه تحسینت کنند…
دیگر نباید احساس پوچی کنی.
اما تاریخ بارها خلاف این را ثابت کرده است. موفقیت ممکن است بسیاری از دشواریهای بیرونی را حل کند، اما پاسخی برای پرسشهای درونی انسان نیست.
«چرا زندهام؟»
«آیا زندگیام معنایی دارد؟»
«آیا کسی واقعاً مرا میشناسد؟»
این پرسشها را هیچ حساب بانکیای پاسخ نمیدهد.
خطرناکترین سوءتفاهم
شاید خطرناکترین نتیجهای که میتوان از خودکشی ویکتور یالوم گرفت، این جمله باشد:
«پس روانشناسی شکست خورده است.»
نه.
این همانند آن است که بگوییم چون بیماری سرطانی، در بیمارستان جان باخته، علم پزشکی بیفایده است. قرار نیست روانشناسی انسان را آسیبناپذیر کند. قرار نیست تضمین دهد که هیچکس هرگز دست به خودکشی نخواهد زد.
قرار نیست رنج را ریشهکن کند. آنچه میکوشد انجام دهد، افزایش احتمال رهایی از رنج است؛ و همراهی انسان در تاریکترین لحظاتش. و گاه، با وجود همهی این تلاشها، زندگی مسیر دیگری برمیگزیند.
بزرگترین درس این تراژدی
ما نمیدانیم چرا ویکتور یالوم دست به خودکشی زد. و شاید هرگز هم ندانیم. گمانهزنی دربارهی علت این مرگ، نه علمی است و نه اخلاقی. اما این رخداد، چیزی فراتر از دلیل مرگ یک انسان را به ما یادآوری میکند:اینکه هیچکس، حتی نزدیکترین افراد به بزرگترین متفکران روانشناسی، از «وضعیت بشری» مستثنی نیست.
همهی ما، دیر یا زود، با همان چهار دغدغه روبهرو میشویم که یالوم عمری را صرف نوشتن دربارهشان کرد: مرگ، تنهایی، آزادی، و جستجوی معنا.
سخن پایانی؛ شاید درس یالوم همین باشد
شاید بزرگترین میراث اروین یالوم، نه کتابهایش باشد و نه نظریاتش،بلکه پذیرش این حقیقت ساده و دشوار باشد که انسان، موجودی آسیبپذیر است.
۲۱۶۲۱۶







نظر شما