گروه اندیشه: دکتر ولی نصر استاد دانشگاه جان هاپکینز در نشست بررسی کتابش، «بر لبه تنهایی» در کتابخانه ملی، به تشریح منطق پایدار و کلانراهبرد جمهوری اسلامی طی پنج دهه گذشته پرداخت. او معتقد است تقلیل رفتار بینالمللی ایران به ایدئولوژی یا مذهب، مانع درک منطق اساسی آن میشود؛ چراکه ایران پیش از هر چیز، کشوری با دغدغههای امنیتی و حافظه تاریخی عمیق ناشی از مداخلات خارجی و انزوای دوران جنگ است. به باور نصر، مفهوم «استقلال» که با «مقاومت» گره خورده، نه یک شعار، بلکه شالوده این کلانراهبرد بوده است. این راهبرد علاوه بر ساخت ابزارهای بازدارندگی و نفوذ منطقهای، شکلی «مملکتساز» به خود گرفته و توزیع قدرت، جایگاه نهادها و ساختار سیاست داخلی کشور را نیز عمیقاً تحت تأثیر قرار داده است. با این حال، نصر تأکید میکند اگرچه این چارچوب توانسته بقای نظام را در برابر فشارهای سنگین و جنگهای اخیر تضمین کند، اما الزاماً پاسخگوی تمام نیازهای دوران پس از بحران نیست. ایران امروز در نقطهای حساس ایستاده که با بازگشت پررنگ ملیگرایی در میان جامعه، تغییر نسل نخبگان و دگرگونی محیط امنیتی منطقه مواجه است. او بازتعریف رابطه میان «استقلال و تعامل» را چالش اصلی آینده میداند؛ زیرا استقلال الزاماً به معنای انزوا نیست و آینده سیاسی و اقتصادی کشور در گرو ایجاد توازنی تازه میان بازدارندگی دفاعی و دیپلماسی، و امنیت و توسعه اقتصادی خواهد بود. گزارش این نشست را که در اختیار خبرگزاری خبرآنلاین قرار گرفته، در ادامه می خوانید:
****
آیا ایران میتواند مستقل بماند، بیآنکه منزوی شود؟ ولی نصر معتقد است جنگهای اخیر بسیاری از مفروضات کلانراهبرد جمهوری اسلامی را در معرض آزمونی جدی قرار دادهاند. از نگاه او، ایران اکنون در نقطهای قرار گرفته که باید بار دیگر درباره نسبت میان استقلال و مقاومت، بازدارندگی و دیپلماسی، امنیت و توسعه و در نهایت جایگاه خود در منطقه و جهان بیندیشد.
ایران را باید بهمثابه یک کشور فهمید، نه صرفاً یک ایدئولوژی
در ابتدا میخواهم از برگزارکنندگان این نشست در کتابخانه ملی و همچنین از استادانی که در این نشست حضور دارند و درباره کتاب صحبت خواهند کرد، صمیمانه تشکر کنم. بسیار مشتاقم نظرات و نقدهای آنان را درباره کتاب بشنوم.
ولی نصر: استدلال اصلی کتاب این است که برداشتی که رهبران جمهوری اسلامی از تجربه تاریخی ایران و بهخصوص از انقلاب ۱۳۵۷ داشتند، بهتدریج استقلال را به یکی از پایههای اصلی کلانراهبرد ایران تبدیل کرد
برای من مایه خرسندی است که بار دیگر فرصتی فراهم شده تا درباره کتاب «بر لبه تنهایی» و موضوع اصلی آن، یعنی شکلگیری و تحول کلانراهبرد ایران، صحبت کنم. همچنین بسیار خوشحالم که این کتاب در فضای فارسی مورد توجه قرار گرفته، در کمتر از شش ماه چهار بار تجدید چاپ شده و، بهویژه در این مقطع زمانی، زمینهساز گفتوگوهای مفیدی شده است.شاید برای ورود به بحث، بد نباشد ابتدا توضیح دهم که چرا این کتاب را نوشتم و مسئله اصلیای که در آن دنبال میکردم چه بود.
طی سالها پژوهش درباره سیاست خارجی ایران و مسائل راهبردی و امنیت ملی کشور، و همچنین مشارکت در بحثها و مناظرات متعدد پیرامون این موضوعات، به نظرم رسید که فاصله مهمی میان فهم خود ایرانیان ــ و بهخصوص تصمیمگیران عمده کشور ــ از سیاست خارجی و امنیت ملی، و برداشتی که ناظران و مسئولان غربی از این موضوع دارند، وجود دارد.
برای چند دهه، نگاه غالب در غرب این بوده است که جمهوری اسلامی اساساً حکومتی مذهبی و ایدئولوژیک است و بنابراین بخش عمده رفتار آن در سیاست خارجی را میتوان با ایدئولوژی، مذهب، ایده صدور انقلاب یا ویژگیهای نظام سیاسی جمهوری اسلامی توضیح داد. این نگاه اگرچه بخشی از واقعیت را توضیح میدهد، اما به نظر من برای فهم منطق اساسی رفتار ایران کافی نیست.
ایران، پیش از هر چیز، یک کشور است و مانند هر کشور دیگری تصوری از امنیت خود، منافع ملیاش و تهدیدهایی که با آن روبهروست دارد. ایران همچنین تجربهای تاریخی دارد که بر نحوه مواجهه آن با جهان تأثیر گذاشته است.
طبیعتاً میتوان درباره این برداشت از منافع ملی ایران بحث کرد. میتوان پرسید که آیا این برداشتها طی چند دهه گذشته درست بودهاند یا نادرست؛ آیا منافع ملی بیش از اندازه گسترده تعریف شده یا بیش از اندازه محدود؛ و میتوان درباره هزینههایی که این برداشتها و سیاستهای ناشی از آنها برای ایران داشتهاند، بحث و گفتوگو کرد. اما اگر ایران را فقط در قالب یک ایدئولوژی ببینیم و نه بهعنوان کشوری با تجربه تاریخی و دغدغههای امنیتی مشخص، بخش مهمی از منطق رفتار آن را درک نخواهیم کرد.
یکی از اهداف اصلی من در این کتاب این بود که سعی کنم در ورای تصمیمها و سیاستهای مختلف، منطقی نسبتاً پایدار را پیدا کنم. به عبارت دیگر، پرسش من این بود که آیا در پس سیاستهایی که جمهوری اسلامی طی نزدیک به پنج دهه دنبال کرده، تصور مشخصی از جایگاه ایران در جهان و تهدیدهای پیش روی آن وجود داشته است یا خیر؟
استدلال اصلی کتاب این است که چنین تصوری وجود داشته است و حتی میتوان یک مفهوم محوری را در شکلگیری و تحول آن شناسایی کرد: استقلال.برداشتی که رهبران جمهوری اسلامی از تجربه تاریخی ایران و بهخصوص از انقلاب ۱۳۵۷ داشتند، بهتدریج استقلال را به یکی از پایههای اصلی کلانراهبرد ایران تبدیل کرد.
استقلال، مقاومت و شکلگیری یک کلانراهبرد
این تأکید بر استقلال، البته با انقلاب ۱۳۵۷ آغاز نمیشود و ریشههای تاریخی عمیقتری دارد. یکی از استدلالهایی که در این کتاب مطرح میکنم این است که تجربه ضعف ایران در دو قرن گذشته، مداخلات مداوم قدرتهای خارجی، از دست رفتن بخشی از سرزمین ایران، اشغال کشور در جریان جنگ جهانی دوم و سپس کودتای ۲۸ مرداد، همگی در شکلگیری نوعی حافظه تاریخی درباره آسیبپذیری ایران نقش داشتهاند.
رهبران انقلاب ۱۳۵۷ این تاریخ را به شیوه خاصی تفسیر میکردند. از نگاه آنها، مشکل اساسی ایران این بود که از استقلال واقعی برخوردار نبود و انقلاب قرار بود به این وضعیت پایان دهد. به همین دلیل، استقلال از همان ابتدا برای آنها صرفاً یک شعار در سیاست خارجی نبود، بلکه بهمرور به یکی از مهمترین منابع مشروعیت نظام جدید تبدیل شد.
کلانراهبرد فقط سیاست خارجی ایران را شکل نداده؛ ساختار قدرت در داخل جمهوری اسلامی را نیز تحت تأثیر قرار داده است.این نکته در استدلال کتاب اهمیت ویژهای دارد، زیرا کلانراهبرد صرفاً مجموعهای از تصمیمات در حوزه سیاست خارجی نیست. وقتی کشوری برای چند دهه منابع، نهادها و سیاستهای خود را حول تصور مشخصی از امنیت سازمان میدهد، آن راهبرد بهتدریج نهفقط رفتار خارجی کشور، بلکه ساختار قدرت و سیاست داخلی آن را نیز شکل میدهد. به یک معنا، کلانراهبرد «مملکتساز» میشود
اما به نظر من، واقعهای که این نگاه را بسیار عمیقتر کرد، جنگ ایران و عراق بود. تجربه آن جنگ و بهخصوص این برداشت در میان رهبران جمهوری اسلامی که ایران در لحظهای بسیار حساس تنها ماند و نمیتوانست برای تأمین امنیت خود به قدرتهای خارجی یا حتی نهادهای بینالمللی اتکا کند، تأثیری بسیار عمیق بر نگاه راهبردی جمهوری اسلامی گذاشت.
از دل این تجربه، بهتدریج یک نتیجه مهم بیرون آمد: ایران باید بتواند امنیت خود را تأمین کند، ابزارهای قدرت خود را در اختیار داشته باشد، تهدید را تا حد امکان از مرزهایش دور نگه دارد و در مسائل امنیت ملی به دیگران وابسته نباشد.
اینجاست که، به نظر من، مفهوم «استقلال» بهتدریج با مفهوم «مقاومت» گره میخورد. مقاومت در این چارچوب فقط یک شعار ایدئولوژیک یا حتی صرفاً یک سیاست منطقهای نیست؛ بلکه به راهبردی برای حفظ استقلال و امنیت ایران در برابر آنچه جمهوری اسلامی فشار و تهدید خارجی ــ و بهخصوص تهدید آمریکا ــ میداند، تبدیل میشود.
اگر از این زاویه نگاه کنیم، بسیاری از سیاستهایی که ایران در دهههای بعد دنبال کرد ــ از سرمایهگذاری در توان نظامی و موشکی گرفته تا ایجاد روابط با گروههای همسو در منطقه و تلاش برای دور نگه داشتن آمریکا از مرزهای ایران ــ اجزایی جدا از یکدیگر نیستند. این سیاستها بهمرور به اجزای یک کلانراهبرد تبدیل شدند که هدف اصلی آن حفظ استقلال، ایجاد بازدارندگی و کاهش آسیبپذیری ایران بود.
این نکته در استدلال کتاب اهمیت ویژهای دارد، زیرا کلانراهبرد صرفاً مجموعهای از تصمیمات در حوزه سیاست خارجی نیست. وقتی کشوری برای چند دهه منابع، نهادها و سیاستهای خود را حول تصور مشخصی از امنیت سازمان میدهد، آن راهبرد بهتدریج نهفقط رفتار خارجی کشور، بلکه ساختار قدرت و سیاست داخلی آن را نیز شکل میدهد. به یک معنا، کلانراهبرد «مملکتساز» میشود.
وقتی سیاست خارجی، سیاست داخلی را میسازد
این موضوع ما را به نکته دیگری رهنمون میکند که به نظر من برای فهم جمهوری اسلامی بسیار مهم است. معمولاً وقتی درباره سیاست خارجی ایران صحبت میکنیم، فرض بر این است که ساختار داخلی جمهوری اسلامی، سیاست خارجی آن را شکل داده است. یعنی ایدئولوژی، نهادهای سیاسی، نیروهای امنیتی و توازن قدرت داخلی ایران را نقطه شروع قرار میدهیم و سپس سعی میکنیم از طریق آنها رفتار ایران در منطقه و جهان را توضیح دهیم. این رویکرد بهویژه در نظریهها و تحلیلهایی که در غرب درباره ایران مطرح میشود، بسیار رایج است.
وقتی امروز درباره آینده کلانراهبرد ایران صحبت میکنیم، در واقع فقط درباره این بحث نمیکنیم که ایران چه رابطهای با آمریکا، اسرائیل یا کشورهای منطقه خواهد داشت. ما همزمان درباره آینده سیاست داخلی ایران نیز صحبت میکنیم: اینکه تداوم یا تغییر این راهبرد چه تأثیری بر توازن قدرت در ایران، رابطه حکومت و جامعه و نسل بعدی نخبگان جمهوری اسلامی خواهد گذاشت. به نظر من، تحولات و جنگهای اخیر این پرسشها را بسیار مهمتر و فوریتر از زمانی کردهاند که من نوشتن این کتاب را آغاز کردم
اما یکی از استدلالهای این کتاب این است که این رابطه در جهت عکس نیز عمل کرده است. همانطور که ساختار جمهوری اسلامی بر سیاست خارجی ایران تأثیر گذاشته، کلانراهبردی که جمهوری اسلامی طی چند دهه دنبال کرده نیز به نوبه خود ساختار داخلی جمهوری اسلامی را شکل داده است.
وقتی مقاومت و حفظ استقلال به محورهای اصلی امنیت ملی تبدیل میشوند، طبیعتاً نهادهایی که مسئول پیشبرد این راهبرد هستند اهمیت بیشتری پیدا میکنند. منابع بیشتری در اختیار آنها قرار میگیرد، نقششان در فرایند تصمیمگیری گسترش مییابد و بهتدریج توازن قدرت در داخل نظام نیز تحت تأثیر همین اولویتهای امنیتی قرار میگیرد.
از این زاویه، قدرت گرفتن نهادهای نظامی و امنیتی، جایگاه آنها در اقتصاد و سیاست و حتی بخشی از منازعاتی را که در دورههای مختلف میان نیروهای سیاسی در داخل جمهوری اسلامی وجود داشته است، نمیتوان کاملاً جدا از کلانراهبرد ایران فهمید.
اگر حفظ نوع خاصی از سیاست خارجی برای امنیت و بقای نظام ضروری تلقی شود، طبیعتاً این نگرانی نیز به وجود میآید که چه نیروهایی در داخل حکومت میتوانند این راهبرد را حفظ کنند و چه نیروهایی ممکن است آن را تغییر دهند.
به همین دلیل است که فکر میکنم مرز میان سیاست داخلی و سیاست خارجی در جمهوری اسلامی بسیار کمرنگتر از آن چیزی است که گاهی تصور میشود. سیاست خارجی فقط آن چیزی نیست که ایران در بیرون از مرزهای خود انجام میدهد. سیاست خارجی در طول زمان بر توزیع قدرت در داخل کشور، شکل نهادها، افراد و گروههایی که قدرت میگیرند و حتی بر رابطه میان دولت و جامعه تأثیر گذاشته است.
البته این راهبرد فقط بر حکومت تأثیر نگذاشته و برای جامعه ایران نیز پیامدهای بسیار مهمی داشته است. چهار دهه تقابل با آمریکا، تحریمها، محدودیت در ارتباط با اقتصاد جهانی و هزینههای سیاست منطقهای ایران، همگی بر زندگی مردم تأثیر گذاشتهاند و جامعه ایران نیز در طول زمان به اشکال مختلف نسبت به این هزینهها واکنش نشان داده است.
بنابراین، وقتی امروز درباره آینده کلانراهبرد ایران صحبت میکنیم، در واقع فقط درباره این بحث نمیکنیم که ایران چه رابطهای با آمریکا، اسرائیل یا کشورهای منطقه خواهد داشت. ما همزمان درباره آینده سیاست داخلی ایران نیز صحبت میکنیم: اینکه تداوم یا تغییر این راهبرد چه تأثیری بر توازن قدرت در ایران، رابطه حکومت و جامعه و نسل بعدی نخبگان جمهوری اسلامی خواهد گذاشت. به نظر من، تحولات و جنگهای اخیر این پرسشها را بسیار مهمتر و فوریتر از زمانی کردهاند که من نوشتن این کتاب را آغاز کردم.
پس از جنگ؛ آیا کلانراهبرد ایران نیازمند بازتعریف است؟
وقتی این کتاب نوشته شد، هنوز بسیاری از تحولاتی که امروز ایران با آنها مواجه است رخ نداده بود. اما آنچه در این مدت گذشته، به نظر من از یک سو برخی از استدلالهای اصلی کتاب را پررنگتر کرده و از سوی دیگر، پرسشهای تازهای را در برابر ما قرار داده است.
اینکه یک راهبرد بقای نظام را در شرایط جنگ تضمین کند، به این معنا نیست که پاسخگوی تمام نیازهای دوران پس از جنگ نیز باشد.ایران پس از این جنگها با محیط امنیتی متفاوتی روبهروست. توازن قدرت در منطقه تغییر کرده، برخی از ابزارهای بازدارندگی ایران نسبت به گذشته با محدودیتهای بیشتری مواجه شدهاند و در عین حال، فشارهای اقتصادی و اجتماعی در داخل ایران نیز هزینههای این راهبرد را برجستهتر کردهاند
جنگهای اخیر نشان دادند که مسئله امنیت و استقلال همچنان در مرکز نگاه راهبردی جمهوری اسلامی قرار دارد. فشار نظامی بسیار سنگینی بر ایران وارد شده، بخشهایی از معماری امنیتی و منطقهای ایران آسیب دیده و بسیاری از فرضهایی که سیاست امنیتی ایران طی چند دهه گذشته بر اساس آنها شکل گرفته بود، در معرض آزمونی بسیار جدی قرار گرفتهاند.
با این حال، این جنگها نتوانستند جمهوری اسلامی را از میان بردارند یا ایران را وادار کنند که بهطور کامل از تصوری که از استقلال و امنیت خود داشته است، دست بردارد. از این جهت میتوان گفت راهبردی که جمهوری اسلامی طی چند دهه برای حفظ نظام و ایجاد بازدارندگی ساخته بود، دستکم در یکی از اهداف اصلی خود، یعنی بقای نظام در برابر فشار خارجی، موفق بوده است.
اما در اینجا پرسش مهمتری مطرح میشود: اینکه یک راهبرد بتواند بقای یک نظام را در شرایط جنگ تضمین کند، الزاماً به این معنا نیست که همان راهبرد میتواند پاسخگوی تمام نیازهای کشور در دوران پس از جنگ نیز باشد. به نظر من، این پرسش امروز اهمیت بسیار زیادی پیدا کرده است.
ایران پس از این جنگها با محیط امنیتی متفاوتی روبهروست. توازن قدرت در منطقه تغییر کرده، برخی از ابزارهای بازدارندگی ایران نسبت به گذشته با محدودیتهای بیشتری مواجه شدهاند و در عین حال، فشارهای اقتصادی و اجتماعی در داخل ایران نیز هزینههای این راهبرد را برجستهتر کردهاند.
بنابراین، مسئلهای که از اینجا به بعد در برابر ایران قرار دارد فقط این نیست که چگونه مقاومت را بازسازی کند یا چگونه بازدارندگی خود را بار دیگر تقویت کند. پرسش بزرگتر این است که آیا تعریفی که طی چهار یا پنج دهه گذشته از استقلال، امنیت و مقاومت شکل گرفته و مبنای کلانراهبرد ایران بوده است، برای دوران پیش رو نیز کفایت میکند، یا ایران به بازنگری و بازتعریف کلانراهبرد خود نیاز خواهد داشت؟
اینجاست که، به نظر من، مناظرهای بسیار مهم درباره مسیر آینده ایران بیش از پیش اهمیت پیدا میکند: مناظره درباره رابطه میان استقلال و امنیت از یک سو، و رفاه، توسعه و تعامل با جهان از سوی دیگر. مسئله لزوماً انتخاب یکی و کنار گذاشتن دیگری نیست. پرسش این است که آیا ایران میتواند تعریفی از استقلال و امنیت پیدا کند که ضمن حفظ حاکمیت و توانایی دفاع از خود، امکان رشد اقتصادی، آرامش اجتماعی و تعامل گستردهتر با جهان را نیز فراهم کند؟
به نظر من، پاسخ به این پرسش نهتنها آینده سیاست خارجی ایران، بلکه بخش مهمی از آینده سیاسی ایران را نیز تعیین خواهد کرد.
بازگشت ملیگرایی و بازتعریف منافع ملی ایران
یکی از تحولاتی که به نظر من در این دوره باید با دقت بیشتری به آن توجه کرد، مسئله ملیگرایی در ایران است. همانطور که در این کتاب مطرح میکنم، مفهوم استقلال از ابتدای جمهوری اسلامی اهمیت زیادی داشت، اما زبانی که این استقلال با آن تعریف میشد، عمدتاً زبان انقلاب و مقاومت بود. استقلال ایران با بقای انقلاب، مقابله با آمریکا و مقاومت در برابر فشار خارجی پیوند خورده بود.
اما آنچه میتوان گفت این است که ملیگرایی بار دیگر به نیروی مهمی در سیاست ایران تبدیل شده است و نحوه مواجهه جمهوری اسلامی با این ملیگرایی، و چگونگی بازتعریف رابطه میان جامعه، حکومت و سیاست خارجی در پرتو آن، از مسائلی خواهد بود که آینده ایران را شکل میدهد
اما جنگهای اخیر، به نظر من، مسئله دیگری را نیز پررنگ کردهاند و آن خودِ ایران، بهعنوان یک کشور و یک واحد ملی است. وقتی کشوری مستقیماً مورد حمله خارجی قرار میگیرد، دفاع از کشور دیگر لزوماً فقط به معنای دفاع از یک نظام سیاسی یا یک ایدئولوژی نیست؛ همانطور که یک ایدئولوژی یا یک نظام سیاسی نیز الزاماً تنها چارچوب ممکن برای دفاع از کشور نیست. در چنین شرایطی، مسئله تمامیت ارضی، حاکمیت ملی و حتی احساس تعلق به سرزمین برجستگی بیشتری پیدا میکند.
در جریان این جنگها دیدیم که چنین احساسی نسبت به وطن میتواند در بخشهایی از جامعه نیز وجود داشته باشد که الزاماً با جمهوری اسلامی یا همه سیاستهای آن همسو نیستند. این تمایز، به نظر من، برای آینده ایران بسیار مهم است.
جمهوری اسلامی طی چند دهه گذشته تلاش کرده است مقاومت، استقلال ایران و بقای نظام را تا حد زیادی با یکدیگر عجین کند. اما ملیگرایی میتواند رابطه متفاوتی میان جامعه، دولت و سیاست خارجی ایجاد کند. ممکن است کسی با بسیاری از سیاستهای جمهوری اسلامی مخالف باشد و در عین حال، بهشدت با مداخله خارجی، تجزیه ایران یا تهدید حاکمیت ملی مخالف باشد. این دو موضع الزاماً تناقضی با یکدیگر ندارند.
بنابراین، یکی از پرسشهای مهم پس از این جنگ این است که ملیگرایی چه تأثیری بر آینده ایران خواهد گذاشت و این تأثیر به چه شکلی بروز خواهد کرد. آیا جمهوری اسلامی خواهد توانست این احساس ملی را در چارچوب همان گفتمان مقاومت تعریف کند؟ یا اینکه ملیگرایی بهتدریج فضای متفاوتی برای گفتوگو درباره منافع ملی، امنیت و جایگاه ایران در جهان ایجاد خواهد کرد؟
این مسئله برای سیاست خارجی نیز اهمیت زیادی دارد، زیرا اگر تعریف منافع ملی ایران تغییر کند، طبیعتاً این پرسش نیز مطرح خواهد شد که چه نوع سیاست خارجیای بهتر میتواند از این منافع دفاع کند.
آیا استقلال همچنان عمدتاً از طریق مقاومت و دور نگه داشتن تهدید از مرزهای ایران تعریف خواهد شد؟ یا اینکه تعامل اقتصادی، برقراری روابط متوازنتر با قدرتهای مختلف و ادغام بیشتر ایران در اقتصاد جهانی نیز به بخشی از تعریف امنیت ملی تبدیل خواهد شد؟
احتمالاً هنوز برای ارائه پاسخ قطعی به این پرسشها زود است. اما آنچه میتوان گفت این است که ملیگرایی بار دیگر به نیروی مهمی در سیاست ایران تبدیل شده است و نحوه مواجهه جمهوری اسلامی با این ملیگرایی، و چگونگی بازتعریف رابطه میان جامعه، حکومت و سیاست خارجی در پرتو آن، از مسائلی خواهد بود که آینده ایران را شکل میدهد.
تغییر نسل نخبگان و آینده کلانراهبرد ایران
در کنار مسئله ملیگرایی، عامل دیگری که به نظر من در سالهای پیش رو اهمیت بسیار زیادی برای آینده ایران خواهد داشت، تغییر نسل در میان رهبران و نخبگان جمهوری اسلامی است.
تغییر نسل نخبگان فقط تغییر افراد نیست؛ نسل بعدی ممکن است برداشت متفاوتی از ایران، امنیت و جایگاه کشور در جهان داشته باشد. همانطور که پیشتر اشاره کردم، کلانراهبرد جمهوری اسلامی طی چند دهه، نهادها و نخبگانی را به وجود آورده و تقویت کرده است که پیوند بسیار نزدیکی با این راهبرد دارند. بنابراین نباید تصور کرد که با تغییر نسل، تمام این ساختارها و منافع از میان خواهند رفت.
جمهوری اسلامی در آستانه دورهای قرار دارد که در آن، نسلی که انقلاب، سالهای نخست جمهوری اسلامی و جنگ ایران و عراق را مستقیماً تجربه کرده است، بهتدریج جای خود را به نسل دیگری خواهد داد. این فقط مسئله تغییر یک یا چند شخص در رأس نظام نیست. مسئله مهمتر این است که نسل بعدی نخبگان جمهوری اسلامی چه برداشتی از ایران، امنیت ملی، استقلال و جایگاه کشور در جهان خواهد داشت.
نسلی که کلانراهبرد جمهوری اسلامی را پایهگذاری کرد، تجربه بسیار مشخصی از تاریخ داشت. انقلاب را تجربه کرده بود، جنگ ایران و عراق را از سر گذرانده بود و بخش مهمی از نگاهش به جهان در شرایطی شکل گرفته بود که احساس میکرد ایران با تهدید خارجی مواجه است و برای تأمین امنیت خود نمیتواند به دیگران متکی باشد.
اما نسل بعدی نخبگان ایران با مجموعه متفاوتی از تجربیات شکل گرفته است. این نسل در کنار تجربه تحریم و تقابل با آمریکا، با مشکلات اقتصادی، تغییرات عمیق اجتماعی، گسترش ارتباط جامعه ایران با جهان و حالا تجربه جنگهای اخیر نیز روبهرو بوده است.
بنابراین، به نظر من، یکی از پرسشهای مهم این است که تغییر نسل رهبران چه تغییری در تعریف ایران از امنیت ملی و سیاست خارجی در دوران پیش رو ایجاد خواهد کرد؟
همانطور که پیشتر اشاره کردم، کلانراهبرد جمهوری اسلامی طی چند دهه، نهادها و نخبگانی را به وجود آورده و تقویت کرده است که پیوند بسیار نزدیکی با این راهبرد دارند. بنابراین نباید تصور کرد که با تغییر نسل، تمام این ساختارها و منافع از میان خواهند رفت. نهادها استمرار دارند، منافع ایجاد میکنند و از سیاستهایی که جایگاه آنها را حفظ میکند دفاع خواهند کرد.
با این حال، شرایطی که نسل جدید نخبگان سیاسی با آن مواجه است، با شرایط دهههای نخست جمهوری اسلامی تفاوت دارد. آنها باید همزمان با مسائل امنیت و بازدارندگی، اقتصاد، خواستههای جامعه، تغییرات نسلی و ضرورت بازتعریف رابطه ایران با یک نظام بینالمللی در حال تغییر دستوپنجه نرم کنند.
ایران در جهان چندقطبی؛ استقلال بدون انزوا
همه این مسائل در نهایت ما را به پرسشی بزرگتر میرسانند: ایران در دورهای که پیش رو دارد، چه جایگاهی برای خود در منطقه و جهان تعریف خواهد کرد؟ کلانراهبرد جمهوری اسلامی در بخش عمده پنج دهه گذشته در شرایط تقابل با آمریکا شکل گرفته است. این تقابل نهفقط بر روابط ایران و آمریکا، بلکه بر مناسبات ایران با کشورهای منطقه، سیاست ایران در خاورمیانه و حتی نحوه نگاه ایران به دیگر قدرتهای بزرگ تأثیر گذاشته است.
استقلال الزاماً به معنای انزوا نیست؛ همانطور که تعامل با جهان نیز الزاماً به معنای وابستگی نیست...اگر، همانطور که در این کتاب استدلال کردهام، استقلال در مرکز کلانراهبرد ایران قرار دارد، پرسش باید این باشد که ایران چگونه میتواند در یک نظام بینالمللی چندقطبی، روابط خود را به شکلی تنظیم کند که بیشترین امکان انتخاب و آزادی عمل را داشته باشد؟
در سالهای اخیر، ایران به سمت روابط نزدیکتر با چین و روسیه حرکت کرده و تلاش کرده است از تحولاتی که در نظام بینالمللی در حال وقوع است برای کاهش فشار غرب و ایجاد فضای بیشتری برای خود استفاده کند. این سیاست منطق قابل فهمی دارد. در جهانی که قدرت دیگر فقط در غرب متمرکز نیست، طبیعی است که ایران نیز به دنبال گسترش روابط با قدرتهای غیرغربی و ایجاد گزینههای بیشتر برای خود باشد.
اگر، همانطور که در این کتاب استدلال کردهام، استقلال در مرکز کلانراهبرد ایران قرار دارد، پرسش باید این باشد که ایران چگونه میتواند در یک نظام بینالمللی چندقطبی، روابط خود را به شکلی تنظیم کند که بیشترین امکان انتخاب و آزادی عمل را داشته باشد؟
همین مسئله در سطح منطقه نیز مطرح است. ایران نمیتواند جغرافیای خود را تغییر دهد. امنیت ایران در نهایت با امنیت خلیج فارس و روابطش با کشورهای عرب منطقه گره خورده است. بنابراین، یکی از پرسشهای مهم در دوران پیش رو این خواهد بود که آیا ایران میتواند از سیاستی که عمدتاً بر بازدارندگی و مقابله با تهدید استوار بوده است، به سمت سیاست منطقهای حرکت کند که در کنار بازدارندگی، دیپلماسی، همکاری اقتصادی و ایجاد ترتیبات امنیتی پایدارتر را نیز در بر بگیرد.
البته مسئله آمریکا همچنان در مرکز بسیاری از این انتخابها قرار دارد. پنج دهه تقابل میان ایران و آمریکا تأثیری بسیار عمیق بر هر دو کشور، و بهخصوص بر ایران، گذاشته است. این تقابل بخشی از ساختار سیاسی و امنیتی جمهوری اسلامی را شکل داده و تغییر آن نیز طبیعتاً آسان نخواهد بود.
اما پرسش برای نسل بعدی نخبگان ایران این خواهد بود که آیا ادامه این تقابل، به همان شکلی که طی چند دهه گذشته وجود داشته است، همچنان بهترین راه برای حفظ استقلال و منافع ملی ایران خواهد بود؟ یا میتوان رابطه متفاوتی میان استقلال و تعامل تعریف کرد؟
به نظر من، این شاید یکی از مهمترین انتخابهایی باشد که ایران در سالهای آینده با آن مواجه خواهد شد. استقلال الزاماً به معنای انزوا نیست؛ همانطور که تعامل با جهان نیز الزاماً به معنای وابستگی نیست.
چالش اصلی برای ایران این خواهد بود که چگونه میان امنیت و توسعه، بازدارندگی و دیپلماسی، و حفظ استقلال و بهرهمندی از فرصتهایی که تعامل با اقتصاد و سیاست جهانی فراهم میکند، توازنی تازه ایجاد کند.
شاید در نهایت مهمترین پرسش درباره آینده کلانراهبرد ایران همین باشد: آیا ایران میتواند از استقلالی که عمدتاً در قالب مقاومت تعریف شده است، به تعریفی از استقلال برسد که در کنار توانایی مقاومت در برابر فشار خارجی، امکان پیشرفت، توسعه و تعامل با جهان را نیز فراهم کند؟
«بر لبه تنهایی»؛ دعوتی برای گفتوگو درباره آینده ایران
در پایان تأکید میکنم که هدف من از نوشتن این کتاب، ارائه پاسخ قطعی به تمام این پرسشها نبود و طبیعتاً انتظار ندارم که همه خوانندگان با تمام استدلالهای کتاب موافق باشند. هدف اصلی من این بود که چارچوبی برای فهم مسیری که ایران طی پنج دهه گذشته پیموده است فراهم کنم؛ اینکه چگونه تجربه تاریخی ایران، انقلاب، جنگ، مسئله استقلال و شکلگیری مفهوم مقاومت، بهتدریج یک کلانراهبرد را به وجود آوردند و چگونه این کلانراهبرد نهفقط سیاست خارجی ایران، بلکه ساختار قدرت و سیاست داخلی جمهوری اسلامی را نیز تحت تأثیر قرار داد.
به نظر من، فهم اینکه چگونه به نقطه کنونی رسیدهایم، برای بحث درباره آینده این مسیر ضروری است.
ایران امروز در نقطهای بسیار مهم از تاریخ خود قرار دارد. تجربه جنگ، تغییرات عمیق در جامعه، ظهور دوباره ملیگرایی، تغییر نسل نخبگان سیاسی و تحولاتی که در منطقه و نظام بینالمللی در حال وقوع است، همگی در کنار یکدیگر پرسشهای بسیار مهمی را درباره آینده ایران مطرح کردهاند.
پاسخ به این پرسشها از پیش تعیین نشده است و طبیعتاً در داخل ایران نیز درباره آنها دیدگاههای بسیار متفاوتی وجود خواهد داشت. اما به نظر من، آنچه اهمیت دارد این است که این بحثها در فضای عمومی و نخبگانی شکل بگیرند و درباره معنای استقلال، هزینهها و دستاوردهای مقاومت، رابطه امنیت و توسعه و در نهایت جایگاهی که ایران میتواند در جهان داشته باشد، بحث و مناظرهای جدی صورت گیرد.
از همین جهت، برای من بسیار باارزش است که «بر لبه تنهایی» در فضای فارسی خوانده شده و توانسته است، هرچند به سهمی کوچک، به شکلگیری چنین گفتوگویی کمک کند. امیدوارم این کتاب نه بهعنوان حرف آخر درباره کلانراهبرد ایران، بلکه بهعنوان نقطهای برای آغاز بحث، نقد و طرح پرسشهای تازه مورد استفاده قرار گیرد.
در پایان، بار دیگر از دوستانی که برای برگزاری این نشست و بحث و نقد کتاب زحمت کشیدند، از مترجمان و نشر روزنه و، مهمتر از همه، از خوانندگان ایرانی که با کتاب و مفاهیم آن وارد گفتوگویی فکری شدهاند، صمیمانه تشکر میکنم.
امیدوارم این گفتوگوها ادامه پیدا کند، عمیقتر شود و مهمتر از همه، به بحثی جدیتر درباره آینده ایران کمک کند. همچنین امیدوارم در آینده فرصتی فراهم شود تا بتوانیم این گفتوگو را بهصورت حضوری ادامه دهیم.
از شما بسیار متشکرم.
۲۱۶۲۱۶




نظر شما