به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، قمرالملوک وزیری (۱۳۳۸-۱۲۸۴) تنها یک خواننده نبود؛ او پیشگامی بود که در بزنگاههای تاریخی ایران، میانِ سدهایِ سنت و استبدادِ سیاسی، راهِ خود را با جسارت گشود. داستانِ زندگیِ او، روایتی از پیوندِ هنر و مقاومت است.
در اواخر دهه ۱۳۰۰، شهرتِ قمر از سدِ مخالفتهای خانوادگی و خرافاتِ محیطی گذشت. دیدارِ او با عارف قزوینی در همدان و اهدای گلدانِ حکومتی به این شاعرِ آزادمنش، نشان از روحِ مستقلِ زنی داشت که از هیچ قدرتی هراس نداشت. «کنسرتی که آن شب دادم مورد توجه حضار واقع شد و چندین گلدان نقره به من اهدا گردید، منجمله شاهزاده نیرالدوله [حاکم همدان] یک گفتمان بزرگ به من داد که من آن را تقدیم عارف کردم. روز بعد شاهزاده نیرالدوله از من گله کرد که چرا گلدان اهدایی او را به عارف دادهام و من برای اینکه به نیرالدوله ثابت کنم که منظورم اهانت به او نبوده مجبور شدم در شب دوم نمایش توضیح دهم که تقدیم گلدان به عارف صرفا از لحاظ ارادتی بوده که به او داشتهام و گلدان اهدایی حاکم هم چون از سایر گلدانها بزرگتر و زیباتر بود انتخاب شده بود. اما در آن موقع حکومت وقت با عارف مخالف بود و عمل من موجب شد که شب دوم توضیحی در این باره در حضور تماشاچیان بدهم و بگویم علت اینکه گلدان نیرالدوله به عارف تقدیم شد چه بوده است.»
این ایستادگی، تنها در هنر خلاصه نمیشد؛ وقتی او «مارش جمهوری» را خواند، صفحه موسیقیاش جمعآوری و طرفدارانش به جرم جمهوریخواهی بازداشت شدند.
جسورانهترین اقدامِ او اما روی صحنه «گراندهتل» رخ داد؛ جایی که قمر با وجود جوِ متشنج و خطرِ جانی، بیحجاب روی صحنه رفت. این تابوشکنی، خشمِ نظمیه را برانگیخت. او در خاطراتش از احضارِ تحقیرآمیز به کمیسری میگوید؛ جایی که در اتاقی تاریک و کثیف، او را وادار کردند تعهد بدهد که بدون چادر خارج نشود و کنسرت ندهد. «به من پیشنهاد میشد که بیچادر در نمایش موزیکال گراندهتل حاضر شوم و این یک تهور و جسارت بزرگی لازم داشت. یک زن ضعیف بدون داشتن پشتیبانی میبایست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بیحجاب در صحنه ظاهر شود. به نظر آنهایی که آن دور مرا به خاطر ندارند گفتار من عجیب مینماید اما آنها که سنگسار کردن و قتل ماژور ایمبری قنسول آمریکا را به خاطر دارند میدانند چه میگویم. تصمیم گرفتم با وجود تمام مخالفتها شب نمایش بدون حجاب روی صحنه در مقابل هزارها جفت چشم متعجب اهالی تهران ظاهر شوم و پیه کشته شدن را به تن خود بمالم. شب نمایش فرا رسید و بیحجاب روی سن ظاهر شدم و هیچ حادثهای هم رخ نداد و حتی مورد حسن استقبال هم واقع شدم و این موضوع به من قوت قلبی بخشید و از آن به بعد گاه و بیگاه بیحجاب در نمایشها شرکت میجستم و حدس میزنم که فکر برداشتن حجاب از همان موقع در شرف تکوین بود. باری یک روز عصر که در منزل نشسته بودم صدای در به گوش رسید کلفتی داشتم که از مهاجرین قفقازیه بود، او دم در رفت و با قیافه وحشتناک مراجعت کرد و هراسان گفت: «خانم دو نفر آژدان آمدهاند دم در و میگویند رئیس کمیسری شما را احضار کرده است.»
پایانِ ماجرا، پرده از نفاقِ حاکمیت برمیداشت. چند روز بعد، در ضیافتی که سرتیپ کوپال (رئیس نظمیه) حضور داشت، همان کسانی که او را به جرمِ بیحجابی بازداشت کرده بودند، از «اهمیت آرتیستها» سخن میگفتند. در واقع، حکومت در خفا به دنبالِ پروژهی رفعِ حجاب بود، اما با پیشگامانی چون قمر که خودسرانه این مسیر را آغاز کرده بودند، برخورد میکرد.
متن کامل روایت قمر را از زبان خودش در اینجا بخوانید.
۲۵۹




نظر شما