به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، محمدشاه قاجار (زاده ۱۴ دی ۱۱۸۶ - ۱۴ شهریور ۱۲۲۷)، سومین پادشاه سلسله قاجار پس از پدربزرگش، فتحعلیشاه قاجار، بود.
اوایل زندگی
محمدمیرزا (تا زمان رسیدن به سلطنت در آبان ۱۲۱۳) بزرگترین پسر از ۲۵ پسر عباسمیرزا بود. مادر او دختر میرزا محمد قاجار دولو، بیگلربیگی بود (درباره او بنگرید به بامداد، رجال، جلد سوم، صص. ۲۳۴-۲۳۲؛ شناسایی درست هویت او در ابراهیمنژاد، ص. ۱۵۵).
فتحعلیشاه برای اجرای دستور منسوب به آقامحمدخان قاجار و گرامیداشت یاد او، به عباسمیرزا دستور داد نام پسرش را «محمد» بگذارد (سپهر، جلد دوم، ص. ۱).
همچنین فتحعلیشاه برای ایجاد پیوندهای ازدواج میان خاندان سلطنتی و شاخههای رقیب خاندان قاجار، محمدمیرزا را هنگامی که هنوز تنها حدود دوازده سال داشت، به تهران فراخواند تا با دختر امیرقاسمخان قوانلو، یعنی ملکجهانخانم، ازدواج کند؛ زنی که بعدها لقب مهدعلیا گرفت (فسایی، به کوشش رستگار، جلد اول، صص. ۷۱۸-۷۱۹؛ ترجمه بوسه، ص. ۱۶۰؛ سپهر، جلد اول، ص. ۱۸۶).
این ازدواج در شهریور ۱۱۹۸ برگزار شد، اما زندگی مشترک آنها چندان خوشایند و موفق نبود. پس از آنکه بسیاری از فرزندانشان درگذشتند، تنها دو فرزند از آنان زنده ماندند: ناصرالدینمیرزا، چهارمین پادشاه قاجار، و خواهرش ملکزاده عزتالدوله (امانت، ۱۹۹۷، صص. ۲۵-۲۶).
محمدمیرزا در دوران کودکی و جوانی، پسری کمحرف و کمرو به نظر میرسید که نشانه آشکاری از جاهطلبی سیاسی نداشت. او در تبریز آموزش سنتی و درباری دریافت کرد و در خوشنویسی مهارت داشت. بااینحال، دانش و دستاوردهای او در مقایسه با برخی برادرانش ــ بهویژه جهانگیرمیرزا و فرهادمیرزا ــ محدود بود؛ برادرانی که از آموزشهای دو قائممقام، یعنی میرزا عیسی و پسرش میرزا ابوالقاسم فراهانی، بهره بردند و بعدها به نویسندگانی نامدار تبدیل شدند. شماری دیگر از پسران عباسمیرزا نیز حامی و مشوق ادبیات و دانش بودند (امانت، ۱۹۹۷، صص. ۲۷-۲۸).
حاجی میرزا آقاسی از سال ۱۲۰۲ خورشیدی، به عنوان مربی و آموزگار ارشد چند تن از پسران عباسمیرزا منصوب شد و اندکی بعد آموزش محمدمیرزا را نیز بر عهده گرفت. محمدمیرزا تا بیستسالگی کاملاً شیفته آقاسی و آموزههای صوفیانه او شده بود. اگرچه میرزا ابوالقاسم قائممقام، وزیر مقتدر و مستبد، با نفوذ آقاسی مخالفت میکرد، تأثیر او بر شاگردش همچنان افزایش یافت (امانت، ۱۹۹۷، صص. ۲۸-۲۹).
هنگامی که در سال ۱۲۰۵ خورشیدی، به دنبال صدور فتوای جهاد از سوی علمای برجسته شیعه، جنگ با روسیه از سر گرفته شد، عباسمیرزا فرماندهی نیروهای خُواجَوند و عبدالملکی را به محمدمیرزا سپرد و او را برای حفاظت از قلعه گنجه به آنجا فرستاد.
محمدمیرزا همراه با فرمانده نیروها، امیرخان سردار، دایی عباسمیرزا از طرف مادر، گنجه را ترک کرد تا با نیروهای روسی روبهرو شود. امیرخان در جریان نبرد کشته شد و محمدمیرزا شکست سختی خورد و ناچار به عقبنشینی شد (صفر ۱۲۴۲ قمری/اکتبر ۱۸۲۶؛ فسایی، به کوشش رستگار، جلد اول، صص. ۷۳۰-۷۳۱؛ ترجمه بوسه، صص. ۱۷۸-۱۷۹).
پس از فتوحات عباسمیرزا در خراسان در پاییز ۱۸۳۲، او محمدمیرزا را مأمور کرد مقدمات یک حمله بزرگ به هرات و احتمالاً مرو را فراهم کند؛ اما مرگ عباسمیرزا در مشهد، ۳ آبان ۱۲۱۲، به این طرح پایان داد.
بحران جانشینی و به سلطنت رسیدن
همانند وضعیت پدرش، عباسمیرزا، در شرایطی که هیچ نظام روشن و مشخصی برای جانشینی وجود نداشت و شاه نیز در این زمینه از اقتدار محدودی برخوردار بود، جایگاه محمدمیرزا برای مدتها در معرض خطر باقی ماند.
با وجود اصرار قدرتهای بریتانیا و روسیه، فتحعلیشاه تا سالهای پایانی سلطنت خود از اعلام رسمی عباسمیرزا و محمدمیرزا به عنوان وارثان تاجوتخت خودداری کرد. محمدمیرزا حکومتهای پدرش در آذربایجان و خراسان و فرماندهی نیروهای او را به ارث برد، اما فتحعلیشاه حتی تمایل خود را برای تعیین او به عنوان ولیعهد نیز نشان نداد (ابراهیمنژاد، ص. ۲۹۳). او تصمیم نهایی را به دولتهای روسیه و انگلستان واگذار کرد (الگود، صص. ۴۶۷-۴۶۸).
روسها فتحعلیشاه را برای انجام این انتصاب تحت فشار قرار دادند و همزمان خواستار پرداخت مبالغ معوق مربوط به عهدنامه ترکمانچای شدند و حتی تهدید کردند که گیلان را به خاک خود ضمیمه خواهند کرد. از آنجا که مدعیان دیگری نیز برای تصاحب تاجوتخت وجود داشتند، بریتانیاییها بیم آن داشتند که وقوع جنگ داخلی در ایران به رویارویی و درگیری با روسیه منجر شود (اینگرام، صص. ۳۱۲-۳۱۱).
برای کاهش تنش میان مدعیان رقیب، شاه مجلسی به نام «شورا» تشکیل داد تا در ۳۰ خرداد ۱۲۱۳، محمدمیرزا را به عنوان نایبالسلطنه تأیید کند؛ اقدامی که درنهایت خواسته مشترک قدرتهای روسیه و بریتانیا را برآورده میکرد (ابراهیمنژاد، صص. ۲۹۰-۲۸۹).
در جریان محاصره هرات، محمدمیرزا تحت نفوذ و کنترل ابوالقاسم قائممقام قرار داشت؛ شخصی که نفوذ فوقالعادهای بر امور خراسان داشت. قائممقام همچنین برای تعیین محمدمیرزا به جانشینی شاه بر فتحعلیشاه فشار میآورد؛ به گفته جیمز فریزر، هدف او از این اقدام پیشبرد جاهطلبیهای شخصی خودش بود. شاهزاده از مشهد به تهران «همراه او آمد، نه اینکه او همراه شاهزاده آمده باشد» (فریزر، ۱۸۳۸، صص. ۳۱ به بعد، ۱۱۹-۱۱۸).
قائممقام در مسیر حرکت به تبریز در تیر ۱۲۱۳ برادران محمدمیرزا، یعنی جهانگیرمیرزا، خسرو میرزا و دو برادر کوچکترشان را در اردبیل زندانی کرد. پس از آنکه محمدمیرزا به سلطنت رسید، قائممقام دستور داد جهانگیرمیرزا و خسرو میرزا را نابینا کنند (سلطاناحمدمیرزا، ص. ۱۵۹؛ اعتمادالسلطنه، صص. ۱۳۴-۱۳۳؛ یادداشت ویراستار با استناد به جهانگیرمیرزا).
وضعیت محمدمیرزا در تبریز بحرانی بود. خزانه خالی بود، مواجب ارتش چهار سال عقب افتاده بود و بخش عمده تجهیزات و تسلیحات نظامی نیز قابل استفاده نبود. آشوب و ناآرامی در سراسر کشور، بهویژه در جنوب، فتحعلیشاه را ناگزیر کرده بود آخرین لشکرکشی خود را انجام دهد. مرگ او در اصفهان در دوم آبان ۱۲۱۳ بار دیگر اختلافات و دسیسههای مربوط به جانشینی را شعلهور کرد.
هنگامی که خبر مرگ فتحعلیشاه در نیمه آبان به تبریز رسید، نمایندگان بریتانیا و روسیه، یعنی جان کمپبل و کنت سیمونیچ، محمدمیرزا را «مشترکاً و به طور جداگانه» پادشاه اعلام کردند (اینگرام، ص. ۳۱۸). برای حمایت از جانشینی ــ که در ابتدا قرار بود از عباسمیرزا باشد ــ یک هیأت نظامی بریتانیایی که از هند اعزام شده بود، اندکی پیش از آن، در بهار ۱۲۱۳، به تبریز رسیده بود.
جان کمپبل فرماندهان بریتانیایی را برای رهبری نیروهای محمدمیرزا در اختیار او گذاشت و همچنین مبلغی حدود ۳۰ هزار پوند، معادل ۱۰۰ هزار تومان در اختیارش قرار داد؛ مبلغی که پیشتر به عباسمیرزا وعده داده شده بود (اینگرام، ص. ۳۱۸؛ یَپ، صص. ۱۲۱، ۱۱۵).
یک روز پس از به سلطنت رسیدن محمدمیرزا در تبریز، در ۱۸ آبان ۱۲۱۳، نیرویی به فرماندهی سرهنگ هنری لیندسی-بِیثون، که پیشتر در ایران خدمت کرده بود، به سوی تهران حرکت کرد. محمدمیرزا نیز تحت حمایت دیپلماتیک همزمان روسیه و بریتانیا راهی تهران شد. در تهران، علیمیرزا ظلالسلطان، برادر تنی عباسمیرزا، خود را شاه اعلام کرده بود. او بهسرعت تسلیم شد و بعدها به روسیه و قلمرو عثمانی گریخت.
پس از تاجگذاری محمدشاه در ۲۴ دی ۱۲۱۳، او حکومت ایالتها را به شاهزادگان قاجاری سپرد که احساس میکرد به خاندان سلطنتی وفادار هستند (خرموجی، صص. ۲۴-۲۳).
جدیترین چالش خاندان سلطنتی
جدیترین تهدید برای سلطنت محمدشاه از سوی عمویش، حسینعلیمیرزا فرمانفرما، برادر عباسمیرزا و حاکم فارس، شکل گرفت. او در شیراز خود را پادشاه اعلام کرده بود و برادر کوچکترش، حسنعلیمیرزا شجاعالسلطنه، نیز به او پیوسته بود.
برای سرکوب این شورش، محمدشاه در بهمن ۱۲۱۳، منوچهرخان معتمدالدوله را به همراه نیرویی به فرماندهی لیندسی-بیثون اعزام کرد. نیروهای فارس شکست خوردند و برادران شورشی دستگیر و به تهران فرستاده شدند (هدایت، جلد دهم، صص. ۱۵۶ به بعد).
فرمانفرما در ۳۱ تیر ۱۲۱۴ بر اثر بیماری وبا درگذشت و برادرش نابینا و به اردبیل فرستاده شد. سه تن از پسران فرمانفرما گریختند، به انگلستان رفتند و سپس تحت حمایت بریتانیا راهی بغداد شدند (رایت، ۱۹۸۵، صص. ۱۰۱-۸۷).
دوران سلطنت
پس از به سلطنت رسیدن محمدشاه، میرزا ابوالقاسم قائممقام به مقام نخستوزیری رسید. او نیروی محرک اصلی در حذف مدعیان سلطنت، تثبیت تاجوتخت و بازسازماندهی دستگاه اداری بود. اما اندکی پس از انتصابش، مخالفان به مقابله با او برخاستند؛ در میان آنان بهویژه اللهیارخان آصفالدوله دولو، دایی محمدشاه و وزیر اعظم سابق فتحعلیشاه، و ائتلافی به رهبری حاج میرزا آقاسی قرار داشتند.
رفتار متکبرانه قائممقام موجب نارضایتی دربار، دستگاه دیوانی و نمایندگان سیاسی کشورهای خارجی شد. او قربانی اتهامها و افتراهای ناروا شد و سرانجام به دستور شاه در ۵ تیر ۱۲۱۴ دستگیر و به قتل رسید (خرموجی، ص. ۲۵؛ اعتضادالسلطنه، صص. ۳۹۸، ۴۳۸-۴۳۷؛ فسایی، به کوشش رستگار، ص. ۷۶۷؛ سلطاناحمدمیرزا، یادداشت ویراستار، صص. ۲۶۴-۲۵۳).
کمی بعد، شاه آقاسی را به جای او منصوب کرد. آقاسی بخش عمده دوران نخستوزیری خود (۱۲۲۷-۱۲۱۴ خورشیدی) را صرف تحکیم موقعیت خویش کرد؛ عمدتاً با روی کار آوردن متحدان آذربایجانی خود ــ ازجمله بسیاری از مهاجران ایروانیِ ساکن ماکو ــ و مقابله با نفوذ مخالفانش در میان نخبگان حاکم قاجار.
محمدشاه از حملات مکرر نقرس رنج میبرد. وضعیت نامساعد جسمانی او تا حد زیادی توضیحدهنده نفوذی است که قائممقام دوم و آقاسی بر او اعمال میکردند. بیماری شاه همچنین نگرانیهایی درباره مسئله جانشینی ایجاد کرده بود.
اندکی پس از انتصاب آقاسی، ناصرالدینمیرزا که در آن زمان تنها چهار سال داشت، به عنوان ولیعهد منصوب شد. اداره موقت حکومت آذربایجان به قهرمانمیرزا، برادر تنی شاه که بهتازگی در خراسان نظم را برقرار کرده بود و از حمایت روسیه برخوردار بود، سپرده شد. همچنین میرزا محمد زنگنه، فرمانده ارتش آذربایجان (امیرنظام)، به عنوان سرپرست و مباشر امور ولیعهد (پیشکار) تعیین شد (امانت، ۱۹۹۷، صص. ۳۴-۳۳).
در دی ۱۲۲۰، بهمنمیرزا، یکی دیگر از برادران تنی شاه، به حکومت آذربایجان منصوب شد.
شاه در سالهای ۱۲۲۲-۱۲۲۱ بیمار شد و پس از بهبودی، در سال ۱۲۲۳ بار دیگر بیماریاش عود کرد. در همان زمان که آقاسی میکوشید با حمایت از ادعای واهی پسرخواندهاش، اللهقلیخان ایلخانی ــ فردی عیاش و بیبندوبار ــ برای رسیدن به تاجوتخت زمینهسازی کند، آصفالدوله نیز طرحی برای نشاندن بهمنمیرزا بر تخت سلطنت داشت.
بدین ترتیب، مسئله پیچیده جانشینی با موضوع حمایت و پناهندگی دیپلماتیک قدرتهای خارجی نیز درهم آمیخت. بهمنمیرزا که از دسیسههای آقاسی بیمناک بود، ابتدا به نزد شاه پناه برد، سپس به سفارت روسیه در تهران پناهنده شد و سرانجام در اردیبهشت ۱۲۲۷ به تفلیس رفت (برای ادامه ماجرا، بنگرید به بخش «سالهای پایانی»).
محمدشاه برای برقراری نظم در ایالتهای ناآرام، مسئولیت این کار را به وفادارترین برادران خود سپرد. قهرمانمیرزا خراسان را آرام کرد و بهراممیرزا کنترل کرمانشاه، خوزستان و لرستان را در دست گرفت. در سال ۱۲۱۶ خورشیدی، بهراممیرزا با همراهی هنری راولینسون، مستشار نظامی بریتانیا، شورش بختیاریها در شوشتر را سرکوب کرد.
محمدشاه در ادامه سیاستهای پدرش، عباسمیرزا، تلاش کرد برتری ایران بر هرات را تثبیت کند و در تابستان ۱۲۱۵ نیز لشکرکشیای علیه ترکمانان در گرگان انجام داد.
لشکرکشی به هرات و رقابت روسیه و بریتانیا
لشکرکشی به هرات در سالهای ۱۲۱۸-۱۲۱۷ خورشیدی نمونهای آشکار از رقابت میان بریتانیا و روسیه بر سر ایران و افغانستان بود؛ دو سرزمینی که قدرتهای رقیب آنها را کشورهای حائل میان حوزه نفوذ خود میدانستند.
طرحهای کنت ایوان سیمونیچ، وزیر روسیه در تهران، برای ایجاد یک «اتحاد تهران-قندهار-کابل» تحت حمایت روسیه، قرار بود با میانجیگری و فعالیت مأمور روس، یان ویکتوروویچ ویتکویچ، تحکیم شود (کاظمزاده، ص. ۳۴۰).
سیمونیچ در ابتدا با لشکرکشی به هرات مخالفت میکرد. در همین حال، جان مکنیل، فرستاده جدید بریتانیا، که از حمایت لندن ــ که از سال ۱۲۱۴ کنترل مأموریت سیاسی بریتانیا در ایران را در دست گرفته بود ــ و همچنین کلکته برخوردار نبود، راهی هرات شد و در فروردین ۱۲۱۷ به اردوی شاه در نزدیکی هرات پیوست (واتسون، صص. ۳۰۳-۳۰۴؛ یَپ، صص. ۱۴۵ به بعد؛ الگود، صص. ۴۸۴-۴۸۵).
مکنیل شاه را تحت فشار قرار داد تا محاصره هرات را پایان دهد و مخفیانه برای ستوان الدرد پاتینجر پول فرستاد؛ پاتینجر سازماندهی دفاع از هرات را برای کامرانخان سدوزایی برعهده گرفته بود. البته پاتینجر با وزیر قدرتمند کامران، یارمحمدخان، اختلاف داشت (درباره این اختلاف، بنگرید به یپ، ص. ۳۶۵).
مکنیل که نتوانست عزم شاه را برای ادامه محاصره تضعیف کند، در تیر ۱۲۱۷ روابط دیپلماتیک را قطع کرد و به تبریز رفت و اندکی بعد همراه کارکنان خود به ارزروم منتقل شد.
سیمونیچ نیز برخلاف دستورهای رسمی خود، به اردوی شاه رفت و در عملیات محاصره، رهبری نظامی نیروها را برعهده گرفت. با این حال، آخرین یورش به هرات در ۲ مرداد ۱۲۱۷ شکست خورد.
هنگامی که خبر رسید کشتیهای جنگی و نیروهای بریتانیایی جزیره خارگ را اشغال کردهاند، محمدشاه در ۱۸ شهریور ۱۲۱۷ محاصره هرات را پایان داد و نیروهایش را عقب کشید (اعتمادالسلطنه، صص. ۴۵۴ به بعد؛ رایت، ۱۹۷۷، صص. ۵۹-۵۸؛ بنگرید به مقاله «هرات، بخش ششم: مسئله هرات»).
ادامه سلطنت محمدشاه؛ نفوذ روسیه، مسئله هرات و مناسبات مذهبی
با وجود افزایش نفوذ روسیه در ایران، و بهویژه تشویقهایی که سیمونیچ و دستیارش گوت به شاه برای حمله به هرات میکردند (یپ، ص. ۲۹۴)، انگیزه اصلی لشکرکشی به هرات از خود محمدشاه و آقاسی سرچشمه میگرفت. در جریان این لشکرکشی، ناتوانی آقاسی در مدرنسازی، سازماندهی و فرماندهی ارتش بهطور کامل آشکار شد.
پس از خروج هیأت نظامی بریتانیا، حسینخان آجودانباشی در سال ۱۲۱۷ در پاریس به استخدام افسران و صنعتگران فرانسوی پرداخت. با این حال، چون از این نیروها عملاً استفادهای نشد، بیشتر آنان کمتر از چهار سال بعد به فرانسه بازگشتند (بنگرید به «فرانسه، بخش پنجم: روابط اداری و نظامی با ایران» و نیز فرّیه، ژوزف فیلیپ). تلاشهای دیگر برای تسلیح مجدد و نوسازی نظامی نیز نتایج چندان موفقی نداشت (در ادامه خواهد آمد).
مسئله هرات همچنان حلنشده باقی ماند و سرانجام در دوره ناصرالدینشاه به جنگی کوتاهمدت اما تمامعیار انجامید؛ همان جنگ ایران و انگلیس در سالهای ۱۸۵۶-۱۸۵۷.
رویارویی با روحانیان و ناآرامی اصفهان
اگرچه در آغاز سلطنت محمدشاه، برای مدتی صلح و آرامش با علمای شیعه برقرار بود، در اصفهان همچنان مخالفت نیرومندی از سوی روحانیان وجود داشت. محله بیدآباد، محل اقامت روحانی بانفوذ حاج سید محمدباقر شَفتی، از وضعیت بست برخوردار بود.
شَفتی برای افزایش نفوذ خود، در میان لوطیهای شهری نیز متحدانی داشت...
شاه در سالهای ۱۲۱۸-۱۲۱۷ لشکرکشیای به اصفهان انجام داد. بسیاری از این لوطیها به شکلی بیرحمانه اعدام شدند یا به اردبیل تبعید شدند (اعتمادالسلطنه، منتظم ناصری، به کوشش رضوانی، ص. ۱۶۴۸؛ هدایت، روضهالصفای ناصری، جلد دهم، صص. ۲۵۵-۲۵۳؛ الگار، صص. ۱۰۸ به بعد؛ همچنین روایت شاهد عینی فلاندن، ۱۸۵۱، جلد یازدهم، صص. ۹۸۶-۹۸۵).
منوچهرخان معتمدالدوله که شاه را در این لشکرکشی همراهی کرده بود، پس از آن به حکومت اصفهان، لرستان و خوزستان منصوب شد (بامداد، رجال، جلد سوم، صص. ۱۱۰-۱۰۹). بدین ترتیب، منوچهرخان قدرت خود را به مناطقی گسترش داد که پیشتر خارج از کنترل آقاسی بود (امانت، ۱۹۹۷، ص. ۴۰).
او همچنین به سیدعلیمحمد شیرازی، معروف به باب، پناه داد (امانت، ۱۹۸۹، صص. ۲۵۸-۲۵۷).
در کربلا نیز لوطیهای محلی مشکلات مشابهی ایجاد کردند. واکنش سخت عثمانیها به این وضعیت، سرانجام به کشتار گسترده ساکنان شهر انجامید. نمایندگان سیاسی بریتانیا و روسیه هر دو برای جلوگیری از وقوع جنگ میان ایران و دولت عثمانی مداخله کردند (الگار، صص. ۱۱۴ به بعد). این بحران درنهایت به امضای دومین عهدنامه ارزروم در ۱۰ خرداد ۱۲۲۶ انجامید (هدایت، روضهالصفا، جلد دهم، صص. ۳۰۶-۳۰۲؛ بنگرید به «مرزها، بخش اول»).
رونق دوباره تصوف
سلطنت محمدشاه از بسیاری جهات، دوره رونق دوباره فعالیتهای صوفیانه و در پی آن، کاهش نفوذ روحانیان اصولی امامی بود (امانت، ۱۹۸۸، ص. ۱۰۹).
برخی صوفیان به جایگاههای مهم و بانفوذی دست یافتند. شاخه ایرانی طریقت نعمتاللهی که در اواخر قرن نوزدهم میلادی احیا شد، نفوذ سیاسی پیدا کرد. مکانهای زیارتی صوفیان ساخته یا مرمت شدند و به خانقاهها و آرامگاههای صوفیان نیز مانند آرامگاههای امامان شیعه موقوفات اختصاص یافت (الگار، صص. ۱۰۷-۱۰۵).
طریقتهای دیگری مانند ذهبیه، نوربخشیه و خاکساریه نیز در این دوره احیا شدند.
بااینحال، به گفته امانت، نمیتوان از «تغییر چشمگیر نفوذ از علما به صوفیان» سخن گفت (امانت، ۱۹۸۸، صص. ۸۰-۷۹).
ارتباطات دیرینه میان نعمتاللهیان و اسماعیلیان در جنوبشرقی ایران، بهویژه در کرمان، در این دوره تقویت شده بود. شورش رهبر اسماعیلی، حسینعلیشاه آقاخان محلاتی، احتمالاً ابتدا با فعالیتهای تبلیغی و مهدویانه دعوت همراه بود و سپس به طرح ادعاهای سیاسی انجامید (امانت، ۱۹۸۸، صص. ۸۴-۸۳).
آقاخان با قاجارها روابط خوبی داشت و حتی در دوره فترت و انتقال قدرت، در فرونشاندن ناآرامیها کمک کرده بود. پس از به سلطنت رسیدن محمدشاه، شاه او را به حکومت کرمان منصوب کرد، اما رقابتهای صوفیانه خیلی زود به برکناری او انجامید.
هم محمدشاه و هم آقاسی به سلسله نعمتاللهیه پیوسته بودند. آقاسی آرزوی رهبری این طریقت را داشت و شاه نیز او را به عنوان رئیس و قطب این سلسله پذیرفت. آقاخان با آقاسی، بهویژه بر سر رهبری نعمتاللهیه، مخالفت داشت و از ادعای مستعلیشاه زینالعابدین شیروانی حمایت میکرد.
پس از برکناری آقاخان و پشت سر گذاشتن دورههایی از شورش و زندگی آرام، او بار دیگر دست به شورش زد، اما شکست خورد. آقاخان به افغانستان رفت و سپس تحت حاکمیت بریتانیا به هند مهاجرت کرد و در آنجا مقر امامت اسماعیلیان نزاری را مستقر ساخت (دفتری، صص. ۵۰۱ به بعد؛ بیات، صص. ۶۰ به بعد).
دومین مرحله تحول مکتب فلسفی شیخیه با مرگ سید کاظم رشتی در ۱۲ دی ۱۲۲۲ پایان یافت و در پی آن، میان جناحهای رقیب این مکتب انشعابهایی پدید آمد (امانت، ۱۹۸۸، صص. ۱۵۳ به بعد).
شاخه میانهرو شیخیه در آذربایجان در برابر شیخیه کرمانی قرار گرفت؛ جریانی که همچنان بدیلی در برابر اصولگرایی امامی ارائه میکرد (بیات، صص. ۵۹ به بعد).
شیخیه از زمان بنیانگذار خود، شیخ احمد احسایی، مخالفان اصولی خود را با عنوان جدلی «بالاسری» مینامید؛ اصطلاحی که برای تمایز میان شیعیان عادی و پیروان فرقه شیخیه به کار میرفت.
این دشمنی به ناآرامیهای اجتماعی و درگیریهای خشونتآمیز انجامید، بهویژه در کرمان. تقسیمبندی سنتی جامعه به دو جناح حیدری و نعمتی نیز زمینهساز درگیریهای خشونتآمیز میان دستههای رقیب بود که اغلب لوطیهای شهری رهبری آنها را بر عهده داشتند.
در اواسط سال ۱۲۲۳، چنین ناآرامیهایی در روستاها و مراکز شهری سراسر فارس مشاهده میشد (امانت، ۱۹۸۸، ص. ۲۱).
درگیریهای حیدری و نعمتی در بارفروش (بابل امروزی) در فاصله سالهای ۱۲۲۲ تا ۱۲۲۵ نیز در قالب اختلاف میان شیخی و اصولی بروز پیدا کرد (امانت، ۱۹۸۹، صص. ۱۰۰-۱۰۱، ۱۸۲-۱۸۱).
مهمترین رویداد دینی در دوران سلطنت محمدشاه، ظهور جنبش بابی بود که با ادعاهای بنیانگذار آن، سیدعلیمحمد شیرازی، و اعلام دعوی او در بهار ۱۲۲۳ آغاز شد. میزان ارتباط باب و پیروانش ــ که نخستین آنان ملا محمدحسین بشرویهای بود ــ با سیدکاظم رشتی و مسئله جانشینی او، همچنان محل بحث و بررسی است. توجه همدلانه شاه به پیامبر جدید، آقاسی را نگران کرد و او ترتیبی داد تا باب را به ماکو در آذربایجان بفرستند؛ جایی که باب در حبس نگه داشته شد و سپس به دژ چهریق در نزدیکی ارومیه منتقل گردید.
آقاسی که با مخالفتهای داخلی مواجه بود و از بیماری شاه نیز نگرانی داشت، از اتخاذ اقدامات شدید علیه بابیان خودداری کرد. این رویکرد با سیاست او در محدود کردن نفوذ علما نیز همخوانی داشت. رویارویی نهایی جنبش بابی با علما و دولت قاجار و سرکوب خونین آن، به میرزاتقیخان امیرکبیر در دوران سلطنت بعدی واگذار شد (امانت، ۱۹۸۹، ص ۳۷۲). این جنبش سرانجام از اسلام سنتی گسست و پس از انشعاب به شاخههای مختلف، به دینی جدید تحول یافت (بابیت ازلی؛ باب؛ بابیت؛ بهائیت).
مراسم محرم در دوران محمدشاه توسعه چشمگیری پیدا کرد. ساخت تکیهها (مراکز آیینی، نوانخانهها) و حسینیهها از سوی بزرگان و اعیان حمایت میشد و آنان در این مکانها از جمعیتهای بزرگی برای برگزاری مراسم روضهخوانی (یادبود شهادت سومین امام شیعیان) و تعزیه استقبال میکردند. آقاسی نیز در تکیهای که در نزدیکی سفارت روسیه ساخته بود، این مراسم را با شکوه و تجمل فراوان برگزار میکرد.
از دوره صفوی، بازدیدکنندگان اروپایی برای تماشای مراسم محرم دعوت میشدند و بهتدریج دامنه این دعوتها به نمایندگان و فرستادگان خارجی نیز گسترش یافت. در دوران محمدشاه، هیأتهای نمایندگی بریتانیا و روسیه در محل اقامت خود تکیههای موقتی برپا میکردند. پیش از آنکه دیپلماتها از حضور در تکیههای رسمی منع شوند، امیرکبیر آنان را به این مراسم دعوت میکرد؛ احتمالاً به تکیه آقاسی.
اقتصاد و روابط خارجی
رقابتهای سیاسی در دوران فترت، دستگاه اداری را آشفته و خزانه را تهی کرده بود. آقاسی بخش عمده انرژی خود را صرف حفظ موقعیت خویش و ایجاد دستگاه اداری و ارتش مخصوص خود کرد. او که اساساً فاقد هرگونه تجربه اداری بود، دولت را تا آستانه ورشکستگی پیش برد. وی با سلب مالکیت، بسیاری از تیولها و زمینهای خصوصی را تحت کنترل دولت درآورد. بااینحال، کوشید ــ و تا اندازهای نیز موفق شد ــ کشاورزی را توسعه دهد و نظام سنتی آبیاری، یعنی قناتها و نهرهای آب، را بهبود بخشد. طرحهای او برای ایجاد کارخانههای تسلیحات در تهران، تبریز و اصفهان و نیز برنامههایش برای کاهش بیکاری در شهرها، موفقیت چندانی نداشت. بااینهمه، او شیفته اصلاحات نظامی بود. از سال ۱۸۳۷، مأموریتهای مختلفی را به سرهنگ ف. کولومباری واگذار کرد که ازجمله مهمترین آنها، بهبود توپخانه متحرک سنتی، یعنی زنبورکهایی بود که بر شترها حمل میشدند.
به قدرت رسیدن محمدشاه بهروشنی تعهد بریتانیا و روسیه به تداوم حکومت قاجار در خاندان عباسمیرزا را نشان داده بود. بااینحال، نفوذ بریتانیا بهزودی با چالش روسیه مواجه شد. منوچهرخان معتمدالدوله به روسها نزدیک بود. آقاسی نیز میتوانست ادعا کند که تبعه روسیه است و وزارت خارجه بریتانیا او را «مأمور روسیه» یا به تعبیر دقیقتر، «رمز روسیه» (Russian cipher) میدانست. برای مقابله با نفوذ او، سفارت بریتانیا در تهران شبکهای از جاسوسان و حامیان را در اختیار داشت (Amanat, ۱۹۸۸, p. ۲۱۱؛ همچنین ← بریتانیای کبیر، بخش سوم: نفوذ بریتانیا در ایران در قرن نوزدهم).
نفوذ سیاسی روسیه و بریتانیا به سلطه تدریجی آنها بر تجارت ایران نیز انجامید. شاه در سال ۱۲۱۶ همان حقوقی را که به بازرگانان روس داده بود، به بازرگانان بریتانیایی نیز اعطا کرد. اندکی پس از بازگشت جان مکنیل به تهران در مقام وزیرمختار، در ۶ آبان ۱۲۲۰ یک قرارداد تجاری به امضا رسید (Lambton, ۱۹۸۸, pp. ۱۲۷-۲۸). در مسیرهای تجاری نیز تغییراتی رخ داد و مسیر تبریز ـ طرابوزان ـ قسطنطنیه، به دلیل ناامن بودن مسیر خلیجفارس، ترجیح داده شد. در پی آن، کالاهای ارزانقیمت بریتانیایی بازار ایران را فرا گرفتند و این امر در سال ۱۲۲۲ به ورشکستگیهایی در تبریز انجامید (Lambton, ۱۹۸۸, pp. ۱۳۳-۳۴; Issawi, pp. ۹۲ ff.).
ابریشم تولیدشده در گیلان، مهمترین کالای صادراتی ایران به روسیه بود. روسها برای حمایت از بازرگانان خود، بارها بر ضرورت تعیین کنسول در گیلان تأکید کردند. آنان در دوران محمدشاه تا حدی به خواسته خود رسیدند؛ اما جدیترین مورد تجاوز آنها به قلمروی ایران، اشغال جزیره آشوراده بود که در ابتدا بنا بر درخواست ایران صورت گرفته بود. روسها در آنجا ساختمانهای دائمی احداث کردند و در سال ۱۲۲۴، همراه با تهدید، اصرار داشتند که کنسولی در استرآباد/آستارآباد نیز منصوب شود (Lambton, ۱۹۸۷, pp. ۱۲۴-۲۵, ۱۳۶-۳۷).
مشکلات اجتماعی ـ اقتصادی با شیوع بیماری وبا بیش از پیش تشدید شد. ماهیت مطلقه سلطنت، که از دوره صفوی به ارث رسیده بود، همچنان حفظ شد. جابهجایی و پراکندهسازی قبایل ادامه یافت و زمینهای خالصه نیز گسترش پیدا کرد (Lambton, Landlord and Peasant, pp. ۱۳۵ ff., ۱۴۱-۴۲, ۱۴۸). خالصهها مهمترین منبع درآمد اقتصادی دولت را تشکیل میدادند، اما دهقانان همچنان فقیرترین و تحتستمترین بخش جمعیت بودند. شهرها نیز به دست ارتشهای ایرانیِ اشغالگر غارت و ویران میشدند (Seyf, pp. ۱۴۰ ff.؛ با استناد به مشاهدات فریه درباره کرمانشاه و دامغان).
نفوذ فرانسه
حضور و نفوذ فرانسه در ایران قاجاری با مأموریت گاردان در سالهای ۱۱۸۶-۱۱۸۷ خورشیدی آغاز شده بود. این حضور اگرچه دستاورد سیاسی چندانی نداشت، در سراسر دوره قاجار از اهمیت فرهنگی برخوردار باقی ماند. محمدشاه نیز همراه با دیگر شاهزادگان قاجار، زبان فرانسه را در دربار عباسمیرزا در تبریز، نزد مادام دولامارینیِر آموخته بود. احتمالاً مستعدترین شاگرد او ملک قاسم میرزا بود (نگاه کنید به Flandin, ۱۸۵۱a, I, pp. ۱۵۱-۵۲؛ درباره ملک قاسم میرزا، ← Adle and Zoka, pp. ۲۶۲ ff.).
فرانسه همچنین در ایران به زبان پزشکی و داروشناسی تبدیل شد. در میان پزشکان شاه، لویی-آندره-ارنست کلوکه جانشین دکتر لابات شد. زبان فرانسه به زبان دیپلماسی نیز بدل شد. دیپلماتها، بهویژه روسها یا افرادی از ملیتهای مختلف که در خدمت آنان بودند، به زبان فرانسه سخن میگفتند؛ ازجمله الکساندر خودزکو، که زاده لیتوانی و لهستانیتبار بود، یا کنت سیمونیچ که در دالماسی زاده شده بود و به خدمت خود در ارتش ناپلئون افتخار میکرد.
همانگونه که پیشتر اشاره شد، سربازان و صنعتگران فرانسوی که حسینخان آجودانباشی استخدام کرده بود، عملاً بیکار رها شدند. فریه در میان آنان چهرهای برجسته بود. او با ژنرال بارتلمی سمینو دوستی کرد؛ کسی که او نیز میتوانست به شکل مؤثرتری به کار گرفته شود (Calmard, ۱۹۹۷, pp. ۱۶ ff.).
در حوزه آموزش، مأموریت اوژن بوره از سال ۱۲۱۵ خورشیدی به تأسیس مدارس ابتدایی در تبریز و اصفهان و ورود لازاریستها به ایران انجامید؛ لازاریستها نیز در ارومیه مدارسی تأسیس کردند (فرانسه، بخش پانزدهم: مدارس فرانسوی در ایران؛ Nāṭeq, ۱۹۹۶, pp. ۱۵۳ ff.).
پیش از لازاریستها، پروتستانهای آمریکایی و انگلیکانهای بریتانیایی در ایران حضور یافته بودند. رقابت میان این هیئتهای مذهبی و مشکلاتی که در پی تغییر مذهب ارامنه به کاتولیسیسم پدید آمد، واکنش شاه را در پی داشت. این واکنش در فرمانهای شاه و نیز مکاتبات فراوان او درباره مأموریت لازاریستها با دولت فرانسه و سفیر آن، کنت دو سارتیژ، بازتاب یافته است (Nāṭeq, ۱۹۸۸, pp. ۲۶۰ ff.).
... نخستین فرایند عملی عکاسی، یعنی داگرئوتیپ، در اوایل دهه ۱۲۲۰ خورشیدی وارد ایران شد. دو دستگاه دوربین، یکی از طرف تزار نیکلای اول (نگاه کنید به Berezin, p. ۱۸۵) و دیگری از سوی ملکه ویکتوریا، به شاه اهدا شد. ژول ریشار، ماجراجوی فرانسوی که در سال ۱۲۲۲ به واسطه مادام عباس گلساز (درباره او در ادامه خواهد آمد) به دربار ایران معرفی شد، عموماً پیشگام عکاسی در ایران دانسته میشود. ملک قاسم میرزا، که به تسلط بر زبان فرانسه و علاقهمندیاش به علوم جدید اروپایی شهرت داشت، نخستین قاجاری بود که از داگرئوتیپ استفاده کرد (← داگرئوتیپ؛ Adle and Zoka؛ Afshar, pp. ۲۶۱ ff.).
اگرچه سفارت کنت فلیکس دو سرسه در ایران (۱۲۱۸-۱۲۱۷ خورشیدی) از نظر سیاسی ناکام بود، اما همانطور که پیشتر اشاره شد، نتایج فرهنگی مثبتی به همراه داشت. درباره سفارت کنت اتین دو سارتیژ (۱۲۲۷-۱۲۲۲ خورشیدی) نیز میتوان همین را گفت. او با آقاسی روابط دوستانه برقرار کرد و موفق شد کلوکه را به عنوان پزشک شخصی شاه منصوب کند. بااینحال، در بهدستآوردن تصویب یک قرارداد تجاری ناکام ماند. پس از مذاکراتی طولانی، این قرارداد سرانجام از سوی امیرکبیر رد شد؛ امیرکبیر به حکومت جمهوری فرانسه بیاعتماد بود و روابط با فرانسه را قطع کرد (Adamiyat, pp. ۵۵۶ ff.; Amanat, ۱۹۹۷, pp. ۱۰۴-۵؛ همچنین ← فرانسه، بخش سوم: روابط با ایران ۱۷۸۹-۱۹۱۸).
سالهای پایانی (۱۸۴۵-۱۸۴۸)
وخامت وضعیت جسمانی شاه، که در شهریور ۱۲۲۴ بار دیگر دچار حمله نقرس شد، موجی از مخالفتها را برانگیخت که به دنبال آن چندین دور تصفیه سیاسی انجام گرفت. جدیترین تهدید از ائتلاف میان بهمنمیرزا، که از حمایت روسیه برخوردار بود و انتظار میرفت تا رسیدن ناصرالدینمیرزا به سن بلوغ نایبالسلطنه شود، و رهبر خاندان دَوَلّو، آصفالدوله، «دشمن سرسخت آقاسی»، ناشی میشد.
آصفالدوله که از خراسان فراخوانده شده بود، به عتبات تبعید شد. این اقدام در سال ۱۲۲۶ خورشیدی به شورشی در خراسان انجامید که پسر او، محمدحسنخان سالار، رهبری آن را بر عهده داشت. این شورش جداییطلبانه پس از یک سال به دست امیرکبیر بهشکلی خونین سرکوب شد (Amanat, ۱۹۹۷, pp. ۵۰ ff., ۱۱۴ ff.; Ādamiyat, pp. ۲۳۳ ff.).
[...] در اواخر تابستان ۱۲۲۷ شاه همزمان به نقرس و بیماری بادسرخ (اریزیپلاس) مبتلا شد (Watson, p. ۳۵۴; Elgood, p. ۴۹۸). شایعات درباره مرگ قریبالوقوع او و سپس تأیید این خبر، ناامنی و بیثباتی را در سراسر کشور تشدید کرد (درباره ناآرامیها در اصفهان، کرمان، شیراز، یزد و دیگر نقاط، نگاه کنید به Watson, pp. ۳۶۰ ff.).
ژول لوران، همراه هومر دوئل، در شهرویر ۱۲۲۷ بهسختی توانست از اصفهان به تهران بگریزد. شاه در [۱۴ شهریور ۱۲۲۷] در قصر محمدیه، که قصر جدید نیز نامیده میشد، در نزدیکی تهران درگذشت و در قم، در نزدیکی حرم مطهر، به خاک سپرده شد (Fasāʾi, ed. Rastgār, I, pp. ۷۸۶-۸۷, tr. Busse, pp. ۲۸۰-۸۱; Ḵormuji, pp. ۳۵-۳۶; Sepehr, II, p. ۲۱۱; Hedāyat, Rawżat al-ṣafā X, pp. ۳۴۸-۵۵).
آقاسی پس از آخرین تلاش خود برای حفظ موقعیت سیاسیاش، در حرم شاه عبدالعظیم در نزدیکی تهران بست نشست و سرانجام به کربلا تبعید شد. تا زمان ورود ناصرالدینشاه و وزیر او، میرزا تقیخان، مادر شاه، مهدعلیا، در تهران نوعی «حکومت جمهوری» (ṭariqa-ye jomhuriya) را اداره میکرد. او سپس همراه با جناح سیاسی خود زمام امور را در دست گرفت (Hedāyat, Rawżat al-ṣafā X, p. ۳۵۳; Amanat, ۱۹۹۷, pp. ۹۵ ff.).
یکی از نزدیکترین همراهان او مادام عباس گلساز، دایه و مربی فرانسوی ناصرالدینمیرزا، بود. او را حاجی عباس از اورلئان به ایران آورده بود. وی پس از مسلمان شدن، در حرمسرا بر فرزندان خاندان سلطنتی نفوذ و نظارت داشت (Amanat, ۱۹۹۷, pp. ۴۹, ۵۹-۶۰).
شخصیت و تصویر عمومی
در مقایسه با ظاهر پرابهت فتحعلیشاه، پوشش نیمهاروپایی و ریش کوتاه محمدشاه بهروشنی نشاندهنده تغییری در تصویر و سیمای سلطنتی قاجار بود (Amanat, ۱۹۹۷, p. ۱۸).
فریزر که اندکی پیش از به سلطنت رسیدن محمدشاه، با او دیدار کرده بود، وی را چنین توصیف میکند: «شایستهترینِ همه فرزندان متعدد فتحعلیشاه، بهویژه از نظر ویژگیهای اخلاقی و شخصی.» فریزر در آن زمان انتظار داشت که این شاهزاده به عنوان جانشین تاجوتخت معرفی شود (Fraser, ۱۸۳۸a, II, pp. ۱۷۹-۸۱).
کنت دو سرسه به تفاوت چشمگیر میان ظاهر محمدشاه و فتحعلیشاه اشاره کرده است. او چهره محمدشاه را «دلپذیر و باوقار» (agréable et gracieux) یافته بود. او در دیدارهای خصوصی بعدی، تواناییهای سیاسی شاه را ستود ــ و در عین حال به ناتوانی وزیران او اشاره کرد ــ و از تمایل وی برای بهبود روابط ایران با فرانسه سخن گفت (de Sercey, pp. ۲۴۲ ff.).
فلاندن نیز خاطرنشان کرد که آشنایی با برخی دانشهای اروپایی بخشی از آموزش محمدشاه بوده است. او همچنین از «خُلق ملایم» (caractère doux) شاه، شهرت او به عنوان درستکارترین مرد قلمروی خود و سادگی دربار و حرمسرایش سخن گفت؛ محمدشاه تنها سه همسر داشت. فلاندن همچنین به خرافهباوری شاه و بخشندگی بیش از اندازه او نسبت به روحانیان و درویشان اشاره کرد (Flandin, ۱۸۵۱a, I, pp. ۳۰۷-۹) و شرحی کوتاه از ویژگیهای ظاهری او در اصفهان ارائه داد (Flandin, ۱۸۵۱b, XI, pp. ۹۸۷-۸۸).
مشاهدات ای. ن. برزین در سال ۱۸۴۳ نیز این توصیف از ظاهر جسمانی شاه را تأیید میکند و بر بیماری مزمن او تأکید دارد. از آنجا که حرکات او محدود بود، از کالسکه استفاده میکرد و برای سوار شدن بر اسب، ابتدا باید روی چهارپایهای میرفت. او فارسی را بهنرمی و خوشایند سخن میگفت، اما با اندکی لهجه تو دماغی. درباره او چنین شهرت داشت که امور مملکت را به آقاسی واگذار کرده است (Berezin, p. ۱۸۴). برزین همچنین از یک پرتره بسیار زنده و واقعگرایانه از محمدشاه، اثر یکی از نقاشان دربار، یاد میکند که در صفحه آغازین سفرنامه او قرار گرفته است.
اگرچه مورخان ایرانی از محمدشاه با عناوین و القاب معمول قاجاری، ازجمله «خاقان بن خاقان» (Amanat, ۱۹۹۷, p. ۱۰)، یاد کردهاند، اما او بیشتر با عنوان «محمدشاه غازی» یا «پادشاه غازی» مورد اشاره و ستایش قرار گرفته است؛ عنوانی که به دلیل نبردهای شجاعانه او با روسها به وی داده شده بود.
محمدتقی سپهر بهویژه او را ستوده و نوشته است: «تا کنون در سرزمینهای شیعه، نشنیدهام فرمانروایی دارای چنین طینت پاک و آداب نیکو و کمال طبیعی باشد. دلاوری و استواری به کاملترین وجه در رفتار او آشکار بود» (Sepehr, II, p. ۲).
میرزا حسن فسایی نیز نظر مثبتی مشابه ارائه کرده و از «مقام بلند او در علوم ریاضی و کمال او در نوشتن نستعلیق» یاد کرده است (Fasāʾi, ed. Rastgār, I, p. ۷۸۶, tr. Busse, pp. ۲۸۰-۸۱؛ همچنین نک. Hedāyat, Rawżat al-ṣafā X, p. ۳۵۵).
کتابشناسی
فریدون آدمیت، امیرکبیر و ایران، ویرایش سوم، تهران، ۱۹۷۵.
شهریار عدل و یحیی ذکاء، «یادداشتها و اسناد درباره عکاسی ایران و تاریخ آن، بخش اول: نخستین داگرئوتیپیستها، حدود ۱۸۴۴-۱۸۵۴/۱۲۶۰-۱۲۷۰»، Stud. Ir.، جلد ۱۲، شماره ۲، ۱۹۸۳، صص. ۲۴۹-۳۰۱.
ایرج افشار، «ملاحظاتی درباره تاریخ اولیه عکاسی در ایران»، در: سی. ادموند بوزورث و کارول هیلنبرند (ویراستاران)، ایران قاجار: تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، ادینبورگ، ۱۹۸۳، صص. ۲۶۱-۲۸۲.
حامد الگار، دین و دولت در ایران، ۱۷۸۵-۱۹۰۶: نقش علما در دوره قاجار، برکلی و لسآنجلس، ۱۹۶۹، صص. ۷۳ به بعد.
عباس امانت (ویراستار)، شهرها و تجارت: کنسول ابوت درباره اقتصاد و جامعه ایران، لندن، ۱۹۸۳.
همو، «در میان مدرسه و بازار: تعیین رهبری روحانی در تشیع مدرن»، در: سعید امیر ارجمند (ویراستار)، اقتدار و فرهنگ سیاسی در تشیع، آلبانی، ۱۹۸۸، صص. ۹۸-۱۳۲.
همو، رستاخیز و نوزایی: شکلگیری جنبش بابی در ایران، ۱۸۴۴-۱۸۵۰، ایتاکا و لندن، ۱۹۸۹.
همو، محور عالم: ناصرالدینشاه قاجار و سلطنت ایران، ۱۸۳۱-۱۸۹۶، برکلی و لسآنجلس، ۱۹۹۷.
منگول بایات، عرفان و مخالفت: اندیشه اجتماعی ـ دینی در ایران قاجار، سیراکیوز، ۱۹۸۲.
ای. ن. برزین، سفر در شمال ایران، قازان، ۱۸۵۲.
ژان کالمار، «حمایت مالی از اجراهای تعزیه، بخش اول: پیشگامان دوره ناصرالدینشاه»، در: جهان ایرانی و اسلام، جلد دوم، ژنو و پاریس، ۱۹۷۴، صص. ۷۳-۱۲۶.
همو، «حمایت مالی از اجراهای تعزیه، بخش دوم: آغاز سلطنت ناصرالدینشاه»، همان، جلد چهارم، ۱۹۷۶-۱۹۷۷، صص. ۱۳۳-۱۶۲.
همو، «مراسم محرم و دیپلماسی: پژوهشی مقدماتی»، در: سی. ادموند بوزورث و کارول هیلنبرند (ویراستاران)، ایران قاجار ۱۸۰۰-۱۹۲۵: تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی، ادینبورگ، ۱۹۸۳، صص. ۲۱۳-۲۲۸.
همو، «پیشگفتار؛ ژنرال بارتلمی سمینو (۱۷۹۷-۱۸۵۲): طرحی برای زندگی یک سرباز بختجو»، در: م. اتحادیه و س. میر محمدصادق، ژنرال سمینو در خدمت ایران ...، تهران، ۱۹۹۷، صص. ۱-۵۹ (ترجمه فارسی، صص. ۷-۴۴)، کتابشناسی، جداول نسبشناختی، فهرست اسناد (ترجمه فارسی، صص. ۳۰۵-۳۱۸).
فرهاد دفتری، اسماعیلیان: تاریخ و آموزههای آنان، کمبریج، ۱۹۹۰.
ح. ابراهیمنژاد، قدرت و جانشینی در ایران: قاجارهای نخستین، ۱۷۲۶-۱۸۳۴، انتشارات Société d’histoire de l’Orient-L’Harmattan، پاریس، ۱۹۹۹.
سیریل الگود، تاریخ پزشکی ایران و خلافت شرقی، کمبریج، ۱۹۵۱.
ماروین ال. انتنر، روابط تجاری روس و ایران، ۱۸۲۸-۱۹۱۴، گینزویل، ۱۹۶۵.
محمدحسنخان اعتمادالسلطنه، صدرالتواریخ، به کوشش م. مشیری، تهران، ۱۹۷۰.
علیقلی میرزا اعتضادالسلطنه، اکسیرالتواریخ: تاریخ قاجاریه از آغاز تا ۱۲۹۵ هجری قمری، به کوشش جمشید کیانفر، تهران، ۱۹۹۱، صص. ۴۰۱ به بعد.
م. اتحادیه (نظام مافی) و س. میر محمدصادق، ژنرال سمینو در خدمت ایران عصر قاجاریه و جنگ هرات، ۱۲۳۶-۱۲۶۶ هجری قمری، تهران، ۱۹۹۷.
اوژن فلاندن، سفر به ایران اثر آقایان اوژن فلاندن ... و پاسکال کوست ...، پاریس، ۱۸۵۱.
همو، «خاطرات سفر در ارمنستان و ایران: تهران و اصفهان»، Revue des deux mondes، جلد ۱۱، ۱۸۵۱، صص. ۹۶۵-۱۰۰۰.
جیمز بیلی فریزر، سفر زمستانی از قسطنطنیه به تهران، در دو جلد، لندن، ۱۸۳۸.
همو، گزارش اقامت شاهزادگان ایرانی در لندن در سالهای ۱۸۳۵ و ۱۸۳۶، در دو جلد، لندن، ۱۸۳۸.
ع. گرمرودی، شرح مأموریت آجودانباشی، تهران، ۱۹۷۷.
حسنمحمدخان (احتمالاً نام مستعار یک دیپلمات فرانسوی)، «دربار تهران یا گربه خفته را بیدار نکنید»، Revue des deux mondes، جلد ۷، ۱۸۵۰، صص. ۱۹۳-۲۱۵.
خاویر هومر دوئل، سفر به ترکیه و ایران در سالهای ۱۸۴۶، ۱۸۴۷ و ۱۸۴۸، در سه جلد و یک اطلس، پاریس، ۱۸۵۴-۱۸۵۶.
ادوارد اینگرام، آغاز بازی بزرگ در آسیا، ۱۸۲۸-۱۸۳۴، آکسفورد، ۱۹۷۹.
چارلز عیسوی، تاریخ اقتصادی ایران، ۱۸۰۰-۱۹۱۴، شیکاگو، ۱۹۷۱.
جهانگیر میرزا قاجار، تاریخ نو، به کوشش عباس اقبال، تهران، ۱۹۴۸.
فیروز کاظمزاده، «روابط ایران با روسیه و اتحاد شوروی تا ۱۹۲۱»، در: تاریخ کمبریج ایران، جلد هفتم، صص. ۳۱۴-۳۴۹.
محمدجعفر خورموجی، حقایقالاخبار ناصری، به کوشش حسین خدیوجم، تهران، ۱۹۶۵.
آ. ک. س. لمبتون، «محمدشاه»، در دائرةالمعارف اسلام، چاپ دوم، جلد هفتم، صص. ۴۵۲-۴۵۶.
همو، ایران قاجاری، لندن، ۱۹۸۷.
محمدرضا نصیری، اسناد و مکاتبات تاریخی ایران (قاجاریه)، در سه جلد، تهران، ۱۹۸۹-۱۹۹۲.
م. ن. نصیری مقدم، اسناد سیاسی ایران و افغانستان، جلد اول: مسئله هرات در عهد محمدشاه قاجار، تهران، ۱۹۹۵.
هما ناطق، ایران در راهیابی فرهنگی، ۱۸۳۴-۱۸۴۸، لندن، ۱۹۸۸.
همو، کارنامه فرهنگی فرنگی در ایران، پاریس، ۱۹۹۶.
لسانالملک محمدتقی سپهر، ناسخالتواریخ (تاریخ قاجاریه)، در دو جلد، تهران، ۱۹۵۸.
فلیکس ادوار کنت دو سرسه، یک سفارت فوقالعاده: ایران در سالهای ۱۸۳۹-۱۸۴۰ ...، پاریس، ۱۹۲۸؛ ترجمه احسان اشراقی با عنوان ایران در ۱۸۳۹-۱۸۴۰ (۱۲۵۵-۱۲۵۸): سفارت فوقالعاده کنت دو سرسی، تهران، ۱۹۸۴.
ع. سیف، «استبداد و دهقانان در ایران قرن نوزدهم: یک بررسی کلی»، Iran، جلد ۳۱، ۱۹۹۳، صص. ۱۳۷-۱۴۷.
ای. او. سیمونیچ، خاطرات وزیر مختار، ۱۸۳۲-۱۸۳۸، مسکو، ۱۹۶۷؛ ترجمه یحیی آریانپور با عنوان خاطرات وزیر مختار از عهدنامه ترکمانچای تا جنگ هرات، تهران، ۱۹۷۴.
سلطاناحمدمیرزا عضدالدوله قاجار، تاریخ عضدی، به کوشش عبدالحسین نوایی، چاپ دوم، تهران، ۱۹۷۶، صص. ۱۵۴ به بعد.
ال. تورنتون، تصاویر ایران: سفر سرهنگ ف. کولومباری به دربار شاه ایران از ۱۸۳۳ تا ۱۸۴۸، به کوشش ژ. سوستیل، پاریس، ۱۹۸۱.
همو، سرهنگ ف. کولومباری و دیگر جهانگردان شرق از قرن نوزدهم تا آغاز قرن بیستم، پاریس، ۱۹۸۱.
م. وولودارسکی، «سیاست خارجی ایران میان دو بحران هرات، ۱۸۳۱-۱۸۵۶»، Middle Eastern Studies، جلد ۲۱، شماره ۲، ۱۹۸۵، صص. ۱۱۱-۱۵۱.
آر. جی. واتسون، تاریخ ایران، لندن، ۱۸۶۶.
دنیس رایت، انگلیسیها در میان ایرانیان، لندن، ۱۹۷۷.
همو، ایرانیان در میان انگلیسیها، لندن، ۱۹۸۵.
مالکوم ای. یاپ، راهبردهای هند بریتانیا: بریتانیا، ایران و افغانستان، ۱۷۹۸-۱۸۵۰، آکسفورد، ۱۹۸۰.
منبع: www.iranicaonline.org
۲۵۹۵۷




نظر شما