به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا، نشست «محافظهکاری و لیبرالیسم در ایران» همراه با رونمایی از کتاب «محافظهکاری: دعوت به سنتی والا» اثر راجر اسکروتن با ترجمه شاهین زینعلی، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵ در کتاب زروان خانه صوفی برگزار شد. در این نشست که بههمت مجله سیاستنامه و سرای علوم انسانی برگزار میشد، احمد بستانی استاد اندیشه سیاسی دانشگاه خوارزمی و عضو شورای علمی مجله «سیاستنامه»، شروین مقیمی استاد علوم سیاسی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، همچنین شاهین زینعلی مترجم کتاب حضور داشتند. مدیریت نشست بر عهده حامد زارع سردبیر مجله سیاستنامه و خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) بود.
حامد زارع در آغاز نشست عنوان کرد: «قصه عجیبوغریب لیبرالیسم در ایران معاصر جالب توجه است، بهویژه پس از شهریور ۱۳۲۰ با غلبه چپگرایی و بعدها در خرداد ۱۳۶۰ که با تثبیت اسلام سیاسی، لیبرالیسم به یک برچسب تبدیل شد؛ بهگونهایکه شخصیتهایی با دیدگاههای کاملاً متفاوت، همچون ابوالحسن بنیصدر و هاشمیرفسنجانی از سوی مخالفان، با عنوان «لیبرال» معرفی میشدند». از همین رو، به گفته او، برای فهم نسبت لیبرالیسم با ایران معاصر، گاهی باید پرسید: «چه کسی لیبرال نیست؟» و «لیبرالیسم چه چیزی نیست؟»
زارع وضعیت «محافظهکاری» را نیز مشابه دانست. بهگفته وی، در دهه ۱۳۶۰ چپهای اسلامی که بعدها در قالب اصلاحطلبی ظاهر شدند، از سوی مخالفان خود، محافظهکار نامیده میشدند؛ فارغ از اینکه این مخالفان به سنت بازار متکی باشند مثل مؤتلفه اسلامی، یا اینکه به اسلام سیاسی متکی باشند مثل جامعه روحانیت مبارز و یا اینکه در قالب اصولگرایی و جریانهایی مانند آبادگران و پایداری تعریف شوند. بنابراین، بهباور وی، در مورد محافظهکاری نیز باید پرسید: «محافظهکار چه کسی نیست؟» و «محافظهکاری چه چیزی نیست؟»
او سپس به جذابیت و درعینحال ابهام ترکیب «محافظهکاری و لیبرالیسم» اشاره کرد و گفت که نخستین بار در اواخر دهه ۱۳۸۰، هنگام مطالعه کتاب دکتر حسین بشیریه، با قرار گرفتن این دو مفهوم در کنار یکدیگر توجه وی به این نسبت جلب شده است. نیز بعدها در اواخر دهه ۱۳۸۰، سیدجواد طباطبایی در گفتوگویی با روزنامه شرق، خود را «لیبرال محافظهکار» معرفی کرده بود؛ ترکیبی که به اعتقاد زارع نیازمند گرهگشایی است: آیا لیبرالیسم همان محافظهکاری است؟ محافظهکاری چه ریشهای دارد و چه نسبتی با لیبرالیسم برقرار میکند؟
زارع با اشاره به وضعیت حساس ایران در زمان برگزاری نشست، تأکید کرد که این مباحث نباید صرفاً بحثهایی انتزاعی یا فانتزی تلقی شوند. بهگفته وی، ایران در یکی از حساسترین برهههای تاریخ معاصر خود قرار دارد و در وضعیتی است که میتوان آن را هم «نه جنگ و نه صلح» و هم به تعبیری «هم جنگ و هم صلح» دانست. از این منظر، بازگشت به بنیادهای نظری این مفاهیم اهمیت دارد و انتشار آثاری همچون کتاب اسکروتن و برگزاری نشستهایی از این دست میتواند نشانهای امیدوارکننده از امکان گفتوگو درباره آینده ایران باشد. به گفته او، ایران آینده میتواند از مسیر گفتوگو، آیندهای بهتر و کارآمدتر برای خود رقم بزند. در ادامه، زارع خاطرنشان ساخت که فصل نخست کتابی که در این نشست رونمایی میشود، پیشتر در شماره ۲۹ مجله «سیاستنامه» با عنوان «زایش محافظهکاری فلسفی» منتشر شده بود.
محافظهکاری چیست؟
احمد بستانی سخنان خود را در سه محور تنظیم کرد: نخست، اینکه اساساً محافظهکاری چیست؛ دوم، نسبت لیبرالیسم و محافظهکاری، با تأکید بر اندیشه راجر اسکروتن؛ و سوم، نسبت ایران با محافظهکاری سیاسی.
بستانی در ابتدا تأکید کرد که در ایران هنوز درباره معنای محافظهکاری شناخت کافی وجود ندارد. محافظهکاری هم یک ایدئولوژی و هم یک مشی و مرام سیاسی است، اما جامعه، مطبوعات و گفتوگوی عمومی ایران همچنان از کاربرد نادرست این واژه و سوءتفاهم درباره آن رنج میبرند. به اعتقاد او، یکی از مشکلات اصلی در مباحث سیاسی ایران این است که گاهی مباحث بسیار پیشرفته به نظر میرسند، اما وقتی به عقب بازمیگردیم، متوجه میشویم که هنوز مبانی و مقدمات آنها را بهدرستی نمیشناسیم.
بهگفته بستانی، محافظهکاری به معنای مدرن خود بهطور مشخص پس از انقلاب فرانسه و در واکنش به آن شکل گرفت. سنت محافظهکاری بریتانیایی البته سابقهای قدیمیتر دارد، اما شکل فراگیر ایدئولوژی محافظهکارانه را باید در واکنش ادموند برک و کتاب کلاسیک او «تأملاتی درباره انقلاب فرانسه» جستوجو کرد. این کتاب که یکی دو سال پس از پیروزی انقلاب فرانسه نوشته شد، بهتدریج به یکی از متون اساسی برای فهم محافظهکاری و مبانی آن تبدیل شد.
سنت؛ نخستین پایه محافظهکاری
بستانی نخستین ویژگی مهم محافظهکاری را اهمیت دادن به «سنت» دانست. بهباور وی، محافظهکاران برای سنتهایی که در طول تاریخ از قدمت، پایداری و تداوم برخوردار شدهاند، ارزش و اعتبار قائلاند. نهادها، قوانین و رویههایی مانند دولت، کلیسا و قانون اساسی در ایالات متحده، اگر از دیرپایی و قدمت برخوردار باشند، از نظر محافظهکاران ارزشمندند. از این منظر، محافظهکاری را میتوان نوعی ستایش سنت دانست. بهعلاوه، سنت به انسان احساس تعلق میدهد. انسان از طریق اتصال به یک سنت، هویت پیدا میکند و خود را به زنجیرهای از گذشتگان و خردمندان تاریخ پیوند میزند. بستانی با اشاره به یکی از مهمترین ویژگیهای محافظهکاری در کتاب اسکروتن گفت که در این نگاه، آزادی نیز با تعلق داشتن به سنت و جامعهای که از سنت و عرف برخاسته، معنا پیدا میکند. او البته هشدار داد که این مفاهیم باید در بستر غربی فهمیده شوند، زیرا انتقال آنها به زمینه ایران میتواند مستعد تفسیرهای نادرست باشد. سنت از نظر محافظهکاران هم جنبه تاریخی دارد و هم جنبه عرفی؛ زیرا هر سنتی نتیجه شکلی از توافق و عرف است و فرآیندی تاریخی را طی کرده است. همین ویژگی، سنت را در برابر نگرشهای عقلگرایانه انتزاعی قرار میدهد.
بستانی در توضیح این تقابل گفت نگرش عقلگرایانه عصر روشنگری بر این فرض استوار بود که عقل انسان میتواند همهچیز را تشخیص دهد؛ اینکه چه چیزی خوب و بد است، چه نوع دولتی باید وجود داشته باشد و چه نوع جامعهای مطلوب است. محافظهکاری دقیقاً در برابر چنین تلقی میایستد و با این تصور که انسان میتواند همه چیز را صرفاً با عقل انتزاعی خود طراحی کند، مخالفت میکند.
انسانشناسی محافظهکارانه و اهمیت امنیت
دومین ویژگی مهم از نظر بستانی، نوعی انسانشناسی محافظهکارانه و تا حدی بدبینانه است. از منظر وی، محافظهکاری انسان را موجودی با درک محدود و امنیتطلب میداند. ظرفیت فهم و توانایی انسان محدود است و جهان، بهویژه جوامع بشری، بسیار پیچیدهتر از آن هستند که بتوان آنها را با چند فرمول ساده توضیح داد یا پیشبینی کرد. جوامع بشری درهمتنیده و رازآلودند و نمیتوان منطق آنها را بهسادگی در قالب فرمولهای انتزاعی درآورد. از این نگاه، قوانین انتزاعی بهتنهایی پاسخگو نیستند. نتیجه مهم این تلقی، اهمیت مفهوم «امنیت» در محافظهکاری است. مفاهیمی مانند انضباط، قانون، نظم و دیسیپلین در تقریباً همه ایدئولوژیهای محافظهکارانه اهمیت دارند. در کنار آنها، محافظهکاران به تجربه و تاریخ نیز اصالت میدهند.
بستانی برای توضیح این مسئله به سنت بریتانیایی اشاره کرد و گفت بخش قابل توجهی از مطالعات اندیشه سیاسی در دانشگاههای بریتانیا تا سالهای اخیر یا حتی هنوز، در دپارتمانهای تاریخ انجام میشود. دانشگاه کمبریج نیز تا حدود ۱۰ یا ۱۵ سال پیش رشته مستقلی در علوم سیاسی نداشت و پیش از این، این حوزه در دپارتمانهای تاریخ مطالعه میشد. از نظر او، این امر نشان میدهد که برای فهم سیاست، مراجعه به تاریخ اهمیت دارد و صرف مطالعه نظریههای سیاسی و اجتماعی کافی نیست. در نتیجه، نگاه محافظهکارانه نگاهی محتاط، بدبین و واقعگراست و با انواع آرمانگرایی سیاسی، چه آرمان جامعه بیطبقه و چه ایده آزادی مطلق، سر سازگاری ندارد.
جامعه ارگانیک، حق و تعهد
سومین ویژگی محافظهکاری از نظر بستانی، مفهوم «جامعه ارگانیک» است. این مفهوم در برابر تلقی مکانیکی از جامعه قرار میگیرد؛ تلقی که بهخصوص در اندیشه لیبرال قرن هفدهم رواج داشت و جامعه را به ماشین تشبیه میکرد. در نگاه محافظهکارانه، جامعه ارگانیک است و اعضای جامعه مانند اعضای بدن، هر کدام کارکرد و جایگاه خود را دارند. بنابراین، میان آنها نوعی سلسلهمراتب وجود دارد و مفاهیمی چون آزادی نیز در تعلق به این نظم ارگانیک معنا پیدا میکنند.
بهنظر بستانی، محافظهکاران تأکید میکنند که جامعه فقط با «حق» اداره نمیشود، بلکه «تکلیف» و «تعهد» نیز وجود دارد. سیاستی که صرفاً بر حق بنا شود، جذاب به نظر میرسد، اما از دید محافظهکاران، سیاست به همان اندازه که بر حق استوار است، بر تعهد نیز استوار است. بنابراین، نوعی توازن میان حق و تعهد ضروری است.
دین نیز در این جامعه نقش مهمی دارد، اما بستانی تأکید کرد که در اینجا دین لزوماً به معنای ایمان نیست، بلکه بهعنوان یک عنصر مهم اجتماعی و سیاسی مورد توجه قرار میگیرد. دین مدنی و نهاد کلیسا میتوانند کارکردی مثبت در جامعه داشته باشند. در محافظهکاری متأخر، از اواسط قرن نوزدهم و بهویژه در قرن بیستم، مفهوم «ملت» نیز در کنار کلیسا اهمیت پیدا کرد. محافظهکاران متأخر، از جمله اسکروتن، مفهوم ملت را در چارچوب جامعه ارگانیک قرار میدهند. در کنار این مفاهیم، «اقتدار» نیز ضروری است. اگر نظم اجتماعی بر سلسلهمراتب استوار باشد، اقتدار برای حفظ نظم، امنیت و قانون اهمیت پیدا میکند.
بستانی سپس به عنصر دارایی و ثروت اشاره کرد. بهباور وی، مالکیت خصوصی در اندیشه محافظهکاری محترم است، زیرا محافظهکاران معتقدند افراد ثروتمند و مالکان از بهترین محافظان وضع موجودند. سرمایهداران نخستین گروهی هستند که از تغییرات اجتماعی و اقتصادی زیان میبینند و بنابراین تا جایی که بتوانند تلاش میکنند توازنهای اجتماعی را حفظ کنند. این نگاه در کنار ایدههای لیبرالی درباره مالکیت و بازار قرار میگیرد.
راجر اسکروتن و موج جدید محافظهکاری
بستانی در ادامه به راجر اسکروتن پرداخت. به گفته او، آثار اسکروتن از دهه ۱۳۷۰ به فارسی ترجمه شدهاند، هرچند ترجمههای نخست بیشتر به دلیل کارهای او درباره فیلسوفانی همچون کانت و اسپینوزا بود. توجه جدیتر به اسکروتن بهعنوان متفکر محافظهکار در سالهای اخیر و با ترجمه آثاری همچون «متفکران چپ نو» و برخی آثار دیگر افزایش یافته است.
او اسکروتن را متفکری برجسته و مطلع در حوزههای گوناگون دانست: زیباییشناسی، فلسفه سیاسی، که در تاریخ و فلسفه آلمان و فرانسه خیلی خوب کار کرده است. از نگاه بستانی، اسکروتن یکی از چهرههای مهم آخرین موج احیای محافظهکاری بود که بهویژه از دهه ۱۹۹۰ آغاز شد و پس از فروپاشی شوروی و بهخصوص پس از ۱۱ سپتامبر اهمیت بیشتری پیدا کرد. اسکروتن در کنار متفکرانی همچون ساموئل هانتینگتون در آمریکا و پیر منان در فرانسه قرار دارد که هر سه بر ضرورت بازگشت جهان غرب به برخی ارزشهای محافظهکارانه تأکید داشتند.
بستانی ریشه این تحول را در مجموعهای از وقایع مرتبط دانست: ظهور اسلام سیاسی و سپس حادثه ۱۱ سپتامبر. در این دوره، هویتهای اسلامی بهعنوان یک مسئله در جهان غرب مطرح شدند و بخشی از اندیشمندان لیبرال غربی دریافتند که لیبرالیسم موجود ابزار کافی برای مواجهه با اسلام سیاسی در اختیار ندارد.
او پیر منان در فرانسه را نمونهای از این مسئله دانست. بهباور وی، نظام «لائیسیته» در فرانسه بر عدم دخالت دولت در انتخابهای ارزشی، اخلاقی و دینی استوار است، اما در دهههای اخیر این پرسش مطرح شده که آیا صرفاً یک سیاست سلبی و عدم دخالت دولت کافی است یا جامعه به مجموعهای از ارزشهای ایجابی نیز نیاز دارد، چون گونههایی از اسلام سیاسی در حال رواج در جامعه فرانسه است. بستانی توضیح داد که از دید متفکرانی مانند منان، فرانسه باید بتواند از ارزشهایی که هویت مسیحی و تاریخی آن را شکل دادهاند دفاع کند؛ نه الزاماً از مسیحیت بهعنوان ایمان، بلکه از ارزشهایی مانند خانواده.
او این رویکرد را با بحث ساموئل هانتینگتون در آمریکا مقایسه کرد. هانتینگتون نیز پس از ۱۱ سپتامبر در کتاب «ما که هستیم؟» بر هویت پروتستان آمریکایی تأکید کرده بود. از این منظر، مسئله برای این جریان، بازگشت به یک هویت تاریخی و فرهنگی برای ایجاد یک آلترناتیو ایجابی در برابر تهدیدهای جدید بود.
محافظهکاری مدرن و سازگاری با ارزشهای لیبرال
بهگفته بستانی، مهمترین چالش محافظهکاری جدید این بود که باید تعریفی از محافظهکاری ارائه میکرد که با ارزشهای مدرن و لیبرال پذیرفتهشده در جوامع غربی در تعارض نباشد. این دغدغه در محافظهکاری قرن نوزدهم و بیستم وجود نداشت. بسیاری از محافظهکاران آن دوره آشکارا از سلسلهمراتب، سلطنت، اشرافیت و نابرابری دفاع میکردند. اما محافظهکاری جدید وظیفه دشوارتری داشت: چگونه میتوان ارزشهای مدرن جوامع غربی را با لیبرالیسم جمع کرد؟ بستانی معتقد بود کتاب «محافظهکاری» اسکروتن را باید در پرتو همین پرسش خواند.
محافظهکاری و لیبرالیسم؛ یک رابطه پیچیده
از نظر بستانی، محافظهکاری و لیبرالیسم از همان ابتدا رابطهای پیچیده داشتهاند. اسکروتن در تبارشناسی اولیه خود از محافظهکاری، ریشه آن را در واکنش به لیبرالیسم قرارداد اجتماعیگرا نیز بررسی میکند، اما همزمان محافظهکاری به مفاهیم مرکزی لیبرالیسم مانند مالکیت فردی و آزادی وفادار میماند.
اسکروتن در واقع خود را ادامه روایتی از محافظهکاری میداند که ضمن تعهد به ارزشهای لیبرال، با ایده قرارداد اجتماعی نیز موافق نیست. دلیل آن است که ایده قرارداد اجتماعی جامعه را حاصل یک قرارداد مصنوعی میداند، درحالیکه محافظهکاری معتقد است انسان از لحظه تولد در یک بافتار فرهنگی و تاریخی از پیش موجود قرار دارد. این بافتار باید در قانون، مدرسه، نظام سیاسی و دیگر نهادهایی که برای جامعه طراحی میشود، لحاظ شود.
بستانی در ادامه به نقد اسکروتن از مفهوم «آزادی منفی» نزد آیزایا برلین اشاره کرد و گفت اسکروتن این تفکیک را نمیپذیرد و با آزادی منفی نیز مسئله دارد. همچنین ایده اراده عمومی روسو در نظریه قرارداد اجتماعی با نگاه محافظهکارانه تفاوت دارد.
آزادی؛ محصول نظم یا اساس آن؟
در ادامه بحث، یکی از نکات مهم کتاب اسکروتن مطرح شد: تلقی او از آزادی، نسبت میان لیبرالیسم و محافظهکاری را به شکل قابل توجهی تغییر میدهد.
از نگاه اسکروتن، آزادی اساس نظم اجتماعی نیست، بلکه یکی از محصولات جانبی نظم اجتماعی است. به بیان دیگر، زمانی که نظم اجتماعی با ویژگیهایی که محافظهکاران برای آن قائلاند، یعنی سنت، نهاد، قانون و تعلق اجتماعی، تثبیت شود، آزادی نیز در درون آن امکان ظهور پیدا میکند. این تلقی با برداشت کلاسیک لیبرالی از آزادی تفاوت دارد. بستانی یادآوری کرد که در قرن بیستم متفکرانی مانند هایک را میشد هم لیبرال و هم محافظهکار دانست. اما در دهههای اخیر، شکلهایی از لیبرالیسم چپ، بهویژه در آمریکای شمالی، گسترش یافته که با برخی مفاهیم بنیادین محافظهکاری تعارض پیدا کردهاند.
او به چندفرهنگیگرایی، فدرالیسم و برداشتهای جدید از خانواده و حقوق اشاره کرد و گفت این مفاهیم، از نظر محافظهکارانی مانند اسکروتن، با برخی مبانی سنت محافظهکارانه تعارض دارند. بنابراین، پروژه اسکروتن این است که نشان دهد میتوان لیبرال نبود، اما ارزشهای اساسی لیبرالیسم را با محافظهکاری جمع کرد.
چرا محافظهکاری در ایران شکل نگرفته است؟
بستانی در بخش پایانی سخنانش پرسش مهمتری را مطرح کرد: این بحثها که عمدتاً ریشه در تاریخ غرب دارند، چه ارتباطی با ایران دارند؟
او معتقد بود ایران برخلاف برخی کشورهای غربی، سنت محافظهکاری منسجمی نداشته است. از مشروطه تا امروز، جریانهای چپ، حزبی و غیرحزبی، رسمی و غیررسمی، بسیار نیرومند بودهاند، اما محافظهکاری بیشتر در قالب افراد پراکنده ظاهر شده است. او از محمدعلی فروغی، احمد کسروی، میرزا آقاخان کرمانی و سیدحسین نصر بهعنوان نمونههایی نام برد که برخی ویژگیهای محافظهکارانه در اندیشه آنها دیده میشود.
بستانی برای توضیح چرایی شکل نگرفتن محافظهکاری در ایران، سه عامل را مطرح کرد. نخست، عدم تداوم سنت. بهگفته او، اگر سنت مفهوم کلیدی محافظهکاری است، تداوم نیز مفهوم کلیدی سنت است. بدون تداوم، سنت معنا ندارد. جامعه ایران در طول تاریخ خود با انقطاعها و گسستهای متعدد روبهرو بوده و اکنون تقریباً هیچ نهاد کهنی نداریم که بتوان گفت بدون گسست تاریخی تا امروز ادامه یافته است.
او حوزه علمیه را مثال زد و گفت حوزه علمیه امروز، با وجود نام مشابه، از نظر نهادی الزاماً ادامه همان حوزه علمیه دوره صفویه یا دورههای پیشین نیست، بلکه نهاد جدیدی با صورتبندی جدید است. نهاد قانون و نظام آموزشی نیز دائماً دستخوش تغییر شدهاند. سیستم آموزشی ایران در چند دهه اخیر بارها تغییر کرده و حتی بر سر ساختار سادهای مانند تعداد سالهای تحصیل نیز ثبات و توافق وجود نداشته است.
از نظر بستانی، مسئله اصلی اینجا «فقدان انباشت» که در سنت مهم است. انباشت با پیشرفت تفاوت دارد. انباشت مانند سنگبنایی است که گذاشته میشود و سنگهای بعدی بر روی آن قرار میگیرند؛ بنای جدید به اعتبار پایه قبلی استوار میشود. او در ادامه گفت در فرهنگ سیاسی ایران نوعی گرایش وجود دارد که هر چیز قدیمی را کهنه و ازکارافتاده میداند و جدیدترین مدل هر چیز را بهتر میپندارد. از این جهت، به یک معنا «همه ما انقلابی هستیم»، زیرا دائماً به دنبال جدیدترین مدلها و ایدهها هستیم. در چنین شرایطی، اگر سنتی وجود نداشته باشد، محافظهکاری نیز امکان شکلگیری ندارد.
بستانی تأکید کرد ایران سنتهای نامشهود قدرتمندی دارد، مانند سنتهای ملی و اعیاد، اما برای شکلگیری محافظهکاری وجود حداقلی از سنتهای مشهود، یعنی قوانین، رویهها و نهادها نیز ضروری است. ممکن است در ایران افراد محافظهکار وجود داشته باشند، اما بدون نهاد و تداوم نهادی، «محافظهکاری» بهعنوان یک سنت سیاسی شکل نمیگیرد.
او از سیدجواد طباطبایی نیز یاد کرد و گفت یکی از کارهای مهم او تلاش برای تبدیل سنت فکری ایرانی، که در شعر، ادبیات و عرفان به شکل نامشهود وجود داشت، به یک نظم قانونی بود. از این منظر، تأکید طباطبایی بر سنت مشروطه اهمیت داشت و نباید این سنت را کنار گذاشت.
پارادوکس محافظهکاری در ایران
دومین عامل، از نظر بستانی، «پارادوکس محافظهکاری» است. بهباور وی، در ایران اگر کسی بخواهد محافظهکار فکری باشد، مانعی جدی در برابر او وجود ندارد؛ اما اگر بخواهد محافظهکار سیاسی باشد، گاهی مجبور میشود رادیکال و انقلابی عمل کند. در این حالت، محافظهکاری به ضد خودش تبدیل میشود.
بستانی به میرزا آقاخان کرمانی و احمد کسروی اشاره کرد و گفت این افراد در مسائل اجتماعی و روشنفکری بسیار رادیکال بودند و از این منظر گرفتار همین پارادوکس شدهاند. او معتقد بود نمونههای مشابه این وضعیت را در ایران امروز نیز میتوان مشاهده کرد؛ کسانی که خود را محافظهکار میدانند اما رفتار سیاسیشان بسیار رادیکال است.
سومین عامل، از نظر او، محافظهکاری تقلیدی است. برخی جریانها تلاش میکنند مدل محافظهکاری بریتانیا و اندیشه اسکروتن را مستقیماً در ایران پیاده کنند، درحالیکه محافظهکاری بریتانیا محصول چند قرن تاریخ، نهاد، سنت و تجربه خاص این کشور است و حتی کشورهایی مانند فرانسه نیز نتوانستند آن را عیناً اقتباس کنند.
از نظر بستانی، این سه مانع پیامدهای مشخصی داشتهاند. نخست اینکه محافظهکاری در ایران گاهی به «بومیگرایی» یا «سنتگرایی» تبدیل شده است؛ یعنی نوعی نگاه رمانتیک به سنت و حتی ساختن تصویری تخیلی و بازسازیشده از سنت ایرانی، شرقی یا اسلامی. او سیدحسین نصر را نمونهای از این وضعیت دانست و گفت نصر از برخی جهات میتوانست محافظهکار باشد، اما در معنای دقیق مورد بحث، بیشتر بومیگراست.
پیامد دوم، تبدیل محافظهکاری به راست افراطی و ارتجاع است. بستانی تأکید کرد که در اروپا مرز میان محافظهکاری و راست افراطی روشنتر است. راست افراطی ممکن است در برخی موارد با محافظهکاری شباهت ظاهری داشته باشد، اما رویکردی رادیکال دارد و از نظر نظری باید از محافظهکاری جدا شود.
بهگفته بستانی، بخشی از افراد و جریانهایی که در ایران خود را محافظهکار مینامند، به این دو حوزه نزدیکترند تا محافظهکاری کلاسیک. راهحل این وضعیت، کشف محافظهکاری از دل سنت ایرانی است، نه وارد کردن فرمولهای آماده. او به پرویز ناتل خانلری، کسروی و فروغی اشاره کرد و گفت این افراد، با وجود تفاوتهای جدی با یکدیگر، تلاشهایی برای فهم مسائل سیاسی و فرهنگی از دل سنت ایرانی داشتند.
بستانی در نهایت گفت مشکل اصلی محافظهکاری ایرانی این است که «سنتی نیست»؛ یعنی اگر محافظهکاری ایرانی نتواند با سنت خود ارتباط برقرار کند، نمیتواند به محافظهکاری واقعی تبدیل شود. از نظر او، لیبرالیسم ایرانی نیز کمابیش با همین مشکل مواجه است. برخی نمایندگان لیبرالیسم ایرانی از جمله موسی غنینژاد در دهههای گذشته نسبت به بحث محافظهکاری و سنت بیتوجه بودند و تنها در سالهای اخیر توجه بیشتری به موضوعاتی مانند ایرانشهری نشان دادهاند.
وی در پایان این بخش از نشست، بار دیگر بر ضرورت استخراج یک الگوی محافظهکاری از دل تجربه ایرانی تأکید کرد.
محافظهکاری و لیبرالیسم دو روی یک سکهاند
پس از بستانی، شروین مقیمی سخنان خود را آغاز کرد و گفت بستانی بیشتر جنبه تاریخی اختلافات را بررسی کرده، اما او میخواهد از زاویه دیگری به مسئله نگاه کند. به اعتقاد مقیمی، مسئله اصلی این است که مناقشه محافظهکاری و لیبرالیسم در کشورهای لیبرالدموکراتیک غربی، با آنچه در ایران تحت عنوان دعوای محافظهکاران و لیبرالها میشناسیم، ارتباط مستقیمی ندارد. در ایران بیشتر با یک «اشتراک لفظی» روبهرو هستیم که باعث اغتشاش مفهومی شده است. این اغتشاش صرفاً یک مشکل واژگانی نیست، زیرا مانع فهم وضعیت فعلی ایران میشود. وقتی افراد و جریانها را صرفاً با برچسبهایی مانند لیبرال یا محافظهکار تعریف کنیم، تحلیل ما از موقعیت واقعی جامعه نیز دچار مشکل میشود. مقیمی گفت بحث خود را بر وجه مشترک لیبرالیسم و محافظهکاری قرار خواهد داد، نه صرفاً اختلافات آنها. به اعتقاد او، این دو در سنت غربی به نوعی لازم و ملزوم یکدیگرند.
اختلاف اصلی؛ حق فرد و امر فرافردی
مقیمی تأکید کرد که محافظهکاری مدرن بدون در نظر گرفتن اصول بنیادین لیبرالیسم قابل فهم نیست. اصولی که از ماکیاولی، هابز، لاک و اسپینوزا به بعد شکل گرفتند، زمینه مشترک این دو سنت را فراهم کردهاند و بدون این دو، محافظه کایر را نمی تواتن فهیمد. اما او به یک اصل مهمتر اشاره کرد: «الهیات سیاسی». بهاعتقاد مقیمی، لیبرالیسم غربی محصول افول و کنار رفتن ارجاع به یک مرجعیت فراانسانی برای تمهید امور سیاسی است. در این چارچوب، لیبرالیسم بر حق فرد در وضعیت طبیعی و نوعی اتمیسم سیاسی تأکید کرد. در این میان، محافظهکارانی مانند ادموند برک در برابر این دیدگاه گفتند حق تنها مسئله نیست و تکلیف، وظیفه و تعهد نیز وجود دارد. اما به اعتقاد مقیمی، برک با این حرف به سنت پیشامدرن الهیاتی سیاسی بازنمیگردد. او همچنان درون جهان مدرن و درونماندگار باقی میماند، اما عنصر «سنت» را به آن اضافه میکند.
مقیمی توضیح داد که برک در این زمینه حتی به نوعی منطق ماکیاولیستی نزدیک میشود. برک با این ایده مخالف است که انسان بتواند جامعه را از طریق عقل انتزاعی از نو طراحی کند. او بهجای آن از تنوع بیپایان تصادفهایی سخن میگوید که ممکن است هر کدام بهتنهایی معطوف به خیر نباشند، اما برآیند آنها خیر باشد.
مقیمی این ایده را با «دست نامرئی» آدام اسمیت مقایسه کرد و گفت در هر دو مورد، برآیند کنشهای متعدد میتواند چیزی متفاوت از نیت تکتک کنشگران ایجاد کند. از این منظر، برک کاملاً مدرن است و نباید صرفاً به دلیل ارجاع او به کلیسا یا دین، او را به سنت پیشامدرن بازگرداند.
نیاز به یک عنصر فرافردی
به گفته مقیمی، اختلاف اصلی محافظهکاران با لیبرالها این است که نمیتوان کل جامعه سیاسی را صرفاً بر اساس حق انتزاعی فرد در وضعیت طبیعی بنا کرد. این کار میتواند به فروپاشی جامعه منجر شود. بهباور وی، جامعه به یک مولفه «فرافردی» نیاز دارد، اما این عنصر الزاماً «فراانسانی» نیست. برک نمیگوید باید به یک مرجع متعالی یا الهی ارجاع دهیم؛ بلکه میگوید باید چیزی وجود داشته باشد که از افراد منفرد و اتمهای جدا از هم فراتر رود. این عنصر، از نظر مقیمی، «سنت تاریخی» است. سنت در ساحت درونماندگار انسانی شکل گرفته، اما فرافردی است و به همین دلیل میتوان به آن ارجاع داد و بر آن تکیه کرد. این نکته هم تفاوت محافظهکاری و لیبرالیسم مدرن را در غرب نشان میدهد و هم اتحاد آنها را در برابر تلقی پیشامدرن آشکار میکند؛ زیرا هر دو درونماندگارند.
عقل انسانی کافی نیست
مقیمی دومین مشکل مورد نظر محافظهکاران را ناکافی بودن عقل انسانی برای سامان دادن به امور سیاسی دانست. به گفته او، اسکروتن انقلاب فرانسه را نخستین «انقلاب فلسفی» میداند؛ انقلابی که در آن تلاش شد با استفاده از مجموعهای از ایدههای انتزاعی، جامعه بهصورت رادیکال بازسازی شود.
از نظر محافظهکاران، چنین رویکردی به فاجعه منجر شد، زیرا ساختار سنت را درهم شکست. مقیمی گفت اسکروتن در توضیح برک حتی از دفاع او از «پیشداوری» سخن میگوید. برک معتقد است ذخیره عقل هر فرد اندک است، اما جامعه دارای انباشت عقلانیت است. پیشداوری و عادت اجتماعی میتوانند انسان را در لحظات اضطراری از تردید و بیتصمیمی نجات دهند و فضیلت را به بخشی از طبیعت و رفتار او تبدیل کنند.
مقیمی این موضع را کاملاً مدرن دانست، زیرا دفاع از سنت و حتی پیشداوری برای حفظ تداوم اجتماع سیاسی، با سنت فلسفی قدیم متفاوت است. او در مقابل، به فیلسوفانی مانند سقراط اشاره کرد که خود سنت را مورد پرسش قرار میدادند و بر عقل نظری تأکید داشتند.
از نظر مقیمی، دو جریان ظاهراً متضاد، یعنی کسانی که میخواهند جامعه را با عقل نظری از نو بسازند و کسانی که عقل نظری را نفی کرده و از سنت و حتی پیشداوری دفاع میکنند، در یک نقطه به هم میرسند: هر دو محصول کنار گذاشتن استراتژی فیلسوفان سیاسی کلاسیکاند.
انتقاد از اسکروتن و ارجاع او به ارسطو
مقیمی در ادامه نقدی را نیز متوجه اسکروتن کرد. او گفت اسکروتن در جایی ادعا میکند بسیاری از ایدههای محافظهکاران مدرن پیشتر در آثار ارسطو وجود داشتهاند، اما این ادعا نیازمند تأمل است.
مقیمی به تمایز ارسطو میان زندگی فلسفی و زندگی سیاسی اشاره کرد و گفت ارسطو لزوماً شیوه زندگی سیاسی را نفی نمیکند. حتی در پایان «اخلاق نیکوماخوس» نیز زندگی سیاسی و زندگی متحملانه جایگاه خاصی دارند. بنابراین، در نسبت دادن تمام ایدههای محافظهکارانه مدرن به ارسطو باید احتیاط کرد.
با این حال، مقیمی دوباره بر گزاره مرکزی خود تأکید کرد: محافظهکاری مدرن و لیبرالیسم را نمیتوان بهطور کامل از یکدیگر جدا کرد. به تعبیر او، این دو «یک پکیج» و دو روی یک سکهاند و محافظهکاری مدرن بدون لیبرالیسم معنای خود را از دست میدهد.
مسئله اصلی ایران هنوز محافظهکاری و لیبرالیسم نیست
مقیمی در ادامه، بحث خود را به ایران منتقل کرد. به اعتقاد او، مشکل اصلی ایران این است که هنوز تکلیف جبههای که سیاست را با استناد به یک امر فراانسانی و الهیاتی پیش میبرد و از قدرت نیز برخوردار است، روشن نشده است. تا زمانی که این مسئله حل نشده، دعوای محافظهکاری و لیبرالیسم در ایران اساساً موضوعیت ندارد. از این منظر، کسانی که در ایران خود را محافظهکار یا لیبرال میدانند، ممکن است در سطح عمیقتر در یک جبهه قرار داشته باشند.
او برای توضیح این مسئله به مقایسه آخوندزاده و مستشارالدوله پرداخت. به گفته او، معمولاً آخوندزاده را یک لیبرال رادیکال معرفی میکنند، زیرا در برخی آثارش از عقل و فاصله گرفتن از خرافات و تعصبات سخن گفته است. مستشارالدوله نیز گاه چهرهای میانهرو معرفی میشود. اما از نظر مقیمی، مسئله اصلی نزاع این دو نیست، بلکه مسئله بزرگتر، نسبت هر دو با جریانهای متکی بر مرجعیت الهیاتی است.
از این منظر، جمهوریخواهی، پادشاهیخواهی یا ایرانشهری به خودی خود بیانگر اختلاف بنیادی میان لیبرالیسم و محافظهکاری نیستند. مقیمی معتقد بود بسیاری از این جریانها در نهایت پروژه تجدد را دنبال میکنند و اختلافاتشان در سطحی دیگر قرار دارد. روشنفکران دوره مشروطه، به گفته او، دستکم درک میکردند که برخی اختلافات تاکتیکی میان خودشان نباید آنها را از جبهه اصلی جدا کند.
او به ملکمخان و آخوندزاده نیز اشاره کرد و گفت: آنها در عین اختلاف، دشمن مشترک و مسئله اصلی را میشناختند و دعواهای میان خود را به مسئله اصلی تبدیل نمیکردند. اما در ایران امروز، به اعتقاد مقیمی، جمهوریخواهان، پادشاهیخواهان و طرفداران ایرانشهری درگیر اختلافاتی شدهاند که از نظر او، دعوای واقعی محافظهکاری و لیبرالیسم نیست. مسئله اصلی جای دیگری است و تا زمانی که نسبت جامعه با مرجعیت الهیاتی روشن نشود، این برچسبها کارایی تحلیلی ندارند.
محافظهکار یا الهیاتی؟
مقیمی سپس به کاربرد واژه محافظهکار درباره جریانهایی مانند جبهه پایداری اعتراض کرد. به اعتقاد او، نمیتوان جریانهایی را که خواهان تغییرات بسیار رادیکال و بازسازی کامل جامعهاند، محافظهکار نامید. اگر یک جریان خواهان تغییر بنیادی سیاست اجتماعی، اقتصادی، منطقهای و بینالمللی باشد، صرفاً به دلیل تأکید بر برخی ارزشهای سنتی، محافظهکار محسوب نمیشود. او نتیجه گرفت که در چنین مواردی بهتر است از مفهوم «الهیاتی» استفاده کنیم، زیرا جریانهای الهیاتی میتوانند در عین اتکا به مرجعیت دینی، بسیار رادیکال باشند. از نظر مقیمی، برچسب «محافظهکار» در این موارد گمراهکننده است.
او تأکید کرد که ایران ابتدا باید تکلیف خود را با مرجعیت الهیاتی روشن کند. اگر قرار است جامعه مدرن شود، باید نسبت خود با این مرجعیت را مشخص کند؛ یا آن را کنار بگذارد، یا بهنحوی با آن مواجه شود، یا آن را بهعنوان مرجع سیاسی بپذیرد. پس از شکلگیری یک نظم سیاسی درونماندگار و غیرالهیاتی، آنگاه میتوان در معنای دقیقتر درباره محافظهکار و لیبرال سخن گفت. در چنین شرایطی، اگر گروهی از سنتهای تاریخی و انسانی دفاع کند، میتوان آن را محافظهکار نامید و گروهی دیگر که جمهوریخواه و لیبرال است، میتواند در برابر آن قرار گیرد. اما به اعتقاد مقیمی، ایران هنوز در مرحلهای پیش از شکلگیری چنین دوگانهای قرار دارد.
در بخش پایانی نشست، شاهین زینعلی، مترجم کتاب سخن گفت. او ابتدا به نکتهای جالب از زندگی خودنوشت اسکروتن اشاره کرد: «اسکروتن روایت میکند که در جوانی به دفتر حزب محافظهکار رفت و مجموعهای از ایدهها و مبانی فلسفی خود را ارائه کرد و حدود دو ساعت درباره آنها سخن گفت. در پایان، مسئول دفتر از او پرسید «چقدر پول میتوانی بیاوری؟»؛ یعنی در دفتر حزب محافظهکار نیز لزوماً علاقهای جدی به مباحث فلسفی محافظهکاری وجود نداشت.»
بهگفته زینعلی، اسکروتن پس از این تجربه، بیشتر به آثار نظری خود پرداخت و کتاب حاضر نیز در واقع چکیدهای از بازخوانی او از تاریخ محافظهکاری است. زینعلی توضیح داد که کتاب چند فصل دارد و سه بخش آن برای موضوع نشست اهمیت ویژهای دارند. یکی از این بخشها، فصل مربوط به «زایش محافظهکاری فلسفی» که پیشتر در مجله «سیاستنامه» منتشر شده بود. بخش دیگر به محافظهکاری در آلمان و فرانسه میپردازد و نشان میدهد که شرایط تاریخی متفاوت این دو کشور چگونه صورتهای متفاوتی از محافظهکاری را پدید آورد. اسکروتن در این بخش حتی هگل را نیز در ذیل محافظهکاری بررسی میکند و توضیح میدهد که چگونه در شرایط خاص آلمان میتوان هگل را دارای جنبههایی محافظهکارانه دانست.
بخش دیگری از کتاب به «محافظهکاری فرهنگی» اختصاص دارد. در اینجا چهرههایی مانند تی. اس. الیوت بررسی میشوند که الزاماً محافظهکار سیاسی یا حتی صاحب نظریه سیاسی نبودند، اما آثارشان تجلیلی از گذشته و بهویژه سدههای میانه داشت و از نظر اسکروتن همین امر آنها را در زمره محافظهکاران فرهنگی قرار میدهد.
زینعلی همچنین به فصل مربوط به تأثیر سوسیالیسم بر محافظهکاری اشاره کرد. اسکروتن در این فصل بررسی میکند که چگونه پس از دو جنگ جهانی، حتی دولتهای محافظهکار اروپایی به سمت برنامهریزی از بالا و تمرکز بیشتر دولت رفتند و اندیشه سوسیالیستی درباره برنامهریزی، بهخصوص در حوزه اقتصاد و سپس جامعه، به یکی از جریانهای غالب در سیاست اروپا تبدیل شد.
سه مرحله در تحول محافظهکاری
بهگفته زینعلی، اسکروتن در بازخوانی خود سه مرحله را برای تحول محافظهکاری توضیح میدهد. مرحله نخست، محافظهکاری بهعنوان یک اندیشه واکنشی است. نکته جالب این است که خود ادموند برک، که بعدها «پدر محافظهکاری» شناخته شد، عضو حزب ویگ بود؛ حزبی که در زمان خود یکی از احزاب رادیکال اروپا محسوب میشد.
محافظهکاری از نظر اسکروتن، اندیشهای واکنشی و در عین حال شدیداً محلی و منطقهای است. وقتی امواج انقلاب فرانسه به بریتانیا رسید و فردگرایی شدید و ستیز با سنت، نهادهای کهن و حتی خانواده، جامعه بریتانیا را نگران کرد، واکنشی محافظهکارانه شکل گرفت. کتاب مشهور برک درباره انقلاب فرانسه نیز در همین زمینه نوشته شد و به یکی از متون بنیادین محافظهکاری تبدیل شد.
پاسخ محافظهکارانه به فردگرایی این بود که فرد اساساً موجودی مشروط به اجتماع است. این اجتماع میتواند در دورههای مختلف قبیله، قومیت یا ملت باشد. بنابراین، محافظهکاران بر حفظ میهن، مرزهای ملی و نهادهای کهن تأکید کردند؛ نهادهایی که روابط اجتماعی را حفظ میکردند و به جامعه انسجام میبخشیدند.
اما مرحله بعدی، بهویژه پس از دو جنگ جهانی، با گسترش برنامهریزی متمرکز دولتی همراه شد. نظم قدیم فروپاشید و فروپاشی امپراتوری اتریش ـ مجارستان یکی از نمادهای این تغییر بود. در این جهان جدید، هایک جایگاه مهمی در روایت اسکروتن دارد. هایک خود تأکید میکرد که محافظهکار نیست و مقالهای نیز با عنوان «من محافظهکار نیستم» دارد، اما اسکروتن او را لیبرالی میداند که دفاعی محافظهکارانه از آزادی ارائه میکند. او میان هایک و متفکر محافظهکاری مانند مایکل اوکشات نیز شباهتهایی میبیند.
نظم خودانگیخته و نقد برنامهریزی
زینعلی توضیح داد که هسته اصلی اندیشه هایک این است که همانطورکه در اقتصاد نظم خودانگیخته شکل میگیرد، قوانین اقتصادی و اجتماعی نیز باید از دل تعاملات مستمر افراد و گروهها پدید آیند، نه از طریق برنامهریزی مطلق از بالا. بهباور وی، اوکشات این منطق را به سیاست نیز تعمیم میدهد. جامعه و سیاست نمیتوانند اهداف و چشماندازهای کاملاً برنامهریزیشده داشته باشند که همه افراد را برای رسیدن به آنها بسیج کنند. از این منظر، نقد برنامهریزی فقط متوجه سوسیالیسم نیست، بلکه هر ایدئولوژی تمامیتخواهی را نیز دربرمیگیرد؛ از جمله فاشیسم و دیگر ایدئولوژیهایی که میخواهند جامعه را مانند مادهای خام از نو شکل دهند.
بهگفته مترجم کتاب، اسکروتن نیز تأکید میکند که جامعه و قوانین آن پویا و در حال تحولاند. بنابراین نمیتوان هدفی را که پنجاه سال پیش برای جامعه تعیین شده، برای همیشه «وحی منزل» دانست و همه را برای رسیدن به آن بسیج کرد. یکی از ویژگیهای مشترک محافظهکاران، پذیرش نقص و محدودیت انسانی است. محافظهکاران بهجای تلاش برای خلق یک جامعه کامل، محدودیت و نقص را بخشی از واقعیت جامعه انسانی میدانند. این نگاه به این معنا نیست که محافظهکاران خواهان حذف رقابت سیاسی یا اختلاف اجتماعیاند. برعکس، اگر جامعه پویا باشد، رقابت و حتی خصومت سیاسی اجتنابناپذیر است. تلاش برای حذف این اختلافها ممکن است آنها را پیچیدهتر و عمیقتر کند. پاسخ محافظهکارانه، از نگاه اسکروتن این است که رقابت و تخاصم اجتماعی و سیاسی باید از راههای دیگری کنترل و تعدیل شود. تعلقات خانوادگی، اجتماعی و ملی ممکن است از منظر عقلانیت فردگرایانه کاملاً «عقلانی» نباشند، اما میتوانند پایهای برای کنترل رقابتهای اجتماعی و ایجاد نوعی «ما» باشند.
در نهایت، بهگفته زینعلی، همینجا محافظهکاران و لیبرالها دوباره در یک جبهه قرار میگیرند: هر دو در برابر نظامهای مبتنی بر مدیریت مطلق و برنامهریزی از بالا، از آزادی و نظامهای آزاد دفاع میکنند؛ البته آزادی و نظام آزاد در معنای غربی و لیبرالدموکراتیک آن. با این همه، در اندیشه اسکروتن نقطهای وجود دارد که در آن محافظهکاری و لیبرالیسم به هم میرسند: دفاع همزمان از وحدت ملی، مرزها، جامعه مشخص و نهادهای کهن از یک سو، و دفاع جدی از آزادی از سوی دیگر.
محافظهکاری و ایران معاصر
وی سپس به ایران بازگشت و گفت محافظهکاری در کشورهای مختلف شکلهای متفاوتی دارد. محافظهکاری بریتانیا پیوندی جدی با سلطنت دارد، درحالیکه محافظهکاری آمریکایی چنین نیست و بیشتر به جمهوریخواهی و قانون اساسی آمریکا، که خود یکی از مظاهر نظم لیبرال است، متکی است. به همین دلیل نمیتوان نسخه محافظهکاری بریتانیا یا آمریکا را مستقیماً برای ایران تجویز کرد.
زینعلی بحران اصلی ایران امروز را «بحران حاکمیت» دانست: ممکن است ایدهها، برنامهها و سیاستهایی تدوین شوند، اما دولت قادر به اجرای آنها نباشد. از این منظر، تجویزهایی مانند کاهش نقش دولت یا صرفاً تأکید بر محلیگرایی و حفظ سنتهای محلی، بدون توجه به بحران حاکمیت، پاسخگویی وضعیت ایران نیستند.
او همچنین به دوقطبیهای ژورنالیستی مانند «اصلاحطلب ـ محافظهکار» اشاره کرد و گفت چنین دوگانهای در اندیشه سیاسی معنای دقیقی ندارد. به همین ترتیب، دوقطبیهایی مانند آزادیخواهی در برابر حفظ امنیت ملی در برابر اقتدار نیز در بسیاری موارد سادهسازیهایی هستند که مانع فهم دقیق مسائل میشوند. اما اگر قرار باشد از آثار اسکروتن برای ایران الهام بگیریم، مهمترین درس آن «بازاندیشی» است. باید دائماً از خود پرسید در هر تحول اجتماعی چه چیزی را از دست دادهایم، چه چیزی به دست آوردهایم و چه چیزی را باید حفظ کنیم. مسئله این است که ارزشگذاری کنیم آیا آنچه از دست رفته یا در حال از دست رفتن است، در برابر آنچه به دست میآوریم، ارزش این معامله را دارد یا نه.
او همچنین بر تأکید اسکروتن، با الهام از برک، بر روابط همسایگی، اجتماعی و خویشاوندی و «هستههای کوچک» اجتماعی تأکید کرد؛ هستههایی که میتوانند در معنای امروزی به شکلگیری جامعه مدنی، حفظ روابط اجتماعی، تقویت انسجام و ایجاد احساس تعلق کمک کنند.
زینعلی در جمعبندی این بخش گفت نطفه محافظهکاری در بستری لیبرال بسته شده است. اسکروتن با نقل یا نقل به مضمون از برک میپرسد اگر قرارداد اجتماعی وجود دارد، میان چه کسانی باید بسته و امضا شود؟ قرارداد فقط میان انسانهای حاضر نیست؛ بلکه میان نسل امروز، گذشتگان و آیندگان نیز وجود دارد. از همین رو، یکی از نقاط تلاقی محافظهکاری و لیبرالیسم همین تصور گسترده از قرارداد اجتماعی است. او در نهایت با استفاده از تعبیری که به لئو اشتراوس نسبت داد، مسئله محافظهکارانه امروز را چنین صورتبندی کرد: چگونه میتوان نظمی را که با تعدی و ظلم همراه نیست، با آزادیای که به هرجومرج منجر نمیشود، آشتی داد و به تعادل رساند؟
محافظهکاران و پارادوکس رادیکالیسم
وی سپس به تناقضی تاریخی در ایران اشاره کرد: محافظهکاران در برخی دورهها برای دفاع از نظم موجود ناچار شدهاند از سیاستهای رادیکال حمایت کنند. پس از مشروطه و در دوره رضاشاه، نمونههایی وجود داشت که افرادی از دولتی حمایت میکردند که خود با سیاستی بسیار رادیکال در حال بازسازی جامعه بود، در حالی که حامیان آن از منظری محافظهکارانه به این سیاستها نگاه میکردند. به اعتقاد او، این تناقض را میتوان در آثار کسانی مانند کاظمزاده ایرانشهر و محمدعلی فروغی نیز مشاهده کرد.
نشست «محافظهکاری و لیبرالیسم در ایران» با پرسشوپاسخ حضار به پایان رسید.
۲۱۶۲۱۶







نظر شما