گروه اندیشه: دکتر محسن جاویدموید با نگارش مطلبی که در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین گذاشته، با تکیه بر نظریه اقتضایی، به تبیین تمایز بنیادین میان دو منطق مدیریتی، یعنی «استراتژی بقا» و «استراتژی توسعه» میپردازد و نشان میدهد که بهکارگیری اشتباه این الگوها، خطایی مهلک برای سازمانهاست. در وضعیت بقا، هدف اصلی سیستم نه رشد، بلکه زنده ماندن و حفاظت هوشمندانه از هسته مرکزی داراییها و سرمایه انسانی است. در این فاز، مدیران با چالشهای روانی همچون سقوط کارکنان به سطوح پایین هرم مازلو، ابهام و اضطراب روبهرو هستند؛ لذا بر اساس نظریه عقلانیت محدود سایمون، تصمیمگیریها باید سریع، متمرکز و معطوف به تثبیت عوامل بهداشتی هرزبرگ و سرمایه اجتماعی باشد تا از فروپاشی درونی جلوگیری شود. در مقابل، با ورود به فاز توسعه، پارادایم مدیریت بهکلی دگرگون شده و از کنترل منحصربهفرد به سمت توانمندسازی، سازمانهای دوسوتوان و یادگیری دوحلقهای حرکت میکند. در این مرحله، سازمان باید تعادلی پویا میان بهرهبرداری از مزایای موجود و اکتشاف فرصتهای نوآورانه خلق کند. جاویدموید با بررسی خطاهای رایج، هشدار میدهد که حذف کورکورانه هزینههای استراتژیک در زمان بحران و تداوم تفکر انقباضی (اینرسی سازمانی) در دوران رشد، دو لبه یک قیچی تخریبگر هستند. او در نهایت تاکید می کند که بلوغ مدیریتی در گرو تشخیص دقیق موقعیت و تنظیم هوشمندانه ساختار، روانشناسی و جامعهشناسی سازمان است؛ هنری که مأموریتش در بقا، عبور از بحران بدون قربانی کردن روح سیستم، و در توسعه، عبور از سکون بدون از دست رفتن انسجام آن است. این مقاله را در ادامه می خوانید:
****
مدیریت را نمیتوان بدون توجه به «وضعیت استراتژیک» سازمان فهمید. سازمانی که در آستانه از دست دادن بازار، منابع مالی، سرمایه انسانی یا مشروعیت خود قرار دارد، با سازمانی که در حال گسترش بازار، جذب فرصتهای جدید و ساختن آینده است، به دو شیوه کاملاً متفاوت باید اداره شود. این تفاوت فقط در شدت فشار یا اندازه منابع نیست، بلکه در منطق تصمیمگیری، نوع رهبری، شیوه تخصیص منابع، نحوه ارتباط با کارکنان و حتی تعریف موفقیت است. به همین دلیل، یکی از خطاهای رایج مدیریتی این است که مدیر، منطق دوران رشد را در بحران به کار میگیرد یا برعکس، منطق بحران را در دوره توسعه ادامه میدهد.
مبنای نظری این بحث را میتوان در نظریه اقتضایی مدیریت دید؛ نظریهای که میگوید «بهترین روش واحدی برای مدیریت وجود ندارد» و سبک رهبری، ساختار سازمان، شیوه کنترل و نوع تصمیمگیری باید با شرایط محیطی و درونی سازمان هماهنگ باشد. بر اساس این نگاه، مدیریت خوب نه مدیریتی است که همیشه نرم باشد و نه مدیریتی که همیشه سخت باشد، بلکه مدیریتی است که بتواند میان وضعیتها تمایز بگذارد. در همین نقطه، تمایز میان «استراتژی بقا» و «استراتژی توسعه» به یکی از بنیادیترین تشخیصهای مدیریتی تبدیل میشود.

وقتی استراتژی بقاست: مدیریت برای حفظ هسته، کنترل آسیب و عبور از تهدید
وقتی سازمان وارد وضعیت بقا میشود، مسأله اصلی دیگر «رشد» نیست، بلکه «زندهماندن» است؛ البته نه صرفاً زندهماندن فیزیکی، بلکه حفظ آن بخشی از سازمان که اگر از بین برود، امکان بازسازی آینده هم از بین میرود. این وضعیت معمولاً در شرایطی رخ میدهد که سازمان با بحران نقدینگی، اُفت شدید تقاضا، فشار رقابتی سنگین، از دست رفتن مزیت رقابتی، تغییرات شدید محیطی، ناپایداری سیاسی-اقتصادی یا فرسایش سرمایه انسانی روبهرو شده باشد.
هیچ استراتژی بقایی بدون فهم روان انسان موفق نمیشود. سازمان در بحران فقط با کمبود پول روبهرو نیست، بلکه با کمبود امنیت روانی، افزایش اضطراب، کاهش اعتماد و فرسایش معنا نیز مواجه است
در چنین شرایطی، مدیریت باید از منطق گسترش به منطق تمرکز تغییر جهت دهد. این تغییر را میتوان با ارجاع به پیتر دراکر، پدر مدیریت مدرن، که بر تمایز میان «کارآیی» و «اثربخشی» تأکید داشت، بهتر فهمید. به گفته دراکر، مهمتر از درست انجام دادن کارها، انجام دادن کارهای درست است. در شرایط بقا، این حرف معنایی بسیار عینی پیدا میکند: سازمان دیگر فرصت آن را ندارد که همزمان ده هدف را دنبال کند. باید تشخیص دهد چه چیزی حیاتی است، چه چیزی مهم اما غیرحیاتی است و چه چیزی فعلاً باید متوقف شود. در اینجا اصل پارتو یا قاعده ۸۰/۲۰ ــ که میگوید بخش کوچکی از عوامل، سهم بزرگی از نتایج را میسازند ــ کاربرد پیدا میکند؛ یعنی مدیر باید بفهمد کدام ۲۰ درصد فعالیتها، ۸۰ درصد ارزش یا بقای سازمان را تأمین میکنند.
اما مشکل اینجاست که بحران، توان تصمیمگیری را هم مختل میکند. اینجا نظریه عقلانیت محدود هربرت سایمون وارد بحث میشود؛ نظریهای که میگوید انسانها در جهان واقعی نه اطلاعات کامل دارند، نه زمان کافی، نه قدرت تحلیل نامحدود، بنابراین معمولاً به جای یافتن بهترین تصمیم ممکن، به دنبال تصمیمی «کفایتبخش» میروند. در وضعیت بقا، این نکته کلیدی است: مدیر نباید منتظر تصمیم کامل بماند. در بسیاری از بحرانها، تصمیم دیرهنگام از تصمیم ناقص خطرناکتر است. پس مدیریت بقا یعنی تصمیمگیری سریع، مبتنی بر دادههای حیاتی، با قابلیت اصلاح مداوم. این منطق با نظریه تصمیمگیری در شرایط عدمقطعیت نیز سازگار است؛ چارچوبی که میگوید در محیطهای پرابهام، باید با سناریوها، احتمالها و اقدامهای محافظهکارانه اما زندهنگهدارنده پیش رفت.
در سطح ساختار سازمانی، مدیریت بقا نیازمند درجهای از تمرکز است. این امر را میتوان از منظر نظریه طراحی سازمان توضیح داد که بیان میکند هرچه محیط ناپایدارتر و زمان واکنش کوتاهتر باشد، نیاز به هماهنگی متمرکز بیشتر میشود. اما این تمرکز نباید به استبداد تبدیل شود. در واقع، در بقا تصمیمها باید در مرکز جمعبندی شوند، اما اطلاعات باید از کف سازمان به بالا جریان پیدا کنند. این همان چیزی است که هنری مینتزبرگ، نظریهپرداز مدیریت، در توصیف نقشهای مدیریتی به آن نزدیک میشود. او نشان داد که مدیر فقط برنامهریز نیست، بلکه در عمل نقشهایی مانند «آشوبزدا» یا Disturbance Handler، «تخصیصدهنده منابع» و «مرکز اطلاعات» را بازی میکند. در وضعیت بقا، این نقشها تشدید میشوند: مدیر باید هم بحران را مهار کند، هم منابع کمیاب را بازتخصیص دهد، هم از واگرایی در تفسیر واقعیت جلوگیری کند.
در این مرحله، توجه صِرف به اعداد و شاخصهای مالی کافی نیست. از منظر نظریه منبعمحور سازمان (Resource-Based View) - که میگوید مزیت رقابتی از منابع و قابلیتهایی حاصل میشود که ارزشمند، کمیاب و دشوار برای تقلید باشند - مدیر نباید در جریان کاهش هزینهها، هسته توانمندی سازمان را نابود کند. گاهی برند، دانش فنی، رابطه با مشتریان، فرهنگ اعتماد یا چند نیروی کلیدی، داراییهایی هستند که حذف یا تضعیف آنها شاید در کوتاهمدت هزینه را کم کند، اما در بلندمدت امکان احیا را از بین میبرد. بنابراین مدیریت بقا، مدیریت حذف کور نیست؛ مدیریت حفاظت هوشمند از عناصر محوری است.
روانشناسی بقا: انسان در شرایط تهدید چگونه رفتار میکند؟
هیچ استراتژی بقایی بدون فهم روان انسان موفق نمیشود. سازمان در بحران فقط با کمبود پول روبهرو نیست، بلکه با کمبود امنیت روانی، افزایش اضطراب، کاهش اعتماد و فرسایش معنا نیز مواجه است. در اینجا سلسلهمراتب نیازهای مازلو بسیار روشنگر است؛ نظریهای که نیازهای انسان را از سطح پایه مانند نیازهای جسمانی و امنیت، تا سطوح بالاتر مانند تعلق، احترام و خودشکوفایی طبقهبندی میکند. وقتی سازمان در بحران است، کارکنان از سطح نیازهای بالاتر به سطح امنیت سقوط میکنند. به بیان ساده، کسی که نگران حقوق، قرارداد، آینده شغلی یا ثبات سازمان است، دیگر با شعارهای خلاقیت و توسعه برانگیخته نمیشود.
اینجاست که نظریه دو عاملی هرزبرگ نیز اهمیت پیدا میکند. هرزبرگ میان «عوامل عاطفی / بهداشتی» و «عوامل انگیزشی» تفاوت میگذارد. عوامل عاطفی / بهداشتی، مثل حقوق، امنیت شغلی، رابطه با مدیر و شرایط کار، چیزهایی هستند که نبودشان نارضایتی ایجاد میکند؛ اما حضورشان الزاماً انگیزه بالا نمیسازد. در مقابل، عوامل انگیزشی مانند رشد، پیشرفت، مسئولیت و معنا، منشأ انگیزشاند. در وضعیت بقا، مدیر ابتدا باید به تثبیت عوامل عاطفی / بهداشتی بپردازد: وضوح، عدالت، شفافیت، حدی از پیشبینیپذیری و کاهش ابهام. اگر کارکنان احساس کنند قرار است قربانی تصمیمهایی مبهم، ناگهانی یا ناعادلانه شوند، سازمان حتی پیش از ورشکستگی مالی، از درون فرو میریزد.
در این زمینه، نظریه برابری آدامز (Equity Theory) نیز کاربردی است؛ نظریهای که میگوید افراد فقط به آنچه دریافت میکنند نگاه نمیکنند، بلکه آن را با دیگران مقایسه میکنند و اگر احساس بیعدالتی شکل بگیرد، انگیزش و تعهد افت میکند. در بحران، ممکن است کاهش مزایا یا تعدیل نیرو اجتنابناپذیر باشد، اما شیوه اجرای آن تعیین میکند که سازمان چه میزان از سرمایه روانی خود را از دست بدهد. عدالت ادراکی در چنین لحظاتی به اندازه پول مهم است.
همچنین باید به نظریه استرس و مقابله لازاروس و فولکمن توجه کرد؛ نظریهای که استرس را نتیجه ارزیابی فرد از تهدید و توان خود برای مقابله با آن میداند. اگر مدیر فقط تهدیدها را بیان کند و هیچ حس کنترلی به کارکنان ندهد، سطح درماندگی بالا میرود. ولی اگر اهداف کوتاهمدت روشن، تقسیم نقش، بازخورد منظم و موفقیتهای کوچک تعریف شود، افراد احساس میکنند هنوز میتوانند بر بخشی از وضعیت اثر بگذارند. این نکته در مدیریت بقا بسیار حیاتی است: احساس کنترل محدود اما واقعی، از سقوط روانی سازمان جلوگیری میکند.
از سوی دیگر، نظریه امنیت روانی امی ادمونسون - که بر ایجاد فضایی تأکید میکند که در آن افراد بتوانند بدون ترس از تحقیر یا تنبیه، واقعیتها و خطاها را بیان کنند - در شرایط بحرانی اهمیت مضاعف دارد. در سازمانی که افراد از گفتن خبر بد میترسند، بحران دیر دیده میشود و شدیدتر ضربه میزند. مدیر بقا اگر فقط خبر خوب بخواهد، عملاً خودش را کور میکند.
جامعهشناسی بقا: سازمان فقط یک ماشین اقتصادی نیست
مدیریت بقا اگر صرفاً اقتصادی فهمیده شود، ناقص خواهد بود. سازمان یک پدیده اجتماعی نیز هست؛ مجموعهای از روابط، هنجارها، اعتمادها، تعارضها و معناها. از این منظر، تالکوت پارسونز با مدل AGIL - که چهار کارکرد ضروری هر نظام اجتماعی را «انطباق با محیط»، «دستیابی به هدف»، «یکپارچگی» و «حفظ الگوهای ارزشی» میداند - توضیح میدهد که بقا فقط به معنای تطبیق اقتصادی نیست. سازمان باید هم با تهدید بیرونی سازگار شود، هم هدف مشخص داشته باشد، هم انسجام درونیاش را حفظ کند و هم نظام معنایی و فرهنگی خود را کاملاً از دست ندهد.
در وضعیت بقا، یکی از خطاهای بزرگ این است که مدیر به نام صرفهجویی، منابع حیاتی را نابود کند؛ مثلاً نیروهای کلیدی، رابطه با مشتریان راهبردی یا ظرفیت فنی هستهای را تضعیف کند. این خطا معمولاً از ناتوانی در تشخیص میان «هزینه» و «سرمایه راهبردی» ناشی میشود. همچنین برخی مدیران در بحران، ارتباطات را میبندند، با تیم صادق نیستند، از ترس انتشار اضطراب، واقعیت را پنهان میکنند؛ در حالی که در عمل، شایعه و بیاعتمادی را تقویت میکنند. از نظر روانشناختی، تهدیدِ مبهم معمولاً از تهدیدِ روشن، ترسناکتر است
در کنار این، نظریه سرمایه اجتماعی که توسط متفکرانی مانند پیر بوردیو، جیمز کلمن و رابرت پاتنام بسط یافته، نشان میدهد که اعتماد، شبکه روابط و هنجارهای همکاری، نوعی سرمایهاند که در بحران بسیار تعیینکننده میشوند. سازمانی که پیش از بحران، روابط انسانی فرسوده، اعتماد پایین و فرهنگ بدگمانی داشته باشد، در شرایط سخت زودتر از هم میپاشد. برعکس، سازمانی که سرمایه اجتماعی بالاتری دارد، حتی با منابع مادی کمتر، بهتر تاب میآورد. بنابراین مدیر در استراتژی بقا باید به اندازه بودجه و موجودی، به «اعتماد» هم فکر کند.
در اینجا نظریه کنش ارتباطی یورگن هابرماس نیز الهامبخش است؛ نظریهای که بر این ایده تکیه دارد که نظم اجتماعی فقط با قدرت و دستور حفظ نمیشود، بلکه نیازمند ارتباطی مبتنی بر فهم مشترک است. در بحران، اگر مدیر ارتباطات را صرفاً به فرمان و اطلاعیه تقلیل دهد، شایعه جای حقیقت را میگیرد. اما اگر گفتوگوی شفاف، منظم و صادقانه برقرار باشد، سازمان میتواند رنج را بهتر تحمل کند. به زبان عملی، در بقا پنهانکاری اغلب پرهزینهتر از صداقت تلخ است.
وقتی استراتژی توسعه است: مدیریت برای خلق ظرفیت، یادگیری و ساختن آینده
وقتی سازمان از لبه خطر فاصله میگیرد یا در موقعیتی قرار دارد که میتواند به افقهای تازه فکر کند، منطق مدیریت تغییر میکند. در اینجا مسأله فقط ماندن نیست، بلکه ساختن، گسترش دادن و یاد گرفتن است. اگر در وضعیت بقا، معیار اصلی تصمیم این بود که «چه چیزی را باید حفظ کنیم؟»، در وضعیت توسعه پرسش اصلی این است که «چه چیزی را باید بسازیم که هنوز وجود ندارد؟»
این منطق را میتوان دوباره از نگاه پیتر دراکر فهمید. دراکر بر این باور بود که وظیفه مدیریت فقط اداره حال نیست، بلکه ساختن آینده است. او میان «حل مسأله» و «خلق فرصت» تمایز میگذاشت. در وضعیت توسعه، مدیر باید از حالت خاموشکننده آتش خارج شود و به شکارچی فرصت تبدیل گردد. اینجا صرف بهبود تدریجی فرایندهای موجود کافی نیست؛ سازمان باید قابلیتهای تازه، بازارهای تازه و معناهای تازه خلق کند.
در این مرحله، نظریه سازمان دوسوتوان (Organizational Ambidexterity) اهمیت بالایی پیدا میکند؛ نظریهای که میگوید سازمان موفق باید بتواند همزمان دو کار انجام دهد: بهرهبرداری از ظرفیتها و مزیتهای موجود، و اکتشاف فرصتهای جدید، نوآوریها و راههای تازه. اگر سازمان فقط بهرهبرداری کند، دچار پیری و سکون میشود؛ اگر فقط اکتشاف کند، بیثبات و پرهزینه میگردد. هنر مدیریت توسعه، ایجاد تعادل میان این دو است.
در سطح رهبری، اینجا نظریه رهبری تحولآفرین برجسته میشود؛ نظریهای که میگوید رهبر موفق فقط ناظر عملکرد نیست، بلکه با خلق چشمانداز، الهامبخشی، برانگیختن معنا و توانمندسازی افراد، آنان را به سطحی فراتر از منفعت شخصی هدایت میکند. در بقا، مدیر ممکن است ناگزیر باشد دستوریتر عمل کند؛ اما در توسعه، اگر همچنان با کنترل متمرکز و وسواس نظارتی رفتار کند، رشد را خفه خواهد کرد.

در همین زمینه، نظریه خودتعیینگری دسی و رایان بسیار کاربردی است. این نظریه میگوید انگیزش درونی انسان زمانی شکوفا میشود که سه نیاز اساسی تأمین شوند: «خودمختاری»، یعنی احساس اینکه فرد بر کار خود تا حدی کنترل و اختیار دارد؛ «شایستگی»، یعنی احساس توانمندی و رشد؛ و «ارتباط»، یعنی تعلق به یک جمع معنادار. در فاز توسعه، کارکنان دیگر صرفاً مجری نیستند؛ آنان باید ایده بدهند، بیازمایند، اصلاح کنند و یاد بگیرند. پس مدیر توسعهگرا باید فضا را از کنترل محض به سمت اختیار هدایت کند.
یادگیری، نوآوری و خطا: ستون فقرات توسعه
سازمانی که میخواهد توسعه پیدا کند، باید یاد بگیرد؛ نه به معنای برگزاری چند دوره آموزشی، بلکه به معنای ساختن سیستمی که تجربه را به دانش تبدیل کند. اینجاست که نظریه یادگیری سازمانی و بهطور خاص دیدگاه پیتر سنگه اهمیت پیدا میکند. سنگه در مفهوم سازمان یادگیرنده توضیح میدهد که سازمانهای پایدار، آنهایی هستند که میتوانند بهصورت جمعی بیاموزند، فرضهای خود را بازنگری کنند، الگوهای ذهنی را اصلاح کنند و آینده را فعالانه بسازند. در توسعه، خطا نباید صرفاً بهعنوان شکست فردی فهمیده شود؛ بلکه باید بهعنوان دادهای برای اصلاح سیستم دیده شود.
در اینجا نظریه یادگیری تکحلقهای و دوحلقهای کریس آرجریس و دونالد شون نیز راهگشاست. یادگیری تکحلقهای یعنی خطا را بدون تغییر مفروضات اصلی اصلاح کنیم؛ مثلاً سرعت فرایند را کمی بهتر کنیم. اما یادگیری دوحلقهای یعنی خودِ فرضهای بنیادی را زیر سؤال ببریم؛ مثلاً بپرسیم اصلاً چرا این فرایند باید به این شکل باشد؟ مدیریت توسعه اگر فقط در سطح اصلاحهای سطحی بماند، به رشد حقیقی نمیرسد.
نوآوری نیز در این مسیر نقش اساسی دارد. نظریه نوآوری شومپتری - که توسعه اقتصادی را نتیجه «تخریب خلاق» میدانست، یعنی جایگزینی الگوهای قدیم با ترکیبهای جدید- نشان میدهد که رشد واقعی معمولاً با عبور از عادتهای قدیمی اتفاق میافتد. با این حال، توسعه عاقلانه به معنای ریسک بیحساب نیست. اینجا میتوان از تفکر ناب (Lean Thinking) و نیز رویکرد استارتاپ ناب (Lean Startup) کمک گرفت؛ چارچوبهایی که میگویند بهتر است ایدهها در مقیاس کوچک، با آزمایشهای کمهزینه و بازخورد سریع آزمون شوند، نه اینکه سازمان منابع کلان را صرف فرضیههای اثباتنشده کند. بنابراین مدیریت توسعه باید بین جسارت و انضباط تعادل برقرار کند.
جامعهشناسی توسعه: رشد در خلأ رخ نمیدهد
توسعه صرفاً محصول تصمیمهای درونی سازمان نیست. سازمان در یک میدان اجتماعی و نهادی عمل میکند. از این منظر، نظریه نهادگرایی (Institutional Theory) توضیح میدهد که سازمانها فقط برای کارآیی تصمیم نمیگیرند؛ آنها برای کسب مشروعیت نیز رفتار میکنند. در دوره توسعه، سازمان باید نه تنها محصول خوب و ساختار مناسب داشته باشد، بلکه در چشم مشتری، شریک، سرمایهگذار، نیروی انسانی و جامعه نیز معتبر و قابلاعتماد دیده شود. توسعه بدون مشروعیت، توسعهای شکننده است.
همچنین نظریه شبکهها در جامعهشناسی و مدیریت نشان میدهد که جایگاه یک سازمان در شبکه روابط، بر فرصتهای رشد آن اثر مستقیم دارد. سازمان توسعهگرا معمولاً تنها رشد نمیکند؛ بلکه در پیوند با تأمینکنندگان، مشتریان، نهادهای علمی، همکاران استراتژیک و حتی گاه رقبا رشد میکند. اینجا دوباره مفهوم سرمایه اجتماعی اهمیت مییابد، اما این بار نه فقط برای بقا، بلکه برای تسهیل توسعه. شبکهای از اعتماد و ارتباط، هزینه مبادله را کاهش میدهد و سرعت یادگیری و نوآوری را بالا میبرد.
از سوی دیگر، نظریه وابستگی به منابع که میگوید سازمانها برای بقا و رشد به منابع بیرونی وابستهاند و باید این وابستگیها را مدیریت کنند، یادآوری میکند که توسعه نیازمند تعامل هوشمندانه با محیط است. مدیری که توسعه را فقط پروژهای درونسازمانی ببیند، از نقش قدرت، ائتلافها، ذینفعان و منابع بیرونی غافل میشود.
تفاوت بنیادی دو منطق: در بقا، کاهش آسیب؛ در توسعه، خلق ارزش
اگر بخواهیم تفاوت این دو وضعیت را در سطحی عمیقتر توضیح دهیم، باید بگوییم که در استراتژی بقا، منطق اصلی دفاعی است و در استراتژی توسعه، منطق اصلی ایجابی و آفریننده. در بقا، مدیر از خود میپرسد: چگونه میتوانیم سقوط نکنیم؟ چه چیزی را باید فوری حفظ کنیم؟ کدام هزینه یا فعالیت را باید حذف کنیم؟ در توسعه، مدیر میپرسد: چگونه میتوانیم ارزش جدید خلق کنیم؟ چه توانمندی تازهای باید بسازیم؟ از کدام فرصت باید زودتر از رقبا استفاده کنیم؟
این تفاوت با نظریه چشمانداز کانمن و تورسکی (Prospect Theory) نیز همخوانی دارد؛ نظریهای در اقتصاد رفتاری که نشان میدهد انسانها در وضعیت زیان و تهدید، رفتارشان با وضعیت سود و فرصت متفاوت است. افراد در شرایط خطر، گاه بیش از حد محافظهکار یا برعکس، بهطور غیرمنطقی ریسکپذیر میشوند. مدیر بالغ کسی است که بداند سازمان در «چارچوب زیان» قرار دارد یا «چارچوب سود» و مطابق آن، خطاهای شناختی خود و دیگران را کنترل کند.
در همین راستا، نظریه روانشناسی کمبود که توسط پژوهشگرانی مانند مولاینیتن و شافیر توضیح داده شده، نشان میدهد که کمبود منابع، ذهن را در «تونل تصمیم» میاندازد؛ یعنی توجه را به مسائل فوری محدود میکند و توان دیدن افق بلندمدت را کاهش میدهد. این سازوکار در بقا طبیعی است، اما اگر طولانی شود، حتی پس از پایان بحران نیز ذهن سازمان را زندانی نگه میدارد. بنابراین یکی از خطرهای جدی این است که سازمان از بحران عبور کند، اما روان مدیریتیاش همچنان در بحران بماند.
خطاهای رایج مدیران در هر دو وضعیت
در وضعیت بقا، یکی از خطاهای بزرگ این است که مدیر به نام صرفهجویی، منابع حیاتی را نابود کند؛ مثلاً نیروهای کلیدی، رابطه با مشتریان راهبردی یا ظرفیت فنی هستهای را تضعیف کند. این خطا معمولاً از ناتوانی در تشخیص میان «هزینه» و «سرمایه راهبردی» ناشی میشود. همچنین برخی مدیران در بحران، ارتباطات را میبندند، با تیم صادق نیستند، از ترس انتشار اضطراب، واقعیت را پنهان میکنند؛ در حالی که در عمل، شایعه و بیاعتمادی را تقویت میکنند. از نظر روانشناختی، تهدیدِ مبهم معمولاً از تهدیدِ روشن، ترسناکتر است.
در وضعیت توسعه نیز خطا کم نیست. گاهی مدیران با توهم رشد، از انضباط مالی فاصله میگیرند، ساختار را بیش از حد پیچیده میکنند، پروژههای متعدد را همزمان شروع میکنند و گمان میکنند حرکت زیاد، معادل پیشرفت است. در حالی که بر اساس نظریه ظرفیت جذب کوهن و لوینتال (Absorptive Capacity) - که میگوید سازمان برای بهرهبرداری از دانش و فرصت جدید باید ظرفیت درونی مناسب برای جذب و استفاده از آن داشته باشد - هر سازمان سقفی برای جذب تغییر دارد. توسعه اگر سریعتر از ظرفیت فرهنگی، انسانی و عملیاتی اتفاق بیفتد، به بیثباتی منجر میشود.
اگر سازمان در وضعیت توسعه است، مدیر باید از منطق کنترل کامل فاصله بگیرد و به سمت توانمندسازی، یادگیری، نوآوری و سیستمسازی حرکت کند. اینجا باید ساختار تفویض اختیار تقویت شود، خطاهای کوچک قابلتحمل باشند، یادگیری میان واحدها جریان یابد، سرمایهگذاری روی آموزش و توسعه قابلیتها انجام شود، و ارتباط سازمان با محیط بیرونی گسترش یابد
خطای دیگر، ادامهدادن منطق بقا در دوره توسعه است. این وضعیت را میتوان با مفهوم اینرسی سازمانی توضیح داد؛ یعنی تمایل ساختارها و ذهنیتها به تداوم الگوهای قبلی حتی وقتی محیط تغییر کرده است. مدیری که سالها در بحران زندگی کرده، ممکن است حتی در دوره ثبات هم به هیچکس اعتماد نکند، اختیار ندهد، سرمایهگذاری نکند و فقط در پی کنترل باشد. چنین مدیری شاید سازمان را از مرگ نجات دهد، اما الزاماً آن را به رشد نمیرساند.
نسخه کاربردی: مدیر در هر وضعیت چه باید بکند؟
اگر سازمان در وضعیت بقاست، مدیر باید نخست با نگاهی نزدیک به مدیریت بحران و برنامهریزی اقتضایی عمل کند. باید ۳ تا ۵ اولویت حیاتی را مشخص کند، جریان نقدی را زیر نظر بگیرد، هزینهها را نه بهصورت کور، بلکه بر اساس ارزش راهبردی بازطراحی کند، با تیم صادقانه و منظم ارتباط برقرار کند، و احساس کنترل محدود اما واقعی را در کارکنان افزایش دهد. در این مرحله، شاخصهای موفقیت بیشتر شامل دوام نقدینگی، ثبات عملیات، حفظ مشتریان کلیدی، کاهش فرسایش روانی و جلوگیری از فروپاشی اعتماد است.
اگر سازمان در وضعیت توسعه است، مدیر باید از منطق کنترل کامل فاصله بگیرد و به سمت توانمندسازی، یادگیری، نوآوری و سیستمسازی حرکت کند. اینجا باید ساختار تفویض اختیار تقویت شود، خطاهای کوچک قابلتحمل باشند، یادگیری میان واحدها جریان یابد، سرمایهگذاری روی آموزش و توسعه قابلیتها انجام شود، و ارتباط سازمان با محیط بیرونی گسترش یابد. در این مرحله، شاخصهای موفقیت شامل رشد پایدار، افزایش کیفیت تصمیمگیری در لایههای پایینتر، نوآوری، نگهداشت استعدادها، مشروعیت بیرونی و مقیاسپذیری است.
جمعبندی
مدیریت در زمانه بقا و مدیریت در زمانه توسعه، دو نسخه کم و زیاد مشابه از یک کار نیستند؛ بلکه دو منطق متفاوت برای اداره سازماناند. در استراتژی بقا، سازمان نیازمند تمرکز، انضباط، سرعت، حفاظت از هسته، کاهش ریسک و حفظ انسجام اجتماعی است. در استراتژی توسعه، سازمان نیازمند یادگیری، تفویض اختیار، نوآوری، سرمایهگذاری، شبکهسازی و خلق فرصت است.
از منظر نظری، اقتضایی بودن مدیریت به ما میگوید هیچ سبک ثابتی کافی نیست؛ دراکر به ما میآموزد باید کار درست را در زمان درست تشخیص داد؛ سایمون هشدار میدهد که تصمیمگیری همیشه در محدودیت رخ میدهد؛ مینتزبرگ یادآوری میکند که مدیریت واقعی در دل آشوب و تعامل اتفاق میافتد؛ مازلو و هرزبرگ نشان میدهند که انسان در بقا و توسعه نیازهای متفاوتی را تجربه میکند؛ پارسونز تأکید میکند که سازمان برای بقا فقط به پول نیاز ندارد، بلکه به انسجام و معنا هم نیازمند است؛ سنگه، آرجریس و شون روشن میکنند که توسعه بدون یادگیری سازمانی، پایدار نمیماند؛ و نظریههایی مانند سرمایه اجتماعی، وابستگی به منابع و نهادگرایی نشان میدهند که سازمان، جزیرهای جدا از جامعه نیست.
در نهایت، بلوغ مدیریتی در این نیست که مدیر همیشه قاطع باشد یا همیشه مشارکتی، همیشه صرفهجو باشد یا همیشه توسعهطلب؛ بلکه در این است که بداند اکنون سازمان در چه مرحلهای است و چه منطقی برای این مرحله مناسبتر است.
میتوان این بحث را اینگونه جمعبندی کرد:
- در استراتژی بقا، هنر مدیریت این است که سازمان را از فروپاشی عبور دهد، بدون آنکه روح و هسته آن را قربانی کند.
- در استراتژی توسعه، هنر مدیریت این است که سازمان را از تکرار و سکون عبور دهد، بدون آنکه انسجام و عقلانیت آن را از بین ببرد.
۲۱۶۲۱۶







نظر شما