فهیمه نظری: صدوبیست سال پس از انقلاب مشروطه، پرسشهای بنیادین آن همچنان در برابر جامعه ایران قرار دارند: منشأ مشروعیت قدرت کجاست؟ چگونه میتوان اراده حاکم را به قانون محدود کرد؟ و چرا کوشش ایرانیان برای گذار از حاکمیت فردی به نظمی مبتنی بر ملت، قانون و نهادهای پایدار، بارها با مانع روبهرو شده است؟ مشروطه را معمولاً سرآغاز تأسیس حکومت قانون و تبدیل رعیت به شهروند میدانند؛ اما قانون اساسی برآمده از آن، خود حامل ناسازهای مهم بود: سلطنت از یک سو «موهبتی الهی» خوانده میشد و از سوی دیگر، ودیعهای معرفی میشد که ملت آن را به شخص پادشاه تفویض میکند. کنار هم قرار گرفتن این دو منبع مشروعیت، از دشواری پیوند دادن سنت سیاسی ایران با مفاهیم جدیدی چون حاکمیت ملت، نمایندگی و حقوق شهروندی حکایت داشت.
نوید کلهرودی، دانشآموخته اندیشه سیاسی دانشگاه تهران، در رساله دکتری خود با عنوان «خیال اجتماعی ایرانیان و تحول مفهوم شاهنشاه در ایران عصر قاجار»، مشروطیت را از دریچه سه مفهوم «الهیات سیاسی»، «حافظه جمعی» و «خیال اجتماعی» بررسی کرده است. از منظر او، برای فهم فراز و فرود مشروطه نمیتوان تنها به عملکرد پادشاهان، روحانیان، روشنفکران یا نیروهای سیاسی پرداخت؛ بلکه باید به تصویر دیرپای «شاه» در فرهنگ ایرانی نیز توجه کرد: حاکمی که نه صرفاً مدیر دستگاه دولت، بلکه پدر کشور، ضامن نظم و برخوردار از مشروعیتی قدسی تصور میشد. این تصویر تاریخی، حتی هنگامی که نهاد سلطنت تضعیف شد، در خیال سیاسی جامعه به حیات خود ادامه داد و کوشش برای جایگزین کردن حاکمیت فرد با حاکمیت قانون را با دشواری مواجه کرد.
در این گفتوگو، با نوید کلهرودی از جایگاه شاه پیش و پس از مشروطه، تناقض نهفته در اصل ۳۵ متمم قانون اساسی، منازعه مشروطهخواهان و مشروعهخواهان و نسبت میان اقتدار سیاسی، امنیت و آزادی سخن گفتهایم. همچنین کوشیدهایم رد تداوم الهیات سیاسی قدیم را از قاجار تا پهلوی و جمهوری اسلامی دنبال کنیم و بپرسیم چرا با وجود تغییر حکومتها، گرایش به تمرکز قدرت در یک شخصیت نجاتبخش همچنان بازتولید شده است. بخش پایانی گفتوگو نیز به راه برونرفت از این چرخه اختصاص دارد: ضرورت ایجاد پیوندی منسجم میان فلسفه سیاسی، اصول حقوقی و نهادهای پایدار؛ پیوندی که بدون آن، رهایی از یک صورت استبداد ممکن است نه به آزادی، بلکه به ظهور صورتی تازه از اقتدارگرایی بینجامد.
***
در صد و بیستمین سالگرد انقلاب مشروطه، قصد داریم به نسبتِ «مشروطه و امروز» بپردازیم. با توجه به اینکه رساله دکترای جناب آقای دکتر کلهرودی «خیال اجتماعی ایرانیان و تحول مفهوم شاهنشاه در ایران عصر قاجار» بوده میکوشم، گفتوگو را در همین بستر پیش ببرم. به نظر میرسد هسته مرکزی مناقشات دوران مشروطه، نهاد شاهنشاهی و تلاش برای تحدید اختیارات شاه بوده است. برای درک بهتر این تحول، بفرمایید که شاه پیش از مشروطه چه جایگاه و ویژگیهایی داشت و پس از آن، چه تغییرات ماهوی در اختیارات و موقعیت این نهاد ایجاد شد؟
باید دو نکته را درباره مفهوم «شاه» در ایران از یکدیگر تفکیک کنیم. یکزمان درباره ایدهای به نام «ایده شاهی» صحبت میکنیم؛ ایدهای که از ایران باستان تا دوره مشروطیت و حتی، با تفسیری متفاوت، تا امروز، ویژگیهایی داشته که در فرهنگ ایرانی تداوم پیدا کرده است. زمان دیگر، درباره «شاهی» بهمثابه یک نهاد صحبت میکنیم؛ نهادی که در دورههای مختلف، با حاکمان گوناگون و در پی تحولات متعدد، دستخوش تغییر شده است.
وقتی من از مفهوم «شاهنشاه» صحبت میکنم، منظورم «ایده شاهی» است؛ یعنی یک مدل فکری که معتقدم با وجود مجموعهای از تحولات، تداوم پیدا کرده است. به همین دلیل، عنوان تز خود را «تداوم و تحول مفهوم شاهنشاه» گذاشتهام.
شاه ایرانی، چنانکه میدانیم، اگر مثلاً به شاهنامه بهعنوان متنی ادبی با ویژگیها و دلالتهای سیاسی نگاه کنیم، در واقع پدر کشور و بهوجودآورنده آن است و در رأس هرم اداره کشور قرار دارد. در این نگاه، نوعی جهانبینی از بالا به پایین وجود دارد؛ شاه در جایگاه کسی است که به مردم میآموزد چگونه لباس بپوشند، خیاطی کنند، سلاح به دست بگیرند و جشنهای ایرانی را برگزار کنند.
برای مثال، در داستان معروف طهمورث دیوبند، وقتی طهمورث میخواهد دیوها را از میان بردارد، آنها به او پیشنهاد میکنند در ازای بخشیدن جانشان، چیزی را به انسانها بیاموزند؛ و آن چیز، خواندن و نوشتن است. اینها البته در سطحی اساطیری و افسانهای روایت میشوند، اما نشان میدهند که در این تصور، بسیاری از وجوه سازنده کشور و ملت از ایده شاهی سرچشمه میگیرد.
این ایده شاهی نیز در گذر زمان، با مجموعهای از عوامل مشروعیتبخش تقویت میشود و تا آستانه انقلاب مشروطه تداوم پیدا میکند. برای نمونه، مفهوم «فرّ ایزدی» یا مفهوم هزارهگرایی و انتظار برای ظهور شاهِ منجی که قرار است در آینده ظهور کند، از جمله این عناصر هستند. حتی در دوره اسلامی نیز این مفاهیم به شکلهای مختلف بازتولید میشوند و به حیات خود ادامه میدهند.
بنابراین، شاه ایرانی در این چارچوب، وظیفهای فراتر از اداره حکومت دارد؛ او تثبیتکننده موجودیت حکومت و ساماندهنده کشور است. در این نگرش، تقریباً همهچیز از بالا به پایین شکل میگیرد و پیامد آن این است که در اندیشه سیاسی ایرانی، استقلال چندانی برای نهادهایی غیر از نهاد شاهی متصور نیست.
در واقع، در تخیل سیاسی ایرانیان در طول تاریخ، بسیاری از مفاهیم با مفهوم شاه توضیح داده میشوند. به همین دلیل، نمیتوان از انقلاب مشروطیت سخن گفت، بدون اینکه پرسید؛ شاه در این نظم جدید کجا قرار میگیرد؟

در اصل ۳۵ متمم قانون اساسی مشروطه، سلطنت «ودیعهای الهی» دانسته میشود که از سوی ملت به پادشاه تفویض شده است. به نظر میرسد اینجا با یک تناقض نظری مواجهیم؛ تناقضی که شاید بتوان گفت در قلب نظام مشروطه قرار دارد. اگر شاه، شخصی برگزیده و منصوب از سوی خداوند است، در این صورت نقش مردم کجا قرار میگیرد؟ اگر مشروعیت سلطنت منشأیی الهی دارد، مردم عملاً چه نقشی در اعطای این مشروعیت دارند؟ به نظر میرسد اینجا دو منبع متفاوت برای مشروعیت سلطنت در کنار یکدیگر قرار گرفتهاند: از یک سو، «مشروعیت الهی» و از سوی دیگر، «تفویض از سوی ملت». نکته دیگری هم وجود دارد و آن اینکه شاید در جریان تدوین این اصل، چندان به این تناقض نظری توجه نشده باشد. مشروطهخواهان در آن مقطع بیش از آنکه دغدغه نظریِ محدود کردن قدرت شاه را داشته باشند، درگیر مسائل دیگری بودند؛ ازجمله تبدیل «رعیت» به «شهروند»، تحقق عدالت و تأسیس عدالتخانه و ایجاد نظمی که در آن حقوق و تکالیف افراد در برابر حکومت تعریف شود. بنابراین، ممکن است بتوان گفت یکی از پرسشهای مهم درباره مشروطه این است که آیا مشروطهخواهان در تلاش برای تغییر ساختار سیاسی و اجتماعی، از کنار این تناقض بنیادی در مفهوم سلطنت عبور کردند؟ چگونه میتوان سلطنتی را که «ودیعه الهی» است، همزمان نهادی دانست که از سوی ملت تفویض شده و قرار است در چارچوب قانون محدود شود؟ این تناقض را چگونه میتوان در چارچوب اندیشه سیاسی مشروطه و تحولات آن دوره تحلیل کرد؟
من از مسیری متفاوت به نتیجهای همسو با شما میرسم؛ بنابراین در اصلِ ماجرا توافق داریم، اما در تبیینِ آن اختلافنظر مختصری وجود دارد. من در رساله دکتریام برای تحلیل مشروطیت، سه مفهوم اصلی را مبنا قرار دادم: الهیات سیاسی، حافظه جمعی و تخیل اجتماعی.
در فرهنگ ایرانی، نهاد «شاه» باید در یک نگرش کیهانی بررسی شود. شاه در اینجا نه فقط یک حاکم سیاسی، بلکه حاکمی الهی است که منبع قدرتش خداست و در جایگاه «ولی» و سرپرست مردم قرار دارد. همانطور که آقای عباس امانت در کتاب «قبله عالم» اشاره میکند، پدیده «شاهمرگی» در فرهنگ ما ریشه دارد؛ یعنی این تصور که با مرگ شاه، مملکت بیصاحب میشود. این انگاره همچنان در حافظه فرهنگی ما باقی مانده است.
از زاویه «الهیات سیاسی»، پرسش این است که تصور مردم از مفاهیم خدا، دین و امر مقدس، چگونه بر فهم آنها از نهاد دولت، حاکمیت، قانون و رابطه مردم با حکومت تأثیر میگذارد؟ برای پاسخ به این پرسش، باید دو مفهوم دیگر را هم تعریف کرد: نخست «حافظه جمعی»؛ که در اینجا منظور، روانشناسی فردی نیست، بلکه شیوه روایت و تفسیر یک ملت از گذشته و تاریخ خویش است. دوم «تخیل اجتماعی»؛ که به معنای مجموعهای از اسطورهها، افسانهها و داستانهایی است که لزوماً ریشه در واقعیت ندارند، اما همچون چسبی، یک ملت را در گذر زمان کنار هم نگه میدارند و به مردم کمک میکنند تا جهان کنونی خود را تصور و بازسازی کنند.
تا آستانه مشروطیت، شاه در رأس این نظام الهیات سیاسی قرار داشت و این سنت بهخوبی کار میکرد؛ چرا که اقتدار شاه تنها سیاسی نبود، بلکه قدسی و کیهانی تلقی میشد. اما با ظهور مشروطیت (اگر نگاه دکتر طباطبایی یعنی «مکتب تبریز» را بپذیریم) ایرانیان با مفاهیم جدیدی مواجه شدند که پیشتر تجربهای از آن نداشتند. در این تقابل، با دو الهیات سیاسی متضاد روبرو هستیم: نظام قدیم شامل «خدا، سلطنت و موهبت الهی» و نظام جدید شامل سه مفهوم «ملت، قانون و نمایندگی».
به اعتقاد من، الهیات سیاسی جدید در ایران نتوانست آن سه مفهوم (ملت، قانون، نمایندگی) را بهصورت نظری تبیین کند و در نهایت قافیه را به الهیات سیاسی قدیم باخت. به همین دلیل است که شاهد تلاش مشروطهخواهان برای مصالحه میان قدیم و جدید هستیم؛ مثلاً میگویند سلطنت «موهبت الهی» است که از سوی مردم به شاه تفویض شده است. این جمله از نظر منطقی با هم جور در نمیآید. چون مسیر تاریخی غرب برای گذار به مشروطیت در ایران طی نشده بود، مشروطهخواهان ناچار بودند به مفاهیم سنتی (مانند شرع و حکومت اسلامی) بازگردند، چرا که ابزار نظریِ دیگری برای توضیح مفاهیم جدید نداشتند. آنها پارلمان را شهودی میفهمیدند، اما قدرت نظری لازم برای پیوند زدن آن با الهیات قدیم را نداشتند و همین «ناسازه نظری» باعث بروز تضادهایی شد که در اصل قانون اساسی مشروطه شاهد آن هستیم.»

تقابل مشروعهخواهان و مشروطهخواهان را در همین قالب میبینید؟
میشود این نکته را هم توضیح داد که توجیهی که شیخ فضلالله برای استبداد دارد و ایستادن او کنار محمدعلیشاه، خیلی هم غلط نیست؛ یعنی در چارچوب همان الهیات سیاسی، حرف شیخ فضلالله درست است. این نمایندگان جدید هستند که تلاش میکنند؛ مثل کاری که نائینی انجام میدهد و استدلالی که با مطرح کردن «منطقه فراغ» ارائه میدهد تا راهی باز کند. به عقیده من، این اتفاق در جهان اسلام و در منطقهای که ما زندگی میکردیم، مهم است. ما تنها کشوری هستیم که تلاش کردیم با وجود اسلامی بودن، مدل جدیدی ارائه دهیم که ناشی از سنتهای ایرانی و برخورد ما با تجدد بود، اما خب، ناموفق بودیم.
بسیاری از تاریخپژوهان ما معتقدند مشروطه یک پروژه ناتمام بود؛ با توجه به همین تناقضی که از همان اول در بند ۳۵ وجود داشت و بعداً با تقابل بین مشروطهخواهان و مشروعهخواهان نمایان شد و همینطور ادامه پیدا کرد، به نظر میرسید این نظر چندان هم بیراه نیست. چه اتفاقی برای این ماجرا در دوره پهلوی افتاد؛ چه در دوره رضاشاه و چه در دوره محمدرضاشاه؟ با توجه به اینکه گریزی زدند به ایران باستان و بحث فر ایزدی...
البته این صرفاً یک تحلیل است: تلاش برای حرکت بهسوی یک نظم حقوقیِ مدون و مدرن ناگهان ناکام ماند و منبع مشروعیت بار دیگر به مفهوم «فرّه ایزدی» بازگردانده شد. به این ترتیب، عملاً مشروطیت بهنوعی دور زده شد. اما چرا چنین اتفاقی میافتد؟
مهم نیست که با قاجار روبهرو باشیم، با پهلوی یا با جمهوری اسلامی؛ عناصر و مؤلفههایی وجود دارند که نهاد شاهی و اندیشه پادشاهی را در همان بافت تاریخی و سنتیای که پیشتر توضیح دادم، امتداد میبخشند و بازتولید میکنند. آنگونه که در پژوهشم کوشیدهام نشان دهم، هنوز زور تصویر قدیم از شاه بیشتر است و هنوز دارد کار میکند.
بهنوعی میتوان این وضعیت را تقابل میان سنت و مدرنیته دانست؛ تقابلی که در آن، سنت همچنان بر مدرنیته غلبه دارد.
بله، تقابل سنتی که خود ناکارآمد شده، اما همچنان بدنه و نفوذ خود را حفظ کرده، با تجددی است که نتوانسته با این سنت وارد گفتوگو شود. در واقع، از دوره پهلوی به بعد، این تجدد دیگر نتوانست با آن سنت گفتوگو کند.
شاه ایرانی در خیال سیاسی و الهیات سیاسی قدیم همچنان به حیات خود ادامه میدهد؛ مشروعیت شاه همچنان از امر الهی سرچشمه میگیرد و جایگاه او در این تصور، فراتر از آن خیال جدیدی است که قرار بود در اداره کشور، در قالب حقوق و نهادها، خود را نشان دهد. این مشروعیت در مقاطعی البته با بحران مواجه میشود؛ اگر چنین بحرانی وجود نداشت، اساساً مشروطیت پیروز نمیشد. این بحران را هم میتوان در شکست ایران از روسیه دید و هم در اتفاقاتی که پس از آن رخ میدهد. بخشی از این بحران نیز به مسائل روزمره زندگی مردم و ناکارآمدی حکومت در اداره کشور مربوط میشود. من تلاش کردم در رسالهام تا اندازهای این موضوع را نشان دهم. از دورهای به بعد، شما با بحران بیماری در پایتخت و دیگر نقاط کشور روبهرو هستید، با قحطی مواجهید، بیمارستان کافی وجود ندارد، واکسیناسیون و خدمات بهداشتی باید گسترش پیدا کند، نظام مالیاتی باید به شیوهای نوین اداره شود. حتی در مواردی دولت مأمورانی را به درِ خانهها میفرستد؛ برای تذکر اینکه زبالههایشان را جمع کنند؛ چراکه شهر را تعفن فراگرفته و همین وضعیت به شیوع طاعون، وبا و بیماریهای دیگر دامن میزند.
در واقع، آن ساختار سنتیِ قدرت شاه، اگر بخواهیم اینگونه توضیح دهیم، بهتدریج کارایی خود را از دست میدهد و این ناکارآمدی در نهاد دولت نیز گسترش پیدا میکند. شما باید دولت مدرن بسازید، اما هنوز همه ویژگیها و الزامات آن را به دست نیاوردهاید. در دوره مشروطه تلاش میشود برخی از این مفاهیم نیز تغییر کند. برای مثال، مفهوم «فرّ ایزدی» در گفتمان مشروطه از شاه به «وطن» منتقل میشود.
یا مثلاً اگر سراغ مذاکرات مجلس بروید، میبینید که گفته میشود «سلطان، سلطانِ ملت است» و مجلس حافظ کشور است، نه شاه؛ در حالی که در فرهنگ سنتی ما، شاه همواره چنین نقشی داشت. حالا این نقش به پارلمان منتقل میشود. شاه خزانهدار ملت است؛ یعنی آن پول دیگر متعلق به شخص شاه نیست. شاه هر کسی را نمیتواند انتخاب کند و باید در چارچوبی که قانون تعیین کرده عمل کند. یک تعبیر جالب هم در مذاکرات مجلس اول مشروطه از یکی از نمایندگان آمده است: «شاه ماه است و مجلس آسمان.»
وقتی وارد دوران پهلوی میشویم، عملاً این کارکرد از بین میرود. دلیلش هم این است که تلاش نمایندگان مشروطه به یک بنبست نظری برخورد میکند و زور نهادهای استبدادی، یعنی همان نهادهای تداوم، بر نهادهای تحول میچربد. در نتیجه، ایده آزادی و ایده ساخت نهادهای حقوقی به حاشیه میرود. اما من دلیل اصلی این شکست را صرفاً در به توپ بستن مجلس توسط لیاخوف یا اقدامات محمدعلیشاه نمیدانم؛ به نظر من، ریشه اصلی را باید در همان بحث الهیات سیاسی جستوجو کرد.
شما در فرهنگ اسلامی و حتی در فرهنگ ایرانیِ دوران مشروطیت، به مفهوم «حقوق طبیعی» و اینکه به حق به طور ذاتی و مستقل متعلق به مردم است و از کتاب مقدس ناشی نمیشود دست پیدا نمیکنید. در نتیجه، این الگو مدام خودش را بازتولید میکند.
برای همین است که، همانطور که شما اشاره کردید، نهایت چیزی که نمایندگان مشروطه میخواهند، «عدالتخانه» است؛ یعنی چیزی که بعدها نام «حکومت قانون» به خود میگیرد. اما تا زمانی که شما از نظر فلسفی و حقوقی، نهاد شاهی را تغییر ندادهاید و منبع مشروعیت همچنان در جایگاهی فراتر از قرارداد اجتماعی و اراده مردم قرار دارد، این الگو دوباره و دوباره خود را بازتولید میکند؛ حالا نام آن هرچه میخواهد باشد. به نظر من، این دلیل شکست مشروطیت در عصر پهلویست.
در بحث مشروطه، ما با شاهی مانند مظفرالدینشاه مواجهیم که حتی اقتدار ناصرالدینشاه را هم نداشت تا بتواند بهتنهایی تصمیمگیرنده باشد و حاکمیت را بر اساس دیدگاه و اراده شخصی خود پیش ببرد. او در نهایت، تقریباً بدون خونریزی، فرمان مشروطه را امضا کرد؛ بهویژه در ۱۴ مرداد که میتوان از آن بهعنوان یکی از نقاط عطف یک انقلاب نسبتاً کمهزینه و بدون خونریزی یاد کرد.
اما مسئله اینجاست که در آن مقطع، ظاهراً با مانعی به نام دین به آن معنا مواجه نبودیم که ناچار باشیم برای آن، اصلی مانند اصل ۳۵ متمم قانون اساسی را در نظر بگیریم. پرسش این است که چه اتفاقی افتاد که چنین اصلی وارد قانون اساسی شد؟
در عرصه عمل حرف شما درست است؛ یعنی تفکیک بین «ایده شاهی» و «نهاد شاهی». حرف من این است که در سطح ایده، شاه همچنان قدرتمند است، چون شما هنوز بدیلی برای آن نساختهاید. اگر به مذاکرات مجلس اول، که در کتاب آقای میرزا صالح آمده، مراجعه کنید، به نظر میرسد نمایندگان در برابر «نهاد شاهی» مقاومت میکنند، اما در سطح «ایده شاهی» همچنان میگویند حکومت در اختیار شاه است، سلطنت برای شاه است و کشور ملک اعلیحضرت است.
به نظر من، سادهانگارانه است اگر بگوییم سیاست نمایندگان این بوده که مشروطیت را به شاه واگذار کنند و او را در رودربایستی قرار دهند تا نتواند در برابر آن مقاومت کند. من معتقدم آنها همچنان باور داشتند که نهاد و ایده شاهی کارکرد خود را حفظ کرده است، اما نهاد شاهی دچار مشکلاتی شده بود و به تعبیر شما، حیثیت و اعتبار سابق خود را از دست داده بود.
یکی از شواهد مهم این تغییر را میتوان در متون عامیانه و ادبیات فولکلور دید. وقتی این متون را میخوانید، میبینید که در سالهای منتهی به مشروطیت، شاه و نزدیکانش به موضوع تمسخر تبدیل شدهاند. انواع و اقسام شعرها در خیابانهای تهران و دیگر شهرها ساخته و خوانده میشود و حتی شخصیتهایی مانند ظلالسلطان به طنز و تمسخر گرفته میشوند.
شاهد دیگر، ترور است. اگر به پژوهشهایی مانند کتاب آقای سهراب یزدانی در این زمینه مراجعه کنیم، به نظر میرسد چیزی در ذهن ایرانیِ سالهای منتهی به مشروطیت تغییر کرده بود. شاهی که تصور میکرد اگر بمیرد، مملکت بیصاحب میشود، حالا میتوانست هدف ترور قرار بگیرد. اما نکته مهم این است که آیا ترور شاه با این هدف انجام میشد که پس از آن ساختار سیاسی تغییر کند؟ نه. برای این بود که فرد دیگری را در همان چارچوب و همان ساختار به جای او قرار دهند. بنابراین، مفاهیم هنوز بهطور کامل تغییر نکرده بودند؛ فشاری در حال وارد شدن بود، اما این تغییر در نهایت ناکام میماند.
نمونه دیگر، عکاسی و کارتپستال است. اگر دقت کنیم، ورود دوربین عکاسی به ایران تا حد زیادی با خود شاه و بهویژه ناصرالدینشاه پیوند دارد. اما بهتدریج این ابزار از کنترل دربار خارج میشود و به رسانهای تبدیل میشود که مخالفان نیز از آن استفاده میکنند. در سالهای منتهی به مشروطیت، تصاویر مجاهدان مشروطه و کسانی که در راه مشروطه اعدام یا کشته شده بودند، به شکل کارتپستال توزیع میشد و حتی بیش از تصاویر شاه مورد توجه قرار میگرفت. یعنی مفهوم قهرمانی در میان مردم در حال تغییر بود؛ قهرمانها عوض میشدند و مفاهیمی مانند «وطن» و «ملت» معنای تازهای پیدا میکردند.
یکی از مهمترین نمونهها نیز تلاش مستشارالدوله در رساله «یک کلمه» است. ایده اصلی این رساله این است که «قانون» باید حاکم باشد، نه شخص شاه. بنابراین، مسئله دیگر پیدا کردن فردی بهتر برای نشستن بر تخت نیست؛ مسئله، ساختن یک نهاد حقوقی است که بتواند جایگزین حاکمیت فردی شود.
اما این ایدهها نمیتوانستند بهسادگی با تصور سنتی از دین در فرهنگ ایرانی و مفهومی که شاه نمایندگی آن را بر عهده داشت، همسو شوند. در واقع، در اینجا با تقابل دو دستگاه مفهومی مواجهیم: یکی ایده حاکمیت فرد و مشروعیت سنتی شاه، و دیگری ایده قانون، ملت و نهادهای حقوقی. مسئله مشروطه دقیقاً در همین نقطه پیچیده میشود.
چرا مشکل، در درجه اول، با روحانیت نیست؟ چون برخلاف مسیری که آیتالله خمینی با طرح ایده «ولایت فقیه» پیش گرفت، تا پیش از او و در دوره قاجار، روحانیت اساساً مدعی حکومت مستقیم نبود. این خود شاه بود که دو وجه حکومت و دین را نمایندگی میکرد؛ وضعیتی که، با در نظر گرفتن برخی الگوهای فکری مانند رابطه شاه طهماسب و محقق کرکی، میتوان گفت ریشههای آن به دوره صفویه بازمیگردد.
اگر برخی از این الگوهای فکری را کنار بگذاریم، کلیت ماجرا این است که روحانیت سنتی، مانند شیخ فضلالله نوری، احساس میکند باید از این ساختار دفاع کند. درک او از تجدد این است که میآید و همهچیز را درو میکند از بین میبرد. به همین دلیل، به نظر من، نمایندگان مشروطه راهی برای کنار آمدن با این نگرانی پیدا میکنند.
اگر به پیشنهاد تشکیل «شورای ناظر» که با ابتکار شیخ فضلالله مطرح شد دقت کنیم، قرار بود پنج مجتهد بر مصوبات مجلس نظارت داشته باشند و در نهایت، نظر شرعی آنان بر نظر عرفی نمایندگان مقدم باشد. اما در عمل، این شورا به شکل مورد نظر شیخ فضلالله تشکیل نمیشود و نمایندگان مجلس نیز چندان اهمیتی به این ایده نمیدهند.
اگر این روند را با جمهوری اسلامی مقایسه کنیم، میبینیم که این رابطه تا حدی معکوس شده است؛ یعنی ابتدا نمایندگان و نهادهای عرفی درباره قانون تصمیم میگیرند و سپس شورای نگهبان آن را از نظر شرعی بررسی میکند. وقتی این سازوکار در مواردی به بنبست میرسد، مجمع تشخیص مصلحت نظام وارد میشود.
در واقع، میتوان گفت شورای نگهبان صورتبندی جدیدی از همان ایدهای است که در دوره مشروطه و از سوی شیخ فضلالله مطرح شد. زمانی، خدا رحمت کند، استادمان آقای دکتر فیرحی میگفتند اگر میخواهید نسبت جمهوری اسلامی با مشروطیت را بفهمید، به یک نکته دقت کنید: شما اتوبانی به نام شیخ فضلالله دارید، اما اتوبانی به نام آخوند خراسانی و نائینی ندارید.
به همان بحث حافظه جمعی ایرانیان برمیگردم؛ به این ایده که از دوران باستان درباره شاهی وجود داشته و اینکه اگر شاه میمرد، پدیدهای «شاهمرگی» شکل میگرفت و مردم میگفتند مملکت بیصاحب شده است. اما در دوره مشروطه انجمنهای ایالتی و ولایتی شکل میگیرند و روزنامههایی مانند «مساوات» منتشر میشوند که بهشدت تندرو هستند. مثلاً در بازار پارچهای بر سردر میزنند و روی آن به محمدعلیشاه توهین میکنند. میخواهم این فرض را مطرح کنم که آیا ممکن است ایده شاهی آنقدر در حافظه جمعی ایرانیان قدرتمند باشد که وقتی برای مدتی به واسطه قانون و... کمرنگ میشود، خلأ قدرت و حتی نوعی هرجومرج به وجود بیاید؟ شاید این برداشت من اشتباه باشد، اما آیا ممکن است افراطهایی از این دست، واکنشی به کمرنگ شدن همان ایده و جایگاه سنتی شاه باشند؟ در دوره دولت موقت مهندس بازرگان نیز با همان مشکل مواجهیم بارها میبینیم که او از فعالیت کمیتهها و نهادهای موازی گلایه دارد؛ نهادهایی که به تعبیر او اجازه نمیدهند دولت کار خودش را انجام دهد و در روند اداره کشور اختلال ایجاد میکنند. همین مسئله باعث میشود بازرگان بارها به قم برود و از آقای خمینی درباره نحوه برخورد با این نهادهای موازی کسب تکلیف کند؛ در حالی که آقای خمینی در ابتدا گفته بود که قصد حکومت ندارد و به قم بازخواهد گشت و عملاً نیز مدتی در قم مستقر شد، به نظر میرسد در این دو مقطع، یعنی فاصله میان پیروزی مشروطه تا پایان استبداد صغیر و نیز پس از انقلاب ۱۳۵۷ و در دوره دولت موقت، نوعی خلأ در جایگاه عالی قدرت ایجاد میشود؛ جایگاهی که در دوره اول، شاه و در دوره دوم، رهبر انقلاب، باید آن را پر کند. آیا میتوان میان این دو تجربه ارتباطی پیدا کرد؟ آیا کمرنگ شدن نقش شاه یا رهبر و گسترش ناگهانی آزادی و نیروهای سیاسی، زمینهساز چنین افراطهایی میشود؟
بله، ببینید، چند نکته وجود دارد که تلاش میکنم آنها را توضیح بدهم. درباره اینکه چرا مشروطیت به این فرایند دچار شد، من دو توضیح دارم. نخست اینکه شما عملاً وارد فرایند تشکیل حکومت میشوید و به جای فعالان نظری و نظریهپردازان دوره مشروطه، این فعالان سیاسی هستند که فرایندها را به جلو میبرند. طبیعتاً این افراد آن بینش نظری و تئوریکی را که برای پیشبرد چنین فرایندی لازم بود، در اختیار نداشتند. درک این نمایندگان از مشروطیت تا اندازه زیادی شهودی است.
البته در همین دوره اتفاقات مهمی هم رخ میدهد که به نظر من از تفاوتهای مهم مشروطه با جمهوری اسلامی است و برای توضیح بحث ما اهمیت دارد. ببینید، هر جا که نمایندگان مشروطه از مفهوم «ملت» استفاده میکنند، در بسیاری از موارد، معنای مدرن آن را در نظر دارند؛ یعنی تلاش میکنند به سمت ایده شهروندی حرکت کنند.
برای مثال، در مقطعی زرتشتیان نامهای به مجلس مینویسند و میپرسند که در این حکومت جدید چه جایگاهی دارند. الان عین جمله را به خاطر ندارم، اما مضمون پاسخ این است که اگرچه از نظر برخی احکام اسلامی با مسلمانان برابر نیستید، اما «ابناء وطن» و جزو «ملت ایران» هستید. یعنی این درک وجود دارد که پیش از هر چیز، ایران و تعلق به ایران اهمیت دارد.
یا در مسائل مالی، نمایندگان دولت به مجلس میآیند و میگویند دولت میخواهد پول قرض بگیرد یا وام دریافت کند. نمایندگان پاسخ میدهند که چنین کاری نباید انجام شود و ما باید بانک ملی تشکیل دهیم. نمونههای دیگری هم از این دست وجود دارد؛ از تلاش برای تدوین قانون مدنی گرفته تا تدوین حقوق اساسی... به تعبیر دیگر، این اقدام را میتوان نوعی تاکتیک سیاسی دانست که نمایندگان برای پیشبرد پروژه مشروطه به کار گرفتند.
یک دلیلش همین است. مشروطیت در واقع تلاشی ناکام بود؛ دو قدم رو به جلو و سه قدم رو به عقب. اما واقعیت این است که مسئله فقط این نبود که شاه چه کسی باشد یا چه کارهایی انجام دهد. مسئله اصلی این بود که حکومت مرکزی ــ و حالا شاه یا آن رهبر ــ چقدر قدرت داشته باشد و منبع این قدرت کجا باشد. دعوا بر سر همین مسئله بود.
هم مشروطیت و هم انقلاب اسلامی، به یک معنا، پدیدههایی مدرن هستند؛ اساساً خود مفهوم انقلاب یک ایده مدرن است. در جهان پیشامدرن، «انقلاب» به این معنایی که امروز میشناسیم وجود نداشت. بنابراین، حتی اگر اصل ۳۵ متمم قانون اساسی را تغییر میدادید و مثلاً مینوشتید که «سلطنت از ملت ناشی میشود»، باز هم مسئله به طور کامل حل نمیشد؛ چون آن پارادوکس بنیادی در الهیات سیاسی حل نشده بود و همین مسئله درنهایت به انقلاب ۱۳۵۷ نیز تسری پیدا کرد.
اینجا مهم است نکتهای را توضیح دهم که اگرچه در حاشیه بحث قرار میگیرد، اما اهمیت زیادی دارد؛ و آن، نقش روشنفکران ایرانی در اعراض از مشروطیت است؛ بهویژه آلاحمد و شریعتی و، در سوی دیگر، شایگان و دکتر نصر. یعنی هم جریان محافظهکار راست و هم جریان چپ، به دلایل مختلف، با مفهوم مشروطیت مسئله داشتند.
این جریانها مشروطیت را نماینده سلطنت و مفهومی غربی میدانستند و با مفهوم تجدد نیز مخالفت میکردند. در نتیجه، بسیاری از این مفاهیم را به پای محمدرضاشاه نوشتند و عملاً آنها را پس زدند و کنار گذاشتند. در نهایت، شما به ایدهای به نام «جمهوری اسلامی» رسیدید.
جالب اینجاست که چند سال بعد، آقای شایگان وقتی مقاله «انقلاب دینی چیست؟» و سپس «ایدئولوژیک شدن سنت» را مینویسد، به همین مسئله اشاره میکند که انقلاب یک مفهوم مدرن است، در حالی که اسلام مفهومی متعلق به جهان پیشامدرن است و شما نمیتوانید این دو را بدون واسطه ایدئولوژی به یکدیگر پیوند بزنید. چند سال بعد نیز آقای سروش، از مسیری دیگر، در کتاب «فربهتر از ایدئولوژی» به نتیجهای مشابه میرسد. هر دوی اینها نیز در همین مسیر از منتقدان شریعتی هستند.
بنابراین، انقلاب اسلامی عملاً بسیاری از دستاوردهای مشروطیت را معکوس کرد و مسیری را در پیش گرفت که در نهایت به پارادوکسهای کنونی در مفهوم الهیات سیاسی منجر شد. واقعیت این است که «ولایت فقیه»، در خوانشی که من در رسالهام ارائه کردهام و توضیح دادهام، به نوعی تکرار همان مفاهیم سنتی است؛ با اتکا به بخشی از همان منابعی که در تداوم مفهوم و ایده شاهی نقش داشتند. مفاهیمی مانند «انسان کامل» و «قطب» و این ایده که برای اداره کشور به یک قدرت مرکزیِ عرفانی نیاز دارید، در همین چارچوب قرار میگیرند.
این ایده در الهیات سیاسی سنتی خود را نشان میدهد و خانم لیلی عشقی نیز در کتاب «زمانی میان زمانها»، که به خوانش عرفانی انقلاب اسلامی میپردازد، آن را توضیح داده است.
این، بهاختصار، وجه نظری انقلاب اسلامی است؛ اما در عمل چه اتفاقی میافتد؟ تفاوتی نمیکند که آیتالله خمینی در رأس قدرت باشد، شاه، مهندس بازرگان یا هر شخص دیگری؛ تجربه تاریخی نشان میدهد هرگاه ایران از حکومت مرکزی قدرتمندی برخوردار نبوده، نظام سیاسی با مشکل مواجه شده است. از همین رو، مهندس بازرگان ــ خواه آگاهانه به این نتیجه رسیده باشد، خواه عملکردش چنین پیامدی پیدا کرده باشد ــ پذیرفت که کانون حکومت آیتالله خمینی است و ایشان باید در تهران مستقر شود.
در طول تاریخ، امنیت و کارآمدی حکومت غالباً برای مردم از آزادی اهمیت بیشتری داشته است. اگر نتوان آزادی را در بستری مشخص و ملموس معنا کرد، امنیت در اولویت قرار میگیرد. افزون بر این، هنگامی که یک نظام سیاسی از دل انقلابی رادیکال سر برمیآورد ــ چنانکه انقلاب ۱۳۵۷ و واکنشهای برآمده از آن نیز رادیکال بود ــ شکلگیری حکومتی مقتدر اهمیت پیدا میکند؛ زیرا نظام جدید باید بتواند کشور را اداره کند و مانع فروپاشی ساختار تازهتأسیس شود.
از همین منظر است که در بازنگری قانون اساسی به ایده «ولایت مطلقه فقیه» میرسیم. سیاست اقتضائاتی دارد و ولی فقیه، براساس صورتبندی پیشین، از همه اختیارات لازم برای اداره نظام برخوردار نبود؛ بنابراین، قید «مطلقه» به این مفهوم افزوده شد تا اختیارات و قدرت لازم برای مدیریت نظام سیاسی در اختیار او قرار گیرد.
این الگو، البته، در عمل با چالشهایی مواجه شد. از این جهت، سخن مهندس بازرگان که میگفت «ولایت فقیه ردایی بود که فقط بر تن آیتالله خمینی مینشست»، نکتهای درست بود. این سخن لزوماً داوری یا موضعگیری سیاسی نیست، بلکه میتوان آن را مدخلی برای بحثی علمی درباره ورود دین به عرصه سیاست و بررسی محدودیتها و چالشهایی دانست که این الگو در عمل با آنها روبهرو میشود.

راهکاری که در رسالهتان برای حل این تناقض به آن رسیدید چه بود؟
این رساله در واقع ادامه پژوهشی است که در پایاننامه کارشناسیارشد خود با عنوان «ایرانشهر، ایدئولوژی و تخیل» انجام داده بودم؛ پژوهشی که چند سالی است در قالب کتاب نیز منتشر شده است. در آنجا به بررسی اندیشه ایرانشهری پرداختم: اینکه این اندیشه چیست، چه نقدهایی بر آن وارد است، بحث آقای طباطبایی درباره آن چه بود و از چه زوایایی میتوان آن را بررسی کرد.
هرچه بیشتر در این زمینه مطالعه میکردم، بیشتر به این نتیجه میرسیدم که همه این مباحث، بهنوعی، حول مفهوم «شاه» میچرخند. برخلاف کسانی که مشروطیت را از زوایای دیگری توضیح دادهاند، من معتقدم این تحول را باید بر مبنای «خیال اجتماعی» تبیین کرد. اگر عناصر فکری جامعه ایران را بررسی کنیم، میبینیم برخی عوامل موجب تداوم این خیال اجتماعی شدهاند و برخی دیگر، در آستانه مشروطیت، کوشیدهاند آن را متحول کنند.
نتیجهای که من به آن رسیدهام این است که الهیات سیاسی قدیم، با وجود ناکارآمدی، از آنجا که در خیال اجتماعی ایرانیان جایگاهی تثبیتشده داشت و نیروهای تحولخواه نیز نتوانستند آن را کنار بزنند یا بدیلی مؤثر برای آن ایجاد کنند، در نهایت غلبه یافت. از این منظر، مشروطیت شکست خورد، از دل آن،حکومت پهلوی پدید آمد و از دل آن نیز جمهوری اسلامی بیرون آمد. من این خیال اجتماعی را تا امروز مداوم میبینم.
اگر بخواهیم در این «خیال اجتماعی» تغییری ایجاد کنیم تا جامعه پیوسته به ایده فردی نجاتدهنده و منجی بازنگردد؛ فردی که مشروعیتش از منبعی فراتر از اراده انسان زمینی و فانی سرچشمه میگیرد، باید در سه سطح تحول ایجاد کنیم. البته این کار آسانی نیست و مستلزم گفتوگویی مستمر و انتقادی با همان سنتی است که در مواردی ناکارآمد بوده است؛ زیرا راهی جز گفتوگو با آن نداریم. شریعت و اسلام، خواهناخواه، بخشی از فرهنگ و تاریخ ما هستند و نمیتوان آنها را نادیده گرفت.
سطح نخست، فلسفه سیاسی است. ما باید بتوانیم چارچوبی فلسفی برای توضیح ایران بیابیم که به این پرسش پاسخ دهد: چگونه میتوان همزمان ایرانی، مسلمان و متجدد بود؟ به بیان دیگر، چگونه میتوان این سه ناسازه را در یک منظومه فکری منسجم با یکدیگر همراه کرد؟
سطح دوم، حقوق است. ایده فلسفی باید به اصول و قواعد حقوقی تبدیل شود؛ اصولی که در اختیار یک فرد نباشند تا بتواند آنها را به میل خود تغییر دهد، بلکه همگان بر محور آنها توافق کنند. چنین اصولی در نهایت باید در قانون اساسی صورتبندی و تثبیت شوند.
سطح سوم، نهادها هستند؛ یعنی نهادهایی که مجری و حافظ آن اصول حقوقی باشند؛ اصولی که خود از پشتوانهای فلسفی برخوردارند. آنچه ما به آن نیاز داریم، برقراری پیوندی منسجم میان فلسفه سیاسی، حقوق و نهاد است.
اگر به دیدگاههای اسلامی باور دارید، چه از منظری دروندینی و چه از موضعی بروندینی، باید بتوانید نسبت اسلام و تجدد را توضیح دهید. روشنفکران عرب در این زمینه مسیری پیمودهاند و ما نیز مسیر خاص خود را داشتهایم. برای نمونه، پروژه روشنفکری دینی آقای سروش، به نظر من، در پاسخگویی به این مسئله موفق نبوده است.
اگر هم بیرون از این چارچوب میایستید و با مفاهیم تجدد در معنای غربی آن سروکار دارید، باز باید نسبت این مفاهیم را با ایران توضیح دهید. من با این نظر که باید به برخی از مفاهیم ایران باستان بازگشت، مخالفتی ندارم؛ اما در این صورت باید روشن شود که این مفاهیم چه نسبتی با دموکراسی، بهعنوان یکی از آرمانهای پذیرفتهشده جهان امروز، پیدا میکنند. بنابراین، لازم است آن اندیشهها را بازسازی و نسبتشان را با مسائل و مفاهیم امروز مشخص کنیم. این مسیری است که ناگزیر باید طی شود.
در غیر این صورت، به تعبیر هانا آرنت در کتاب انقلاب و رساله آزادیِ آزاد بودن، ممکن است کسانی تصور کنند که طی فرایندی در حال آزاد شدناند، درحالیکه صرفاً از وضع پیشین رها میشوند. رهایی از استبداد لزوماً به آزادی منتهی نمیشود و حتی ممکن است جامعه را به دامان استبدادی تازه بیندازد. آزادی صرفاً با کنار رفتن حاکم مستبد تحقق نمییابد، بلکه به نظریهای فلسفی، صورتبندی حقوقی و نهادهای پایدار نیاز دارد.
۲۵۹




نظر شما