گروه اندیشه: محمدرضا لبیب پژوهشگر حوزه مطالعات دیالوگ و دبیر علمی باشگاه اندیشه در یادداشتی که در سایت مشق نو نوشتنه، به رونالد دورکین در آخرین کتابش، «دینداری در میان بیخدایان» پرداخته است. او معتقد است که دورکین با تفکیک دینداری از خداباوری، ارزشِ زندگی را مستقل از ارادهی الهی یا نیستیِ پس از مرگ معنا میکند. او در فصل پایانی نشان میدهد حقیقت ارزش، امری عینی و خودبنیاد است. از نظر لبیب دورکین معتقد است، جاودانگی حقیقی نه بقای ابدیِ روح، بلکه خلق یک «زندگی خوبزیسته» بهمثابه دستاوردی اصیل و هنرمندانه در مواجهه با فناپذیری است. این یادداشت را در ادامه می خوانید:
****
رونالد مایلز دورکین (۱۹۳۱–۲۰۱۳) یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان حقوق و سیاست در سنت آنگلوآمریکن بهشمار میآید. محور اصلی تفکر دورکین همواره این بوده است که حوزههای بهظاهر مستقلِ حقوق، اخلاق، و سیاست در نهایت به یک شبکه واحد از ارزشهای عینی بازمیگردند. رویکردی که به «تفسیر بهمثابه یکپارچگی»[۱] شهرت دارد. آخرین کتاب رونالد دورکین، «دینداری در میان بیخدایان» (Religion Without God)، متنی کوتاه اما پرمسئله است که در آن یکی از دقیقترین ذهنهای فلسفه حقوق و اخلاق سده بیستم، در واپسین ماههای حیاتاش[۲]، به پرسشی رو میآورد که کمتر در کارنامه او دیده شده بود: پرسش از دین، از ارزش، و در نهایت از مرگ. فصل چهارم و پایانی این کتاب، با عنوان «مرگ و جاودانگی»، در واقع نقطه فرودِ کل استدلال کتاب است. جاییاست که دورکین میکوشد نشان دهد حتی مواجهه با فناپذیری هم به هیچ متافیزیک الهیاتی نیازمند نیست.
این کتاب بر پایه «سخنرانیهای اینشتین» شکل گرفته که دورکین در دسامبر ۲۰۱۱ در دانشگاه برن سوئیس ایراد کرد و بعدها، پیش از مرگاش، آن را برای انتشار در انتشارات دانشگاه هاروارد بازبینی کرد. کتاب در ۲۰۱۳ منتشر شد و در چهار فصل سامان یافته: «آتئیسم دینی؟»، «جهان»، «آزادی دین»، و «مرگ و جاودانگی».
تا آنجا که نگارنده دریافته است هسته استدلال دورکین این است که «دین» فراتر از باور به خداست: دینداری در معنای عمیقتر آن، پذیرشِ عینیتِ ارزش است. این باور که زندگی انسانی معنا و اهمیتی فینفسه دارد و طبیعت، ورای واقعیت صرف، والا و باشکوه است. الهامبخش این ایده سخن مشهور اینشتین است که خود را با آنکه به خدا باور نداشت، «بهشدت دیندار» میخواند، چون در برابر رازهای هستی احساس ستایش و شگفتی میکرد. بر این پایه، دورکین دو نوع دینداری را از هم متمایز میکند: دینداریِ خدامحور (godly) و دینداریِ خداناباور اما دینورز (religious atheism)، و میکوشد نشان دهد که میان این دو، در سطح تعهد به ارزشهای اخلاقی و زیباییشناختی، شکافی بنیادین نیست.
بازتاب این کتاب در نقدهای دانشگاهی و مطبوعاتی چندگانه بوده است و نقدهای جانانهای را دیده است که متأسفانه دست نویسنده از دنیا کوتاه بود که این نقدها را پاسخ گوید و احیاناً پروژهاش را بسط دهد. در این مجالِ کوتاه از بیان آنچه در سه فصل دیگر گذشت، میگذرم و صرفاً به فصل چهارم که کوتاهترین فصل کتاب است، میپردازم. این فصل در واقع کاربستِ همان تز اصلی دورکین درباره عینیت ارزش در دشوارترین میدان ممکن است: مواجهه با مرگ.
نکته مهم برای فهم فصل چهارم این است که ایده محوری این کتاب یعنی «عینیت ارزش، مستقل از وجود یا عدم وجود خدا» در واقع بسطیافته همان بنیادی است که دورکین در کتابِ عدالت برای خارپشتها پیریخته بود: این باور که حقیقت اخلاقی نه به دانش تجربی و نه به اراده الهی محتاج است، بلکه در نظام خودبنیاد ارزشها ریشه دارد.
دورکین این فصل را با اشارهای طنزآمیز به وودی آلن میگشاید. آلن که وقتی به او گفتند «در آثارش زنده خواهد ماند»، گفت ترجیح میدهد در آپارتماناش زنده بماند. این حکایت دریچهای است برای طرح پرسش اصلی فصل: آیا ادیانِ خدامحور، با وعده حیات جاودان، چیزی میدهند که یک نگرش دینیِ خداناباور از دادناش ناتوان است؟

دورکین نشان میدهد که تصویرهای رایج از بهشت، فرشتگان بر ابرها، خداوندی سپیدموی با کلید در دست در واقع «فرارهایی سرگرمکننده» از دشواریِ واقعیِ مسئلهاند، زیرا هیچکس نمیتواند معنای واقعیِ «زیستن پس از مرگ» را تصور کند. به باور او، کشش این وعده در وهله نخست منفی است: زندگی پس از مرگ فقط باید «آن نیستیِ کامل و نابودکننده» را نفی کند؛ اثباتی درکار نیست.
سپس دورکین پرسش را وارد میدان تازهای میکند: آیا اساساً وجود خدا برای هرگونه بدیل بر نیستیِ محض ضروری است؟ او با موازیسازی جسورانهای میان الهیات و فیزیک کوانتوم، امکان یک «جاودانگیِ طبیعی» را بدون ارجاع به معجزه یا خدا میسنجد: همانگونه که پدیدههای کوانتومی، مانند گربه شرودینگر یا فرضیههای کیهانشناختی درباره پیدایش جهان از هیچ، دیگر معجزه تلقی نمیشوند بلکه صرفاً بخشی از قوانین طبیعیاند که هنوز بهدرستی کشف نشدهاند، شاید بتوان تصور کرد که نوعی «ماده یا انرژیِ ذهنی» از مغز هر انسان ساطع میشود و پس از مرگ او در جهان باقی میماند. خواه در قالب بازپیوستنِ آن به مغزی نوزاد (چیزی شبیه تناسخ)، خواه بهصورت اجزایی مستقل تا پایان عمر جهان، یا حتی فراتر از آن. دورکین آشکارا میگوید این فرضیه نه چندان دلگرمکننده است و نه اثباتشدنی، اما نکته فلسفیِ او همینجاست: نفسِ امکانِ چنین تداومی، اگر باشد، محتاج خدا نیست. زیرا کوانتوم نقض قانون طبیعت نیست، بلکه نشانه ناتمامیِ فهم ما از قانون طبیعت است.
اما دورکین بلافاصله دلیل عمیقتری را که ممکن است خدا را برای جاودانگی ضروری جلوه دهد، مطرح میکند: سنتهای دینی معمولاً حیات اخروی را مشروط به داوری اخلاقی میدانند. بهشت برای نیکان، دوزخ برای بدکرداران. اما نوسانِ کوانتومی که نمیتواند داوری کند. داوری به شعوری تشخیصدهنده نیاز دارد، و اینجاست که گویی خدا ضرورت مییابد. دورکین این استدلال را وارونه میکند. بهجای آنکه بگوید «چون خدایی کیفردهنده هست، پس داوری هم هست»، پیشنهاد میکند اینگونه بیندیشیم که «خدا از آن رو ضروری مینماید که وجودش داوری را ممکن میسازد» یعنی کارکرد خدا در اینجا نه بهعنوان پاداشدهنده و کیفردهنده، بلکه بهعنوان تضمینکننده معیاری عینی برای زیستنِ خوب است. او حتی رویکرد پاداش/کیفر را ناسازگار با تصویر خدایی خردمند میداند: خدایی که میخواهد انسانها خوب زندگی کنند، بیگمان میخواهد این از سرِ احترام به زندگی یا محبت باشد، نه از ترسِ دوزخ.
در این نقطه، دورکین آشکارا معمای اوتوفرون افلاطون را وارد بحث میکند: آیا خدا با اراده محض خود معیار زیستنِ خوب را میآفریند؟ اگر چنین باشد، پیروی از آن معیار صرفاً اطاعت است، نه دستاوردی اخلاقی از آنِ ما. یا آنکه معیاری عینی و مستقل از اراده خدا وجود دارد که خدا هم فقط داناتر از ما به آن است؟ (در واقع «خوب»، «خوب» است چون خدا میگوید یا چون «خوب» است خدا هم امر به آن میکند؟) در این صورت آنچه واقعاً بنیادین است، نه دانشِ برتر خدا، بلکه همان داوریِ پیشینی است که میگوید حقیقتی اخلاقی و عینی وجود دارد. داوریای که به هیچ پیشفرض الهیاتیای نیاز ندارد و به همان اندازه در دسترسِ آتئیستِ دینورز است که در دسترسِ مؤمن. این، به گفته دورکین، نقطه کانونیِ کل استدلال کتاب است: آنچه در بنیادیترین سطح به رانه زیستنِ خوب معنا میدهد، همین باور به وجود عینی و مستقلِ راه درستِ زندگی است. همان نگرش دینیای که در فصل نخست کتاب معرفی شده بود.
آنچه مؤمن و آتئیستِ دینورز را از هم جدا میکند، اختلافی علمی درباره تبیین نهاییِ ماده و ذهن است، نه اختلافی درباره حقیقتِ ارزش. در پایان فصل، دورکین از پرسشِ «آیا جاودانگی ممکن است؟» به پرسشِ «چه چیزی سزاوار نامِ جاودانگی است؟» میرسد. او معنای عامیانه جاودانگی، تداوم ابدیِ حیات، را ناکافی میداند: حتی اگر ذراتِ ذهنیِ ما در جهان باقی بمانند، این بقا فاقد ارزشی است که بایستهاش باشیم. سپس دو معنای دیگر جاودانگی را از رهگذر تحسینِ آثار وودی آلن میسنجد: نخست، جاودانگیِ شهرت آنکه اثر یا نام کسی نسلها به یاد بماند، مثل هومر یا شکسپیر. اما دورکین یادآوری میکند که حتی این شهرتها فناپذیرند، چرا که تمدنها و در نهایت خودِ سیاره از میان میروند. دوم، و برای دورکین مهمتر، جاودانگی بهمعنای دستاوردی است که ورای زمان میایستد: یک اثر هنری، از آنرو که آفریده شده، ارزشی دارد که به تداومِ تحسینِ آیندگان وابسته نیست.
دورکین این ایده را از قلمرو هنر به قلمرو زندگیِ روزمره میکشاند و شعرای رمانتیک را بهیاد میآورد که میگفتند باید زندگیِ خویش را به یک اثر هنری بدل کنیم. به باور او، این سخن را میتوان درباره هر زندگیِ آگاهانه و خوبزیسته صادق دانست، حتی زندگیِ کسی که هیچ شهرت یا آفرینشِ هنریای ندارد اما در خانواده و اجتماع خود خوب زیسته و خوب دوست داشته است. او همان استدلال را از کتاب پیشین خود، عدالت برای خارپشتها، وام میگیرد: همانطور که نواختنِ درست یک قطعه یا ساختنِ یک صندلی یا یک شعر، رضایتی کامل و خودبسنده به همراه دارد، یک زندگی نیز میتواند دستاوردی کامل و خودبسنده باشد، با ارزشی نهفته در همان هنرِ زیستن.
دورکین صادقانه اذعان میکند که این نوع جاودانگی ممکن است ترسِ ما از مرگ را تسکین ندهد اما به باور او، این تنها نوع جاودانگیای است که میتوانیم آن را معقول تصور کنیم و بجاست که بخواهیماش. و این باور که زندگیِ خوبزیسته دستاوردی است در برابر بزرگترین چالشِ یک موجود فانی. به گفته او، اگر چیزی «دینی» باشد، همین است؛ باوری که بهیکسان در دسترسِ هر دو اردوگاهِ دین، خدامحور یا خداناباور، است.
او میکوشد نشان دهد که هم امکانِ طبیعیِ نوعی بقا (بدون معجزه) و هم معیارِ اخلاقیِ زیستنِ خوب (بدون داوریِ الهی) را میتوان بینیاز از خدا صورتبندی کرد، و آنچه در نهایت بهجای «جاودانگیِ متعارف» مینشیند، تعهدِ اگزیستانسیل به زیستنِ زندگی بهمثابه دستاوردی خودبسنده است. این تصویر، در عین حسّ و حالِ سکولار خود، پژواکهایی از سنتهای دیگرِ اندیشیدن به مرگ دارد. از تأکید رواقی بر «هنرِ مردن» تا صورتبندیهای اگزیستانسیالیستی از مرگ بهمثابه افقی که به زندگی جدیت میبخشد. بیآنکه دورکین آشکارا به آن سنتها ارجاع دهد. مرگاندیشیِ دورکین، در غیابِ خدا، نه به نیهیلیسم میانجامد و نه به وعده رستگاری. بلکه به اخلاقِ مسئولیت در برابر یک زندگیِ واحد و بازگشتناپذیر میرسد، تصویری که میتواند نقطه آغازِ گفتوگویی پرثمر با سنتهای الهیاتیِ دیگر، از جمله سنت اسلامی درباره مرگ و معاد، باشد.
*این یادداشت بخشی از پژوهشی است که سالها پیش در دورۀ تحصیل کارشناسی ارشد از سوی نگارنده انجام گرفته است و اینک به بهانۀ انتشار ترجمۀ این کتاب توسط دوست فاضل و نیک، دکتر جواد حیدری منتشر میشود.
پینوشت
[۱] interpretation as integrity
[۲] و به عبارتی در واپسین لحظات حیاتاش؛ چنانچه از مترجم محترم این اثر دکتر جواد حیدری شنیدم که دورکین در آمبولانسی که آخرین مرکب زندگیاش بود نسخه نهایی کتاب را به دست انتشار میسپرد.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما